جریمه پول است، عاطفه ندارد!

Image caption رانندۀ علیل جلو خانۀ خودش هم که پارک کرده باشد، اگر «کارت» آبی او پشت شیشه نباشد، باید صد پوند جریمه بسُلفد!

می گویم گاهی وقتها اتّفاقهایی می افتد که دل آدم را آتش می زند و عقل آدم را از کلّه اش آواره می کند.

خوب است که خدا گوشش به دُعاها و نفرینهای آدمیزاد بدهکار نیست، وگرنه، دیروز که با شنیدن یکی از این اتّفاقها توی دلم گفتم: «خدایا، بیست و سه تا کروموزوم ما را بیست و چهارتا کن، برمان گردان به جنگل!» حالا هفت میلیارد میمون داشتند در به در دنبال جنگل می گشتند. شهرداری ناحیه به درخواست همسایۀ از پا علیلم، خانم پَتِرسون (Paterson)، جلو خانه اش با خط سفید علامت پارکینگ معلولین کشیده است و یک پلاک «مخصوص دارندۀ کارت آبی» هم که در واقع گواهی معلول بودن راننده است، با چهار تا میخ کوبیده اند به پایۀ دیوارک جلو خانه اش.

خاصیت این امتیاز این است که وقتی این خانم سوار اتومبیلش می شود و می رود مثلاً در بازارچۀ محلّه چیزی بخرد، کسی نمی تواند اتومبیلش را بیاورد، جلو خانۀ او پارک کند، مگر یک رانندۀ معلول دیگر که شیطان رفته باشد توی پوستش و پارکینگ جلو خانۀ خودش را وِل کند و از چند فرسخی بیاید اتومبیلش را بیاورد توی کوچۀ بُن بست ما و آن را بچپاند توی پارکینگ خانم پترسون!

بیچاره «جِنتِل وُمَن» (Gentlewoman) پیرِ شوهر مردۀ تنهای انگلیسیِ طرفدارِ حزب محافظه کار، که هنوز هم حاضر نیست از مارگارت تاچر بد بگوید و بد بشنود، سفرۀ دلش را پیش منِ اجنبیِ خاورمیانه ای باز کرده بود و از ظلم و بی‌عاطفگی شهرداری می خواست خون گریه کند. می گفت:

Image caption مأمور جریمه دارد خودش را برای نوشتن ورقۀ جریمه و چسباندنش به پیشانی اتومبیل یک بندۀ بد شانس خدا آماده می کند!

«منِ بیچاره گاهی می شود که پنج روز پایم را از خانه بیرون نمی گذارم. این مأمور جریمۀ راهنمایی دوشنبه آمده است توی کوچۀ ما، دیده است کارت آبی من پشت شیشه نیست، نگاه هم نکرده است که ببیند افتاده است کف اتومبیل، و در هم نزده است که از من بپرسد اتومبیل من است جلو خانۀ خودم توی پارکینگ خودم یا نه! یواشکی یک برگ جریمۀ صد پوندی چسبانده است و رفته است. سه روز بعد باز یواشکی آمده است و دیده است که برگ جریمۀ اوّل سر جاش است. خوشحال شده است و یک برگ جریمۀ صد پوندی دیگر بغلِ اوّلی چسبانده است و رفته است. امروزصبح، من بعد از پنج روز از خانه ام در آمده ام بروم پستخانه برای بچّه دخترم که در استرالیا زندگی می کند، یک هدیۀ تولّد پست کنم، می بینم، بله، اگر همین هفته جریمه را ندهم، تخفیف پنجاه در صد هم شامل حالم نمی شود!».

همین طور غمخوارانه به درد دلش گوش کرده ام و «که این طور!»، «که این طور!» گفته ام و توی دلم فحش نثار مأمور جریمۀ راهنمایی کرده ام و گذاشته ام که هر چی دل تنگش می خواهد، بگوید، تا رسیده است به اینجا که رفته است، شهرداری، جریمه اش را بپردازد، به کارمند دریافت جریمه می گوید:

«ببخشید، آقا! این مأمور شما، که سه روز بعد از چسباندن برگ جریمۀ اوّل آمده است و دیده است برگ جریمه سر جاش است، عاطفۀ انسانی همراهش نبوده است که دو قدم بردارد و در خانۀ مرا بزند، شاید من توی خانه سکته کرده باشم! باید بگذارند بمیرم، نعشم بگندد و بوی گندش به دماغ همسایه ها بخورد، بروند پلیس را خبر کنند!».

Image caption خط‌کشی مخصوص پارکینگ راننده های علیل (Disabled)

آنوقت بود که دیدم یکی از آن اتّفاقهای دل آتش زنِ عقل آواره کن افتاده است. کارمند دریافت جریمه، بدون اینکه به خانم پترسون نگاه بکند، خیلی جدّی در جوابش گفته است: «مأمور جریمه جزو وظیفه اش نیست که بیاید در خانۀ شما را بزند! آن وظیفۀ مأمور پلیس است!».

با این حساب اگر آدم بشنود یا بخواند که فقط در جنوب غربی انگلستان هر روز دست کم سه نفر توی خانه شان در تنهایی می میرند، نباید تعجّب بکند!