«اندر معنی یالقوز و هزار چیز دیگر!»

Image caption آدمیزاد قرن هفدهم، با نگاه کردن از توی دوربین گالیله، در آسمان چیزهایی دید که در دویست هزار سال گذشته ندیده بود

نمی دانم من روی چه حساب و کتابی به جاهایی از دنیا که حساب و کتابی توی کارشان نیست، می گویم «دالغوزآباد»، امّا از خودم تعجّب می کنم که چرا روی آن جاهایی از دنیا که حساب و کتابی توی کارشان هست، هیچ اسمی نگذاشته ام!

بالاخره توی این دنیا هر چیزی یک ضدّی هم دارد. پس «دالغوزآباد» هم باید ضدّ خودش را داشته باشد. راستش من فکر کرده ام که به این جور جاها، در مقابل «دالغوزآباد» باید گفت «یالقوزآباد».

چی؟ «وجه تسمیه» اش را می خواهید بدانید؟ عرض کنم خدمتتان، شما را نمی دانم، امّا من آدمهای دنیا را به سه دسته تقسیم می کنم.

دستۀ اوّل آنهایی که «با خود» هستند و «تنها»یند؛ دستۀ دوّم آنهایی که «با همه» هستند و «بی خود» ند؛ و دستۀ سوّم آنهایی که می خواهند هم «با همه» باشند، هم «با خود»، که بگذارید بگویند و قسم بخورند و یخه جِر بدهند و سخنرانی کنند و کتاب بنویسند، ولی شما باور نکنید، چون آدم نمی تواند هم «با خود» باشد، هم «بی خود»، مگر اینکه ریاکار باشد و بخواهد هم از توبره بخورد، هم از کاهدان! من به این دسته از آدمها می گویم «دو دوزه باز» و از دست آنها به خدا پناه می برم!

بله، برگردم به اصل مطلب، یعنی به وجه تسمیۀ «یالقوزآباد»های دنیا که آنها را آدمهای «تنها» و «با خود» آباد کرده اند و اگر در دنیای ما علم و فرهنگ و تمدّنی پیدا می شود، صدقۀ سر آنهاست. می دانید که «یالقوز»، و ایضاً «یالنیز» به زبان «تُرکی» می شود «تنها». پس به آدمهای «تنهای باخود» می شود گفت «یالقوز» و هر جا که «یالقوز» زیاد داشته باشد، می شود «یالقوزآباد».

این مقدّمۀ به این مفصّلی برای این مُجمَل بود که بگویم توی این «یالقوزآباد»ی که من آب غربت می خورم، یک کلمه حرف می خواهد از دهنتان در بیاید، باید صد جور احتیاط کنید که خدا نکرده به تریج قبای کسی برنخورد، چون «قانون» آنجا وایستاده است و فوراً یخه تان را می گیرد، می بردتان دادگاه.

Image caption می گویند این رباعی را عمر خیام گفته است، ولی من باور نمی کنم!

از قانون می پرسید: «آخر چرا من برای چیزی که خودش نمی تواند حرمت خودش را حفظ کند، حرمت قائل باشم؟ و اگر قائل نباشم، باید مجازات بشوم؟» آنوقت قانون در می آید در جواب شما می گوید: «من قانونم. چرا سرم نمی شود! چرایش را برو از قانونگذار بپرس!»

پناه بر خدا! یکوقت در عهد دقیانوس آدمهایی بودند که خیال می کردند، نه خیر، خیال نمی کردند، بلکه واقعاً و مؤمنانه عقیده داشتند که گاوی هست به اسم «گاو زمین» که کرۀ زمین هر سال روی یکی از شاخهایش می گردد و این گاو هم بر پشت یک ماهی ایستاده است.

حالا امروز، بعد از همۀ آن «یا حقّ» هایی که کوپر نیکها (Nicolaus Copernicus) و کپلرها (Johannes Kepler) و گالیله ها (Galileo Galilei) در این چند قرن گذشته توی گوش ما خوانده اند و هنوز هم می خوانند، اگر عدّه ای باز هم واقعاً و مؤمنانه و بر خلاف خواست «خدای آسمان» به «گاو زمین» عقیده داشته باشند و بخواهند زندگی را با هزار جور عمل شیطانی برای آدمهای مؤمن به علم و اهل فرهنگ تلخ کنند، من چرا باید برای «عقیده» شان «حرمت» قائل باشم؟

Image caption نیکلاس کوپرنیک (Nicolaus Copernicus) یکی از دانشمندانی که در چند قرن اخیر توی گوش ما «یا حق» خوانده اند

امّا اینجا، توی این یالقوزآباد که بیشتر سیاستمدارها و دولتمردهایش حالا دیگر بیشتر برای منفعت خودشان کار می کنند تا مصلحت مردم، این «یا حقّ خوانیها» توی گوششان نمی رود و همین طور کشکی انگشتشان را رو به قانون می گیرند و می گویند: «عقیده آزاد است و ما به حکم قانون باید برای عقاید مردم حرمت قائل باشیم.»

و من توی دلم به قانونگذار می گویم: «من برای جان مردم بی نهایت حرمت قائلم. امّا عقیده چیزی نیست که اگر خودش نتوانسته باشد با «منطق» حرمت خودش را حفظ کند، صاحبش بخواهد با «زور» برایش حرمت دست و پا کند.»