سلامتيان: گروگانگيری، تهمت زنی را به ابزار اصلی کسب و حفظ قدرت تبديل کرد

سی سال از اشغال سفارت آمريکا در تهران می گذرد؛ واقعه ای که همه پروتکل های ديپلماتيک در روابط بين کشورها را به هم ريخت و 444 روز طول کشيد. احمد سلامتيان، میهمان این هفته من در برنامه به عبارت دیگر، در آن زمان از طرف سرپرست وقت وزارت امورخارجه ايران برای کمک به حل اين مشکل دست به کار شد.

او با کمک همکارانش گزارشی تهيه کرد و پس از جلب موافقت رهبران وقت ايران، برای ارايه پيشنهاد رفع مشکل به سازمان ملل متحد رفت. نگاه امروز او به اين واقعه نادر تاريخی چيست؟

آقای سلامتيان، در زمان گروگانگيری، شما سمت دولتی نداشتيد اما از طرف ابوالحسن بنی صدر که آن زمان سرپرست وقت وزارت امور خارجه ايران بود، برای حل اين مشکل دعوت به کار شديد. قرار بود شما چه کار کنيد؟

احمد سلامتيان: اگر اشتباه نکنم، عصر روز جمعه ای بود چهار روز بعد از شروع واقعه اشغال سفارت آمريکا از سوی دانشجويان پيرو خط امام، آقای بنی صدر که در آن زمان در شورای انقلاب به سرپرستی وزارت امور خارجه و وزارت امور اقتصادی و دارايی منصوب شده بود، از من خواست که با توجه به تجربه ای که در دوره کوتاهی در شروع انقلاب در دولت مهندس بازرگان به عنوان معاونت دکتر سنجابی در وزارت امور خارجه داشتم اگر در اين زمينه کمکی از دستم برمی آيد، انجام دهم.

اين صرفا به خاطر اين تجربه کوتاه مدت شما در وزارت امور خارجه بود يا اينکه تخصص حقوق بين المللی که خوانده بوديد هم تاثير داشت؟

من تحصيلات علوم سياسی هم در پاريس کرده بودم و در زمينه جامعه شناسی سياسی و تاريخ ديپلماسی ايران درس خوانده بودم و با آقای بنی صدر هم در روند انقلاب و دوره های پس از آن همکاری هايی داشتم و در آن زمان هم در روزنامه آقای بنی صدر، روزنامه انقلاب اسلامی مسئوليت بخش حقوقی را داشتم و بحث های مربوط به قانون اساسی و تاثير آن را دنبال می کردم.

شما در مورد پرونده اشغال سفارت آمريکا چه کار کرديد؟

اولين کاری که کردم اين بود که از متخصصينی که در وزارت امور خارجه بودند خواستم که کميسيونی تشکيل دهند. اين کميسيون زير نظر عزالدين کاظمی رييس اداره حقوقی وزارت امور خارجه که فرد بسيار باتجربه و با دانشی بود در اين زمينه. می خواستم ببينيم که اين مساله را به چه ترتيبی می توان حل کرد و ما در آن چه اندازه حق، امتياز و امکان داريم و چه اندازه تکليف بين المللی.

اين کميسيون با نظر متخصصين درجه اول وقت وزارت امور خارجه، گزارش مفصلی تاريخی و مربوط به اوضاع و احوال بين المللی. از بعد تاريخی به اين نکته اشاره شده بود که در زمان حمله مغول، کشته شدن ايلچی های چنگيز از سوی سربازان محمد شاه خوارزمشاه باعث حمله چنگيز به ايران شد. و همين طور داستان گريبايدوف. به طور کلی در سابقه تاريخی، عدم رعايت پروتکل های ديپلماتيک لطمات زيادی به ايران زده بود. در اين گزارش به اين مسايل پرداخته شده بود.

علاوه بر اين، ايران تعهدی را در چهارچوب کنوانسيون های بين المللی مربوط به مصونيت کنسولی، مصونيت ديپلماتيک و حقوق کنسولی داشت که از ديپلمات ها و کارمندان خارجی که مصونيت دارند به موجب قوانين بين المللی در کشور خودش حفاظت و حمايت کند و عملا ايران در اين مورد هم از انجام تکاليف بين المللی خود عاجز مانده بود.

