«از بید گریان لندن تا سرو ابرکوه یزد»

Image caption بیا ببین چه درخت بید مجنونی! بگو صد نفر از خیابان بیایند در سایۀ آن بنشینند تا عرقشان خشک بشود و نفسشان تازه!

اینجا توی لندن، در اواخر بهار و تو ماههای تابستان، تا یک روز خورشید هوس می کند ابرها را پس بزند و خودی نشان بدهد، مردم یکدفعه دنیاشان عوض می شود.

هر کس که وقت و حال و حوصله اش را داشته باشد، خودش را به یک پارک می رساند و رختهایش را تا آنجایی که اخلاق اجازه بدهد، در می آورد و روی چمنها دراز می کشد و حمّام آفتاب می گیرد.

امّا چمن که مال قدم زدن است و دراز کشیدن به جای خود، چیزی که همۀ پارکها دارند، و بعضی پارکها عظیم ترین و زیباترین آنها را دارند، درخت است، که وقتی آدم حمّام آفتابش را گرفت و پوستش سرخ شد و به سوزش افتاد، می تواند به سایۀ آن پناه ببرد.

آن روز تصادفاً هوا آن قدر داغ و سنگین بود و آفتاب آن قدر تند و بیرحم که مرا به یاد تهران انداخت و آن ظهرهای خرما پزان ماه مردادش، مخصوصاً تو خیابانهای پایین شهر. خرید در راستۀ مغازه های شرقی محلۀ ایلینگ غربی (West Ealing) را موقّتاً ول کردم و رفتم تو پارک کوچک همان حوالی.

بیا ببین چه درخت بید مجنونی! ببین چه درخت بلوطی! بگو صد نفر از خیابان به دو بیایند تو سایۀ آنها بنشینند تا عرقشان خشک بشود و نفسشان تازه!

Image caption تعجّب نکنید: این درختها در عدالتخانۀ بلدیۀ لندن به جرم سرقت از فضای خیابان به قطع دست محکوم و مجازات شده اند.

همینکه در سایۀ بلوط نشستم و عرقم کمی خشک شد و نفس کمی تازه، تازه فهمیدم کجا نشسته ام و جلو چشمهایم چه معجزۀ بزرگی سبز شده است. فوّاره ای به بلندی کوه دماوند و به وسعت ایوان مداین مات و مبهوتم کرد. درخت به این می گویند! در یک آن همۀ دردها و زشتیهای تاریخ را از یاد آدم می برد.

انگار آدم را از راه چشم سحر می کند و آدم در این حالت سحر زدگی خودش را به بزرگی عالم هستی احساس می کند و مزۀ زندگی ابدی و بی مرگی را می چشد. بگذار ما به ش بگوییم «بید مجنون» و انگلیسی زبانها به ش بگویند «بید گریان» (weeping willow)، ما خیال کنیم که سایبان عاشقهای دیوانه از غم هجران است، و انگلیسی زبانها خیال کنند که زن داغدیده ای است که سرش را با موهای پریشانش خم کرده است روی قبر عزیز از دست رفته اش و دارد گریه می کند!

نه خیر، درخت، چه بید مجنون باشد که عمرش پنجاه تا صد سال بیشتر نیست، چه یک جور سرو باشد که چند هزارسال عمر می کند و آشیانۀ سیمرغ است و وقتی توی بهشت بکارندش، اسمش می شود «طوبی» و از یک شاخه اش تا شاخۀ دیگر هزار سال پرواز مرغهای بهشتی است، در اصل سرچشمۀ حیات است.

Image caption تصویر سمبولیک سرو چهار هزار و پانصد سالۀ «ابر کوه» یزد که سلطنتش را دوهزار سال پیش از کورش کبیر آغاز کرد

تو باغ وحش جلو شیر وایمیستی، به دندانهایش نگاه می کنی، می ترسی، امّا احساس حقارت نمی کنی. جلو فیل وایمیستی، می بینی یک پایش از هیکل تو گنده تر است، امّا احساس حقارت نمی کنی! حالا تو پارک، تو سایۀ یک درخت بلوط وایستاده ای و به کاخ بلند و باشکوه بید مجنون نگاه می کنی! بله، گاهی وقتها شده بود که من در برابر عظمتش احساس حقارت کرده بودم. شما چه طور؟

نه خیر، آن گاهی وقتها من هنوز معنی واقعی درخت توی دلم طلوع نکرده بود تا در روشناییش صورت خدا را ببینم و احساس بکنم که کنار چشمۀ آب حیات نشسته ام و تو آیینه اش دارم صورت خودم را می بینم.

حالا اگر بروم جلو درخت ابرکوه (ابرقوه) یزد هم وایستم که می گویند در حدود چهار هزار و پانصد سال عمر کرده است و سی متر قدّش است، احساس حقارت نمی کنم، چون همۀ این معنیهایی را که گفتم، ما که انسان هستیم به درخت و به همۀ چیزهای دیگر می دهیم و هر معنایی را که به یک چیز می دهیم، جزئی از معنای بی نهایت خود ماست، معنای بی نهایت انسان!