محمد صنعتی: بازگشت به خویشتن (۰۱)

درتمام سالهای بعد از انقلاب یک تصور نسبتا عمومی، دهۀ چهل را دهۀ مهمی انگاشته است که روزی باید به آن پرداخت. چون، همۀ بذرهایی که در زمینه های مختلف در ایران پاشیده شده بود؛ ادبیات، شعر، تئاتر، روزنامه نگاری و حتا معماری، در این دهه بروبار داد؛ بهترین آثار سینمایی و موسیقایی در همین دوره پدید آمد؛ تئاتر که جای خود دارد. پیش از آن شاید هنوز تئاتر نداشتیم. در زمینۀ شعر کسانی مثل فروغ و شاملو و اخوان پدیدار شدند. دهۀ خلاقیت بود. ساعدی در همین دهه آثار خود را نوشت. با وجود این شما گویا جور دیگر به این دهه نگاه می کنید و بیشتر آثار این دهه را سیاست زده می دانید تا خلاق. واقعا دهۀ ۴۰ چه مشخصاتی داشت و در قیاس با دهه های دیگر چه طور دهه ای بود؟

دهۀ چهل بدون تردید دهۀ تعیین کننده ای بود، دورۀ خلاقیت و انفجار اندیشه های ایرانی بعد از سالها سکوت و سکون و رخوت. بخصوص در حوزۀ ادبیات و هنر و البته گونه ای اندیشه سیاسی ضد استبدادی – استعماری. با وجود این، پیش از آن در ماجرای مشروطیت عده ای افراد متفکر پدید آمده بودند که نمی توانیم بگوییم اهمیت شان کمتر از دهۀ چهل بود. از نظر کمیت البته تعدادشان قابل توجه نبود، اما قدرت برانگیزانندگی بسیار داشتند. میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده، طالبوف و دیگران حتا امیر کبیر را می گویم. چه در دستگاههای حکومتی بودند و چه در برابر قدرت. با توجه به اینکه در آن زمان جامعۀ ایران یک جامعۀ بی سواد، متحجر، خرافه پرداز و اسطوره اندیش بود، ظهور این افراد و قدرت نفوذشان حیرت انگیز است.

در چند دهۀ گذشته بخصوص در سالهای اخیر بیشتر به نقد کم و کاستی های آنها پرداخته اند که فی النفسه بد نیست، ولی نه به گونه ای که کار سترگ آنها دست کم گرفته شود! از این نظر اهمیت دوران مشروطه در قیاس با دوره های بعد باید روشن شود. وقتی من دورۀ ابتدایی را می گذراندم، یعنی اوایل دهۀ ۳۰ ، آموزگار ما سر کلاس از کریمخان حرف می زد و با افتخار می گفت وقتی برایش توپ و ساعت و ظرف چینی آوردند، زد ظروف چینی را شکست و گفت ما ظرف مسی داریم و با شمشیر لوله توپ را دو نیمه کرد! و گفت ما به این احتیاج نداریم. این نگاه ضد مدرن هنوز در دهۀ ۳۰ تحسین می شد. این مقایسه ها شاید بهتر نشان دهد که روشنفکران مشروطیت چه معجزه ای در آن دوران کردند. آنها زمانی برخاستند که هنوز در کشورهای اطراف ما هیچ حرکتی وجود نداشت.

اینها کسانی بودند که با تفکر مدرن آشنا شده بودند. گو اینکه ممکن بود آگاهانه یا ناخودآگاه رگه های سنت هم در آنها باقی مانده باشد اما آنچه آگاهانه به آن می پرداختند این بود که راه نجات این مملکت، مثل بقیه ممالک دنیا، رهایی از جهالت و واپس ماندگی و تغییر و تحول به سوی مدرنیته است، البته در چارچوب ایرانیت و اسلامیت. من حیرت می کنم از این قرائت های لائیک که از قانون اساسی مشروطه شده.