از اين گذشته، اين بحث مطرح بود که آيا به هم ريختن پروتکل های بين المللی در تناسب قوای بين المللی به سود کشورهای ضعيف است يا نه؟

در واقع اين گزارش را برای کسانی که گروگان گرفته بودند و اين کار را انجام داده بودند، تهيه کرده بوديد؟

برای شورای انقلاب و تصميم گيرندگان. از همان اول يک تفاوتی احساس می شد بين دانشجويانی که سفارت را اشغال کرده بودند و نيات و ابزار کار آنها و روندی که قضيه به خود گرفته بود و تصميماتی که تصميم گيرندگان سياسی در راس قدرت بايد می گرفتند. آنها در همين چهار روز، بيش از آنکه بازيگر اين صحنه باشند، بدل به بازيچه شده بودند.

به اين موضوع برمی گرديم. اما در گزارش خود نهايتا برای حل اين مشکل پيشنهادهايی را مطرح کرديد. اين پيشنهادها چه بود؟

پيشنهاد اول اين بود که بايد در اسرع وقت به اين مساله پايان داد. پيشنهاد دوم اين بود که نبايد در دام "گروگانگيری" افتاد. خبرگزاری های خارجی تازه شروع کرده بودند که اصطلاح گروگانگيری را به جای اشغال سفارت به کار ببرند و دانشجويان هم اين مساله را پذيرفته بودند. و نهايتا اينکه با توجه به قطعنامه شورای امنيت سازمان ملل، بهترين راه حل اين بود که مساله از طريق شورای امنيت حل و فصل شود. شورای امنيت در همان ساعات اول اشغال سفارت بيانيه ای عليه ايران صادر کرده بود و خواستار عمل ايران به تعهداتش بود.

بنابراين بهترين مسير برای خروج از اين بحران که عملا به رويارويی ايران و آمريکا هم منجر شده بود، شورای امنيت بود. پيشنهاد مشخص ما اين بود که ايران دعوت به تشکيل جلسه شورای امنيت کند و در اين جلسه در عين حالی که ايران شکايت های خود را نسبت به سياست های آمريکا در ايران بيان می کند، خواست شورای امنيت در مورد آزادی ديپلمات ها و تامين امنيت آنها را برآورده کند تا عملا دولت های ايران و آمريکا در چهارچوب شورای امنيت سازمان ملل متحد به توافقی برسند.

و شما با اين پيشنهاد به سازمان ملل متحد رفتيد؟

قبل از آنکه به سازمان ملل برويم، در پی اصرار آقای بنی صدر و بنده اين پيشنهاد به تصويب به اتفاق آرای شورای انقلای، تاييد آيت الله خمينی و آيت الله منتظری که در آن زمان رييس مجلس خبرگان رهبری رسيد.

پس از اين تاييد، به سازمان ملل رفتيد، اما آنجا شما موفق نشديد

اولين مشکل ما، ايالات متحده آمريکا بود. آمريکا مدعی بود چون ايران مقررات مسلم بين المللی را زيرپا گذاشته، حق دعوت به تشکيل جلسه شورای امنيت سازمان ملل را ندارد. اين اولين زورآزمايی ديپلماتيک ما با آمريکا در اين زمينه بود. بعد از کشمکش های زياد، اکثريت اعضای شورای به رياست فردی اهل بوليوی به نفع ايران نظر دادند. آنها گفتند آمريکا هم در گذشته چنين کاری را کرده است و عدم رعايت برخی مقررات مانع توسل کشورها به مواد منشور و درخواست تشکيل جلسه نيست. بعد از اين دبير کل سازمان ملل متحد، باز يک برگ ديپلماتيک ديگر به ما زد.

همان زمانی که معلوم شد نظر ما در شورای امنيت اکثريت دارد و آمريکا ناگزير از نوعی عقب نشينی است، دبيرکل سازمان ملل از حق خود بر اساس ماده چهار استفاده کرد و خواستار تشکيل جلسه شورای امنيت شد. به اين ترتيب، اين نظر هم به درخواست ما اضافه شد و شورای امنيت بالاخره تشکيل جلسه را قبول کرد.

