من و انتخابات، یک سال بعد: قاضی ربیحاوی

قاضی ربیحاوی
Image caption قاضی ربیحاوی

یادداشت اول

خیابان های لندن را با عجله پشت سر می گذارم تا خودم را به صندوق رأی گیری رسانده و هرچه زودتر یک رئیس جمهور تازه و آزادیخواه برای کشورم ایران انتخاب نمایم. در راه بی اختیار فکر می کنم به سالها پیش، به یکی از روزهایی که محمد خاتمی تازه به عنوان رئیس جمهور ایران انتخاب شده بود. چند هفته ای پس از آن دوم خرداد معروف، شبکه تلویزیونی سی بی اس گفتگویی با من انجام داد که درباره مسایلی از قبیل هنر و سیاست بود، بعد هم موضوع انتخاب خاتمی پیش آمد و من گفتم که خاتمی یک ملای شُسته رُفته از بیله یا همان ایل و تبارِ هاشمی رفسنجانی است و چه بسا که ایشان توسط همان پدر خوانده نیز به میدان فرستاده شده باشد.

در آن روز هم مردم به خیابان ها آمدند تا بین دو گزینه ی "بد" و "بدتر"، اولی را انتخاب کنند. آنها می دانستند که محمد خاتمی نخواهد توانست به جنگ این فقر عظیمِ نازل شده بر مردم آن دیار برود، این موضوع هم اصلا در دستور کار ریاست جمهوری او نیست. و صفهای طویل بیکاری در آن کشور کوتاه تر نخواهد شد در زمان ریاست ایشان، و روستائیان هم که مثل همیشه خودشان باید بلد باشند محصول را به چه کسی بفروشند و خود باید یاد بگیرند راه و رسم ورود به بازارهای سیاه را.

پس ریاست محمد خاتمی درد چه کسانی را درمان خواهد کرد؟

اقشار متوسط الحال شهرنشین، مردمی که هنوز نیازهای مالی آنچنان بر زندگی شان سایه نینداخته است، آنها که گاهی هم دارای زندگی خوب اقتصادی می باشند، و حتی در میانشان هستند خانواده هایی با نمره های خیلی خوب و عالی. این مردم می خواهند در جامعه مورد احترام باشند و مثل هر مردم دیگر در هر کشور دیگر انتظار دارند که دولت در سطحِ مسطح جامعه محافظ و حمایت کننده آنان باشد چون آنان می دانند که با کار و فعالیت خود، نظام جامعه را نگه داشته اند. آنان خود را شهروندان مفیدی می دانند و به حق هم هستند. شهروند کسی است که به گونه ای، در هر پُست و مقامی که هست، درحال خدمت به جامعه خویش است، یعنی یک چیزی به جامعه انسانی اطراف خود می دهد و انتظار دارد چیزهایی هم از آن بگیرد، اولین چیز این است که دولت قدر شهروندان زحمتکش جامعه را بداند و بکوشد که زندگی اجتماعی را برای آنان و خانوادهایشان آسان تر کند، نه اینکه ماموران حاکمیت بر سر هر میدان و هر کوچه به بهانه های واهیِ مثلا ایرادهای اخلاقی جلوی مردم را بگیرند و آنان را بازخواست کرده بیازارد.

بنابراین اولین نشانه برای توقف این اهانت ملی این است که مامورانِ بیهوده گشت از خیابان ها جمع شوند و فقط پلیس معمولی در خیابان ها باشد آن هم برای مراقبت از مردم و نه برای آزار آنان.

فهم این نکته یکی از رمزهای موفقیت محمد خاتمی در آن دوره بود و او ظاهرا توانست در مدت زمان ریاست خود این فهم را تا حدودی به مورد اجرا در بیاورد.

