کتاب‌های صد سال اخیر ایران؛ صمد بهرنگی و ماهی چریکِ کوچولو

Image caption صمد بهرنگی نویسنده ماهی سیاه کوچولو، طرح از افشین سبوکی

ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی از مجموعه آثار برگزیده صدسال اخیر ایران است که توسط بی بی سی فارسی بازخوانی می شود.

***

صمد بهرنگی در یک روز تابستان سال ۱۳۴۷، دقیقا نهم شهریور، در رود ارس غرق شد. درباره مرگ صمد، چهار کتاب نوشته اند. غرق شدن بهرنگی ۲۹ ساله با سابقه ای که در مخالفت با حکومت شاه داشت و چند بار بازداشتش از سوی ساواک و اینکه دوستانِ نزدیک صمد، پیش از غرق شدنش و بعدش یا اعدام شدند و یا زندان رفتند، بیشتر روایات را سوگواره ای کرده است برای یک شهید.

قتل یا خفه شدن در ارس، موضوع اصلی زندگی صمد پس از مرگش بود. چهار سال بعد از واقعه ارس، گروه چریکی فدائیان خلق اعلام موجودیت کرد و اعضای آذربایجانی گروه که از دوستان صمیمی صمد بودند، راوی و میراث دارِ بهرنگی شدند که جز به شهادتش رضایت نمی دادند.

روشنفکران مخالف محمدرضا شاه هم مرگ صمد را در همان لحظه شنیدن، سندی سیاه بر اثبات سفاکی ساواک دانستند. هر چند که ساواک در برخورد با مخالفان رژیم از قتل و شکنجه پروا نمی کرد اما گویا بنابر گفته شاهدان و آگاهان، دستی در مرگ صمد نداشت. شاید داستان ماهی سیاه کوچولو و دل به دریا زدن ماهی قصه و پایان حماسی اش، چنان گرم و گیرا بود که نمی شد مرگ خالقِ ماهی سیاه کوچولو در آب را به این سادگی برگزار کرد و گفت که نویسنده شنا بلد نبود و در امواج ارس جان داد.

ماهی سیاه کوچولو یک ماه قبل از درگذشت بهرنگی چاپ شد و نویسنده آنقدر زنده نماند تا کامیابی چشمگیر کتاب را ببیند اما خیالی که در قصه ظاهرا کودکانه اش پخته بود، در ذهن دیگران زنده و مانا زیست، آنچنان که مرگش نیز قصه ای شد از همان جنس که نوشته بود.

جلال آل احمد که مرگ بهرنگی جوان را با قاطعیت توطئه حکومت دانسته بود، چند ماهی بعد در نامه ای به همان سادگی که قتل را زبانزد کرد به راحتی حرف از حادثه بودنِ مرگ صمد زد و همه چیز را به گردن داستان پردازی انداخت و بلکه هم تاثیر خنیاگری قصه ماهی سیاه کوچولو. جلال در نامه اش نوشت: "اما در باب صمد در این تردیدی نیست که غرق شده اما چون همه دلمان می خواست قصه بسازیم، خب ساختیم دیگر."(نامه جلال آل احمد به منصور اوجی شاعر، از کتاب از چشم برادر نوشته شمس آل احمد)

درباره صمد بهرنگی:

.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که ریاست عالیه اش با فرح پهلوی بود، ماهی سیاه کوچولو را در مرداد سال ۴۷ منتشر کرد. قصه ای برای نوجوانان با تصویر سازی سُکرآور فرشید مثقالی.

طعم کودکانه مرگ

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که ریاست عالیه اش با فرح پهلوی همسر شاه بود، ماهی سیاه کوچولو را در مرداد سال ۴۷ منتشر کرد. قصه ای برای نوجوانان با تصویر سازی سُکرآور فرشید مثقالی. صمد بهرنگی آنقدر زنده نماند تا در مصاحبه ای درباره کتاب بگوید و احیانا شرحی دهد که این قصه تمثیلی از کجاهای خوانده ها و شنیده هایش آمده است ولی قصه برای بزرگسالان با یک بار خواندن تداعی های بسیار دارد.

تمثیل مُثل افلاطون و غار نشین هایی که از حقیقتِ اشیاء جز سایه هایی بر دیوار غار نمی بینند و این که اگر کسی از غار بگریزد و بازگردد هم حرفش را قبول نمی کنند. منطق الطیر عطار و رهسپاری مرغان به رهبری هد هد تا کوه قاف و حضرت سیمرغ و درماندن بیشتر پرندگان در این سفر طول و دراز که به وحدت با سیمرغ می رسد و پیوستن قطره به دریا و سیمرغی ، سی مرغ. یا آن داستان در کلیله و دمنه که شاهینی میان بوفان نشسته بود و روز روشن را می دید و به این اتهام نزدیک بود که جغدان چشمش را در بیاورند. همه این قصه های قدیمی در ماهی سیاه کوچولو موج می زند اما بیشتر از آن همه، مرگِ آرمانی است که به چشم می آید و تصویری از دنیایی مخوف که پُر است از دشمن و کاری نمی توان کرد جز مبارزه.

روایت گر قصه، ماهی پیر است که در شب یلدا برای دوازده هزار بچه اش از سرگذشت ماهی سیاه کوچولویی می گوید که در آبگیری پشت سنگهای سیاه، یکباره دچار ملال می شود و دیگر از گردش های روزمره و چرخ چرخ زدن در آبگیر محقر لذتی نمی برد. به مادرش می گوید که: "من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یه تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟"

تا اینجای کار می توان هزار داستان و کارتون کودکانه را نشان داد که شخصیت نوجوان قصه عزم سفر و شناخت می کند اما در دنیای صمد این بیداری خونبار است. به محض اینکه ماهی کوچولو حرفهای گنده تر از دهانش می زند و حرف از دنیایی دیگر و بزرگتر، مادرش متهمش می کند که این حرفها را از حلزون یاد گرفته، حلزونی که به همت ماهیان آبگیر و از جمله مادرش سرش را زیر آب کرده و کلک اش را کنده اند. ماهی کوچولو از طرف مادر و ماهی های دیگر تهدید به مرگ می شود.

"ماهی کوچولو: پس مرا هم بکشید چون من هم همان حرفها را می زنم.

یکی از ماهی پیرها گفت خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم"

Image caption قصه صمد بهرنگی که نهاد حکومتی کانون پرورش فکری کودکان منتشرش کرده بود به نامه دعوت چریک های فدایی خلق تبدیل شد.

القصه، ماهی کوچولو از آبگیر می گریزد و به رود می رود و در آنجا با طعنه کفچه ماهی ها مواجه می شود که آنها هم فکر می کنند دنیا همان جاست. از دست خرچنگ در می رود و به مارمولکی بر می خورد که به آگاهی رسیده و خنجرهای ریزی از تیغ گیاهان می سازد و یکی هم به ماهی کوچولو می دهد و این خبر را هم که تو تنها نیستی و خیلی ها به عزم دریا از اینجا رد شده اند و همه هم خنجری گرفته اند.

ماهی روانه می شود و در رودخانه ماهی ریزه ها را ملاقات می کند که چند تایی از پیروانش می شوند و همراه اما همه از مرغ سقا پرنده ماهی خواری که کیسه ای زیر گلویش دارد و کارش صیادی است، می ترسند.

در ادامه سفر همه صید مرغ سقا-پلیکان- می شوند و ماهی ریزه ها بنای گریه و زاری و التماس می گذارند و تقصیر این سفر و خطر را به گردن ماهی سیاه کوچولو می اندازند. مرغ سقا شرط می گذارد که باید ماهی سیاه را بکشند تا قورتشان ندهد. ماهی ریزه ها به ماهی سیاه کوچولو حمله می کنند اما آن خنجر را که می بینند عقب می نشینند و پیشنهادش را برای راستی آزمایی سقائک می پذیرند و ماهی سیاه خودش را به مردن می زند و ماهی ریزه ها خبر قتل را می دهند و مرغ سقا زیر قولش می زند و به پاداش قورتشان می دهد. ماهی سیاه کوچولو با خنجرش کیسه گلوی سقائک را پاره می کند و به رود خانه می پرد. عاقبت ماهی سیاه کوچولو به دریا می رسد. جایی که دسته ای از ماهی های مثل خودش هستند و خوشامد می گویند اما لحظاتی بعد وقتی که ماهی کوچولوی قصه در یک حالت خلسه وار به مرگ و زندگی فکر می کند، در منقار مرغ ماهی خوار اسیر می شود.

ماهی سیاه کوچولو مرغ ماهی خوار را فریب می دهد که اگر بمیرد تمام تنش کیسه سمی می شود. ماهی این را نه برای آزادی که برای کمتر رنج مرگ کشیدن و شکنجه نشدن می گوید تا ماهیخوار قورتش بدهد. خودش را به مردن می زند و ماهی خوار رهایش می کند اما تا می بیند که به آب جهید دوباره می گیردش و یکباره قورتش می دهد. در شکم ماهیخوار ماهی سیاه، ماهی ریزی می بیند که زانوی غم بغل گرفته ، تشر ‌می‌زند که حالا وقت گریه نیست و تو آبروی هر چی ماهی را برده ای، با حرکت کردن توی شکم ، ماهیخوار به قلقلک می افتد و ماهی ریزه از منقار می پرد بیرون و بعدش از دور نگاه می کند که ماهیخوار که انگار شکمش پاره شده از درد می پیچد و توی آب می افتد اما دیگر هیچ کسی ماهی سیاه کوچولو را نمی بیند.