به اين ترتيب ما وارد يک سلسله مذاکرات غيرمستقيم شديم، چون در تهران ما را از مذاکره مستقيم ما آمريکا منع کرده بودند. بنابراين توسط دبيرکل سازمان ملل سلسله مذاکراتی عملا بين ايران، آمريکا و شورای امنيت شروع شد برای پيدا کردن قطعنامه ای که بتواند مرضی الاطراف باشد و همگان قبولش کنند و منجر به اهداف مورد نظر شود يعنی آزاد شدن سريع گروگان ها و رسيدگی به اختلافات ايران و آمريکا.

ولی موفق نشديد

بعد از اينکه شورای امنيت با کشمکش های زياد قبول کرد، چهارچوب قطعنامه مطلوب ما را در پيش نويس آماده کرد. اين قطعنامه به نوعی داد و ستد بين المللی بود و حد وسطی بود و ما بايد می پذيرفتيم که گروگان ها در اسرع وقت آزاد شوند. قرار شد سرپرست وزارت امور خارجه ايران به نيويورک بيايد و ايران در جلسه سازمان ملل قطعنامه جديد را بپذيرد.

متاسفانه آقای خمينی به سرپرست وزارت امور خارجه اجازه نداد که برای آمدن به جلسه شورای امنيت از ايران خارج شود. زيرا از همان زمان، زندگانی ديپلماتيک و سياسی ايران به نوعی گروگان گروگانگيری شده بود و در آن بازی سياسی ديگر مصلحت آن نبود که پرونده گروگانگيری هر چه سريع تر بسته شود و برخی از مراکز قدرت مصلحت را در اين می ديدند که تا آنجا که ممکن است پرونده کش پيدا کند.

در مورد گروگانگيری نظرات مختلفی وجود دارد از جمله اينکه آيت الله خمينی وقتی که می شنود گروگانگيری شده و دانشجويان پيرو خط امام اين کار را کرده اند، می گويد کار بسيار بدی کرده اند و بايد آنها را از سفارت بيرون کرد. يک نظر ديگر اين است که نه، آيت الله خمينی هم از همان ابتدا با گروگانگيری موافقت کرد به دليل اينکه اهداف درازمدت تری در پس اين واقعه می ديد. شما که آن موقع در جريان بوديد، همان زمان چه درکی از اين مساله داشتيد؟

اولا بايد بگويم که حوادث انقلاب ايران چنان گاهی اوقات فرايندش سرعت می گرفت که بازيگران را از بالاترين مقام تا پايين مقام به دنبال خود می دواند. تصميم گيرنده نبودند، اغلب بازيگران سياست، بازيچه فرآيند سياسی بودند. اين نکته در مورد گروگانگيری هم صدق می کند. حتی اگر فقط به روزنامه های آن زمان اکتفا بکنيم و به اطلاعاتی که بعدها دست اندرکاران آن زمان در زمان خود مطرح کرده اند رجوع کنيم مساله به اين شکل بوده است که درست سه روز قبل از گروگانگيری، آيت الله خمينی در سخنرانی مفصلی از دانشجويان دعوت کرده که از افراط اجتناب کنند. حتی از دولت موقت دفاع کرده و گفته اين دولت دارد کارهايی می کند و بايد به آن مهلت داد و نبايد ناراضی بود.

اما دانشجويان گرفتار کشمکش ديگری بودند در فضای دانشگاهی. بعد از بازگشايی دانشگاه ها در ماه مهر، انتخابات انجمن های اسلامی در دانشگاه ها شده بود و در اين انتخابات انجمن اسلامی در برابر دانشجويان در تشکل های ديگری مانند انجمن دانشجويان مسلمان، عملا انتخابات را باخته بود.

استدلال دانشجويان انجمن اسلامی اين بود که ما مدافع دولت موقت شده ايم و دولت موقت در جامعه مورد اعتراض است. متناسب با اين تحليل، دنبال اين بودند که مرز خود را با دولت موقت روشن کنند. عملا يک روند مسابقه از چپ شروع شده بود به اين معنی که هر کس تندتر عليه دولت موقت که دولتی ليبرال بود شعار بدهد، بيشتر می تواند ديناميسم انقلاب را جلب کند.

به اين ترتيب، تعداد معدودی دانشجو تصميم گرفتند. امروز هم قطعی و مسلم شده که اجازه قبلی از آيت الله خمينی نداشته اند و حتی کسانی که گفته بودند آيت الله خمينی با اين مساله مخالفتی نخواهد کرد، با آقای خمينی مشاورتی نکرده بودند. حتی آقای خمينی پس از واقعه گروگانگيری به وزير امور خارجه آقای ابراهيم يزدی که به قم رفته بود، گفت برويد و دانشجويان را بيرون کنيد از سفارت. اما 24 ساعت تا 48 ساعت بعدش، فضايی در صحنه بين المللی پديد آمد با يک مساله بديع. التهاب يک منطقه و يک کشور در جهان ديده می شد. تلويزيون های آمريکا به طور مرتب به اين مساله می پرداختند. به اين ترتيب، گروگانگيری بدل به پديده ای شد که آقای خمينی را هم پی خود کشاند.

اما به هرحال آيت الله خمينی، اين واقعه را انقلاب دوم خواند.

اين بعدش بود.

بله. اما به هر حال، آيت الله خمينی اين واقعه را انقلاب دوم خواند و به آن ارزش و مقامی بالا دادند و مقام دانشجويان پيرو خط امام هم به خاطر همين کار بالا رفت. سوالی که مطرح است اين است که چه کسانی بودند که آيت الله خمينی را قانع کردند که نظرش را به اين شکل عوض کند. مطمئنا فقط نتيجه تلويزيون های آمريکا و نحوه نمايش اين مساله نبوده است.

دقيقا. جمله ای که آقای خمينی گفت اين بود که در ايران انقلابی شده است از انقلاب اول بزرگ تر و مهم تر. و اين را هم در جواب اين می گفتند که خواسته اند گروگان ها هرچه زودتر آزاد شوند. آيت الله خمينی در آن زمان، می گفت بايد کوشش شود که در مساله قانون اساسی مردم به سردی نگرايند.

در آن زمان، تازه چند روزی بود که اصل پنجم قانون اساسی به عنوان ولايت فقيه تصويب شده بود و در افکار عمومی و حتی در خود مجلس خبرگان نگرانی هايی ايجاد کرده بود در حدی که دولت موقت خواستار اين شده بود که همان پيش نويس قبلی مطرح شود.

آيت الله خمينی متناسب با اين مساله، شرايط را حساس می ديد که برای تصويب قانون اساسی و پيشبرد رفراندوم قانون اساسی احتياج به اين هست که حرکت انقلابی و بسيج و التهاب عمومی به نوعی تجديد شود و مساله گروگانگيری به اين کار کمک می کرد و اين فقط در داخل نبود. برخی گروه های چپ جمعيت های چند صدهزار نفری جلو سفارت بسيج کردند و وقتی که اين جمعيت در تلويزيون های ايران و دنيا نشان داده می شد، مثل اين بود که تمام مردم ايران آماده پشتيبانی از گروگانگيرها هستند. متناسب با اين بود که دانشجويان از يک گروه محدود اجتماعی عملا به عنوان يک پيشاهنگ انقلابی يک انقلاب دوم مطرح شدند. انقلاب دوم مفهومی است که هيچ اشتراکی با انقلاب اول ندارد.

ابراهيم اصغرزاده، يکی از گروگانگيرها در مصاحبه ای با اعتماد ملی گفته است ما هيچ سند و مدرکی در مورد بحث هايی که وجود داشت که مثلا آمريکايی ها به شورش های قومی دامن می زنند، نداشتيم و رفتيم سفارت را گرفتيم تا سند پيدا کنيم. اين نحوه تفکر فقط مختص عده ای از دانشجويان انقلابی بود يا اينکه تفکری بود در بخشی از حاکميت ايران.

اين دفعه سوم بود که سفارت آمريکا اشغال می شد اما دوبار قبلی مساله خيلی زود خاتمه پيدا کرد. حرفی که آقای اصغرزاده می زند به نظر من توجيه بعدی است يعنی بعد از اينکه متوجه شدند در سفارت مدارکی هست و دارند مدارک را از بين می برند، متوجه آن شدند.

خود دانشجويان در اعلاميه اولشان اعلام می کنند که هدفشان از حضور در سفارت آمريکا که اسمش را گذاشته اند اشغال سفارت آمريکا اعلام اعتراض به سياست آمريکا است که نقطه مشخص آن پذيرفتن شاه بود در ايالات متحده آمريکا به دليل کسالتش. اما بعدا برای فرآيندی که بدل به يک فرآيند عظيم کشوری و جهانی می شود، توجيهات مختلف ساخته و پرداخته می شود.

آقای سلامتيان، شما از سنين نوجوانی فعال سياسی بوديد. در جبهه ملی فعال بوديد. از آن موقع تا يکی دوسال پس از انقلاب. در دوران شاه به زندان افتاديد. در کنفدراسيون دانشجويان در خارج فعال بوديد. در دوران انقلاب با کريم سنجابی که رهبر جبهه ملی بود به ايران برگشتيد. مسئول ستاد انتخاباتی آقای بنی صدر بوديد. دفتر هماهنگی مردم با رييس جمهوری را در زمان زمامداری آقای بنی صدر پايه گذاشتيد و نماينده مجلس شديد و بالاخره مجبور به فرار از ايران شديد. با اين حال با همه اين پشتوانه در مصاحبه ای گفته ايد که دورن سخت و دردناکی را گذرانده ايد و به خود نمی بخشيد که چگونه طعمه خام طبعی شديد و به دام رمانتيسم احمقانه انقلابی افتاديد. آيا از همه اينها پشيمانيد؟

نه. ببينيد شناختن عيب و اقرار کردن آن و نقد خود با پشيمانی فرق می کند. می گويند:

مرد خردمند جهانديده را عمر دو بايست در اين روزگار

نيمی از آن تجربه اندوختن، نيم دگر تجربه بردن به کار

متاسفانه چنين وضعی نيست و يک عمر بيشتر نداريم. اشاره کرديد به جبهه ملی. من بيش از هر چيز خود را ساخته و پرداخته جبهه ملی می دانم که در سال های 1339 تا 1342 توسط بعضی از نزديکان دکتر مصدق شکل گرفت. در بين آنها خود را بيش از همه تحت تاثير کسانی چون اللهيار صالح و کريم سنجابی می دانم. اللهيار صالح می گفت بزرگ ترين دشمنان مشروطه افراطيون بودند. امر برايش طوری شده بود که افراطی گری به صورت يک مرض بود. اعتدال برايش يک امر اساسی بود.

يک نکته را تاريخ ايران به سياستمداران دمکرات طلب و آزاديخواه نشان داده بود که آزادمنشی و ميانه روی که معنايش می شود تعادل طلبی و اعتدال، يکی از شرايط ضروری تحول جامعه ايران است چون جامعه ايران با عوض شدن حاکمان عوض نمی شود، بلکه با عوض شدن رفتارها عوض می شود؛ بنابراين جنبش اصلاح طلبی بود.

آنجايی که من می گويم رمانتيسم انقلابی به اين دليل است که رمانتيسم يک مشخصه اش در ادبيات اين است که زيبايی ها را بسيار زيباتر از آنچه هستند، توصيف می کند. متناسب با همين، جوانی و التهاب و عجله داشتن در روند تاريخ، در کشوری مانند ايران که دارای تحرک تاريخی و اجتماعی بسيار سريعی هم هست، چيزی است که معارض شماره يک هر فعال است.

من هم به عنوان دشمن شماره يک خود، عاطفی شدن، احساسی شدن و افتادن در دام عجله سياسی و گام به گام با تحول جامعه پيش نرفتن را می گويم.

