من و انتخابات: عباس معروفی

دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم، اما نمی‌توانم

جامعه‌ای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکميت پرداخته، و سوای بلايای طبيعی و زلزله و سيل و بيماری می‌پردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسيد، يکی را بر گزيند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گيرد.

جامعه‌ای که سهم خود را برای وجود زندان و جنايتکار و دزد و نابسامانی و بيکاری می‌پردازد، چون صاحب تمام اين "ضد ارزش‌هاست" بنابراين سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجه‌گر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سينما و تئاتر و نشريه و کتاب و نويسنده و هنرپيشه و معلم و کارگر و دريا نيست، و هيچ حقی هم نسبت به اين دارايی ملی ندارد، گروه کوچکی براي او انتخاب می‌کند و تصميم می‌گيرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد.

همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه‌، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و اين دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزش‌های مملکت نمی‌برد، و برای حفاظت و دفاع از ميراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمی‌کند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزش‌ها می‌شود.

من و انتخابات: نظر نویسندگان دیگر این مجموعه پس به همين راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش می‌گذارند و مجبورش می‌کنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از اين خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سياه می‌شود.

اين چيزها نشان می‌دهد که حکومتی دارد از جامعه‌اش سوء استفاده می‌کند، در موقعيت خطير قرارش می‌دهد، در وضعيت تهديد و تحديد ازش تأييديه می‌گيرد، بر سر دوراهی‌های کاذب زندگی‌اش را بحرانی می‌کند، و به همين شيوه کارش را پيش می‌برد. اين يعنی توهين. و ماندن بر سر دو راهی يعنی بحران.

در ايران آنچه من در اين سی سال ديده‌ام، جامعه همواره ناچار به انتخاب بين بد و بدتر بوده است. يعنی در مسير دلخواهش حرکت نمی‌کند، و چون صغير و عليل است، بزرگان بايد برايش تصميم بگيرند، اما همين جامعه‌ی صغير و عليل چون سهامدار ناچاری است، پس تنها سهمی که از انقلاب و حکومت و دولت می‌برد همين ناچاری است؛ حق ناچاری. که بدترينش را در سال 1384 تجربه کرد.

جامعه‌ی ناچار ما امروز بار ديگر مثل هميشه بخاطر يک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش می‌خواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغيير دهد، اما کسی نمی‌پرسد که اين جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا می‌تواند اخبار يا آمار صحيح به دست آورد؟ کجا می‌تواند به وضعيت موجود اعتراض کند؟ کجا می‌تواند بر صندوق‌های رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد اين جامعه؟

نقشی پررنگ در انتخابات! چون اين روزها باز دو گروه از ساختار حکومت جمهوری اسلامی در دعوای قدرت از مردم کمک می‌خواهند. يعنی افرادی از درون نظام که برخی مواضع‌و تفکرشان در دولت فعلی اکيداً ممنوع است و اجازه‌ی انتشار ندارد ، می‌خواهند به قدرت برسند. يا به عبارت ديگر، اين کانديداها می‌خواهند (معلوم نيست بتوانند) در برابر کسانی بايستند که شمشير را از رو کشيده‌اند، و به جای پاسخگويی به شرایط نابه‌سامان چهار سال اخیر، مخصوصاً تورم و بیکاری و قانون‌گریزی و قلع و قمع فرهنگی، عربده‌ی جهانی می‌کشد و آبروی ايران و ايرانی را می‌برد.

با چنين وضعی، آيا لازم است که ساختار حکومت (اعم از اصولگرا و اصلاح‌طلب) چنين بی‌رحمانه از نويسنده و فيلسوف و هنرپيشه استفاده‌ی ابزاری کند؟ مگر چند تا از اين آدم‌ها دارند که پيرترين‌شان را خرج سياست ‌می‌کنند؟ چرا اين حکومت همه‌ی ارزش‌ها را می‌فرستد روی مين؟ و بعد فکر کردم فيلسوفی که به هر قيمتی خود را بسيج ‌کند و ابزار تبليغات شيخ شود، و مجلس نويسنده‌ای را به توپ ببندد، مسلماً در ساختار همان حکومت قد و قامت کشيده و از همان فرهنگ سيراب شده، وگرنه بر اين دوراهی نکبتی، حرمت قلم را نمی‌شکست و به شيوه‌ی آدم فروشان دهه‌ی شصت دوبار تأکيد نمی‌کرد: اين نويسنده استالينی است (لابد برويد بگيريد دارش بزنيد!)

