در ستایش رقص ستایش

یکی از هنرمندان گروه «ریوِر دَنس»
Image caption یکی از هنرمندان گروه «ریوِر دَنس» (رقص رود)

گاهی وقتها که نشسته ام و دارم روی صفحۀ تلویزیون «رقص» تماشا می کنم، به یاد سعدی شیرازی می افتم که بعد از حدود هفتصد و بیست سال می بینیم، بر عکس خیلی از قدیمیها، هنوز هم حرفهای عقلیش خیلی بیشتر از حرفهای نقلیش است.

داشتم برای، شاید دهمین بار، برنامۀ یک گروه رقص و آواز ایرلندی را تماشا می کردم که رقصهاش، با ابتکار هنرمندهایی مثل مایکل فلتلی (Michael Ryan Flatley)، در عین حالی که همۀ اصالت محلیش را حفظ کرده است، خیلی تازه و امروزی و جهانی شده است. اسم این برنامه را گذاشته اند «ریوِردَنس» (Riverdance)، به معنی «رقص رود»، چه اسم با روح و دل انگیز و زیبایی!

خیال نکنید که خیال می کنم شما رقصهای این گروه را ندیده اید. نه خیر. می خواهم بگویم چرا تماشای رقص، مخصوصاً رقصهای محلّی ای مثل همین «رقص رود»ِ ایرلندی، مرا به یاد سعدی شیرازی می اندازد.

فکر می کنم «چرا»ش را تا حالا باید حدس زده باشید. بله، می خوام بگویم رقصهایی که خیلی پیش از آسمانی شدنِ روح آدمیزاد، روح زمینیش را به نشاط می آورد، آن قدر زیبا بود، آن قدر پاک بود، آن قدر مقدّس بود، که شاید خدا هم با تماشای این رقصها پیش خودش می گفت:

«جهل انسان بیش از دانش اوست * جهل انسان است که ستم می زاید * ستم انسان است که مرگ می زاید * و انسان در جهل و ستم دوست شیطان است * امّا هنر انسان زادۀ دانش اوست * و انسان با رقص خود، با شعر خود، با آواز خود، با موسیقی خود زندگی را ستایش می کند * زیرا که هنر انسان ستایش زندگی است * زیرا که انسان با هنر خود آفرینش را تفسیر می کند * زیرا که انسان در هنر خود دوست من است*»

این را هم بگویم که من چون خودم را دوست خدا و خدا را دوست خودم می دانم و می دانم که دوست از دوست هیچ ترسی ندارد، در تماشای «رقص»، مخصوصاً رقصهای اصیل محلّی، خودم را همنشین خدا احساس می کنم و می بینم که حتیّ در این عصر و زمانه ای که او بیشتر از همیشه باید از خلقت بشر پشیمان باشد، لبخندی می زند و چند لحظه ای همۀ شرارتهای شیطانی آدمیزاد را فراموش می کند.

Image caption هنرهای انسان ستایش زندگی است

حالا دیگر مطمئنّم که شما هم با تماشای رقصهای اصیل، چه از نوع «بالّۀ دریاچۀ قو»ی چایکوفسکی باشد، چه از نوع «ریور دنس» ایرلندیها، وقتی حالت جذبه می گیردتان، به یاد سعدی شیرازی می افتید و این حکایتش که یکوقت در سفر حجاز با چند تا جوان به قول خودش صاحبدل، یعنی آگاه و عارف و اهل حال، همراه و همصحبت می شود، و این جوانها گاهی وقتها که نور حقیقت دلشان را روشن می کند، می زنند زیر آواز.

امّا در کاروانشان یک عابدِ زاهدِ خدا ترس هست که مدام غرّ و لُند می کند و به حکم امر به معروف و نهی از مُنکَر، از این جوانها ایراد می گیرد و بد خلقی می کند. تا اینکه می رسند به جایی به اسم نخلستان «بنی هِلال».

آنجا یک نوجوان عرب شروع می کند با صدایی دلنشین و شور انگیز و سحرآمیز به آواز خواندن. اینجاست که سعدی می فرماید: اُشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و راه بیابان گرفت. گفتم: اى شیخ، سَماع در حیوان اثر کرد و تو را همچنان تفاوتى نمى‏کند!

دانى چه گفت مرا آن بلبلِ سحرى؟

تو خود چه آدمی اى کز عشق بى‌خبرى!؟

اُشتر به شعر عرب در حالت است و طرب،

گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانورى!