حیوان متمدّن

Image caption تصویر سه تن «حیوان وحشی»؟

تازگیها، یعنی حالا که دیگر برای من خیلی دیر شده است، به این کشف رسیده ام که معنی بعضی از کلمه ها دوره به دوره عوض می شود، ولی ما باز هم از آنها همان معنایی را می گیریم، که اجدادمان قرنها پیش می گرفتند.

دیروز که من و دوست انگلیسیم سر این موضوع با هم کلنجار می رفتیم، مجبور شدم یک مثال برایش بیاورم تا بتوانم حرفم را به کرسی بنشانم.

گفتم: «فرض کن یک نفر دارد نصف شب، توی یک کوچۀ تاریک و خلوت می رود به خانه اش. یکدفعه قلبش می گیرد، نفسش از دردِ قفسۀ سینه می بُرّد و می افتد روی زمین. یک رهگذر دیگر که تصادفاً دارد به فاصلۀ چند قدم از پشت سرش می آید، متوجّه افتادنش می شود و بدو می آید بالای سرش. چند بار او را صدا می زند، امّا جوابی نمی شنود. آنوقت دست می کند توی جیب بغلش و کیف او را در می آورد. توی کیفش یک دسته اسکناس هست و چند تا کارت اعتباری. آنها را بر می دارد و می گذارد توی جیب خودش، و کیف را می گذارد توی جیب بغل آن بیچاره که معلوم نیست حالا دیگر زنده است یا مرده، و پا می گذارد به فرار!».

دوست انگلیسی چشمهاش یکدفعه شد آینۀ وحشت و حیرت، طوری که انگار برادرش را جلو روش تیرباران کرده باشند. سرش را مثل پاندول ساعت تکان داد و گفت: «اصلاً نمی توانم تصوّرش را هم بکنم! امّا باید بگویم توی این دنیا هستند آدمهایی که بد تر از اینش را هم می کنند! این جور آدمها...».

Image caption تصویر دو رأس «حیوان متمدن»!

نمی خواستم بدانم این جور آدمها چی ... حرفش را بریدم و گفتم: «حالا فرض کن رهگذری که متوجّه افتادن او می شود و بدو می رود بالای سرش، اوّل دست به شاهرگش می گذارد و گوشش را به سینۀ او می چسباند و می فهمد که یارو هنوز زنده است، و آنوقت فوراً تلفن موبایلش را از جیبش در می آورد و آمبولانس خبر می کند. آمبولانس هم که آمد، موقتاً فراموش می کند که داشت کجا می رفت، و مثل اینکه طرف برادر یا پدر خودش باشد، همراهش می رود به بیمارستان».

دوست انگلیسی که حالا چشمهاش از لبخند آرامش روشن شده بود، گفت: «ببینم؟ مگر بحثمان سر این نبود که تو می گفتی معنی بعضی از کلمه ها دوره به دوره عوض می شود، و من می گفتم نه، این آدمها هستند که با هم فرق می کنند. کلمه ها همان معنایی را که از اوّل داشته اند، حالا هم دارند؟».

گفتم: «رفیق، تو می خواهی بگویی که این دو نفر فرضی که الآن داشتم حرفشان را می زدم، هر دو آدمند؟ یعنی هر دو انسانند، امّا خوب، آدم داریم تا آدم؟ یعنی انسان داریم تا انسان؟».

شاید حقّ به جانبِ دوست انگلیسی بود که نمی خواست مثل منِ شرقی «منطق» را آلودۀ «احساسات» بکند و بگوید: «آدم دیگر آن معنایی را ندارد که مثلاً در عهد سعدی شیرازی داشت و می شد گفت: خور و خواب و خشم و شهوت، شَغَب است و جهل و ظلمت

Image caption می گویید: «این تصویر چه ربطی به موضوع دارد؟» می گویم: «این برگهای پاییزی را همین هفتۀ پیش از باغچۀ جلو خانۀ شما جمع کردم!»

حَیَوان خبر ندارد زِ جهان آدمیت!

وقتی به دوست انگلیسی گفتم: «آنی که تو هنوز به ش می گویی آدم، من به ش می گویم حیوان متمدن، در مقابل حیوان وحشی، چون همۀ کارهایی را که می کند، خوب که خلاصه کنی، می بینی خدمت به حیوانیت اوست. آدم تو، که همان حیوان متمدّن من باشد، هنوز انسان نشده است!»

قاه قاه زد زیر خنده. صدای خندۀ منطقی او آن قدر بلند بود که نشنید در ادامۀ حرفم گفتم: «و شاید هرگز هم انسان نشود!»