آيا طول و عرض ما همين است؟ و آيا می‌خواهيم کشورمان را با اين نسخه‌های تکراری بر سر دوراهی، با اين کانديداها، و اين دولت و حکومت بسازيم؟

ياد تحصن اصلاح‌طلبان در مجلس می‌افتم. همان‌هايی که برای لايحه‌ی مطبوعات ساکت ماندند و به‌خاطر احراز صلاحيت‌شان نماز شب‌خوان شدند، همان‌هايی که در کارنامه‌شان "خواندن و اجرای حکم حکومتی" ثبت شد، کسانی که پرده کشيدند و تاريکی چشيدند، آن‌ها که پر پرواز را چيدند و مطبوعات را جلو پای مصلحت سر بريدند، شايد به عقوبت همان خطا امروز آنها هم به درد ناچاری مبتلا شده‌اند، ناچاری در خالی بستن.

و همين خالی‌بندی‌ها خواسته‌های اصلی جامعه است که تنها در شعارهای انتخاباتی کانديداها فقط بيان می‌شود. اگر دوست داريد خواسته‌های جامعه را بشناسيد شعارهای کانديداها را فهرست کنيد، در خواهيد يافت چه بلايی سرمان آمده. اما می‌پرسم مگر همين کانديداها خود را روشنفکر و خدمتگزار نمی‌خوانند؟ پس چرا سال‌ها خاموش ماندند و اين حرف‌های قشنگ را سال‌ها در سينه‌ی خود انبان کردند؟ چنين آدم‌هايی را چه می‌توان نام نهاد؟

از طرفی هم فکر می‌کنم همين ها که الآن در قدرت‌اند چهار سال ديگر لابد می‌شوند مثل سياستمداران دوره‌ی قبل، يعنی سياستمدارانی که در حکومت هستند ولی در قدرت نيستند. اگر برگرديم به چهار دوره‌ی پيش، می‌بينيم حرف‌های دولتمردان آن روز با حرف‌های دولتمردان امروز تفاوت چندانی ندارد، فقط خود آنها تغيير کرده‌اند. و دوران رشد و گذار اين آدم‌ها تاوانی دارد که جامعه بايد آن را بپردازد.

همچنان که قبلی‌ها در قدرت کمی تمرين دموکراسی کردند، با چهار تا آدم نشست و برخاست داشتند، چند سفر خارجی رفتند، وقت کم آوردند، از هنگ موتورسواران فاصله گرفتند، خانه‌شان را ساختند، بارشان را بستند، فيلم‌ ديدند، کتاب خواندند، يک زبان ياد گرفتند، و حالا همه‌ی همّ و غم شان شده دموکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی. وگرنه وزير فرهنگ اصلاح‌طلبان در داشتن بررس‌های کتاب و اداره‌ی مميزی تا آخرين روز وزارتش اصرار داشت. و مثلاً به هيچکدام از آثار بنده اجازه‌ی تجديد چاپ نداد. (خيلی‌ها معتقدند که وضع بهتر از حالا بود، ولی اين موضوع بحث من نيست.)

سال پيش محمد علی ابطحی به کتابفروشی من آمده بود. (البته برای کتاب خريدن) براش چای آوردم، او هم چند عکس يادگاری گرفت. ازش پرسيدم: «شما اصلاً مرا می‌شناسيد؟» چيزهايی گفت که تعجب کردم. کتاب‌هام را هم خوانده بود. گفتم: «موقعی که معاون رييس جمهور بوديد هم همين نظر را داشتيد؟» خنديد و با شوخی گفت: «آدم وقتی در قدرت است کور می‌شود.»

من هم عضو اين جامعه‌ی ناچار هستم، دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم می‌خواهد در سرنوشت مملکت تأثير داشته باشم، اما نمی‌توانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ايران بروم.

عباس معروفی چند سالی است در برلین زندگی می کند. پیش از آنکه به آلمان پناهنده شود در ایران مجله ادبی گردون را منتشر می کرد که توقیف شد. او در برلین هم علاوه بر نویسندگی به کار نشر و کتابفروشی مشغول است. رمانهای سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت از مشهورترین آثار او است.

لینک های اینترنتی مرتبط

بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست