گفتگو با مهسا محب‌علی، نویسنده رمان 'نگران نباش'

Image caption "به نظر من، تهران همین شکل و شمایل را دارد. کافی است سری به میدان تجریش بزنید تا هزار جور آدم مختلف ببینید. "

زلزله های پی در پی شهر تهران را به هم ریخته است، همه می خواهند فرار کنند. اما "شادی" اهل رفتن نیست، می خواهد اول قوطی تریاکش را پر کند که اگر همه هم رفتند بدحالی و خماری نکشد.

گوشی های ام ‌پی تری پلیرش را توی گوشش می گذارد و از یک صبح تا شب در تهران بالا و پایین می رود.

"نگران نباش" پر است از آدم های عحیب و غریب و دیوانگی هایی که شادی در گوشه و کنار تهران می بیند و نگرانش می کند یا نگران‌ مان می ‌کند.

در سه کار قبلی شما- صدا، نفرین خاکستری وعاشقیت در پاورقی- فرم به اندازه قصه و روایت پررنگ بود، اما در کار جدیدتان -"نگران نباش"- ما با یک روایت ساده و

خطی که درزمان حال می گذرد و راوی اول شخص دارد روبرو هستیم. چرا این بار سراغ این شکل از روایت رفته اید؟

شاید چون روایت خطی تنها راه پیش رفتن داستان "نگران نباش" بود و کار نیازی به بازی های فرمی نداشت.

فضای زلزله فضای سنگینی دارد و وقتی چنین اتفاقی دارد می‌افتد، نمی توان چندان به گذشته رجوع کرد. به همین خاطر است که من تنها در یک صحنه فلاش بک داشته ام و تمام داستان را در زمان حال پيش برده ام.

البته همین موضوع کار را برايم سخت تر می کرد، اما فکر کردم می شود تمام داستان را به همين شكل نوشت. مثلاً استفاده از راوی سوم شخص آسان تر بود، اما با اين راوی نمی شد حس و حال شخصیت اول رمان را كامل بیان کرد.

تغییر رویه در سبک و سیاق تان تا آن جا پیش رفته که این بار داستانی اجتماعی و حتی جاده ای نوشته اید.

خیلی ها ایراد می گرفتند که چرا شخصیت های "عاشقيت در پاورقي" تا این اندازه ذهنی و درگیر دنیای خودشان هستند، در حالی‌ که آدم های این داستان ملموس ترند و پر از واکنش های بیرونی هستند ، شاید به این خاطر که اين ها آدم های دور و بر خودم بودند و من این آدم ها را می شناسم.

قبول دارید که دغدغه‌های تان تغییر کرده است؟

مطمئن نیستم این طور باشد. شاید در کتاب بعدی ام دوباره به سراغ همان موضوعات و دغدغه هایی بروم که مثلا در "عاشقیت در پاورقی" مطرح شد. در این رمان می خواستم زندگی آدم هایی را که می شناسم مطرح كنم . تمام آدم های این داستان از دوستانم هستند، از سارا گرفته تا اشکان ، شهناز، رحیم و بقیه ‌شان. برایم جالب بود از اين ها بنویسم.

شادی و دو برادرش در فاصله سنی کمی از هم هستند، اما تفاوت های رفتاری شان به اندازه تفاوت سه نسل با هم است. واقعا فکر می‌کنید میان متولدان دهه 60 تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟ داوری‌تان این است؟

من خیلی مرزبندی سنی نمی‌ کنم. مثلا بابک خصوصیت ‌های غالب دهه 40 را دارد، هر چند که در دهه 60 به دنیا آمده. یا درون گرایی شادی شبیه آدم های دهه 50 است، اما آرش مثل پارتیزان ها رفتار می كند و تمام رفتارهايش هماني است كه از يك متولد دهه 60 انتظار مي رود.

طبیعی است که بچه های این دهه حال و هوای دیگری داشته باشند، به خصوص این که بچه های این نسل با وحشت جنگ بزرگ شده اند و مشکلاتی مثل کمبود مواد غذایی و خیلی چیزهای دیگر را از سر گذرانده اند. شاید به همین خاطر همین هم هست که عاصی‌اند و خواسته هایشان را راحت تر بیان می کنند .

آدم های داستان شما را در شرایطی می بینیم که زلزله تهران را به هم ریخته، آدم هایی که هرکدام شان به یک نوعی ناهنجار رفتار می کنند. این همه آدم عجیب و غریب یعنی نگاه شما به فضای اجتماعی شهرتهران در چنین موقعیتی؟

به نظر من، تهران همین شکل و شمایل را دارد. کافی است سری به میدان تجریش بزنید تا هزار جور آدم مختلف ببینید. از خانواده های محترم بالاشهری گرفته تا دستفروش و گدا و... یا به فضای کاملا مدرنی که اطراف پاساژ تندیس و قائم است دقت کنید. در اين ميدان پیتزا فروشی کنار قهوه خانه سنتی است . جالب آن که هیچ کدام از آدم ها به هم نگاه نمی کنند و همين يك كليت عجيب و غريب را به وجود آورده.

به نظرم، تهران همیشه در حال انفجار است. مثل یک کاسه آش سر پر. حالا فرض کنید در این شهر زلزله ای هم رخ دهد. وقتي بعد از زلزله بم یک زلزله خفيف در تهران آمد، خیلی ها به خیابان ها ریختند و شب را در پارک ها خوابیدند و عکس العمل های متفاوت و عجیب و غریب بسیاری ازشان سر زد. بنابراین، به نظر شما من دارم داوری اشتباه می ‌کنم؟

مطالب مرتبط