آخرین شاه شیعه جهان آیا مذهبی بود؟

شاه در لباس احرام
Image caption محمدرضا پهلوی آخرین شاه شیعه مذهب در جهان در سفر حج و در لباس احرام

آیا محمدرضا شاه آدم مذهبی ای بود؟ و آخرین پادشاه ایران در نظر و عمل تا چه اندازه به اصول و آداب و شعائر دینی پایبندی داشت؟ واقعیت این است که تاکنون به طور جدی به این پرسش ها نیندیشیده ام و طبعا بدون تحقیق و تأمل کافی پاسخ دادن به آن کار دشواری است.

در دوران پیش از انقلاب با توجه به تفکر و دیدگاه خاص سیاه – سفیدی آن زمان و خصلت انقلابی گری از نوع مذهبی رادیکال و تا حدودی بنیاد گرایانه، من و امثال من، شاه و درباریان و به طور کلی رجال درباری و حکومتی را آدمهای واقعا مذهبی و ملتزم به مبانی و آداب دینی نمی دانستیم و حتی آنان را مخالف دین و شعائر دینی می شمردیم و در نتیجه تمام ادعا ها و گفتارها و رفتارهای مذهبی شاه و دیگران را تظاهر و برای فریب مردم و با انگیزه های خاص سیاسی تفسیر می کردیم و حاضر هم نبودیم در این دیدگاه خود تجدید نظر کنیم.

به یاد می آورم که بارها برخی از روحانیون و یا اشخاص مسن تر و با تجربه تر به من می گفتند این طور هم که شما ها می گویید نیست، بالاخره اعلیحضرت مسلمانند و شیعه اند و مخصوصا ایشان تنها پادشاه شیعه در تنها کشور شیعه اثنی عشری هستند و باید این را مغتنم شمرد اما من هرگز چنین فکر و استدلالی را قبول نمی کردم و گویندگان چنین سخنی را بر حسب مورد یا نا آگاه و غافل می دانستم و یا حامی رژیم و شاید هم مأمور و البته غیر معذور.

البته دلایل ما هم برای به سخره گرفتن دینداری شاه و رجال پیرامون او کم نبود. از جمله استبداد و خشونت و زندان آزادیخواهان و شکنجه و فقر عمومی و وابستگی به خارج و رواج فسادهای اخلاقی و بی اعتنایی به مقررات شرعی و مطالبات غالب دینداران و بویژه علما و تبعید مرجع دینی و . . .

به هرحال پس از انقلاب هم به تدریج چشم ما به واقعیت ها گشوده تر شد و هم اطلاعات بیشتری به دست آمد و هم یک سویه نگری و به طور جزم اندیشی و سیاه – سفیدی دیدن افراد و یا جریان ها به تدریج جای خود را به اعتدال و انصاف و همه جانبه نگری و تحلیل منطقی تر داد و در نتیجه با توجه به مستندات غیر قابل انکار بسیاری از افکار خام و جزم اندیشانه و نادرست پیشین تغییر کرد و داوری ها در موارد بسیاری به کلی دگرگون شد.

از جمله درباره پهلوی ها و رژیم پهلوی و رجال حکومتی آن دوره و کارنامه آنها و در این میان از جمله موضوع اعتقادات مذهبی رضا شاه و محمد رضا شاه داوری ها تا حدود زیادی تغییر کرد.

در مورد پرسش از اعتقادات دینی افراد و اشخاص حتی از منظر اسلامی به سادگی نمی توان داوری کرد چرا که ایمان از امور قلبی است و نمی توان در اموری این چنین با حدس و گمان و یا شواهد غیر متقن سخن گفت و به خصوص قاطعانه به نتیجه رسید.

می دانیم که در فقه و کلام اسلامی هرکس شهادتین جاری کرد (شهادت به یکتایی خداوند و شهادت به نبوت محمد) مسلمان است و از تمام امتیازات و حقوق اجتماعی بر خوردار است ولو در عمل بیش یا کم مبادی آداب دینی نباشد.

در عین حال به طور کلی با استفاده از دو منبع می توان درباره اعتقادات دینی یا میزان پایبندی شخص معین به امور دینی داوری کرد، یکی ارتباط و آشنایی نزدیک و مستند به تجارب و علم شخصی و دیگر، شواهد و قراین و اسناد کافی پیرامون شخصیت و زندگی و عملکرد آن شخص در یک پروسه قابل اعتماد.

