من و انتخابات: مرتضی نگاهی

می توانم کوه را با یک رای برکنم

انتخابات مرا به نیم قرن پیش می‌برد. الف بچه‌ای بودم هفت - هشت ساله. پدر و عمو‌هایم با حرارت از "سید یوسف هاشمی" سخن می‌گفتند و اعلامیه‌هایش را دسته دسته می‌کردند و به ما بچه‌ها می‌دادند و ما می‌رفتیم تا تیر چراغ برق و دیوار‌ها بچسبانیم.

سید یوسف هاشمی نماینده مردم سراب بود. همه عاشقانه او را دوست می‌داشتند. برادرش سید مهدی هاشمی زندان بود. خاندان غریبی بودند. سید مهدی‌شان زمین‌های موروثی را در ایام پیشه‌وری به دهقانان بخشید و پس از سقوط دولت مستعجل به حبس ابد محکوم شد.

سید یوسف‌شان که سیمای یوسف گونه‌ای داشت و به غایت زیبا بود، محبوب‌ترین چهرهء شهر ما بود. اما انتخاباتی در کار نبود. رقیبش گویا از ماه‌ها قبل انتصاب شده بود. چنان شد که مردم کفن پوشیدند و در کوی و برزن راه افتادند. فریاد سید یوسف سر می‌دادند.

من یک الف بچه هفت - هشت ساله بودم.

من و انتخابات: دیدگاه نویسندگان دیگر

... سر انجام سید یوسف پیروز شد. زیباترین و محبوب ترین مرد شهر ما. خوش سیما و خوش پوش و مردمی.

شاید همان ایام بود که واژه "انتخابات" برایم مقدس شد. در دوران نوجوانی و جوانی و حتی به هنگامی که به چپ گرایش پیدا کردم، این واژه تقدس‌اش را از دست نداد.

اما من هرگز، هرگز رای ندادم. نیم قرنی چرخید و روزگاری دگر شد و اوباما که آمد من ناگهان طنین پنجاه سال پیش را حس کردم. سید یوسف در سیمای اوباما برایم ظاهر شد و من در ستاد اوباما فعال شدم. مانند پدر و عمو‌هایم در نیم قرن پیش. بی کفن پوشیدن اما با اعلامیه‌های چاپی و اینترنتی.

نخستین رای دوران زندگی‌ام را برای اوباما به صندوق انداختم. آن روز بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. با کراواتی سرخ و طلائی در زمینه آبی پیراهنم. بر این باور بودم که می‌توانم کوه را از جا بکنم! همه اش با یک رای!!

***

... و اکنون، مانند نیم قرن پیش، نشسته‌ام و کلاهم را قاضی می‌کنم. می‌خواهم برای نخستین بار در سرنوشت میهن خود سهمی داشته باشم. مانند پدر و عمو‌هایم. فکر می‌کنم... اندیشه می‌کنم ...

نمی‌دانم برای رای دادن به کدام شهر اطراف سانفرانسیسکو باید بروم. شاید اصلا حوزه و صندوقی در کار نباشد. نمی‌دانم.

اما می‌دانم که آقای احمدی نژاد از من می‌خواهد که رای ندهم. می‌داند که اگر رای بدهم یک رای از رای‌های او کم خواهد شد و یک رای به رای‌های رقیب او اضافه خواهد شد.

برای همین هم هست که می‌خواهم رای بدهم. می‌خواهم نمایندهء میهن من در سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا و ... او نباشد.

پس تا حالا انگیزه مرا برای شرکت در انتخابات دانستید. یعنی انتخاب نکردن آقای احمدی نژاد! این هم پارادوکس‌های میهن من است که بسیار از مردم مانند خود من در انتخابات شرکت می‌کنند تا کسی انتخاب نشود!

چرا؟ چون که در سرزمین من انتخابات هم مانند بسیاری از دستاوردهای دموکراسی و مدرنیته ابتر است. این چهار نفر گزینه اند، نه کاندیدا. یعنی شرکت شورای نگهبان با صلاح‌دید رهبر - لابد- آنان را گزیده‌اند تا «جمهوریت» را مخدوش کنند.

اما مردم و سرآمدان و الیت‌های جامعه از همین اندک «فضا» استفاده کرده و مطالبات خود را در مدنی ترین و مدرن ترین شکل خود خواستار شده‌اند. یعنی انتخابات تبدیل شده است به مطرح کردن مطالبات و خواسته‌های سیاسی در مدنی‌ترین شکل خود.

تشکل‌های زنان و دانشجویان و اقلیت‌های دینی و ائتنیکی روز به روز نیرومندتر می‌شوند. نظام ناگزیر یک گام به پس می‌رود و مردم یک گام به پیش می‌روند. یک واژه مانند سحر و جادو عمل می‌کند: تغییر.

واژه ای که اوباما به کار بست و موفق شد. با نگاهی گذرا به چند دهه پیش می‌بینیم که آمدن دموکرات‌ها در آمریکا چگونه در سرزمین ما اثر می‌گذارد. کندی، علی امینی و اصلاحات را به ارمغان آورد و کارتر حقوق بشر و کلینتون جنبش‌های مخملین را!

بازتاب اوباما «تغییر» است.

لینک های اینترنتی مرتبط

بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست