نگاهی دیگر: 30 سال جنگ قدرت در ایران- بخش نخست

انشقاق و حذف مداوم

اشاره: تاریخ سه دهه گذشته رژیم جمهوری اسلامی، تاریخ انشقاق و حذف های مداوم در بالاترین سطح سیاسی بوده است. آیت الله خمینی به عنوان رهبر انقلاب، شخصیتی کاریزماتیک بود که در عین حال از مشروعیت سنتی (مرجع تقلید اعلم زمان خود) برخوردار بود.

پس از درگذشت او، آیت الله علی خامنه ای به رهبری منصوب شد که فاقد مشروعیت سنتی( مرجع تقلید نبود) و مشروعیت کاریزماتیک بود.

وقتی رهبرکاریزماتیک می رود، دوره ای از فترت فرا می رسد تا جانشین او میان مشروعیت سنتی و مشروعیت قانونی- عقلایی دست به انتخاب زند. هر دو دوره نظام ولایت فقیه (رهبری آقای خمینی و آقای خامنه ای)، همراه با افتراق و حذف بوده است.

زمامداران جمهوری اسلامی همیشه نظام های غیراسلامی را از جهات گوناگون- خصوصاً اخلاقی- نقد و رد کرده اند. یکی از معیارهای تمایز آنان این است که نظام های غیراسلامی محصول مبارزه بر سر هواهای دنیوی(قدرت، ثروت، شهرت و...) است، اما نظام اسلامی محصول عمل به تکلیف الهی و خدمت به بندگان خداوند است.

آیت الله خامنه ای در آخرین سخنرانی خود گفته است:"همه ناظران سیاسی جهان وجودشان انباشته از پلیدی و خباثت است"[1]. وی در همین سخنرانی از یک سو می گوید:"ما كه نگفتيم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداريم. من از انتقاد استقبال می كنم؛ از انتقاد استقبال می كنم. البته انتقاد هم می كنند، انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نيست؛ بنده هم می گيرم، دريافت می كنم و انتقادها را می فهمم."

و از سوی دیگر می گوید:"زير سؤال بردن اصل انتخابات بزرگترين جرمى بود كه انجام گرفت. چرا شما نسبت به اين جرم چشمتان را می بنديد؟!..يک عده مفت و مسلّم بيايند بدون استدلال، بدون دليل، همان فرداى انتخابات بگويند: انتخابات دروغ است! اين كار كوچكى است؟! اين جرم كمى است."

البته روشن است که مردم ایران و رهبران جنبش سبز، اصل انتخابات را زیر سئوال نبرده و نمی برند، آنان به تقلب در انتخابات اعتراض دارند و شعارشان این بود و هست:رأی من کجاست؟

آیت الله خامنه ای تمامی رهبران سیاسی جهان را مشتی انسان خائن قدرت طلب معرفی می کند که برای رسیدن به قدرت مرتکب هر نوع جنایتی می شوند، اما خود را آدمی معرفی می کند که فقط و فقط از سر تکلیف الهی، و به دلیل آنکه اگر رهبری نظام را نمی پذیرفت هیچ کس دیگری برای این مسئولیت وجود نداشت، و برای اینکه این بار بر زمین نماند،رهبری جمهوری اسلامی را با اکراه تمام قبول کرده است.[2]

اینک سه دهه از عمر جمهوری اسلامی گذشته است. بدین ترتیب، آن مدعا را می توان به محک تجربه سپرد. تاریخ جمهوری اسلامی، تاریخ نزاع بر سر قدرت و ثروت با توسل به قوه قهریه و زیر پا نهادن فضائل اخلاقی بوده است.

گام اول- استعفای بازرگان: پس از پیروزی انقلاب، مهندس مهدی بازرگان به عنوان "نخست وزیر امام زمان" از سوی آیت الله خمینی به نخست وزیری منصوب شد. اما در کمترین زمان ممکن میان دولت آقای بازرگان و شورای انقلاب اختلاف در گرفت.

نکته جالب توجه این بود که اکثریت گروه های مارکسیست در آن زمان با آیت الله خمینی برای حذف مهدی بازرگان، به عنوان نماد لیبرالیسم، در یک جبهه قرار گرفتند.

حتی برخی از افراد و گروه های مذهبی که اینک خود را هم خط با آقای بازرگان نشان می دهند، در آن زمان مخالف جدی او بودند و حتی تا درخواست محاکمه مهدی بازرگان به اتهام لیبرال و آمریکایی بودن پیش رفتند.