مشروطه ایران بسیار اسلام محور بود. قانونی که در آن چهار مذهب به رسمیت شناخته شده بود با چیرگی شیعۀ اثنی عشری که در آن نه شاه، نه وزرا و نه وکلای مجلس ( بجز چند نمایندۀ اقلیت ) نمی توانستند مذهب دیگری داشته باشند و غالب قوانین حقوقی و جزایی آن نیز بر اساس فقه شیعی بود، پس چطور می توانست لائیک وسکولار باشد؟ در واقع شاید روشنفکری دوران مشروطه بهتر توانسته بود محدودیت ها و امکانات جامعۀ ایران را دریابد. فکرش را بکنید که در آغاز مشروطه به همین توده ها چگونه آگاهی سیاسی داده شده بود تا بتوانند شایسته ترین نمایندگان خود را به مجلس بفرستند که هنوز مثال زدنی است، و مقایسه کنید آن انتخابات را در یک جامعه واقعا بی سواد و عقب مانده با آنچه بعد از دهۀ چهل با این همه سواد آموزی و مطبوعات و رسانه ها مشاهده می کنیم. دورۀ مشروطه یعنی روزگار کسانی که پیش از مشروطه زمینه های فکری آن را چیدند، دورۀ بسیار برجسته ای بود. اما گویا آن دوره، دوره ای استثنایی بود. بعد از آن دیگر دوره ای سراغ دارید که روشنفکری ایران، دغدغۀ مدرنیسم داشته باشد؟ بعد از دوران مشروطیت، ما دوران رضاشاهی را داریم. رضاشاه با وجود این که شاید تحصیلات آنچنانی نداشت اما این نگرش را داشت که باید کشور مدرن شود. باید پیشرفت کند. با اینکه با حمایت انگلیس به قدرت رسید ولی بمانند یک ناسیونالیست واقعی عمل کرد گرچه با دیکتاتوری. او هم در حد خودش بسیار شگفت انگیز است. مثلا من به نقل از یک استاد آمار شنیده بودم که می گفت پس از پایان تحصیلاتش وارد ایران شده بود. درست صبح روز بعد از ورودش، نامه ای دریافت کرده بود با مضمون اینکه به وزارت دربار برود. گفته بود: من نمی دانستم اینها از کجا فهمیده اند من کی ام و کی آمده ام. رییس مملکت مرا خواسته بود.

آن وقتها هنوز کسی از آمار و اهمیت آن چیزی نمی دانست. رفتم دربار و ایشان از من پرسید این علم که تو خوانده ای به چه درد می خورد، من هیچ از آن نمی دانم، برای من بگو. من توضیح دادم که اگر شما آمار نداشته باشید نمی توانید در هیچ زمینه ای برنامه ریزی بکنید؛ نه برای صنعت، نه برای بهداشت، نه برای اقتصاد، و نه چیزهای دیگر. اول باید آمار داشته باشید و بدانید چند نفر هستید، چند تا زن هستید، چند تا مرد هستید و ... به اصطلاح اصول کار را با شاه در میان گذاشتم. گفت خب، شما می توانید این تشکیلات را راه بیندازید؟ من ترسیدم، ولی سرانجام گفتم بله، می توانم. گفت چقدر هزینه دارد؟ گفتم مثلا ۵۰ هزار تومان. شاه، وزیر دربار را صدا کرد گفت صد هزار تومان بدهید به این آقا. خب این شاهی بود که اگر چیزی را نمی فهمید، اگر چیزی را نمی دانست - که هیچ رئیس مملکتی هم قرار نیست در همۀ زمینه ها متخصص باشد – می پرسید. وضع موجود را نمی پذیرفت. به آن نقد داشت و در جهت تغییر آن بسیار کوشید. ناگزیر نگرش او با نگرش کریمخان زند، فتحعلیشاه و محمد علیشاه مقایسه می شود. باید مقایسه شود. بعد از مشروطه ما شعرایی داریم که متجددند ولی برای مبارزه با فساد و تباهی در ایران، درخواست « عید خون » دارند! مانند فرخی یزدی و میرزاده عشقی! اوج دیکتاتوری! هر دو منتظر نادر دوران و اسکندر زمان هم هستند ( همانگونه که اخوان ثالث و فروغ در دهۀ چهل ) اوج استبداد طلبی و ناتوانی هنرمندانه! بنابراین فکر می کردند رضاشاه همان ناجی قدر قدرتی است که آرزو داشتند. حالا این جامعۀ استبدادطلب است که دیکتاتورها را بر می گزیند و یا پرورش می دهد یا دیکتاتور است که بر آنها تحمیل می شود؟ هر دو قابل تأمل است. البته روشنفکران زیادی یکی دو دهه با رضاشاه همکاری نزدیک داشتند.

روشنفکران آزاد منش و مدرن و دموکراسی خواهی مانند دکتر علی اکبر سیاسی، بهار و بسیاری دیگر. غالب تشکیلات دولتی و ساختارهای مدرنیته مانند فرهنگستان و دانشگاه و نهادهای دولت در آن دوره پایه گذاری شد. حتا کنسرواتوار موسیقی و تالار اپرا مربوط به این دوره است. نیما در سال ۱۳۰۰ افسانه را منتشر کرد. جمال زاده، هدایت و بزرگ علوی در این دوره شکوفا شدند. آدم امروز تعجب می کند و فکر می کند چه مقاومت عظیمی می توانست از طرف توده ها در برابر آنها باشد و آنها با چه نیرویی توانستند این کارها را به سامان برسانند. مگر برای استقرار شعر نو در ایران مقاومت وجود نداشته؟ پس نیما باید عقب می نشست؟

قدر مسلم این است که توده ها پشت سر رضاشاه و روشنفکران آن دوران نبودند ولی در بسیاری جنبه ها واقع بینانه تر برخورد کردند. چون شاید یکی دو دهه قبل گرسنگی و قحطی، بیماری و نا امنی و مرگ را تا مغز استخوان تجربه کرده بودند. شاید این دوران، تنها دوران غیر پوپولیستی سیاست در ایران باشد که تکیه بر نیرو، و محوریت توده ها نداشت، بلکه تکیه بر متخصصین و روشنفکران و تکنوکرات های غالبا تحصیل کرده بود، متخصصینی که در فرنگ آموزش دیده بودند. دانشگاه و دستگاه تربیت نیروی انسانی ما توسط اساتید برجسته ای که در غرب تربیت شده بودند در همین دوره پایه گذاری شد.

البته در دورۀ رضاشاه هم تمام روشنفکران با او همکاری نکردند. پاره ای روشنفکران در مقابل او ایستادند. از دهۀ دوم حکومت رضا شاه ما با نیروی چپ رو به رو هستیم. چپی که انقلاب شوروی را پشت سرش دارد و دامنه اش به ایران رسیده است. تا آن زمان، روشنفکران ما غالبا تحت تأثیر روشنفکران فرانسوی بودند. ولی از آن پس روشنفکری ما از نوع فرانسوی به روشنفکر نوع چپ روسی گرایش پیدا می کند. بخش دیگری هم چپ ملی – مذهبی است، بیشتر شبیه پوپولیست های قرن نوزدهم، مثل الکساندر هرزن و نورودنیک ها – که اغلب ملی – مذهبی بودند با عقاید سوسیالیستی و عدالت اجتماعی.

چون هدفشان کمک به توده ها و آگاه کردن آنها بود، و البته نظری هم به مدرنیته داشتند. ما هم همین گرایش ها را در ساختار روشنفکری دورۀ رضاشاه داریم. یعنی هم گروه ۵۳ نفر و دکتر ارانی و هم کم کم ریشه های ملی – مذهبی را. هر دوی اینها هم بیشتر تحت تأثیر رویدادهایی بود که در همسایگی ایران اتفاق افتاده بود. گر چه جنبش های پوپولیستی، هم در فرانسه و اروپای غربی وجود داشت و هم در آمریکای لاتین، از همان قرن نوزده یا پیش از آن تا کنون. غالبا هم رهبری این جنبش ها با یک رهبر کاریزماتیک بوده. این رهبرنسبتا کاریزماتیک را بعدا در مصدق و ملی شدن نفت می بینیم و بسیار برجسته تر در انقلاب ۵۷ . بنابراین من با این حرف علی میرسپاسی که می گوید روشنفکری ایران نوع فرانسوی بود، موافق نیستم. چون ما در کنار روشنفکری نوع فرانسوی که تا کنون ادامه یافته، روشنفکر نوع روسی را هم داریم. که قرائت دیگری از مدرنیته دارد. از قضا بعد از دوران رضاشاه این نوع روشنفکری غالب هم شد، هرچند نحله های دیگر فکری هم حضور داشتند. بله، ما از ۱۳۲۰ / ۱۹۴۱ که محمد رضاشاه می آید مهمترین دورۀ آزادی را داریم. یعنی در هیچ زمانی روشنفکران ایران اینقدر آزادی اندیشه و بیان و تحزب نداشتند. در این دوران است که چپ ها به صورت سازمانی و حزب توده به شکل یک حزب رسمی مانند احزاب دیگر به میدان می آید، خیلی فعال است، نیروهای روشنفکری غیر کمونیست هم فعال اند، ناسیونالیست ها و ... منتها تعدادشان کمتر است. اغلب روشنفکران صاحب نام، به طیف چپ تعلق دارند. در سال ۱۳۲۶ انشعاب حزب توده و ایجاد نیروی سوم را داریم که دو بخش طیف چپ را در مقابل هم قرار می دهد.

علاوه بر نوع دیگری که بیشتر گونه ای سوسیالیسم مذهبی بود که در کنار نیروی سوم با هم اشتراکاتی داشتند و البته تفاوت های عمده هم. ولی آنچه امروز به اصطلاح روشنفکر دینی و احزاب ملی – مذهبی خوانده می شود، باید جای پایش را آنجا، در اواخر دهۀ ۲۰ دید و همینطور رد پای پوپولیسم را. صادق هدایت در نامه ای به دوستش، انتقادی به دکتر مصدق دارد و نگران سیاست های پوپولیستی دکتر مصدق است و اینکه چه خطرهایی می تواند داشته باشد. اما بقیه روشنفکران اینطور نبودند. اغلب آنها، حتا حزب توده، بیشتر پوپولیست به نظر می رسند تا مارکسیست؛ طیف چپ باعث شد که گفتمان انتقادی در ایران بشدت سیاست زده و شعاری شود و محدود به قدرت.نگاه آنها به فرهنگ بسیار روبنایی و ابزاری است.

