شما چی فکر می‌کنید؟

Image caption استراق سمع خواهی نخواهی در اتوبوس و قطار زیر زمینی باعث عذاب وجدان بعضیها می شود، از جمله علیزادۀ طوسی.

چهل، پنجاه سال پیش، نمی گویم فارسی زبان توی لندن پیدا نمی شد؛ بودند، خیلی هم کم نبودند، امّا گمان می کنم عدّه شان بیشتر از مثلاً پرتقالی زبانها یا سوئدی زبانها یا فرانسوی زبانها نبود. بیشترشان هم برای گردش یا معالجه یا معامله به لندن می آمدند و ماندگار اینجا نبودند.

امّا توی این بیست، سی سال اخیر، فقط توی همین محلّه ای که این بندۀ حقّ «زنده مانی» می کند، آن قدر عدۀ فارسی زبانها زیاد شده است، که به مرور پنجاه، شصت تایی رستوران و چلوکبابی و خواربار فروشی با تابلوهایی دو زبانه، در اصل به زبان شیرین فارسی و خطّ خوش و ناخوش نسخ و نستعلیق درست و شکسته باز کرده اند و کارشان هم حسابی گرفته است.

خوب، حالا کاری به این نداریم که از چی شد که همچین شد. چیزی که تازگیها، در رفت و آمد با اتوبوس و قطار زیر زمینی، فکرش توی کلّۀ من افتاده است و باعث عذاب وجدان من شده است، استراق سمع خواهی نخواهی است.

می گویم خواهی نخواهی، می بینم وجدان عذاب کشیده ام به من تشر می زند که: «نه خیر، بیشتر وقتها خواهی بخواهی هست که هیچ، خیلی هم گوش تیز می کنی که بتوانی از فاصلۀ یک یا دو ردیف صندلی در اتوبوس یا قطار حرفهای آنها را خوب بشنوی و از حال و روزشان و دوز و کلکشان و خیر و شرّشان حسابی سر دربیاوری، که چی؟ برای چی؟ این را دیگر خدا می داند که بنده شناس است!»

Image caption با گوش طبیعی فقط تا فاصلۀ چند متری می‌شود استراق سمع کرد. به گوشی که بتواند صدا را از همه جای دنیا بشنود، می‌گویند بشقاب ماهواره‌ای.

همین قضیه که چرا من باید کاری بکنم که وجدانم از کردنش عذاب بکشد، ولی باز هم این کار را بکنم، و با شور و علاقه هم بکنم، و از کردنش لذّت هم ببرم، امّا خودم ندانم که چرا این کار را می کنم، و از خدای بنده شناس هم انتظار نداشته باشم که مشکلم را حلّ بکند، باعث شده است که این مشکل را که می تواند تاریخی باشد، فرهنگی باشد، اخلاقی باشد، یا یک جور مرض روانی شخصی باشد، با شما در میان بگذارم.

ببینید، آخر توی اتوبوس و قطار زیر زمینی، انگلیسی زبانها هم با همدیگر حرف می زنند، حرفهای خوب می زنند، حرفهای بد می زنند، و چون توی وطن خودشان هستند، بدون اینکه لازم باشد بدانند، می دانند که همۀ مسافرها حرفهاشان را می شنوند، و با وجود این اصلاً برایشان مهمّ نیست، چون لابد «اخلاق عمومی» شان این است که آدم نباید استراق سمع بکند.

خوب، البتّه در «اخلاق خصوصی»، که شاید اگر بگوییم «اخلاق سیاسی»، دقیق تر باشد، وضع فرق می کند. آنجا که برای امنیتِ ملّیشان یا منفعتِ سیاسیشان، که در نهایت منفعتِ مالی و امنیتِ ملّیشان است، لازم باشد استراق سمع بکنند، می کنند، و برای این کار بهترین وسیله ها را هم دارند، و لازم نیست توی اتوبوس یا قطار بنشینند و گوشهاشان را تیز بکنند.

Image caption معمولاً حرفهایی را که نمی خواهیم دیگران بشنوند، توی گوش همدیگر پچپچ می کنیم.

می خواهم بگویم با این همه فشاری که تا حالا، محض خاطر وجدانِ بیچاره به مغز بیچاره ام آورده ام، فقط این دستگیرم شده است که شاید علّت این استراق سمع من این باشد که ما فارسی زبانها در وطن خودمان که هستیم، همۀ حرفهامان را در همه جا با یک صدا به همدیگر نمی گوییم. توی اتوبوس، توی تاکسی، توی هواپیما، توی کافه و رستوران و توی سایر وسایط نقلیه و امکنۀ عمومی، حرفهایی را که مخصوصاً می خواهیم دیگران بشنوند، با صدای خیلی بلند به همدیگر می زنیم، و حرفهایی را که نمی خواهیم دیگران بشنوند، توی گوش همدیگر پچپچ می کنیم.

شما چی فکر می کنید؟