روشن است که من نه شخص محمدرضا شاه را دیده ام و نه با او ارتباطی داشته ام که بخواهم به استناد تجارب و آگاهی شخصی اظهار نظر کنم، اما به استناد گفته ها و نوشته های افراد مرتبط و نزدیک به شاه و نیز شواهد مختلف خارجی دیگر، می توان نتیجه گرفت که او فی الجمله باورهای مذهبی (اسلامی – شیعی) داشته و احتمالا گاه نیز به برخی از آداب دینی عمل می کرده است.

چنانکه گفته شد از نظر حقوقی و فقهی هیج جای تردید نیست که محمد رضا شاه مسلمان و شیعه دوازده امامی بوده و حتی در دوران پیش از انقلاب من و مانند من نیز جز این فکر نمی کردیم و هیچ فقیهی حتی دشمن انقلابی او آیت الله خمینی نیز او را تکفیر نکرد.

بنابراین چیزی که باقی می ماند این است که او تا چه اندازه مذهبی بوده و آیا در عمل نیز به قیودات دینی مقید بوده است؟ به عبارت دیگر تظاهرات مذهبی او (زیارت حج و مشهد و قم و یا شرکت در عزاداری ها و نذورات برای اماکن مقدس مذهبی) تا کجا صادقانه و مؤمنانه بوده و تا کجا با انگیزه های سیاسی و عوام فریبانه انجام می شده است؟

در حوزه باورهای شخصی، مذهبی بودن شاه ظاهرا مسلم می نماید چرا که او به خدا و پیامبر و امامان شیعه و یا امدادهای غیبی کم و بیش باور داشته است و شواهد مختلفی مؤید این مدعا است.

از جمله شماری از این باورها و یا امور غیبی و تجارب معنوی در زندگی و گفتارهای شاه دیده می شود که از آغاز تا پایان ادامه دارد و شاه همواره آنها را در خلوت و جلوت در گفتارهای رسمی و غیر رسمی برای عموم و یا در رسانه های خارجی تکرار می کند.

Image caption فرح دیبا (همسر محمدرضا پهلوی) به همراه رضا پهلوی در حال زیارت

اگر بنا را براین بگذاریم که تکرار آنها در حضور مردم مذهبی ایران صرفا برای عوام فریبی و جلب نظر مردم و علما و رهبران دینی بوده است، دلیل ندارد که همان حرفها را عینا و حتی با تعصب بسیار و از موضع بالا و با قاطعیت مؤمنانه برای خارجی ها و غیر مسلمانها و حتی غیر مذهبی ها بیان بکند و بر آنها پای بفشرد.

مثلا ادعای نجات وی به دست حضرت عباس در کودکی از سانحه سقوط از اسب و مهم تر ادعای نوعی ارتباط ویژه با امام زمان ( ادعایی که به برخی از ادعاهای احمدی نژاد نزدیک می شود )، سخنی است که شاه سالها پیش در کتاب خود «مأموریت برای وطنم» مطرح کرده بود و در یک یا دوسال پیش از انقلاب در گفتگو با اوریانا فالاچی (خبرنگار پر آوازه و غیر مذهبی ایتالیایی) نیز همان را عینا تکرار می کند و وقتی با اعجاب و انکار تلویحی او مواجه می شود، بی ایمانی او را مورد ملامت قرار می دهد و با اعتماد به نفس مؤمنانه و با زبان یک مؤمن حتی خرافی می گوید شما اروپایی ها ایمان ندارید و این گونه امور معنوی را نمی فهمید.

این گونه امور را نمی توان در همه جا به انگیزه های سیاسی و به فریبکاری نسبت داد. به نظر می رسد که این افکار عمدتا برآمده از تربیت اولیه و خانوادگی وی بوده است. مادرش، که قطعا مذهبی تر از پدرش بود، فرزند را با باورهای مذهبی و آن هم از نوع کاملا سنتی و تا حدودی خرافی رایج آن عصر تربیت کرده بودند.

به ویژه رضا شاه حتما توجه داشت که ولیعهد او باید مذهبی باشد و حداقل متظاهر به مذهب رسمی کشور باشد تا بتواند واجد شرایط پادشاهی کشور مسلمان و شیعه ایران بشود و این فکر تا حدودی جدی بود و قطعا نمی توان این اندیشه و تربیت را صرفا از سر ریا و حتی مصلحت اندیشی روزمره سیاسی تفسیر کرد و احتمالا به همین دلیل بوده است که فرزندان دیگر رضا شاه (باز بر اساس شواهد موجود و حداقل در اطلاع من) کمتر مذهبی بوده و حداقل تربیت دینی آنان چندان جدی نبوده است.

