«چراهای جواب دار و چراهای بی جواب»

یک زن جوان لهستانی به اسم «ماگدا»، که زبان انگلیسی را به اندازۀ احتیاجش می تواند بلغور کند، هفته ای دو روز می آید خانۀ ما چند ساعتی تمیزکاری می کند. او هست و شوهرش با دو تا بچّۀ مدرسه رو، پا شده اند از «له ستان» آمده اند «انگل ستان» تا لابد زندگیشان اینجا یک ذرّه بهتر از آنجا باشد.

Image caption فرشته هستی؟ باش! از آسمان آمده ای؟ آمده باشی! اینجا کار می خواهی؟ باید انگلیسی بدانی!

و حالا این زن هر هفت روز هفته را هم که کار بکند، درآمدش به زور می تواند درد کرایه خانه و قبضهای آب و برق و گاز و تلفنشان را دوا کند. شوهرش بیچاره بعد از یک سال و اندی هنوز نتوانسته است یک کار پر و پا قرص پیدا کند. حاضر شده بود رانندۀ اتوبوس بشود، امّا چون هنوز نمی تواند زبان انگلیسی را به اندازۀ احتیاجش بلغور کند، قبولش نکردند.

فعلاً مجبور است همین طور منتظر باشد تا آن دو سه تا مقاطعه کار استثمارچی ساختمانی که شمارۀ تلفن موبایلش را دارند، هر چند وقت یکبار برای یک کار موقّت خبرش کنند. البتّه اگر بخواهد، می تواند سری به شهرداری بزند، شاید رفتگر بخواهند، چون فکر می کنم «رفتگری» یکی از آن کارهایی باشد که از عهدۀ یک آدم «لال» هم به خوبی برمی آید.

امّا شما اگر جای من می بودید، می رفتید یک همچین پیشنهادی به ش بکنید؟ بله، چند روز پیش من به فکر همچین پیشنهادی افتادم، و چیزی که مرا به این فکر انداخت این بود که داشتم می رفتم سر کوچه گوجه فرنگی و پیاز بگیرم، چشمم به زن «رفتگر» پنجاه و پنج شصت ساله ای افتاد که چندباری با چرخ دستیش و جاروب و انبرک دسته دراز کاغذ جمع کنی اش توی کوچۀ خودمان دیده امش.

Image caption خانم ایوا ویدرا هوفمان (Eva Wydra Hoffman)، نویسنده و استاد دانشگاه، دارای درجۀ دکتری ادبیات انگلیسی از دانشگاه هاروارد، با وجود اینکه مثل شوهر ماگدا لهستانی است، بر عکس او، هرجا برود، تاج سر همه است

زن بیچاره هنوز هم خیال می کند من انگلیسی هستم. از آن ور کوچه لبخند می زند و سر تکان می دهد. من این دفعه، علاوه بر لبخند زدن و سرتکان دادن، به زبان لهستانی که چند تا کلمه ای از «ماگدا» یاد گرفته ام، با صدای بلند به ش صبح به خیر گفتم: «جین دُبره، پانی (Dzień dobry, pani)!»

شاید خواستم بداند که من انگلیسی نیستم و انگلیسی بودن کسی را آدم نمی کند و خاطر جمع بشود که آدم است و خیلی هم آدم است و فقط بلد نیست انگلیسی بلغور کند! و حالا بود که باز یکدفعه غصّۀ زندگی «ماگدا» و شوهرش و دو تا بچّه شان توی دلم تازه شد.

پیش خودم گفتم: «خوب، چرا شوهر ماگدا نمی رود رفتگر بشود؟» امّا فوراً از این فکر عرق شرم به پیشانیم نشست و به خودم گفتم: «تو خیال می کنی کی هستی؟ می خواهی غصّۀ مردم را بخوری، بخور، امّا کاری به زندگیشان نداشته باش!»

و آنوقت غصّۀ میلیونها نفر از مردم دنیا که وضعشان دهها یا صدها برابر از وضع «ماگدا» و خانواده اش بدتر است، توی دلم گُر کشید و بی اختیار توی دلم فریاد زدم: «چرا؟ آخر چرا؟» و بعد توی دلم گفتم: «این چرا را به کی می گویی؟ به خودت یا به خدا؟»

Image caption فکر می کنم «رفتگری» یکی از آن شغلهایی باشد که از عهدۀ یک آدم «بی زبان» هم برمی آید

و آنوقت بود که فکر کردم ما باید دو جور «چرا» داشته باشیم: یکی «چراهای جواب دار» که اگر آدم وقت و شعور و حوصله اش را داشته باشد، می تواند جواب مشکل ترین آنها را هم پیدا کند، و یکی هم «چراهای بی جواب» که شاید تا روز قیامت هم هیچکس نتواند برای آنها جواب قانع کننده ای پیدا کند.

تازه فهمیدن تفاوت این دو جور «چرا» هم نباید کار ساده ای باشد، چون اگر کار ساده ای می بود، این همه از مردم دنیا نمی آمدند بیخودی هر کاری را به خدا نسبت بدهند تا بعد بتوانند خیلی راحت بگویند: «در کار خدا چون و چرا جایز نیست!»

خوب، با این حساب، اگر بپرسیم: «چرا یک بچّۀ بیگناه باید توی یک خانوادۀ هفت پشت فقیر در جنوب آسیا یا شرق اروپا به دنیا بیاید؟» این چرا چه جور چرایی است؟