12:05 گرينويچ - چهارشنبه 21 ژانويه 2009 - 02 بهمن 1387

همراه با شعر معاصر ایران: نيما يوشيج

نيما يوشيج

نيما يوشيج

نیما یوشیج یا علی نوری (اسفندیاری) متولد پنجشنبه ۲۱ آبان سال ۱۲۷۶ شمسی (۱۱ نوامبر ۱۸۹۷) است. او را به حق پدر شعر نو می‌ شناسند.

هرچند همزمان با او دیگرانی نیز در تلاش کشف راه‌ های نوینی در ارائه‌ شعر فارسی بوده ‌اند، اما در میان آن ‌همه فقط یکی پدر شد که توانست در آثار خود پایه ‌گذار جریان نوینی در شعر معاصر شود و نفسی تازه بر بدن لَخت و سنگین و روحیه‌ کسالت ‌بار شعر فارسی بدمد.

بنا بر تاریخ شعرها، در کلیاتی که زنده‌ یاد طاهباز جمع ‌آوری و منتشر کرده ‌است، به نظر می ‌رسد سال‌های ۱۳۱۱ تا ۱۳۱۶ نیما به شدت در حال جست ‌وجوی شعر نو بوده است؛ از ۲۷ اسفند ۱۳۱۰ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۱۳، که قطعه‌ "دود" را می‌سازد، شعری ننوشته و در آذر همان سال (۱۳۱۳) نیز شعر بسیار بلند "قلعه‌ سقریم" را در قالب مثنوی می نویسد.

شعر ققنوس

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

مجددا سکوتی حدودا سه ساله در کارنامه‌ نیما هست تا اینکه در سال ۱۳۱۶ دو شعر در کارنامه‌ نیما می خوانیم؛ ابتدا غزلی با عنوان "در رثاءِ اعتصام" و سپس در بهمن همان سال (۱۹۳۸ میلادی) اولین شعر نو فارسی با عنوان "ققنوس".

دو شعر نو بعدی یعنی "غراب" و "مرغ غم" به همراه ۵ غزل در سال ۱۳۱۷ سروده می ‌شوند.

در سال ۱۳۱۸ (۱۹۳۹)، با مجله‌ موسیقی، به مدیریت سرگرد غلامعلی مین‌باشیان، در کنار صادق هدایت شروع به همکاری می کند و در آن مجله به انتشار نظریات و شعرهای خود می پردازد.

عجیب آنکه "غراب"، که در واقع دومین شعر نو ساخته شده‌ نیما است، به عنوان اولین شعر نو نیمایی در شماره‌ نهم سال اول مجله‌ موسیقی در آذر ۱۳۱۸ به چاپ می ‌رسد و "ققنوس"، که به عنوان اولین شعر نو نیمایی حق تقدم دارد بر شعر "غراب"، در شماره‌ دوم سال دوم مجله‌ موسیقی در اردیبهشت ۱۳۱۹ چاپ و منتشر می ‌شود.

نیما یوشیج پس از آن شعرهای نو بسیاری سرود تا در شامگاه دوشنبه ۱۳ دی‌ماه سال ۱۳۳۸(سوم ژانویه‌ ۱۹۶۰) درگذشت.

قـقنوس

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه‌ جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
برشاخ خیزران
بنشسته است فرد.
برگرد او به هر سر شاخی پرندگان.
او ناله‌ های گمشده ترکیب می‌کند،
از رشته ‌های پاره‌ صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه
دیوار یک بنای خیالی
می‌سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و، مرد دِهاتی
کرده‌ است روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله‌ی خردی
خط می ‌کشد به زیر دو چشم درشت شب،
وندر نقاط دور
خلقند در عبور.

او، آن نوای نادره، پنهان چنان ‌که هست
از آن مکان که جای گزیده ‌است، می‌پرد.
در بین چیزها که گره خورده می‌شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می‌ گذرد.
یک شعله را به پیش
می‌ نگرد.

جایی که نه گیاه در آن‌جاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگ ‌هاش،
نه این زمین و زندگی‌ اش چیز دلکش است
حس می‌کند که آرزوی مرغ‌ ها چو او
تیره‌ است همچو دود. اگرچند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می ‌نماید و صبح سفیدشان.
حس می‌کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد،
رنجی بود کزآن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،
در آن مکانِ ز آتش تجلیل‌یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته‌است دم‌ به ‌دم نظر و می‌ دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون به‌ جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنی‌ اش نداند هر مرغ رهگذر،
آن‌ گه ز رنج‌ های درونیش مست،
خود را به روی هـَیبـَت آتش می‌افکند.
باد شدید می‌ دمد و سوخته‌ است مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ‌است مرغ!
پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در.
بهمن ۱۳۱۶

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.