جلایی پور: دادگاه ها جنبش سبز را عمیق تر کرد

سعید حجاریان
Image caption سعید حجاریان در جریان برگزاری محاکمات دسته جمعی استعفای خود از جبهه مشارکت را اعلام کرد

حمیدرضا جلایی پور، عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت و جامعه شناس، عقیده دارد که سرکوب معترضان سبب شده مطالبات آنها وسیع تر شود. آقای جلایی پور که پسرش محمدرضا طی چهارده ماه اخیر سه بار بازداشت شده، می گوید که این گونه برخوردها نسلی از معترضان را پیش روی حکومت قرار می دهد. ارزیابی او از دادگاه های دسته جمعی بازداشت شدگان سال پیش را جویا شدیم.

درباره هدف برگزاری دادگاه

آن دادگاه هایی که برگزار شد، اصلا حقوقی یا قضایی نبود. آن دادگاه ها را می توان اینطور ارزیابی کرد که بالاخره انتخاباتی در کشور برگزار شده بود که میلیونها نفر را راضی نکرده بود. در برابر این نارضایتی حکومت ناچار بود که کارهایی کند. یکی از آن کارها هم آن نمایش قضایی-تلویزیونی بود.

ممکن است آن دادگاه ها در کوتاه مدت عده ای را ترسانده باشد یا برای عده ای از هواداران اقتدارگرایان دلایلی را فراهم آورده باشد، ولی بطور کلی، جنبش (سبز) را خیلی عمیق تر کرد، وسیع تر کرد.

مطالباتش را خیلی تغییر داد. اگر یادتان باشد، پارسال هدف انتقادات، دولت و اشخاص اجرایی بود، ولی متاسفانه مجموع کارهایی که شد و یکی از آن هم برگزاری دادگاه های دستجمعی بود، سطح انتقادات را بالاتر برد.

اگر آن دادگاه ها مردم را قانع کرده بود، دولت ناچار نبود آنقدر قدرت پلیس را به نمایش بگذارد و نیروهای امنیتی در خیابانها جولان بدهند. اگر مردم با برگزاری محاکمات سیاسی قانع شده بودند که تقلبی نشده، اصلا اینها لازم نبود. یعنی وقتی دولتی بیست و چهار میلیون رای دارد، نباید کار به جایی برسد که اوضاع مملکت بهم بریزد و مثل شبح بالای سرش باشد.

درباره کیفرخواست علیه جبهه مشارکت

همه اینها اتفاقا برمی گردد به قبل از انتخابات. یک رخداد مهم این بود که عده ای انتخابات را مهندسی کردند و برای آن هم تمهیداتی چیده بودند. یکی این که حکم دستگیری عده ای را قبل از انتخابات گرفته بودند. برای همین برخورد با جبهه مشارکت را هم باید در چارچوب همان مهندسی انتخابات دید.

نکته دیگر این است که آن کیفرخواست (دادگاه اول)، یک سند خواندنی برای مورخان خواهد شد، چرا که این سند از لحاظ استدلالهایش، از لحاظ نحوه تنظیمش، محتوای صوریش، محتوای حقوقی اش، محتوای علمی اش، بسیار سخیف بود.

معلوم است آن را بسیار با عجله و ضعف کارشناسی تنظیم کرده اند. به نظرم به یک معنا، آبروی ملی ایران را هم برد.

ببینید اینها نخبه های درجه یک کشور را می گیرند. چهارتا المپیادی را من می شناسم که گرفتند، به انفرادی می فرستند و به آنها کتاب نمی دهند. این مساله خیلی مهم است. نه بخاطر این که پسر من هم زندانی است. به عنوان یک مورد تجربی می گویم. می دانم بندهایی از زندان اوین بوده که معدل تحصیلات زندانی ها، فوق لیسانس بوده است. بعید است در جایی از دنیا نمونه دیگری پیدا کنید.

کسانی که پشت این اقدامات هستند، اصلا به پیامدهای رفتارشان فکر نمی کنند. به عنوان مثال، اگر محمدرضا (جلایی پور) داشت درسش را می خواند، دیگر کسی از من نمی پرسید که دارد چکار می کند.

از همان موقعی که او را گرفتند، این میوه فروش محل ما به شوخی می گوید: "من خوشحالم که پسرت را گرفتند." چون هر روز باید برویم میوه بگیریم، چون هر روز مردم می آیند به ما سر می زنند. نخبه های کشور، جوانان فهمیده کشور می آیند با ما همدردی می کنند. خب جوان نخبه ای که اینجوری ناراحت می شود، چهل سال، پنجاه سال دیگر زنده است. با این وضع موجود، به آقایان روی خوش نشان نخواهد داد.

