دستمال ناپلئون!

ناپلئون بوناپارت
Image caption حراج دستمالی که شخص شخیص ناپلئون بوناپارت (Napoleon Bonaparte) به دست مبارک خودش دماغ خودش را توی آن فین می کرده است

با انتشار اين نامه، نامه ای از لندن چهارساله می شود. چهار سال است که عليزاده طوسی، هر هفته و بدون وقفه، با نگاهی متفاوت، گرد و غبار عادت از گفت و گوها و رويدادهايی گرفته که هر روز آنها را می شنويم و می بينيم و اغلب ساده و بی توجه از کنار آنها می گذريم. او در نامه های خود از لندن، اگرچه از مشاهدات و دغدغه های روزانه اش مايه می گيرد، اما در هر ديده يا شنيده ای تامل می کند و به نکته و نکاتی می پردازد که کمتر به آنها توجه شده يا می شود. در چهار سال گذشته، او هر هفته بر همين سياق نگريسته و نوشته است، آن چنان که در دويست و هشتمين نامه اش:

شما وقتی اسم یک آدم خیلی معروف به گوشتان می خورد، چه احساسی بهتان دست می دهد؟

منظورم آدمهای معروفی است مثل ناپلئون، نادر شاه افشار، آوا گاردنر، قمر ملوک وزیری، میکل آنژ، مایکل جکسون، بتهوون، فرانک سیناترا، داستایوسکی، و امثال اینها. می بینید که همه‌شان هم مرده اند، یکیشان همین چند وقت پیش، یکیشان هم چهارصد و چهل و شش سال پیش، و بقیه‌شان هم این وسطها.

حالا یک سؤال دیگر: فرض کنیم الآن یک نفر از فرانسه آمده است به لندن و می گوید یک دستمال دارد که مال شخص ناپلئون بوده است، و رو به بیت الّلحم هم می ایستد و به عصمت مادرش و عفّت مادربزرگهاش و به عدالت تیغۀ گیوتین و اصالت جمهوری فرانسه هم قسم می خورد که دستمال جعلی نیست، و مادر بزرگِ مادر بزرگِ مادرش که در جزیرۀ سنت هلن کُلفتیِ ناپلئون را می کرده است، آن را از جیب شلوار ناپلئون کِش رفته بوده است و توی خانوادۀ او همین طور از مادر به دختر به ارث می رسیده است تا حالا که خودش، یعنی همین موسیوی پاریسی شده است صاحب قانونیِ این میراث گرانبها، و چون خواهر ندارد که به او برسد، حالا می خواهد آن را به حراج بگذارد و پولش را به زخمهای زندگیش بزند.

یادتان باشد که این دستمال مال ناپلئون بوناپارت بوده است و او به دست خودش دماغ خودش را توی این دستمال فین می‌کرده است.

و حالا یک سؤال دیگر: اگر این دستمال را همین فردا می خواستند توی یکی از «حراج‌خانه» های معتبر لندن بفروشند، و شما هم آدم خیلی پولداری می بودید، تا چه قدر حاضر می بودید پول بالاش بدهید؟

Image caption آلکساندِر فلمینگ (Alexander Fleming)، کاشف پنیسیلین که هیچ چیزش هیچوقت عتیقه نمی شود

می بینم که دارید فکر می کنید و دیگران هم گوش تیز کرده اند که ببینند شما چی می گویید. بله؟ نه، غیر ممکن است! حتماً دارید شوخی می کنید! همین چند وقت پیش بود که یک پولدار کانادایی در یکی از همین حراجها یک زیرشلواری ملکه ویکتوریا... به‌ش زیرشلواری که نمی شود گفت... یک شلوار زیردامنی ملکه ویکتوریا را به نُه هزار (۹۰۰۰) دلار، یعنی تقریباً به ده میلیون (۰۰۰, ۰۰۰, ۱۰) تومن خرید! آنوقت شما می گویید اگر پولتان از پارو هم بالا می رفت، حاضر نمی بودید یک پنی هم بالاش بدهید!؟

خوب، آدم با آدم فرق می کند. شاید امروز اگر همچین دستمالی پیدا می شد که ناپلئون دماغش را تویش فین می کرده بود، همین پولدار کانادایی حاضر می شد تا نهصد هزار (۰۰۰, ۹۰۰) دلار هم بالاش بدهد!

با این حساب ببینید مثلاً ده، بیست سال دیگر سینه بند جوانی سوفیا لورن چه قیمتی پیدا خواهد کرد! ها؟ چی گفتید؟ می گویید آن را هم اگر هزار دلار دستی به‌تان بدهند، حاضر نیستید دست بهِ ش بزنید!؟ با عجب آدم کلّه شقّی رو به رو شده‌ایم!

Image caption با این حساب بیست سال دیگر سینه بند جوانی سوفیا لورن (Sophia Loren) چه قیمتی پیدا خواهد کرد؟

البـتّه این را هم بگویم که خود من هم حاضر نیستم مثلاً پالتو آبراهام لینکلن یا کلاه جورج واشنگتن را به یک پنی بخرم، چون از خودم می پرسم: «از یک آدم بزرگ چی می ماند که ده سال، صد سال، هزار سال، یا هزارها سال بعد از او ارزش و اعتبار داشته باشد، آن هم همان ارزش و اعتباری که روز اوّل داشته است، نه برای اینکه حالا کهنه و عتیقه شده است؟ مثلاً الکل که زکّریای رازی کاشفش بود، اوّلاً مال همه است، و ثانیا به قیمت روز، همان ارزش هزار سال پیش را دارد! یا قانون جاذبۀ نیوتن! یا پنیسیلین آلکساندِر فلمینگ!»

می بینم که باز شما دارید فکر می کنید و دیگران هم گوش تیز کرده اند که ببینند شما چی خواهید گفت.