اما در عمل چگونه بوده و انگیزه های سیاسی چه اندازه در تظاهرات دینی شاه نقش داشته است، باز بنا به تجربه و شواهد می توان گفت قطعا بخش قابل توجهی از گفتارها و رفتارهای دینی وی، از سر ریا و به قصد جلب نظر مردمان مذهبی و بویژه رهبران دینی، که همواره مترصد کشف نقطه ضعف و لغزش های اخلاقی و کاستی های دینی بودند تا او را به بی دینی و ضدیت با دین متهم کنند مخصوصا پس از درگذشت آیت الله بروجردی در دهه چهل و پنجاه بوده است.

اما در این صورت باید بی درنگ و از سر صدق و انصاف افزود که اولا چند درصد از مؤمنان و داعیه داران دینی هستند که ادعاها و عملشان یکی است و همواره بر وفق ایمان و مقتضیات باورهایشان سلوک می کنند؟ ثانیا پدیده زشت نفاق و ریا به ویژه در ایران از عصر باستان تا کنون در میان زمامداران و سیاستمداران و بسیار بیش از هر جای جهان رایج بوده و هست و به نظر می رسد که به این زودی از این میراث شوم رهایی نخواهیم داشت.

طبعا محمدرضا شاه هم یکی از همین ریاکاران و عوام فریبان بوده است که گاه ( حتی شاید بتوان گفت غالبا) با تظاهر دینی در اندیشه جلب نظر دینداران بوده تا بتواند کشور را بر اساس افکار و برنامه های خود مدیریت کند و یا بتواند سلطنت پهلوی را تداوم بخشد.

ارتباط او با شماری از علما (که البته در ادوار مختلف دچار قبض و بسط می شده است) و تلاش برای استفاده از حمایت آنان نیز در همین چهارچوب قابل فهم و تفسیر است. سنتی که از عصر کهن بویژه از عصر ساسانیانوجود داشته است. در این سنت نهاد پر قدرت موبدی شکل می گیرد و پس از صفویه نیز این نوع ارتباط و تعامل دو نهاد سلطنت و روحانیت همواره بر قرار بوده است. تعاملی هم از سر اعتقاد و هم از سر مصلحت اندیشی و گاه اجبار و ریا و نفاق از دو طرف.

اما نکته نغز و قابل تأمل این است کسانی که در دوران حکومت محمدرضا شاه از او بد می گفتند و او را به بد دینی یا فساد و ریا و استفاده ابزاری از دین و باورهای مذهبی برای فریب مردم انتقاد می کردند و بر موج همین انتقاد ها بر او چیره شده و اکنون بیش از سه دهه است که بر سریر سلطنت نشسته اند، خود چگونه رفتار کرده و خود تا کجا به ریاکاری مذهبی دامن زده و تا چه اندازه از ابزار سنتی شناخته شده عوام فریبی مذهبی برای بقا و ادامه حاکمیت خود سود برده و می برند؟

نیازی به استدلال ندارد و فقط کافی است کمی درنگ کنیم و مقایسه ای کوتاه و منصفانه بین دو زمامدار و دو حکومت بکنیم.

Image caption روابط شاه با روحانیت شیعه برخلاف پدرش همراه با احترام بود

این البته سخنی نیست که سلطنت طلبان و حامیان پهلوی بگویند، کافی است که به سخنان برخی از رهبران روحانی انقلاب (از جمله آیت الله منتظری) در مقایسه دو نظام و نقد نظام کنونی و به ویژه سخنان صریح شمار بیشتری از انشعابیون اخیر توجه کنیم. این سخن مهم «جبهه مشارکت ایران اسلامی» برای اثبات مدعا کفایت می کند که چند ماه پیش طی بیانیه ای حاکمیت مستقر جمهوری اسلامی را به درستی «امپراتوری دروغ» نامید.

اکنون به روشنی در می یابیم که می توان مذهبی به معنای رایج بود و حتی به مراتب بیشتر از محمدرضا شاه مبادی آداب دینی بود، اما در عین حال به مراتب بیشتر دست به جنایت و شکنجه و زندان معترضان و انواع فسادها زد و برای بقا از هیچ کاری پروا نداشت.

این فاجعه داستان دیروز و امروز هم نیست، داستان مکرر تاریخ است و همواره با آن موجه بوده ایم. البته این تناقض ساختاری ادعا و عمل و یا بخشی از اعمال با بخش دیگری از اعمال چگونه قابل تفسیر و توجیه است، پرسش مهمی است که در جای دیگر باید بدان پرداخت.

و اما اینکه چرا شاه تا آخر از ناحیه علما و روحانیت احساس خطر نمی کرد، جای بحث و تأمل دارد و نمی توان پاسخ روشنی به آن داد. اما شاید این ملاحظات تا حدودی روشنگر باشد.