با استعفای مهندس بازرگان در 16 آبان 1358، قوه مجریه از دست نهضت آزادی خارج گردید و در مرحله بعد آنها از شورای انقلاب و مجلس هم کنار نهاده شدند.

مهدی بازرگان و یدالله سحابی دو چهره اخلاقی روزگار بودند. بازرگانی که به دنبال دادگاه عادلانه برای هویدا با حضور وکلای فرانسوی بود، صدایش در زمانه غرب ستیزی و نابودی زمامداران پیشین، لیبرالی به شمار آمد.

یکی از مهمترین چالش های پیش رو، تهیه قانون اساسی رژیم جدید بود. آیت الله خمینی از محبوبیت خود برای پیشبرد کار استفاده می کرد.

نزاع بر سر تصویب قانون اساسی، در این دوران بسیار مهم بود. پیش نویس قانون اساسی که در پاریس به وسیله حسن حبیبی تهیه شده و به تايید آقای خمینی رسیده بود، فاقد ولایت فقیه بود.

آیت الله خمینی در پاریس وعده می داد که یک جمهوری درست شبیه جمهوری فرانسه در ایران تأسیس خواهد کرد. جز تعداد اندکی از صنف روحانیت، هیچ کس نمی دانست ولایت فقیه چه معنایی دارد.

با طرح این موضوع، پرسش های زیادی در اذهان شکل گرفت. در فروردین سال 1358 در گفت و گویی تلویزیونی وقتی از مرتضی مطهری در باره اصل ولایت فقیه سئوال شد، او به صراحت گفت که ولایت فقیه بدین معنا نیست که فقیه حکومت تشکیل دهد و خود در رأس حکومت قرار گیرد. ولایت فقیه محدود به نظارت ایدئولوژیک است. مردم دوران انقلاب مشروطیت و انقلاب اسلامی تصورشان این نبود و نیست که فقها حکومت کنند.[3]

Image caption آیت الله منتظری در کتاب خاطرات خود گفته است که آیت الله طالقانی هم با ولایت فقیه مخالف بود

البته آقای مطهری توسط نیروهای مخالف جمهوری اسلامی کشته شد و آن قدر زنده نماند تا شاهد تصویب ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی باشد.

آیت الله خمینی در تهران پیش نویس قانون اساسی را به دولت موقت سپرد تا مجدداً آن را بررسی کنند. آنها پس از تغییرات مورد نظر، پیش نویس را مجدداً نزد او فرستادند. آیت الله خمینی سپس پیش نویس را به شورای انقلاب فرستاد. پیش نویس قانون اساسی با تغییرات اندکی به تصویب شورای انقلاب رسید. شورای انقلابی که آیت الله طالقانی، بهشتی، مهدوی کنی، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی، محمد جواد باهنر عضو آن بودند.

همه افراد و گروه ها بعدها شهادت داده اند که آیت الله خمینی هیچ گاه خواستار اضافه شدن ولایت فقیه به پیش نویس قانون اساسی نشد. متن پیش نویس در 26 خرداد 1358 منتشر شد. روز بعد آیت الله خمینی در دیدار با اعضای جامعه وعاظ، پیش نویس منتشر شده فاقد ولایت فقیه را تايید کرد و به آنها گفت:"طرح فعلی دولت صحیح است و همه تايید می کنند". و در روز بعد هم به پاسدران گفت:"همین طرحی را که دولت داده است صحیح است."

تا اینجای کار هیچ سخنی از ولایت فقیه و حکومت روحانیت وجود ندارد. اما در میانه راه، مجلس موسسان به مجلس خبرگان تغییر یافت. وقتی مجلس خبرگان آغاز به کار کرد، پیش نویس قانون اساسی کنار نهاده شد و ولایت فقیه از کنج حوزه علمیه نجف و قم بیرون کشیده شد و پرچمش را در مجلس خبرگان قانون اساسی برافراشت.

آیت الله منتظری، رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی، در کتاب خاطرات در این خصوص توضیح داده و به صراحت گفته است که آیت الله طالقانی هم با ولایت فقیه مخالف بود.

دولت موقت هم اصرار داشت که ظرف یک ماه پیش نویس تهیه شده به وسیله حسن حبیبی به تصویب رسد. آقای منتظری در خاطرات توضیح داده است که چه نقش مهمی در ورود و تصویب این اصل داشته است.

قبل از آنکه مجلس خبرگان قانون اساسی تشکیل شود، آیت الله منتظری در جزوه ای پیش نویس را نقد کرده بود.[4] در سخنرانی 23 آبان 1376 که پس از آن با فرمان آیت الله خامنه ای به بیت ایشان حمله و می خواستند فقیه اعلم و افقه را به قتل برسانند، اما نتوانستند و لذا این چهره استثنایی تاریخ معاصر را به مدت 5 سال(تا بهمن 1381) در منزلش زندانی کردند، گفته اند که ولایت فقیه را ایشان مطرح و وارد قانون اساسی کرده است.[5]

در جلسات خبرگان قانون اساسی آیت الله منتظری خطاب به نمایندگان اعلام کرد:"آقایان مطمئن باشند ما آن قانون اساسی را که در آن مسأله ولایت فقیه و مسأله اینکه تمام قوانین براساس کتاب و سنت نباشد، اصلاً تصویب نخواهیم کرد، بلکه ما یک قانون اساسی تصویب خواهیم کرد که ملاک آن مسأله ولایت فقیه باشد و همچنین اساس حکومت و ولایت، به دست فقیه مجتهد عادل اعلم اتقی باشد و زیر بنای تمام قوانین هم کتاب و سنت پیغمبر خواهد بود. اصلاً اگر پایه یک طرح قانون اساسی این مسائل نباشد، از نظر ما ساقط و بی اعتبار است. این را آقایان مطمئن باشند...اگر هم بر فرض کسی بگوید چنین قانون اساسی آخوندی است، بله ما آخوندیم، آخوندی باشد، ولی ما می خواهیم صد در صد اسلامی و براساس ولایت فقیه باشد."[6]

دولت موقت در جلسه ای با حضور تعدادی از اعضای شورای انقلاب با اکثریت آرای وزیران تصمیم به انحلال مجلس خبرگان گرفت. دو دلیل برای این اقدام وجود داشت: اولی، تجاوز از مهلت یک ماهه ای که از پیش تعیین شده بود و دومی، انحراف از پیش نویس.

اعضای دولت موقت شبانه راهی قم شدند و این موضوع را با آیت الله خمینی در میان نهادند، او هم به شدت و عصبانیت مخالفت خود را بیان می کند. در اول آبان 1358 آیت الله خمینی بدون ذکر نام، اعلام کرد که گروهی به دنبال انحلال مجلس خبرگان قانون اساسی هستند. وی به شدت به آنها تاخت و گفت:"ولایت فقیه چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد. ولایت فقیه همان ولایت رسول است."

قبل از همه پرسی قانون اساسی، نهضت آزادی با صدور بیانیه ای در تاریخ 5 آذر 1358 مردم را به شرکت در انتخابات و دادن رأی مثبت به آن دعوت کرد. حبیب الله پیمان، رهبر جنبش مسلمانان مبارز، در 24 آبان 58 اعلام کرد:"ولایت فقیه که به تصویب نمایندگان رسیده است، اکنون ایرادی ندارد."

چند روز قبل از همه پرسی آقای پیمان اعلام کرد به دلیل اولویت مبارزه با امپریالیسم و تعدیل تضادهای داخلی به قانون اساسی جدید رأی خواهد داد. همین مواضع به طور رسمی از سوی جنبش مسلمانان مبارز اعلام گردید. حزب توده ایران هم مردم را به شرکت در همه پرسی و رأی مثبت دادن به آن دعوت کرد.

همه پرسی قانون اساسی در آذر ماه 1358 برگزار شد ونزدیک 16 میلیون نفر در آن شرکت کردند. با این همه، این رقم 5 میلیون کمتر از تعداد شرکت کنندگان در رفراندم جمهوری اسلامی بود.

گام دوم- برکناری بنی صدر: گروه های مذهبی چندین فرد را کاندیدای اولین دوره ریاست جمهوری کردند. اما بنی صدر ريیس جمهوری شد. در اولین گام او نتوانست برای نخست وزیر پیشنهادی خود از مجلس رأی اعتماد بگیرد.

در سازشی که راه گریزی از آن وجود نداشت، محمدعلی رجایی به عنوان نخست وزیر انتخاب شد. مذاکرات شورای انقلاب در این دوران نشان دهنده آن است که تقریباً همه اعضأ با تعطیلی دانشگاه ها و برخورد با گروه های چپ که در دانشگاه ها مسلط بودند، وحدت نظر داشتند.

نخست وزیر و رئیس جمهوری از همان ابتدأ روبه روی هم قرار گرفتند. اختلاف ها به سرعت افزایش یافت: مسائل مربوط به جنگ ایران و عراق، و ده ها مسأله دیگر، ابوالحسن بنی صدر را در مقابل اکثریت روحانیت قرار داد.

نخست وزیر در جبهه مخالفان آقای بنی صدر بود، آقای بنی صدر هم با سازمان مجاهدین خلق و گروه هایی مانند آن در یک جبهه قرار گرفت. این مسائل در نهایت به برکناری ابوالحسن بنی صدر و فرار او به اتفاق مسعود رجوی منتهی شد.

به دنبال این حوادث، سازمان مجاهدین خلق، که به هر حال گروهی مسلمان بود، وارد فاز نظامی شد. انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی - که منجر به کشته شدن 72 تن از سران نظام شد- و دفتر نخست وزیری- که به کشته شدن رئیس جمهوری(محمد علی رجایی) و نخست وزیر(محمدجواد باهنر) انجامید- از یک سو، و اعدام صدها تن از مجاهدین و گروه های مارکسیست از سوی دیگر، برخی از پیامدهای جا به جایی قدرت در این دوره بود.

نظام جدید که از آغاز در مناطق مختلف کشور با گروه های مارکسیست درگیر مبارزه بود، همه گروه های یاد شده را سرکوب کرد تا حاکمیت خود را تثبیت کند.

در تمام این دوران، آیت الله منتظری با اینکه مخالف عملیات تروریستی بود و فرزندش (محمد منتظری) توسط مخالفان جمهوری اسلامی کشته شد، از همان ابتدا تنها کسی بود که در مقابل شکنجه زندانیان و اعدام آنان که مرتکب قتل و جنایت نشده بودند، ایستاد.

همین تفاوت ها، رفته رفته میان آيت الله منتظری و آیت الله خمینی آن چنان شقاقی ایجاد کرد که تنها راه پیش روی آيت الله خمینی، برکناری آیت الله منتظری از جانشینی خودش بود.

ادامه در بخش دوم

پاورقی ها:

1- رجوع شود به لینک :

http://www.sanyehnews.com/sanyeh/website/index.php?option=com_content&task=view&id=13780&Itemid=9

2- سخنان وی در این خصوص به شرح زیر است:

"اينها خودشان برای در دست گرفتن يک قدرت کوچک در کشورهای اروپايی، در آمريکا و در ديگر جاهايی که با تمدن مادّی اداره می ‏شود - مثلاً برای شهردار شدن در فلان ايالت يا فلان شهر، يا برای گرفتن فلان کرسی نمايندگی - حاضرند همه مقدّسات را زير پا بگذارند تا به آن مقام برسند. خودشان اين‏گونه‏اند.بدانيد که چقدر سطح دنيا در مقام پرستی و جاه‏طلبی نازل است. همين شخصيت هايی که در دنيا می ‏بينيد با چهره‏های مرتّب و منظّم، اتو کشيده، کراوات بسته و با لبخندهای مصنوعی جلو دوربين های تلويزيون ظاهر می ‏شوند، حاضر بوده‏اند برای گرفتن اين مقام، به همه جنايت های ممکن دست بزنند! اغلب اين‏گونه‏اند.راديوها را پرکردند که: آقا، [در ایران]جنگ قدرت است! چه جنگ قدرتی... آن روزی که در مجلس خبرگان، بعد از رحلت امام رضوان‏الله‏عليه - آن روز اوّل که بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم - بحث کردند چه کسی را انتخاب کنيم و بالاخره اسم اين بنده حقير به ميان آمد و اتّفاق کردند بر اينکه اين موجود حقير ضعيف را به اين منصب خطير انتخاب کنند، من مخالفت کردم؛ مخالفت جدّی کردم. نه اين‏که می‏ خواستم تعارف کنم؛ نه. او خودش می‏ داند که در آن لحظات در دل من چه می ‏گذشت. رفتم آنجا ايستادم و گفتم آقايان! صبر کنيد، اجازه بدهيد. اينها هم ضبط شده، موجود است. هم تصويرش هست، هم صدايش هست. شروع کردم به استدلال کردن که مرا برای اين مقام انتخاب نکنيد. گفتم نکنيد؛ هر چه اصرار کردم، قبول نکردند. هر چه من استدلال کردم، آقايان، مجتهدين و فضلايی که آنجا بودند، جواب دادند. من قاطع بودم که قبول نکنم؛ ولی بعد ديدم چاره‏ای نيست. چرا چاره‏ای نيست؟ زيرا به گفته افرادی که من به آنها اطمينان دارم، اين "واجب" در من "متعيّن" شده است. يعنی اگر من اين بار را برندارم، اين بار بر زمين خواهد ماند. اينجا بود که گفتم قبول می ‏کنم. چرا؟ چون ديدم بار بر زمين می ‏ماند. برای اينکه بار بر زمين نماند، آن را برداشتم. اگر کس ديگری آنجا بود، يا من می ‏شناختم که ممکن بود اين بار را بردارد و ديگران هم او را قبول می ‏کردند، يقيناً من قبول نمی ‏کردم. بعد هم گفتم پروردگارا! توکل بر تو. خدا هم تا امروز کمک کرد. قبل از آن هم همين‏طور بود. من دو دوره به رياست جمهوری انتخاب شدم و در هر دو دوره هم قبول نمی‏ کردم. دوره اوّل - که تازه از بيمارستان آمده بودم - دوستان گفتند اگر تو قبول نکنی، اين بار بر زمين می ‏ماند؛ کسی نيست. ناچار شدم. دوره دوم، خود امام به من فرمودند که بر تو متعيّن است. خدمت ايشان رفتم و گفتم: آقا؛ من قبول نمی ‏کنم. من ديگر اين دفعه به ميدان نمی‏آيم. گفتند: بر شما متعيّن است. يعنی واجب، واجب کفايی نيست؛ متعيّناً بر شما واجب است؛ واجب عينی است. عزيزانم! اگر واجب عينی باشد، من از زير هيچ باری دوش خودم را خالی نمی‏ کنم"(سخنرانی 23/ 9/ 1373، رجوع شود به سایت وی).

