«به خودمان می خندیم یا به آنها؟»

Image caption قیافه اش را می بینید چه قدر جدّی است؟! در ارتش خدمت می کند، کارش ردیابی موادّ منفجره است، و اصلاً اهل شوخی نیست!

یکی از برنامه های واقعاً سرگرم کنندۀ تلویزیون تجارتی لندن، برنامه ای است به اسم «حیوانات خنده دارترین کارها را می کنند». مثلاً یک سگ را نشان می دهند که مثل آدم روی دو پا وای می ایستد و دست راستش را به علامت سلام می برد بالا.

شما وقتی این کار سگه را می بینید، بی اختیار، قش قش می خندید. خوب، حالا اگر به خودتان بیایید و، با اختیار بشوید و، کمی دربارۀ این کار سگه فکر بکنید، ممکن است به خودتان بگویید: «روی دو پا وایستادن که خنده ندارد. همۀ ما آدمها روی دو پا وای می ایستیم، روی دو پا راه می رویم، و برای همین هم هست که گاهی وقتها به خودمان می گوییم جانور دو پا».

بعد هم ممکن است به خودتان بگویید: «این دست راست را بالا بردن و سلام نظامی دادن هم که در تمام دنیا باب است، و نه فقط خنده دار نیست، بلکه خیلی هم جدّی است، و حالتش طوری است که آدم را به یاد سپاه و سرباز و فرمانده و جنگ و کشت و کشتار و بمباران و خرابی و آوارگی و آه و ناله و اشک می اندازد! پس کجاش خنده دار است؟»

من هم همین را به خودم می گویم و به یاد هیتلر می افتم که در حدود پانزده سال، دست کم شصت میلیون از هشتاد میلیون جمعیت آلمان را با همین جور دست راست بالا بردن و حواله شان کردن، هم مسخرۀ خودش کرد، هم مسخرۀ خودشان!

Image caption اگر «خنده دار» و «مسخره» هر دو یک معنی داشته باشد، خودمانیم، کار کدامشان خنده دارتر است؟

البتّه از آن دست کم بیست میلیونی که از سلام نظامی هیتلری نفرت داشتند، ولی از ترس جیکشان در نمی آمد، خیلیها بودند که تنها توی خانه، در و پنجره ها را می بستند، پرده ها را می کشیدند و توی اتاق مثل هیتلر روی دوپا وامی ایستادند، و دست راستشان را بالا می بردند و حوالۀ آن شصت میلیون می کردند و های زکی می گفتند و قش قش می خندیدند!

بله، می خواستم این را بگویم که توی این برنامۀ تلویزیونی «حیوانات خنده دار ترین کارها را می کنند»، هیچ حیوانی هیچ کاری نمی کند که ما آدمیزادها نکنیم. یعنی در واقع حیوانات، تا آنجایی که بتوانند، ادای بعضی از کارهای ما را درمی آورند، و ما از دیدن ادای کارهای خودمان قش قش به خنده می افتیم. این وسط معلوم نیست ما داریم به حیوانات می خندیم یا به خودمان!

توی پارک روی نیمکت نشسته بودم و چیزی نمی دیدم که هر روز و همیشه ندیده باشم، تا اینکه چشمم افتاد به یک خانم سی، سی و پنج سالۀ خوشگل، و یک سگ کوچولوی سفید ملوس، که از سمت راست می آمدند، و یک آقای چهل، چهل و پنج سالۀ خوشقیافه، و یک سگ بزرگ قهوه ای با وقار، که از سمت چپ می آمدند.

سگها به هم که رسیدند، وایستادند به چاق سلامتی، و آقا و خانم هم به سگهای همدیگر نگاه کردند و لبخند زدند و سر پا نشستند و شروع کردند به دست نوازش کشیدن به همه جای سگهای همدیگر و صحبت کردن دربارۀ زندگی و خصوصیات سگ خودشان.

Image caption چون هر دوشان سگ هستند، نه بزرگه به کوچکه زور می گوید، نه کوچکه از بزرگه می ترسد!

سگها را می گویی، داشت خون، خونشان را می خورد. یک نگاه به صاحبهاشان می کردند، یک نگاه به همدیگر. گوشم را حوب تیز کردم، دیدم سگ بزرگه به سگ کوچکه می گوید: «نگاه کن، نشسته اند، دارند مثلاً دربارۀ ما با همدیگر صحبت می کنند. کی را گول می زنند؟ ما را یا خودشان را؟ ما را بهانه کرده اند که بنشینند، صحبت کنند و با هم آشنا بشوند! حالا بیخودی هی دست به سر و گوش ما می کشند و راحتمان نمی گذارند!».

سگ کوچکه سر و دمش را تکان داد و در حالی که توی دلش قاه قاه می خندید، گفت: «می فهمم چی می گویی. راستی که این آدمها خنده دار ترین کارها را می کنند، امّا حالیشان نیست!»