«تمدّد اعصاب در غربت»

Image caption این تصویر جایی از اسپانیا را نشان می دهد که برای بقال انگلیسی تحفه نیست. می خواستم سه تا تصویر از دربند، درکه، و آبشار دوقلو نشانش بدهم که برایش تحفه باشد، امّا حوصلۀ دردسر مجوّز گرفتن نداشتم.

رفته بودم به کافۀ لهستانی سر کوچه که شاید «کریستوفر»، همصحبت انگلیسی ام را ببینم. یک هفته ای بود از خانه بیرون نرفته بودم و طبق معمول کسی هم به سراغ ما نیامده بود. دلم برای چند دقیقه ای گفت و شنفت با یک آدم اهل دل لک زده بود. امّا هرچه نشستم، کریستوفر پیداش نشد.

چایی سوّم را نخورده، داشتم آماده می شدم که پا شوم، که دیدم بقّال محلّه آمد تو و بعد از سلام و احوالپرسی با من و خانم کافه چی، سر میز من نشست و قهوه سفارش داد. گفت گاهی که خسته می شود، می آید چند دقیقه ای اینجا یک قهوه می خورد، و اگر «آشنایی» بود، گپی می زند و بر می گردد مغازه. یعنی تمدّد اعصاب می کند.

دیدم، خوب، من هم برای تمدّد اعصاب آمده ام، امّا با این تفاوت که منتظر بوده ام دوست «همفکر» انگلیسی ام پیداش بشود، با او چند دقیقه ای گپ بزنم، نه با «بقّال» سر کوچه. گفتم حالا امتحان می کنم. یک قلپ از چایی سوّم که داشت یخ می کرد، خوردم و گذاشتم که سر حرف را او باز کند، و کرد:

«دلم می خواست الآن بازنشسته بودم، در یک جای کوهستانی، امّا گرم و آفتابی، مثل کوستا بلانکای اسپانیا زندگی می کردم. الآن شما و من، اگر آنجا تو یک همچین کافه ای نشسته بودیم، چه قدر فرق می کرد؟»

درست می گفت. خیلی فرق می کرد. امّا من چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم و سرم را تکان دادم و گذاشتم خودش فرقش را بگوید، و گفت: «آفتاب درخشنده و یک آسمان آبی صاف! انگار از پوستت می آردت بیرون! انگار بدنت یکپارچه می شود روح: سبک، آزاد، شراب نخورده مست. بیا، نگاه کن! مثلا اینجا الآن بعد از ظهر یک روز بهاری است! کو آسمان؟ کو آفتاب؟ هوا را توی سینه ات احساس نمی کنی! دیده ای یکوقت که تصادفاً چند ساعتی آفتابی هست و یک آسمان آبی، مردم چه طور از خودشان می آیند بیرون و چه قدر مهربان می شوند؟»

ده دقیقه ای به حرفهای «بقّال» سر کوچه گوش دادم و همان لذّتی را بردم که او در خیالش از آفتاب و آسمان آبی کوستا بلانکای اسپانیا می برد. مجبور بود برگردد به مغازه و گرنه حاضر بودم بنشینم و دو تا چایی دیگر هم بخورم.

بیرون که آمدم، در راه خانه یکدفعه این فکر به سرم آمد که راستی «روشنفکرهای شرقی» ای مثل من چه قدر باید گول خودمان را خورده باشیم و چه قدر از عمرمان را باید سر گفتن و شنیدن حرفهای پوچ و دهن پر کن همدیگر تلف کرده باشیم. کجا یک «بقّال»، چه شرقیش و چه غربیش، ادا و اطوار یک «روشنفکر شرقی» را دارد.

چهل سالی است دارم تو این ملک غربت زندگی می کنم. شهر لندن، الا ماشاءالله، پر است از ایرانی، و تقریباً همه هم مثل خود من «روشنفکر»، حتّی خیلی از همانهایی که از روی ناچاری رفته اند «کاسب» شده اند. با چند تایی از این هموطنهای «روشنفکر» دوست بودیم و رفت و آمدی داشتیم.

یکیشان که شش ماهی از من بزرگتر است، الآن چهار پنج سالی است که سراغی از ما نگرفته است. هم ماشین زیر پاش هست، هم پاهاش بر عکس مال من سالم است! چرا ترک ما را کرده است؟ خیلی خوش بین باشم، باید بگویم چون آخرین بار او به خانۀ ما آمده بود، و ضمناً شش ماه سنّش از من بیشتر است.امّا چون از دیگران می شنوم که در چه محفلهایی حضور به هم می رساند و با چه هموطنهایی محشور می شود، حدس می زنم علّتش این باشد که حالا دیگر ده پانزده سالی است که من برای «حرفهای روشنفکرانه» زیاد بَه بَه و چَه چَه نمی کنم، و آن جناب «شمع» وجود مبارکش را پیش کسهایی می برد که بتواند برایشان مثل «آفتاب» بدرخشد، نه پیش من آدمی که از همصحبتی با یک «بقّال» هم لذّت می برم.