برای همین آدم عاقل این کارها را نمی کند. مشکل اینها این است که نمی توانند آینده بلندمدت خودشان را ببینند.

درباره کناره گیری سعید حجاریان از مشارکت

یکی از اتفاقاتی که در جامعه ایران نسبت به سی سال گذشته افتاده، این است که حوزه عمومی جامعه ایران خیلی ارتقا پیدا کرده است. من یادم هست قبل از انقلاب اگر یک زندانی می بُِرید، وقتی بیرون می آمد دیگر کسی تحویلش نمی گرفت. اما الان اصلا اینجوری نیست.

الان حوزه عمومی در ایران، فضای جامعه مدنی ایران، قبول می کند که وقتی کسی را گرفتند و بردند انفرادی، اگر حرفی خلاف میلش زد، این زیاد اهمیتی ندارد. برای همین کسانی که آقای حجاریان را دوست داشتند، ذره ای از علاقه شان به او کم نشده است. مهم مکنونات واقعی آقای حجاریان است.

شما حسابش را بکنید که آقای حجاریان، مریض بود، یک معلول هشتاد درصدی بود، کسی بود که در زندان بدلیل نبود آفتاب، بدنش قارچ گذاشته بود. برای همین کسی از دستش ناراحت نشد و این خیلی جالب است. واقعا یکی از مراحل رشد جامعه مدنی ایران، در مقایسه با سی سال پیش، همین است.

درباره حمله به علوم انسانی

آن کیفرخواست (دادگاه اول)، سند خیلی جالبی است. مثلا در آن سند، متفکرین علوم انسانی را هم محکوم کردند. بعد از دادگاه ها هم حمله به علوم انسانی را پی گرفتند.

این حمله چند ویژگی دارد. اولا کسانی که حمله می کنند، حتی در یکی از رشته های علوم انسانی تخصص ندارند. نه اقتصاددان اند، نه روان شناس اند، نه جامعه شناس اند. اگر قرار است انتقادی به علوم انسانی صورت بگیرد، باید توسط کسانی باشد که در این رشته ها استخوان خرد کرده اند. مثلا کسی که فقه اسلامی بلد نیست، بخواهد از بیرون آن را نقد کند. کسی به او اعتنا نمی کند.

نکته دیگر که خیلی باعث تاسف است، این است که نفی کنندگان علوم انسانی، خیلی شیفته تکنولوژی غرب اند. یعنی عاشق فیزیک اند، عاشق مهندسی اند. در صورتی که رکن رکین توانایی کشورهای غربی، همین علوم انتقادی و اجتماعی است.

ما هیچ کشور توسعه یافته دنیا را نمی شناسیم که در فیزیک، شیمی و زیست شناسی، تولید کننده علم باشد، اما در کنارش حرفی برای اقتصاد، برای جامعه شناسی، برای روان شناسی نداشته باشد. برای همین خیلی جالب است که وقتی حمله می شود، فقط به یک طرف این حرکت علمی-فکری حمله می شود. واقعا تعجب برانگیز است.

ولی ما خوب می فهمیم که چرا پس از انتخابات، بطور اختصاصی به علوم انسانی حمله می شود. اگر قرار باشد عقل بشری درباره روابطی که آدمها باهم دارند، روابطی که بین افراد و دولت هست، بین افراد در بازار هست، فکر و کاری بکند، این کار همان چیزی است که در رشته های علوم انسانی صورت گرفته است. خب، اینها مخالفند.

به تعبیری می توانم بگویم کسانی که از بیرون حمله می کنند، اینها تقریبا می گویند شما درباره روابط بین انسانها زیاد فکر نکنید. به حرفهایی که ما می زنیم، گوش بدهید. حرف زیاد نزنید!

من به عنوان کسی که جامعه شناسی خوانده ام، به آن انتقادهایی دارم، ولی انتقاد به جامعه شناسی این نیست که از بیرون آن را نفی کنید. این که می شود یک عمل سیاسی، یک عمل غیرفکری.

یکی از ضرباتی که زده می شود، این است که بهترین استادان ما که در علوم انسانی استخوان خرد کرده اند، یا جرات ندارند حرف بزنند، یا از نفوذ علمی شان در دانشگاه ها جلوگیری شده، یا آنها را بازنشسته کرده اند یا این که دارند علیه آنها نقشه می کشند.