دنیایی سراسر دشمن و جنگ و گریز و تن به مرگ آرمانی سپردن تصویر می شود و لابد یک نوجوان در آغاز راه و اولین قدمها در کوچه و خیابان، باید نفرت از دشمنان را بیاموزد و سنت مبارزه را فراموش نکند.

یکی از شارحانِ ماهی سیاه کوچولو در همان سالها از نفرت مقدسی می نویسد که قصه می آفریند: "نفرتی که بهرنگی به کودکان یاد می دهد- اگر او یاد ندهد روزگار یاد خواهد داد-یک نفرت انسانی است، نفرت از بدی و خیانت، نفرت درست و موجهی که ماهی سیاه کوچولو را در مقابل خرچنگ هوشیار نگاه می دارد، کین طبقاتی است". (جهان بینی ماهی سیاه کوچولو، نوشته منوچهر هزارخانی)

ماهی سیاه کوچولو به روایت فداییان خلق

چیزی نگذشت که قصه ماهی سیاه کوچولو که نهاد حکومتی کانون پرورش فکری کودکان منتشرش کرده بود به نامه دعوت چریک های فدایی خلق تبدیل شد. گفته اند که چریک های فدایی برای جذب نیرو، اول از ماهی سیاه کوچولو شروع می کردند و قصه تمثیلی‌اش را با تمثال یک چریک شهری عینیت می‌دادند. انصاف باید داد که قصه مثل شعری لطیف، زندگی مسلحانه را وصف می کرد.‌

ماهی سیاه کوچولو با خنجر و اراده‌اش معنی پیدا می کرد. اسلحه جفتش بود و خسته و ملال زده از جامعه ای که سرش به کار خود بود راهی دیگر انتخاب می کرد و در این سر به رود گذاشتن، تنها بود و همیشه در خطر. دشمنان قابل اصلاح نبودند و باید کارشان را می ساخت و حتی همراهان هم چندان قابل اعتماد نبودند. بدترین کارها از نظر ماهی کوچولو گریه و ترس بود و خیانت.

اینکه ماهی ریزه ها تواب می شوند و لو می دهند، دودشان به چشم خودشان می رود چون "رژیم" به این بریده ها رحم نخواهد کرد و عاقبت اینکه مرگ بالاخره سر وقت آدم می آید اما یک چریک باید این حرفهای ماهی سیاه کوچولو را در شبهای شکنجه- اگر نتوانست سیانور بخورد و بدنش را سمی کند- زمزمه کند: "مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی می کنم ، نباید به پیشواز مرگ بروم، البته اگر وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم، مهم نیست، مهم این است که زندگی من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد."

حق نشر عکس Azadeh Akhlaghi
Image caption صحنه بازسازی شده غرق شدن صمد بهرنگی در رودخانه ارس

و زمان همه چیز را تغییر می دهد

ماهی سیاه کوچولو برنده کتاب سال کودک سال ۱۳۴۷ شد. در جشنواره کودک بلوک شرق در چکسلواکی سابق جایزه گرفت و جایزه ای هم در بلوک غرب و ایتالیا گرفت. در آن روزگار کسی نفرتی که در آبگیر و رودخانه بود را ندید و یا اینکه قصه فقط در متن ایرانِ پهلوی، مسلحانه خوانده شد.

عصر آرمانها بود و مرگ های بهتر از زندگی. اما زمان گذشت و گذشت و همه چیز را تغییر داد. آن ملالی که ماهی سیاه کوچولو را دلزده می کرد هنوز هست ولی دیگر خیلی از ملال زده ها، آن خنجر را نمی گیرند و از آن راه رفته و نرسیده عبرت گرفته اند. پدر مادرها کمتر پیش می آید که قصه را برای بچه ها بخوانند و بچه ها هم شاید حال و حوصله شنیدن ندارند.

آخر قصه، صمد از ماهی سرخ کوچولویی می نویسد که خوابش نبرد و تا صبح به فکر دریا بود. دریایی که ماهی سیاه کوچولو غرقش شد و حالا پس از نزدیک پنجاه سال از نوشته شدن کتاب، شاید ماهی سرخ کوچولو بپرسد اصلا دریا کجاست، دریایی هست؟

ازمجموعه صد سال کتاب بیشتر بخوانید: