طنز شفاهی، از تعزیه تا 'استند آپ' در گفت‌وگو با هادی خرسندی

هادی خرسندی
Image caption هادی خرسندی اسم برنامه‌های طنز شفاهی‌اش را "خرسندآپ" گذاشته است

"استند آپ کمدی" یا نمایش طنز یک نفره، آن طور که در میان غربی ها قدمت و سابقه دارد، برای ایرانی ها و فارسی زبان ها شناخته شده و مرسوم نیست. اما همین هنر نوپا و تازه به رسمیت شناخته شده، معمولا نام هادی خرسندی را برای ایرانی ها- یا لااقل ایرانی های خارج نشین – تداعی می کند.

هادی خرسندی، شاعر و نویسنده طناز ایرانی، سالهاست که در کنار فعالیت های مکتوبش، در حوزه طنز شفاهی نیز فعالیت می کند. "رنگ علف"، سری جدید برنامه های او نیز از چندی پیش در اروپا و آمریکا آغاز شده است. به همین بهانه با او در مورد طنز شفاهی و هنر بداهه گفت و گو کردیم.

آقای خرسندی! محور کلام در این گفت و گو، طنز شفاهی است. شما را به عنوان اولین "استندآپ کمدین" فارسی زبان می شناسد، می شود از سابقه این هنر و روزهای اول اجرای آن روی صحنه بگویید و اینکه چه عواملی باعث شد تا شما طنز شفاهی را بر روی صحنه ببرید؟

اگر تجسم کنیم که نقال های شاهنامه پیازداغ بعضی رجزخوانی ها را زیاد می کردند و خودشان هم در بعضی روایت ها مزه پرانی می کردند، می توانیم سابقه "استندآپ" را در ایران هم پیدا کنیم. غافل نباشیم که این ترفند شیرین در تعزیه های مذهبی هم جای داشته و مقوله "طنز در تعزیه" یکی از پژوهش های زنده یاد منوچهر احترامی، طنزنویس گرانقدرمان بود که نمی دانم با رفتن ناگهانی او چه شد.

سابقه "استندآپ کمدی" در غرب لابد به پیش از اختراع صندلی برمی گردد. این شیوه که آنها داشتند را ما در ایران نداشتیم، اما اینجا در انگلستان خیلی آن را جدی می گیرند. چند هفته پیش دانشگاه معتبری در انگلستان به یک کمدین دکترای افتخاری داد، به صرف اینکه ایشان چندین سال پیش از آنجا فارغ التحصیل شده بود. منظورم این است که برخورد با این هنر تفاوت دارد!

منظورتان شاپرک خرسندی است، نه؟

بله. خودش است.

خود شما چطور وارد حوزه طنز شفاهی شدید؟

برنامه های شعرخوانی که من در خارج داشتم راهم را به "استندآپ" باز کرد. روی صحنه رفتن با یکی از پرقدرت ترین بازیگران زمان، پرویز صیاد، دیگر جای معطلی باقی نمی گذاشت، چرا که مایه اش را داشتم.

شما نه تنها اولین "استندآپ" را به معنی غربیش شروع کردید، بلکه اسم آن را هم «خرسندآپ» گذاشتید. فکر نمی کنید این کار کمی از تواضع به دور است؟

چرا. فکر می کنم کمی از تواضع به دور است.

بسیار خوب، سوال بعدی من درباره ی حس طنز مخاطبین است. به نظر شما، آیا حس طنز مردم تحت تاثیر محیط جغرافیایی و شرایط زندگی شان تغییر می کند؟ یعنی مردم با فرهنگ ها و زبان های متفاوت به موضوعات متفاوتی می خندند؟

البته که چنین است. اما حالا که به اصطلاح یک دهکده کوچک جهانی داریم، مسائل عمده، مشترک شده است. تروریسم، کالای چینی، عراق، افغانستان، فلسطین و جفایی که بر ملت ها می شود، اینها الان زبان مشترک اغلب استندآپ هاست. اما خوب، هنوز من در اروپا و آمریکا جوک می گویم که بقال ایرانی گلایه دارد که "خانومه اومده سفیداب خریده، کارت ویزا درآورده. میگم خانوم جون پول سفیدابم با کردیت کارت میدی؟ میگه آره. واسه اینکه اگه چرکم نیومد استاپش کنم!"

حالا مخاطبین این استندآپ های شما چه کسانی هستند؟ فارسی زبان ها، ایرانی ها، ایرانی های خارج نشین، کدام؟

Image caption شاپرک خرسندی هم مثل پدرش طنز پرداز است، منتهی به انگلیسی

خوب اگر اینترنت و یوتیوب را حساب نکنیم، ایرانی های خارج نشین و مسافرانی که از ایران می آیند و درصد کمی هم افغان های عزیز. گاهی هنرمندان و آدم های سرشناسی که از ایران می آیند هم، "آسته بیا آسته برو" به تماشا می آیند که من بعداً می فهمم. یا اگر از قبل بدانم هم صدایش را در نمی آورم! البته در مورد نوذر آزادی (آقای قاطبه)، محمود دولت آبادی، انوشیروان روحانی و استاد شجریان دیگر لاپوشانی فایده ای نداشت و به محض اینکه حضورشان را اعلام کردم، ابراز احساسات چندان بود که داشت حسودیم می شد.