3- مرتضی مطهری در این خصوص گفته است:

"ولایت فقیه به این معنا نیست که فقیه خود در رأس دولت قرار بگیرد و عملاً حکومت کند، نقش فقیه در یک کشور اسلامی، یعنی کشوری که در آن مردم، اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی پذیرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند نقش یک ایدئولوگ است نه نقش یک حاکم، وظیفه ایدئولوگ این است که بر اجرای درست و صحیح ایدئولوژی نظارت داشته باشد، او صلاحیت مجری قانون و کسی را که می خواهد رئیس دولت بشود و کارها را در کادر ایدئولوژی اسلام به انجام برساند، مورد نظارت و بررسی قرار می دهد. تصور مردم آن دوره- دوره مشروطیت- و نیز مردم ما از ولایت فقیه این نبود و نیست که فقها حکومت کنند و اداره مملکت را به دست گیرند"(مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، انتشارات صدرا،صص 86- 85).

4- آیت الله منتظری،خاطرات،صص 258- 251.

5- عبارات ایشان به قرار زیر است:

"آقایان تا چیزی می شود به ما می گویند "ضد ولایت فقیه"، ضد ولایت فقیه؟! خدا پدرت را بیامرزد، اصلاً ولایت فقیه را ما گفتیم، ما علم کردیم، ما کتاب درباره اش نوشتیم، حالا ما شدیم ضد ولایت فقیه؟! یک عده بچه که اصلاً وقتی که ما بودیم و این کارها را می کریدم اصلاً نطفه شان هم منعقد نشده بود، حالا راه می افتند: ضد ولایت فقیه! خجالت بکشید، این چه کارهایی است؟! ولایت فقیه مثل امیرالمومنین(ع) باید نظارت بر کشور داشته باشدف نظارت بر احزاب داشته باشد، نظارت بر دولت داشته باشد، اما نه اینکه در همه جا دخالت کند"(خاطرات، صص786- 778).

آیت الله منتظری در این سخنرانی "ولایت فقیه" را به "نظارت فقیه" فرو می کاهد، "سلطنت فقیه" را رد می کند، و در عین حال می گوید فقط "مجتهد اعلم" می تواند ولی فقیه باشد، اما آقای خامنه ای مجتهد اعلم نیست و لذا نمی تواند ولی فقیه باشد.

6- صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، جلد 1 ، ص 107،جلسه ی پنجم، 30/ 5/ 1358.

آیت الله ناصر مکارم شیرازی در زمان تصویب اصل 110 قانون اساسی در خصوص اختیارات ولی فقیه گفت، این اصل به این صورت غیر عملی است و آینده انقلاب را به خطر می اندازد. وی در ادامه افزود:

"دشمن در داخل و خارج ما را متهم به استبداد می کند... این بهترین دست آویز برای دشمن است. آنها با همین سند خواهند گفت عده ای از علمای دینی در مجلس خبرگان نستند و یک قانون اساسی که پایه های حکومت خودشان را تثبیت می کرد نوشتند و رفتند... [خدا را به شهادت می گیرم که اگر مردم امروز چیزی نگویند] فردا این قانون را کنار خواهند گذارد".