من و انتخابات: قاضی ربیحاوی

من به جای عباس معروفی رای می دهم

من اهل رای دادن نبوده ام. البته اگر به صفحات آخر شناسنامه ام نگاهی بیندازی وجود آن مُهرهای ریز و درشت نشان می دهد که اتفاقاَ اهل رای دادن بوده ام چون گاهگداری رای داده ام نه فقط به صادق خلخالی بلکه به ستاد حمل و نقل و توزیع خواربار الزهرای حسینه محله مان هم رای داده ام؛ بله من رای داده ام اما نه برای این که خودم خواسته باشم. نه. راستش مادرم برای من رای می داد.

در زمان جنگ و دوره حکومت کوپن های خواربار مادرم شناسنامه های افراد خانه را در اختیار خود داشت چون در آن زمان باید شناسنامه نشان می دادی اگر می خواستی کوپن اغدیه بگیری.

مادرم گفت که توی صف گوشت بوده و منتظر رسیدن قصاب و لاشه هایش که زنی به او گفته دولت از این به بعد فقط به شناسنامه هایی کوپن می دهد که توی آنها مُهر مربوط به رای دادن کوبیده شده باشد.

من و انتخابات: دیدگاه نویسندگان دیگر

عباس معروفی: دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم، اما نمی‌توانم

گفتم این حرفها چیه می زنی مادر؟ چرا دولت را بدنام می کنی؟ خود دولت اعلام کرده رای دادن اجباری نیست و هرکس آزاده در رای گیری شرکت بکنه یا نه.

گفت خدا پدرت را بیامرزه اما اون حاج آقایی که اونجا نشسته و کوپن توزیع می کنه که خط دولت را نمی خونه.

گفتم اون مرتیکه که قراره نماینده دولت باشه چطور خطش را نمی خونه؟

گفت اونوقت اگه یک مُشت کوپن الکی مربوط به نخود لوبیا بهمون داد چی؟ اونکه دیگه از دستش برمیاد.گفتم خب پس چاره چیه؟ گفت سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببنده؟ پرسیدم مقصودت چیه؟

گفت آدم یکروز میره دم صندوق رای و مثل بقیه مردم که اونها هم یا از ترس از دست دادن چیزی اومدن رای بدن یا برای به دست اوردن چیزی؛ تو هم رای خودت را می اندازی توی صندوق. آسمون که به زمین نمیاد مادر. و اضافه کرد که شناسنامه هامون مُهر رای دادن داشته باشن خیال من راحتره مادر.

گفتم آخه ناسلامتی من آنارشیست هستم؛ یعنی به دولت و به هر تشکیلات سیستماتیک کنترل کننده مردم اعتقاد ندارم. گفت حالا تو بیا و به خاطر من رای بده. من به عنوان یک مادر این تقاضا را از تو دارم.

و اینطور بود که شناسنامه مرا هم به مُهرهای انتخاباتی مزین و آلوده می کرد.

روزی هم برای خاطر دوستی رای دادم. در زندان بود. اگر روزبه که از روز اول ورودم با او دوست شدم در آنجا نبود من در همان مدت کم حبس از شدت غُصه دق کرده و مُرده بودم.

مرا اشتباهی منتقل کرده بودند به اتاق کمونیست ها. دلیلش این بود که در اتاق قبلی تنها زندانی بودم که نماز نمی خواندم یعنی بلد نبودم وگرنه می خواندم. البته در اتاق تازه هم بیش از نیمی از افراد نماز می خواندند چون دیگر کمونیست نبودند و خدا شناس شده بودند؛ بخصوص که وحشت صدای تیرباران کردنهای سحرگاه آدم را خداشناس می کرد.

بعدها از اقدام زندانبان برای انتقالم به آن اتاق ممنون بودم زیرا به من امکان داد با اشخاصی آشنا بشوم که بدون شک جزو صادق ترین و صمیمی ترین اشخاص دنیا بودند. مردمی با تمام وجود خواهان عدالت اجتماعی برای همه مردم ایران. و بسیاری از آنها هم برای عقیده شان جان دادند.

باری یکروز زندانبانی دریچه کوچک را باز کرد و دهنش را گشود و بی آنکه آن را ببندد صدایی از ته گلویش فریاد زد هرکی می خواد در رای گیری شرکت بکنه آماده بشه که داریم میریم حسینیه اونجا ستاد رای گیریه.

و باز دریچه بسته شد. من گفتم من که نمی خوام رای بدم پس چرا برم؟ فکر کردم فرصت خوبی خواهد بود که چند ساعتی با تنهایی ام عشق ورزی کنم اما روزبه گفت زود باش حاضر شو که طرف الان میاد. بعد؛ از حرف او و از افراد قدیمی شنیدم که اگر در موقع انتخابات کسی به حسینیه نرود در روزهای بعد دچار دردسر خواهد شد چون با اینکار علناَ خود را به عنوان مخالف و به اصطلاح هنوز سر موضع مانده اعلام می کرد.

پس من هم آن روز ترسیدم از اینکه به عنوان مخالف سر موضع شناخته بشوم بخصوص که من اصلا هیچوقت سر موضعی نبوده ام. گفتم آخه من از کجا بدونم کدوم اینها از دیگرون بهتره که بهش رای بدم. در نظر من اینها همه شون یکجور و یک شکل هستن.

روزبه گفت اشتباه می کنی. اولاَ اینکه یکجا می تونی به سیزده نفرشون رای بدی. و دوم اینکه بعضی هاشون واقعا می خوان خدمت بکنن به جامعه. پرسیدم مثلا کدومشون؟ گفت مثلا همین صادق خلخالی. دست کم نگیرش. اگه بره توی مجلس خیلی خوب میشه. گفت وقتی حزب اعلامیه حمایت از او را منتشر کرد من هم مثل تو اولش تعجب کردم ولی بعدش توجیه شدم که این مرد واقعاَ می خواد خدمتگزار مردم باشه.

تمام وجود ظاهر و باطن روزبه خوشبینی بود. او باور داشت که بالاخره محبوبیت مردمی حزب توده ایران همراه با قدرت سیاسی جامعه روحانیت؛ این مملکت را به سر مقصد دمکراسی خواهد رساند؛ البته اگر که مردم در لحظات سرنوشت ساز به کمک آن دو نیروی انقلابی بشتابند. گفتم اما از حزب شما که کسی داخل اینها نیست؛ اینها همه فقط ملا هستن؛ ببین عکسها را. گفت همین کسانی که من توی ورقه ی تو جلو اسمهاشون تیک زدم؛ هرکدومشون یک علامت داس و چکش زیر عمامه اش قایم کرده. باور کن.

در زندان کسی شناسنامه همراه نداشت برای همین مُهر را کوبیدند پشت دستمان؛ روی پست تنمان. روزبه با زرنگی توانست مامورها را گول بزند و دو بار رای بدهد.

چندتا دیگر از بچه های توده هم توانستند با روش روزبه دو بار رای بدهند. و من تا وقتیکه جوهر آن مُهر هنوز رنگ داشت و بر پوستم دیده می شد حسی عجیبی به داشتم.

بنابراین سهم من تاکنون از رای دادن همین بوده است؛ خواسته های مادرم و روزبه. و حالا هم امروز می خواهم یک بار دیگر برای شخص دیگری رای بدهم اما این بار خود خواسته و حتی مفتخر به این کار.

یک رای برای خاطر عباس معروفی نویسنده و دوست مهربان که چون همیشه می خواهد حرف تازه و جالب بزند اتفاقا گاهی هم حرفهای جالب و تازه می زند مثل همین حرفی که اخیرا درباره انتخابات ریاست جمهوری زده و اینکه چطور است که ملت ایران در دوره های متفاوت در مقابل انتخاب بین بد و بدتر قرار گرفته یعنی آن را آگاهانه در چنین موقعیتی قرار داده اند.

Image caption عباس معروفی: دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم، اما نمی‌توانم

در مواقع انتخابات چه برای مجلس و چه برای ریاست جمهوری بدون شک آرزوی واقعی مردم ایران این بوده که بگویند ما می رویم به این اشخاص رای می دهیم چون باور داریم که آنها آدمهای صالحی هستند. نه. سالهاست که مردم ما فقط می گویند من بین بد و بدتر خب البته می روم که به بد رای بدهم. گمان نمی کنم هیچ رای دادنی اینقدر مایوسانه و ملال انگیز باشد.

