16:22 گرينويچ - شنبه 28 مارس 2009 - 08 فروردین 1388

پوران فرخزاد: با بنفشه ها گریه ام می گیرد

من پوران فرخزاد هستم، فقط همین. یک اسم ساده بر روی یک آدم ساده.

آدمی که تمام عمرش با قلم خط نوشته و شعر گفته. فقط همین هستم.

اصلا بوی عید از هیچ جایی نمی آید به خصوص امسال. همیشه بوی خاصی می آمد، امسال بنفشه ها در آمدند. من همیشه بنفشه ها که در می آید گریه ام می گیرد، بیشتر برای فروغ و فریدون.

فکر می کنم بنفشه ها چه قدر راحت هرسال در می آیند و تجدید می شوند، چرا آدم های خوب دیگر تجدید نمی شوند. من فریدون رو دوست دارم که اول عید می دیدم و به من می گفت سلام عزیزم. فروغ رو می دیدم که می گفت دیدی پوران باز دومرتبه عید شد. خوب اینها دیگر نیستند، دوستان زیادی هستند ولی اون دو تا خیلی ناب بودند و حیف که نباشند.

احساس می کنم که رسالت عمیقی نسبت به خانواده ام دارم و فکر می کنم فریدون، من و فروغ یک نفر هستیم، دونفرشان رفته اند، یعنی دو طرف ضلع نیست و این یکی که مانده وظیفه دارد که این سه گوش را پر کند و همه جا بماند، در تاریخ ثبت شود. همه بدانند خانواده من همه موجودیت و هستی اش را پای ریز فرهنگ ایران کرد، کشور عزیزمان که من عاشقش هستم و چه قدر غمگینم که امسال عید نیست و شادی کم است، مردم پول ندارند.

کارت پستال نوروزی پوران فرخزاد

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

با همه این حرف ها من بهار را خیلی دوست دارم. یعنی وقتی بهار می شود، حس می کنم آدم اگر ۱۰۰ ساله هم باشد باز احساس جوانی می کند.

الان همه جا شکوفه زده، خیلی قشنگه، کاش ما هم شکوفه می زدیم. متاسفم که نمی زنیم و چین و چروک ها بیشتر می شود ولی درون بهار است، بیرون نیست.

این بهار را به همه مبارک باد می گویم و آروز دارم بهار دیگری بیاد، سال جدید و شادمانی بیاورد و زندگی. عشق دوباره بیدار شود. همه یکدیگر را دوست داشته باشند. دشمنی و بدی کم شود.

آرزو دارم امسال با شکوفه کردن گل ها، درخت ها در همه جهان چیز دیگری در همه شکوفه کند و گل دهد و بوی عطر عشق همه جا را بگیرد همه خوشبخت باشند وبتوانند به قول فروغ بگویند: "آه من بسیار خوشبختم."

من نمی دانم با وجود اینکه اصلا جوان نیستم، اما یک دفعه واقعا جوان می شوم، اصلا به آینه نگاه نمی کنم.

همه ما از دوران بچگی خاطره داریم. ما خانواده شلوغی بودیم و روزهای عید دور هم جمع می شدیم، اسکناس های پنج زاری قرمز که پدرم از لای قرآن در می آورد، چقدر قشنگ بود. یادم است مهمان ها به ما عیدی می دانند، در آن موقع زندگی شکل دیگری بود، آدم ها این وظیفه را داشتند که به بچه ها عیدی بدهند مثل حالا نیست که همه در رفته و به سفر بروند.

آن موقع همه رفت و آمد می کردند و به ما عیدی می دادند، معمولا هم پنج زاری یا دو تومانی قرمز. به محض رفتن مهمان ها مادر حمله می آورد و تا تمام پول ها را از من و فروغ و فریدون می گرفت و می برد و ما حسرت زده می شدیم. گاهی وقت ها هم پول ها را قایم می کردیم و با مامان جیغ و داد، ما پول ها را نمی دادیم، دوست داشتیم خودمان مستقل خرید کنیم.

اما آن برای بچگی ها است، هرچه بزرگتر شدیم، آدم ها ماشینی تر شدند آدم ها فرارتر شدند. یاد گرفتند عید فرار کنند و از خانه بیرون بروند. دیگر اون شادی و نشاط نیست. من یادم هست نوجوان بودیم، من ۱۶ ساله و فروغ ۱۵ ساله و فریدون هم کوچکتر از ما بود در یکی از مجالس عید خانوادگی ما فروغ و پرویز با هم آشنا شدند و به هم دلباختند و بالاخره کارشان به ازدواج رسید. این خود یک خاطره است، عیدهای شاد دیگری داشتیم. همه برای ناهار خانه مادر جمع می شدیم. برادر بزرگترم که الان پنج سال است پس از رفتن فریدون افسردگی گرفته است. الان دیگر چیزی نیست من تنهای تنهام.

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.