از رموز عیان دیگر او توجه به روشنفکران حرفه ای جامعه مثل روزنامه نگاران و نویسندگان و خلاصه توجه به کسانی بود که به "قلم به دستان"معروف شده اند و شغلشان بستگی شدید دارد به وجود اندکی آزادی. اگر درهای این همه روزنامه بسته شود خب روزنامه نگاران زیادی بیکار می شوند، و اگر روزنامه نگار اینقدر آزاد نباشد که بتواند بگوید آزادی نیست، خب کسی روزنامه او را نخواهد خرید. خوب است که مردم ما انتظار ندارند از روزنامه نگاران ما حرف های تازه بشنوند و راضی هستند به خواندن همان چیزهایی که خود قبلا می دانند، همان لذت دوباره مرور کردن آن دانسته ها کافی است.

نویسندگان زیادی به حمایت از خاتمی به پای صندوق ها رفتند چون می دانستند که او هدیه ای هم برای آنان دارد، انتشار آن همه کتاب در زمان ریاستش آن هدیه بود. او که خود قبلا در مدت ریاست بر فرهنگ ارشادی، خواست نویسنده ایرانی را از نزدیک تجربه کرده بود، می دانست که ما قبلا با خود و خدای خود عهد کرده ایم که به سراغ بعضی از موضوعات و مضمون ها نرویم، موضوعاتی که به مذهب و به خدا مربوط می شوند و نیز مضمون های اخلاقی که اخلاق کُلی جامعه را هم تشکیل می دهند، و خلاصه انگشت فرو نکنیم توی سوراخ هایی که می دانیم چیزی برای ما در آنها موجود نیست، بعضی نام این روش ما را گذاشته اند "خود سانسوری" ولی به هرحال ما به این نتیجه رسیده بودیم که موضوع مهم ما انتشار است حتی اگر به کمی خود سانسوری هم نیاز داشته باشد؛ باری هرچه باشد از منتشر نکردن بهتر است.

و در همان دوران گل و بلبل که ما مشغول چهچه زدن بودیم، هاشمی رفسنجانی امور مملکت خویش را از یاد بُرد و به سپاه پاسداران فرصت داد هی چاق و فربه تر شود.

از سوی دیگر نزدیکان خامنه ای (که او هم با یاری رفسنجانی به منبر امامت رسیده بود) به میدان آمدند و نوبت رسید به ظهور پدیده ای بنام محمود احمدی نژاد. پس حکومت دوباره توانست آن تسلط کامل را بر مردم تحمیل کند و هیچ کاری هم از ما ملت غیور بر نیامد غیر از اینکه نویسنده های طنز و فکاهی را حریصانه تشویق کنیم به ساختن و نوشتن جوک ها و بحرطویل ها.

من آن روز به پای صندوق رأی نرفتم و به خاتمی رأی ندادم با این همه او رئیس جمهور شد و مردمی که من نیز همصدای آنان شده بودم بازی را بُردند. من به او رأی ندادم چون نمی توانستم بر حس شخصی خود مُسلط شوم و به نفع خواست کنونی مردم وطنم، او را به خاطر سانسور شدن کتابهایم در زمان وزارتش بر ارشاد، ببخشم.

حالا امروز اما که دارم با شتاب می روم تا به میرحسین موسوی رأی بدهم به من فهمانده شده که در واقع دارم به همان محمد خاتمی رای می دهم. در واقع حضور آشکار او پشت پرده موسوی است که خیلی ها را مشتاقانه به سوی صندوق های رأی کشانده است.

روزنامه نگاران به یاد لذت آن سال های ریاست خاتمی ست که اینطور تند و تند نام میرحسین موسوی را بر برگه ها می نویسند، و دیگر کسانی که دوران خوشی در آن زمان سپری کرده اند اکنون نام میرحسین را به معنای نام خاتمی فریاد می زنند، و مجموعه وسیعی از مردمانی که به رفسنجانی و فرزندان او نزدیک هستند. پس حالا همه ما، مطمئن و نامطمئن، می دانیم که اگر می خواهیم از شر احمدی نژاد و دار و دسته اش خلاص شویم باید به موسوی رأی بدهیم و یا به مهدی کروبی.

چگونه می شود اینطور بی رحم بود که احمدی نژاد هست؟ چگونه کسی است او که هر روز عده ای را به جُرم های واهی در میدان های عمومی حلق آویز می کند؟ چه خطایی از مردم ایران سر زده که خداوند چنین کسی را به ریاست آنان برگزیده است؟ شخصی اینهمه ضد جوان، نشسته بر تخت پادشاهی مملکتی که در حدود سه چهارم جمعیتش جوان است. فاجعه ملی یکی از عبارت هایی ست که می توان به او نسبت داد. و من دارم به سوی صندوق رأی می روم تا به مردم ایران کمک کنم هرچه زودتر از شر این فاجعه رها شوند.

با خود فکر می کنم کاش لااقل این حاج آقا کروبی ناگهان یکشبه متجدد الانقلابی نشده بود و اینطور دل خانم های متمدن شهری را نبرده بود و یا لااقل خیل هوادارانش را تشویق به رأی دادن به موسوی می کرد و در مقابل سهمی از او در دولت آینده می طلبید، اما حالا که اینطور نشد و مردم دو تا کاندیدای "انقلابی" دارند، با اینکه کروبی می داند آنچنان شانسی ندارد اما همچنان در میدان بازی حضور دارد و از بازی خود هم خیلی خرسند و راضی است، بهرحال اگر او در این میانه نبود من رأی ام را با اطمینان بیشتری در صندوق می انداختم، و من بالاخره می رسم و رأی ام را در صندوق می اندازم.

یادداشت دوم

این بار با اینکه من از کینه ام نسبت به خاتمی صرفنظر کرده بودم و به دار و دسته او رأی دادم اما آن ملت شانس پیروزی را پیدا نکرد و باز نام احمدی نژاد بیشتر از نام های دیگر از صندوق ها بیرون آمد (که البته اتفاق عجیبی نبود) بعد مردم به خیابان ها ریختند و گفتند که یارو تقلب کرده است، یارو هم به روی مردم توی خیابان اسلحه کشید و جوان های بی گناه ایرانی (این قربانی های حرفه ای) را در خاک و خون غلتاند. با ریختن مردم به خیابان ها حاکمیت بهانه ای پیدا کرد تا هرکس را که شهروند ناآرامی تشخیص داده می شد دستگیر و به محبس های قرون وسطایی منتقل نماید، به دانشجویان هجوم ببرد و برای ترساندن آنان قتل های فجیع راه بیندازد.

آیا آن حرکت مردم کاملا خود جوش بود و خود به خود به وقوع پیوست؟ و یا دست هایی مرئی و نامرئی مردم را به خیابان ها هل دادند؟ روزی که در شلوغی ایام داشتم به دنبال پاسخی برای این پرسش می گشتم، یک تصویر ویدیویی دریافت کردم از دوستی، تماشا کردم، تصویر همسر هاشمی رفسنجانی در یک شعبه رأی گیری که ظاهرا خیلی هم به خانه اش نزدیک است. فریاد "حاج خانم، حاج خانم" قطع نمی شود، جمعی از مردان جوان کت و شلواری با قیافه هایی که نشان می دهند روزنامه نگاران هواداران موسوی هستند خانم را احاطه کرده و هرکس پرسشی می پراند، حاج خانم درحالیکه رأی می دهد غُرولند هم می کند که: "مگر خانه ی ما چه فرقی با خانه های دیگران دارد؟ و یا پول ما مگر چه فرقی با پول دیگران دارد؟" بعد برگه رأی خود را که واضح است نام میرحسین موسوی بر آن است به داخل صندوق می اندازد. چند نفری با هم یکصدا از او می پرسند: "حاج خانم اگه اونوری ها تقلب کردن چی؟" حاج خانم پاسخ می دهد، پاسخی مثل رهنمود، که "اگر اون یاروها تقلب کردن، مردم بریزن توی خیابون!"

می دانم به نظر مفسران سیاسی من ربط مضحکی را در این میانه یافته ام اما بهرحال با دیدن آن فیلم شک کردم به اینکه باور کنم حرکت به خیابان ریختن مردم واقعا حرکتی خود جوش بوده بوده و از دل خود جمعیت برآمده بود و نه از سر سفره شام آن بزرگانی که قدرت دارند مردم را به هر کاری وادارند، کارهایی که فقط به نفع خود آنان است و بر ضد زندگی روزمره مردم، مثلا همین ریختن به خیابان ها وقتی که می دانی حاکمیت دو چیز را به وفور در اختیار دارد، اسلحه پیشرفته و آدمکشان حرفه ای.

البته به نظر می رسید نقشه دستگیری افرادی که در دولت خاتمی صاحب پست و مقام های جنجالی بوده اند قبلا طرح ریزی شده بود. شاید سپاه پاسداران بایستی کودتای خود را بر سطح جامعه آشکار می کرد، پس آن دستگیری ها برای آنان واجب بود، با این کار می خواستند آن افراد را کاملا تهی بکنند از هرگونه قدرتی که چه در واقعیت داشتند و چه در ذهن و در خیال خود. سپاهیان تا آخرین پستوی جیب های آنان را در سلول های تاریک تکاندند و آن مردمان را تبدیل کردند به عده ای زندانی مریض حال که حالا فقط قابل ترحم هستند.

خب اینها بیشتر نزاع های درونی حاکمیت بود، احمدی نژاد فرصت یافته بود ناخن های درنده خود را به رفسنجانی و فرزندان او نشان بدهد و شخص او را به مبارزه بطلبد، اما رفسنجانی هوشیارتر از این است که به آسانی دُم به تله دهد، در این گونه ایام او ترجیح می دهد در مقابل صفحه عریض تلویزیون خانه اش بنشیند و صحنه را تماشا کند و وانمود کند که خواهان توقف کشتارهاست؛ و حیف از ساده دلی و خوش قلبی اینهمه جوان که جان خود را به خطر انداختند با شرکت در مراسم جمعه ای که ایشان امامش بود. او فقط آمده بود دل مردم را به دست بیاورد با ذکر اینکه عده ای اکنون در زندان هستند، و بیان یکی دو مورد دیگر، آنهم به شکل کاملا محتاطانه و زیرکانه، که به مردم بگوید من هم با شما هستم، اصلا خود من و خانواده ام از هر سبزی سبزتریم.

و سبز، رنگی که نمی دانیم ناگهان کی و از کجا بر سر و کله ی ما ریخته شد، و یکهو اینهمه شال سبز توسط کدام تاجر پارچه به بازار ایرانی عرضه شد، شالی به عرض و طول ملافه که بیش از همه مورد توجه انقلابی های ایرانی ساکن خارج واقع شد، هرکس فرصتی گیر آورد عکسی با شال سبز از خود انداخت و در سایت ها منتشر کرد، و همچنان می کند.

بنگاه های خیریه فرنگی هم جوایزشان را پخش کردند بین آن دسته ایرانیان سبز پوشی که خود را سخنگویان جنبش سبز معرفی کردند. (البته به حق هم که شال های آنان از دیگران سبزتر بود) جایزه های مادی و معنوی برای آنان که از راه دور جوانان آن کشور را تشویق می کنند به خیابان ها بریزند و از گلوله های کُشنده سپاه پاسداران نترسند، به خیابان ها بریزند و فریاد بزنند: "یا حسین، میرحسین". و همچنین ما انقلابی های خارج نشین، آن جوانان عاصی داخل کشور را ترغیب می کنیم به خیابان ها بیایند و در مقابل شلیک های بی رحمانه سربازان رژیم فریاد بزنند: "کروبیِ با غیرت، برس به داد ملت" درحالیکه خودمان می دانیم این دروغ ها راهی به رهایی آن مردم نمی گشایند. اینهمه تشویق ها و حمایت ها از تظاهرات خیابانی مردم به چه نتیجه رسید غیر از شلوغ تر کردن زندان ها از حضور جوانان؟ و آزار و اذیت آنان با بدترین شیوه های ضد انسانی؟ و سرانجام فرستادن برخی از آنها به سوی چوبه های دار؟