اما از هفته ها پیش حس کرده ام که انگار این انتخابات کمی فرق دارد با قبلی ها. مردم این انتخابات را از انتخابات قبلی جدی تر گرفته اند. آیا مردم ایران به راستی تصمیم گرفته اند که در مورد سیاست کشور برای مدتی از حرف خالی و از لطیفه سازی بکاهند و بر حضور فیزیکی خود در پای صندوقهای رای بیفزایند؟

البته این نکته را خوب می دانم که مردم ایران عاشق کارناوال های خیابانی هستند؛ عاشق این هستند که خوشحال و خندان به خیابانها بریزند و بیرقها را بجنبانند و ماشینها بوق بزنند و مادر بزرگها نُقل پخش کنند و پسرها با دخترها قاتی بشوند.

بله این ملت از هر بهانه ای برای ایجاد شادی خود استفاده می کند. روزی به بهانه پیروزی تیم فوتبال؛ روزهایی به بهانه عزاداری حسینی و روزهایی هم به بهانه انتخابات. و در روزهای انتخابات البته که بیشتر ماموران امنیتی به سوراخها فرستاده می شوند و به پاسبانهای توی خیابان هم گفته می شود که با مردم مهربانتر باشند و کاری نکنند که رای کسی را از رئیس فعلی به کاندیدای دیگری برگردانند.

باری می توان فهمید که چگونه همه مهربان هستند در این روزها و یک شادی دیگر برای مردم این است که در مقابل تلویزیونهای خود بنشینند و تماشا کنند که آقایان چگونه سعی می کنند همدیگر را رسوا کنند و پرونده های دزدی های مالی را روی میز بگذارند؛ و چه لذتی می برد ملت از تماشای این صحنه ها تا سرحد انزال.

شاید یک عامل دیگر که باعث متفاوت بودن این انتخابات شده این است که مردم شهری و روشنفکران جامعه و هنرمندان هنوز مزه دوره مثلا خوش خاتمی را زیر دندان دارند و حالا یکی از کاندیداها وانمود کرده که عبای خاتمی را بر شانه انداخته و این مردم هم او را باور کرده اند ولی من اصلا نمی دانم او راست می گوید یا دروغ و نمی دانم کدامیک از این کاندیداها بهتر است برای اداره امور امروز ایران و عقیده دارم در چنین مواردی من نباید خودم را قاتی بکنم چون بیش از ده سال است که خارج از کشور زندگی می کنم و چنین تغییرات و انتخابات و انتصاباتی در زندگی روزانه من تاثیری ندارند؛ اکنون انتخاب و انتصاب در این کشوری که در حال حاضر در آن زندگی می کنم برای من مهمتر است چون هر انتخاب و هر انتصاب در اینجا تاثیرات کم و زیادی در زندگی روزمره و در کار من خواهد داشت در حالیکه شک دارم بگویم انتخاب محسن رضایی و یا مهدی کروبی چیزی را در زندگی من جابه جا خواهد کرد.

بنابراین من با اینکه یک شهروند ایرانی هم هستم و حق رای هم دارم تصمیم داشتم به پای صندوق رای نروم چون رای من دقیق نیست و گمان می کنم در این شرایط من نبایست شرکت بکنم زیرا با این کار رای واقعی دیگران را که در داخل زندگی می کنند ضعیف می کنم به این علت ترجیح داده بودم فقط ناظر باشم و ببینم که مردم چه تصمیمی برای چهار سال آینده کشورشان می گیرند.

تا چند روز پیش که مطلب جالب و تاثیر گذار عباس معروفی را در سایت بی بی سی خواندم و دلم گرفت که چرا عباس معروفی که اینهمه روشنفکر فعال و دلسوزی بوده برای آن کشور؛ حالا حق ندارد در رای گیری کشور خودش شرکت بکند در حالیکه صمیمانه مشتاق به این کار است و یقین دارد که رای او مثل هر رای دیگری در سرنوشت چهار ساله آینده ایران تاثیر گذار خواهد بود.

و اینطور شد که به خود گفتم پس من امسال به حوزه رای گیری خواهم رفت و رایی برای عباس با نام کاندیدای مورد علاقه او به داخل صندوق خواهم انداخت چون باور دارم که او اوضاع سیاسی ایران را خیلی بهتر از من می شناسد در ضمن که باور دارم او یک انسان آزاده است و چون نویسنده هم هست معنی دمکراسی را به درستی می داند پس انتخاب او در این زمینه شاید انتخاب درستی باشد.