اين نوعی واقع گرايی است. آيا اين واقع گرايی شما را به اين نتيجه رساند که اصولا دور تمام تشکيلات و احزاب سياسی را خط بکشيد و وارد هيچ کدام نشويد؟

در سال 1363 من تصميم گرفتم که تا زمانی که در خارج از کشور زندگی می کنم، نقش يدکی ايفا خواهم کرد. چون من نقش فعال خارج از کشور را فقط نقش يدکی می دانم. حتی سخنگو نمی دانم بلکه بلندگو می دانم راجع به تحولات داخل ايران. تحولات ايران هم پيچيده است و فهم و درکش احتياج به کار فراوان دارد. بنابراين من فقط کار يدکی و بلندگويی می کنم.

تا چه اندازه ماجراهايی مثل گروگانگيری موثر بوده در اين طرز تفکر؟

اگر کسی فرصت داشته باشد صورت مذاکرات جلسه ششم بهمن سال 1359 بعد از پايان گروگانگيری را بخواند و گزارش آقای رجايی را بخواند. خواهيم ديد که خود آقای رجايی به طعنه می گويد عمده ترين دستاورد گروگانگيری اين است که راه را بر آزادمنشان و ميانه روان در ايران برای هميشه بست.

الان که به اين ماجرا نگاه می کنيد، فکر می کنيد اين واقعه چه سود و زيانی برای ايران داشته است؟

اهميتش هيچ کمتر از کشتن ايلچی های چنگيز مغول و قتل گريبايدوف نيست. گروگانگيری، ايران را در يکی از بالاترين لحظات تاريخی خود در موقعيتی قرار داده که با زيرپا گذاردن کليه سپرهايی که حقوق بين الملل در اختيارش می گذاشته، کاری کرده که سرمايه های داخلی اش را از دست داده، مبتلای جنگ هشت ساله ای شده است. اگر بخواهم تابلو شکار گروگانگيری را در ايران و آمريکا نگاه کنم، بايد بگويم گروگانگيران در اتاق خود سر مهندس بازرگان و سر کارتر را بايد به عنوان دو شکار اين حادثه در اتاق خود نصب کنند.

اگر خوب دقت کنيم، در طول تاريخ ايران آزادمنش، ديندار و معتدلی مثل مهندس بازرگان کم پيدا می کنيم و در آمريکا هم لااقل پس از جنگ جهانی دوم، رييس جمهوری به صلح طلبی کارتر کم پيدا می کنيم و اصلا دانشجويان خط امام به خواب نمی ديدند که نتيجه عملشان چنين مساله ای می شود. اينجا به اين نکته می رسيم که نيت کارگزاران سياسی با نتيجه کارشان فرق می کند.

تاثير و نتيجه اشغال سفارت آمريکا برای مردم عادی ايران چه بوده است؟

تاثير اصلی و اساسی اش اين بوده که يک نگاه جزمی ايدئولوژيک حاکم شده که ابا ندارد هر کدام از کسانی را که به نوعی متفاوت می انديشند يا حتی دعوت به تفکر می کنند و می گويند از تجربه تاريخ بياموز، بلافاصله به آنها تهمت خارجی بودن و عامل خارجی بودن بزند.

اين در تاريخ ايران سابقه داشته، اما گروگانگيری آن را به يک ابزار اصلی انتقال و کسب و حفظ قدرت بدل کرده است. برای همين است که امروز می بينيم بسياری از دانشجويانی که در آن زمان شايد قربانی بگير بودند امروز خودشان قربانی همان منطق هستند.

تجربه ما از گروگانگيری عبارت است از مبارزه کردن و تسويه حساب کردن و منطق متهم کردن هر دگر انديش و هر رفتار متفاوت سياسی در جامعه به تهمت جاسوسی و اجنبی پرست بودن.

آيا اين تجربه در ايران آموخته شده است؟

اگر به تحولات چند ماه اخير و آنچه از آن به عنوان جنبش سبز ياد می شود، نگاه کنم می بينم که مردم ايران دارند به اين مساله واقف می شوند که سرنوشت ايران در واشنگتن، مسکو و لندن تعيين نمی شود، بلکه در ايران تعيين می شود آن هم با تجربه اندوزی مردمش و وارد شدنشان به تعاملات بين المللی با در نظر گرفتن قوه واقعی کشور خود.

مطالب مرتبط