اولا، تنها شاه و ارکان حکومت او (از جمله ساواک) نبودند که یک انقلاب مذهبی و آن هم با رهبری روحانیون و در نتیجه زوال رژیم کهن پادشاهی و استقرار یک نظام دینی – فقهی را پیش بینی نمی کردند، بلکه تقریبا هیچ کس و حتی روشنفکران و آشنایان با تاریخ و تحولات و تغییرات اجتماعی مدرن و نیز منابع امنیتی مقتدر و صاحب اطلاعات انبوه مانند دستگاه های امنیتی آمریکا و انگلیس نتوانستند و یا نمی توانستند چنین پیش بینی ای داشته باشند. چرا؟ خود داستان دیگری است که اکنون مجال اشاره بدان نیست.

ثانیا، احتمالا شاه با توجه به واقعیت ها به طور نسبی به روحانیت و علما و مراجع دینی اعتماد داشت چرا که او می دانست علما عموما به تأسیس حکومت دینی در عصر غیبت باور ندارند و حتی با آن مخالف اند و لذا مانند گذشته هرگز ادعای سلطنت نخواهند کرد، شاید مراجعی که در سطوح مختلف با دربار مرتبط بودند (مانند آیات شریعتمداری، خوانساری و خویی) چنین اطمینانی به او داده بودند (البته این صرفا یک حدس معقول است نه اطلاع از امر واقع.)

ثالثا، شاه طبق تحلیل خود (که البته تحلیل واقع بینانه ای به نظر می رسید) هر گز تصور نمی کرد که طبقات شهری و درس خوانده و حتی فرنگ دیده و بالاتر افراد و جریانهای غیر مذهبی و به اصلطلاح غربگرا به جنبش مذهبی با رهبری علمای سنتی بپیوندند و به استقرار یک نظام فقهی با حاکمیت بلامنازع روحانیان کمک کنند.

جالب است که شاه تا پایان عمر و در تبعید هم برای این امر شگفت پاسخی نیافته بود. او در کتاب « پاسخ به تاریخ » که در سال آخر عمرش در تبعیدگاهش نوشته است، با شگفتی می پرسد که چرا این طبقات شهری و درس خوانده که محصول تجدد و تلاشهای من و پدرم بودند به روحانیت پیوستند؟ (نقل به مضمون)

به هرحال شاه تا آخر هیچ نشانه معنی داری برای به قدرت رسیدن روحانیون نمی دید و از این رو چندان نگران رژیم خود نبود. ضمن اینکه به ساواک و نهادهای سرکوبگر داخلی و حمایت های بی دریغ خارجی (به ویژه آمریکا) از خود اطمینان داشت.

Image caption شاه در سفر حج و در حال بستن احرام

اما اکنون که به شکل تجربی و پسینی به تحولات دوران شاه و زمینه های رخداد مهم انقلاب اسلامی نگاه می کنیم و جوانب مختلف تحولات را زیر تیغ نقد و تحلیل می بریم، می توانیم با اطمینان بگوییم که وقوع انقلاب مذهبی و سقوط رژیم پهلوی و استقرار نظام دینی و حتی پیوستن گروه های اجتماعی برآمده از نوسازی و تجدد عصر دو پهلوی به این انقلاب ظاهرا فقهی، بیش از همه معلول و محصول سیاست های نادرست و حداقل ناقص دو پهلوی به ویژه پهلوی دوم بوده است.

از این رو نه باید به توطئه خارجی بهای تام داد و نه باید انگیزه مذهب و قدرت روحانیون را چندان بزرگ کرد که عوامل دیگر در سایه قرار بگیرند.

به یاد می آورم که حدود بیست سال پیش در دیداری تصادفی با مرحوم صدر بلاغی، از روحانیون سرشناس و ناراضی، ایشان به صورت مکرر به رژیم گذشته بد می گفت و من به شوخی گفتم آنها که رفته اند حالا چرا اینقدر به آنان بد می گویید؟ به تلخی اما طنز آلود گفت: آخر! اگر او [شاه] آن کارها را نکرده بودند این ها به قدرت نمی رسیدند.

سیاست های نادرست شاه سرانجام کار را به جایی رساند که نه تجدد او به کارش آمد و نه پول نفت و نهادهای سرکوبگر امنیتی – نظامی او کارگر شد و نه حمایت های خارجی به دردش خورد و نه در برابر خیزش نیرومند مذهبی دهه پنجاه دینداری و تظاهرات دینی او مؤثر واقع شد. بنابراین گزاف نیست که بگوییم: «خود کرده را تدبیر چیست؟»