«گربۀ فارسی»!

Image caption هنوز هم یاد نگرفته ام که اگر کسی کتابی از من خواست، بگویم: «این کتاب را داشتم، امّا دوستی که آن را قرض گرفت، دیگر پس نداد!»

می رفتم به خانۀ یک دوست هنرمند هموطن که شاید دو تا کتابی را که دو سال پیش برای دو هفته از من به امانت گرفته بود و هر وقت به‌ش تلفن کرده بودم، با عذر خواهی گفته بود فردا می آورم در خانه تان و نیاورده بود، حالا که به این کتابها خیلی احتیاج دارم و توی لندن هم پیدا نمی شود، بتوانم آنها را ازش پس بگیرم.

این مقدّمۀ گله آمیز که عرض کردم، شاید ربطی به اصل موضوع نداشته باشد، امّا اگر از اتوبوس که پیاده شدم تا خانۀ آن دوست مجبورم نمی بودم ده پانزده دقیقه ای پیاده بروم، اصل موضوع هم که «گربۀ ایرانی» است، به میان نمی آمد، و این هفته لابد از موضوع دیگری برایتان حرف می زدم.

در پیاده رو، جلو در یک خانۀ خیلی بزرگ، یک نوجوان شانزده هفده سالۀ احتمالاً آسیایی کیسۀ سیاه کوچکش را گذاشته بود کنارش روی زمین و سر پا نشسته بود و هوس کرده بود که «گربۀ ایرانی» سفید زیبای دلربای جادویی دم در آن خانه را ناز کند، امّا گربه، ناز او را نمی خواست که هیچ، می خواست با پنجولهاش چشمهای او را از حدقه در بیاورد.

Image caption خیلیها می گویند نقشۀ ایران شبیه گربه است! «گربۀ ایرانی»، نه «گربۀ فارسی»!

حدس زدم که گربه مال خود جوانک نیست و جوانک مثل من داشته است از آنجا ردّ می شده است، زیبایی «گربۀ ایرانی» افسونش کرده است و حالا تا او را توی بغل خودش نگیرد و حسابی نازش نکند، دل از او نخواهد کند. دلم به حال جوانک سوخت و برایش سری جنباندم و لبخندی زدم و رفتم پی کارم.

در طول هفت هشت دقیقه ای که پشت در خانۀ دوست کتابخوار منتظر وایستادم، ده پانزده باری زنگ درش را محکم فشار دادم، امّا «خواجه به در نیامد». خیط و پیط و عصبانی سرم را انداختم پایین و برگشتم.

سر راهم باز همان جوانک را دیدم که خوشحال، امّا شتابزده دارد می رود و کیسۀ سیاهش که سر آن را محکم به دست گرفته است، سخت در تقّلاست و صدای درد و خشم و درماندگی گربه ازش بیرون می آید!

به من چه مربوط بود که فضولی کنم و از جوانک بپرسم: «این گربۀ ایرانی سفید و مامانی را برای خودت شکار کرده ای یا می خواهی ببری، بفروشیش؟» به خانه که برگشتم، رفتم سراغ «اینترنت» و «پِرشیَن کَت» (Persian Cat) که همان «گربۀ ایرانی» باشد.

در صدر فهرست، چشمم به «گربه نامۀ» دائرة المعارف مجّانی «ویکیپدیا» افتاد. دیدم جلو «پرشیَن کَت» (Persian Cat)، لابد به راهنمایی یک ایرانی، توی پرانتز نوشته اند «گربۀ پارسی»، که همان «فارسی» باشد. عجبا! «گربۀ فارسی» یعنی چه! بابا، فارسی اسم زبان رسمی ایرانیهاست، یعنی زبان رودکی و فردوسی و سنایی و خیّام و مولوی و سعدی و حافظ و بهار و هدایت و ساعدی و نادرپور و سایه و اخوان و شاملو و... بقّال خرزویل.

Image caption «می دانم که عکس گربۀ ایرانی، تمام قدّش تماشایی است، امّا متأسّفانه گیر نیاوردم! ناچار به کلّه اش قناعت می کنیم».

والله، به خدا «فارس» یکی از ولایتهای ایران است و اسم این ولایت را گذاشته اند روی زبان رسمی ایران، امّا «ایران» که در انگلیسی همین طور الکی به‌ش می گفته اند «پرشیا» (Persia) فقط همان ولایت «فارس» نیست! حالا ما خودمان چرا این طور شلوغش می کنیم تا بعضیها بیایند میان دعوا نرخ تعیین کنند؟!

بگذریم! خلاصه توی اینترنت، بعد از «دائرة المعارف بی نهایت مجّانی ویکیپدیا»، به چند تا سایت دیگر هم نگاهی کردم و معلوم شد که «گربۀ ایرانی» انواع زیادی دارد و زیباترین و گران قیمت ترین گربۀ دنیاست و دوستدارهاش، نسبت به وُسعشان، از دویست تا ده هزار دلار بالاش پول می دهند.

البتّه گمان نمی کنم آن جوانک آسیایی بتواند همچین پولهایی بالای آن «گربۀ ایرانی» بگیرد. امّا هر چه بگیرد، غنیمت است!