این چگونه وطن پرستی ست که ما آن جوانان را تشویق کنیم با خشم به خیابان ها بیایند درحالیکه می دانیم اگر گرفتار شوند امکان به دار آویختنشان هست، و بعد که رژیم آنها را حلق آویز کرد ما برای آنان که مُرده اند هورای شجاعت بکشیم؟ و با دادن القاب دروغین جسور و غیور به جوانان، آنان را بسوی مسلخ هُل بدهیم. این روش ها نه تنها وطن پرستی نیست بلکه خود پرستی های سیاسی است. بعضی ها که خیلی خیلی دلتنگ بازگشت به ایران هستند به همین روش دل خوش کرده اند، یعنی اینکه گمان برده اند با آمدن کسی مثل موسوی و خاتمی، و در نهایت با فائق شدن دوباره رفسنجانی بر امور کشور، زمینه برای بازگشت به وطن مساعد خواهد شد، آن هم بازگشتی قهرمانانه به سوی ملت داغدیده عزادارِ آن دیار، بازگشت خارج نشینانی که متعلق به نسل های گذشته هستند. آنها یکبار هوش و ذکاوت خود را در جهت انقلاب کردن به کار انداختند و حاصل آنهمه هوش و ذکاوت انقلابی ایشان شد رژیم جمهوری اسلامی ایران به رهبری ملاها.

حالا بهتر نیست اجازه بدهیم این نسل تازه برای خودش تصمیم بگیرد؟ آیا عجیب نیست که چطور در کشوری که نزدیک به هفتاد در صد جمعیت آن جوان است، همه رهبران (مرتجع و انقلابی و اصلاح طلب) از دَم پیر هستند و متعلق به نسل های قبل؟

آیا آنهمه جوان متفکر، متمدن و تنومند امروزی در ایران فقط می توانند در خیابان ها تیر بخورند و کشته بشوند؟ و یا سهمشان فقط دستگیر شدن و به محبس فرستاده شدن است؟ و یا آنها فقط در اجتماع حضور دارند که زیر ضربه های کورِ بی رحمِ مزدوران رژیم اینطور له و لورده شوند؟

به نظر من آنچه امروز بایستی تشویق و ترغیب شود این است که جوانان داخل ایران بکوشند که اینهمه گوشت های دم توپ نباشند. مطمئنم اگر به آنان فرصت داده شود خود می توانند که روش های روشنی برای رهایی خود از این مهلکه بیابند و به روش های کهنه و تاریک نسل های پیش از خود اعتماد نکنند.

جوانان امروز اگر به جستجوی عمیق واقعیت های تاریخ سی ساله کشورشان بپردازند، خواهند دید که نسل پیش از آنها اشتباهات بزرگ تاریخی بر پیشانی دارد، نسلی فرسوده ای که دارد نشان می دهد باز هم ممکن است یک مُصیبت تازه به بار آورد، و راستش دارد به بار می آورد اگر جوانان همچنان اجازه بدهند که از آنان به عنوان قربانی های سیاهی لشکر استفاده بشود و نه به عنوان مقام هایی در جایگاه هایی والاتر، و البته که مقصودم مقام و جایگاه والاتر در عمل است و نه فقط در حرفهای احساساتی و در نوشته های هیجان انگیز.