کما اینکه در کنگره نویسندگان ۱۳۲۴ که توسط حزب توده تشکیل شد، با اینکه هدایت را جزو گروه دبیران گذاشته بودند اما توسط احسان طبری فقط آن دسته از آثارش تحسین شد که تمایلات چپ توده ای در آنها هست؛ او شاهکارهای هدایت مثل بوف کور و سه قطره خون را به عنوان آثار منحط رد کرد. اینکه گفته ام دهۀ ۴۰ سیاست زده بود، ریشه اش را از این زمان باید در نظر گرفت. دهۀ ۴۰ ممکن است سیاست زده باشد اما پوپولیسمی که اشاره کردید در آن مشاهده نمی شود. شما به چه چیز می گویید پوپولیسم؟ اصل قرن نوزدهمی آن ایدئولوژی است که به قدرت توده ها تکیه دارد و آگاه کردن آنها و در خدمت آنها بودن. دولت باید برای بهبود زندگی اقشار فقیر بکوشد و عدالت اجتماعی را متحقق کند و البته با حمایت توده ها هم به قدرت می رسد و البته با خرد توده وار هم ممکن است عمل کند. ولی واقعیت این است که نمی توان یک تعریف واحد از پوپولیسم ارائه کرد. مارکس به توده ها این قدر ها اعتماد نداشت، نه به کشاورزان و نه چندان به خرده بورژوازی. با لمپن ها هم که به هیچ قیمتی کنار نمی آمد. او در پی اتحاد کارگران صنعتی به آگاهی رسیده بود( پرولتاریا) نه حتی کارگرفصلی سر میدان قزوین یا دستفروش میدان سید اسماعیل.

چه رسد به لات ها و اوباش و بزن بهادرهای محل. البته همه اینها هم بخشی از توده هستند.. ولی نه این که بر جامعه سلطه پیدا کنند. به هر تقدیر پوپولیست ها به تمامی توده نظر داشتند. این مفاهیم پوپولیستی در دهۀ ۲۰ با مفاهیم مارکسیستی آمیخته شد و توده ها بتدریج تقدس پیدا کردند و انتقاد نا پذیر شدند . در این روند حزب توده و طیف چپ نقش اساسی داشتند. پیش از آن، بسیاری از روشنفکران فرهنگ و اعتقادات خرافی واسطوره اندیشی توده ها را مورد انتقاد قرار می دادند؛ مانند ملک الشعراء بهار یا صادق هدایت، ولی بعد از آن و بخصوص از دهه چهل به بعد نقد عوام الناس گناه کبیره به شمار می آید! در حالی که کار روشنفکر به پرسش گرفتن وضع موجود، نورم های پذیرفته شده و بدیهیات است و یا آنچه به نظرش نادرست و غیر واقعی می رسد. روشنفکر در پی تغییر است. چه در حوزه علم و چه در حوزه اجتماع و سیاست. این پوپولیسم که شما تعریف می کنید یعنی اتحاد بین حاکمان و محرومان، همان فاشیسم نیست؟ با فاشیسم چه تفاوتی دارد؟ قرن بیستم قرن توده ها و عصر قدرت توده هاست. در این شکی نیست. هم در غرب و هم در شرق. بویژه در دوران جنبش های ضد استعماری رهائی بخش و در عصر پسا- استعماری. ولی پوپولیسم به شکل های مختلف، طیفی را از چپ افراطی تا راست افراطی در بر می گیرد. توجهش به قدرت توده ها و نیاز های آنهاست. البته بسیاری اوقات رهبران پاپولیست به روانشناسی توده و سیستم اعتقادی آنها اشراف دارند. شعار های برابری و برادری و عدالت اجتماعی و جامعه بی طبقه و حمایت از اعتقادات مذهبی واقشار فقیر یا دامن زدن به خرافات را برای رسیدن و ماندن در قدرت سر می دهند و بسیاری اوقات هم به نوعی دیکتاتوری ضد همان توده می رسند. نازی ها و فاشیست ها هم با رای و حمایت توده ها به قدرت رسیدند. بسیاری از رهبران پوپولیست در دنیا نظامیان قدر قدرت بودند. از ناصر و قذافی گرفته تا خوان پرون و اغلب رهبران پوپولیست آمریکای لاتین.

بخش دوم گفت و گو

مطالب مرتبط