یک روایتی هست که می گوید، هنرمند طناز نمی گوید که بخنداند، می گوید چون خودش خنده اش گرفته است. می خواستم بدانم برخورد خود شما با این مواردی که سوژه طنزتان می شوند چگونه است؟ اینها خود شما را هم می خندانند؟

از قدیم گفته اند حکیم آن است که به سرش آمده باشد. یا چاهی مکن بهر کسی، اول خودت، دوم کسی. خیلی وقت ها هم یک موضوعی را هدف می گیری که ایراد بگیری، افشایش کنی، دستش بیندازی. آنوقت خودت را، ذهنت را کوک می کنی توی آن دستگاه. جوک برایش می تراشی، گیر می آوری، خلق می کنی. اصلاً وقتی توی دستگاه باشی، جوک می آید سر میزت توی رستوران. مثل زیاده روی در مسئله حجاب که می خواهی چیزی برایش بگوئی. مثلاً دوازده سیزده سال پیش که با پرویز صیاد در رستوران ایرانی در برلین نشسته بودیم و سفارش میرزاقاسمی دادیم، آقاهه گفت امروز در پیش غذاها، نرگسی هم داریم!... همان شب برنامه داشتیم. گفتم حکم جدید علما این است که شب ها نرگسی را پیش میرزاقاسمی نگذاریم، یا اگر یخچال گذاشتیم در یخچال را باز بگذاریم... جوک موفقی بود. به اصطلاح سالن را ترکاند. صیاد در نقش صمد بود اما خنده ای صیادوار کرد. بعدش پرسیدم سرناهار زیاد به جوک من نخندیدی. گفت گرسنه ام بود!

پس نتیجه میگیریم که آدم گرسنه نمی خندد؟

نه نتیجه می گیریم که جواب سوال را هنوز کامل نداده ام؛ گوش بده! من به جوک های بالبداهه ای که سر صحنه می آید می خندم. اما همان جوک بعدش گریه ام را در می آورد: وقتی بعد از برنامه هر چه فکر می کنم یادم نمی آید و اطرافیان هم کسی یادش نیست و ضبط هم نشده، خیلی جوک های ناب و دست اول در فضای سالن ها گم می شوند و به "بلاک هول" (سیاهچاله) می ریزند.

شما از سال ها قبل از آغاز به کار استند آپ، مطلب و شعر طنز می نوشتید. به نظر شما تفاوت های عمده طنز شفاهی و طنز کتبی در کجاهاست؟

شفاهی راحت تر است. در طنز کتبی باید بتوانی در کنار سعدی و عبید و ایرج میرزا و نسیم شمال -نه که همتراز آنها، اما بهرحال در همان ردیف– کاری ارائه بدهی. بطور کلی خواننده سطح توقعش بالاتر از بیننده است. در کار صحنه، الگوی قبلی نداری که مقایسه شوی و به رخت بکشند. اما عوضش اینجا، در سالن، عکس العمل فوری مخاطب را داری. خنده اش، کف زدنش، سوت کشیدنش، یا سکوت معنی دارش. گاهی صدای نق اش. خودت را جمع می کنی. می خواهی دوباره به اوج برسی. لحظه های زنده، فرار می کنند. زمان از دست می رود. عرق می کنی. گاهی قفل می کنی. هیچ نمی توانی بگوئی. در یک لحظه همه چیز یادت می رود. یکهو اسم خودت را فراموش می کنی. این برای ماهر و ناشی، برای ایرانی و انگلیسی و فرانسوی، برای همه پیش می آید. یک عارضه صحنه ای است.

Image caption هادی خرسندی: لحظه‌های زنده فرار می‌کنند، زمان از دست می رود، عرق می‌کنی، گاهی حتی قفل می‌کنی (عکس از محمود احمدی)

در صحنه، مخاطبان، خودت را می بینند اما در نوشته، "خودت-تر"ی! در صحنه، فضا و میکروفن و امپلی فایر و بلندگو و پروژکتور و اکوستیک و صدای آمبولانسی که ناگهان از بیرون می آید، همه توی کارت دخالت می کند. در کتبی فقط کاغذش ممکن است هفتاد گرمی باشد یا فوقش صد گرمی. کاهی باشد یا براق. یا فونت روزنامه با فونت اینترنت فرق داشته باشد، اما حضور خالص تری داری.

در صحنه پانصد نفر، هزار نفر را روبرو داری، اما در کتبی کلی تیراژ داری. البته اینترنت آمده همه این آمار را برای کتبی و شفاهی بهم زده. امشب یک شعرت روی اینترنت است، فردا در دورترین آبادی میهن ویرانت.

در طنز شفاهی یک جور ارتباط مستقیم با مخاطب هم شکل می گیرد. این حضور مستقیم مخاطب چه کمکی به پیشبرد برنامه می کند؟

در کودکیم قند پدرسگ سر رف بود چون پیر شدم نوبت قندم ته صف بود

در یک اجرا، این بیت را که خواندم و عرض صحنه را طی کردم، در بازگشت دیدم چند حبه قند روی دستمال کاغذی لب سن گذاشته شده است. خوب. نمی دانی چه حال خوبی شدم. کامم درجا شیرین شد. این چیزها هم هست اما تا به حال کسی لنگه کفش پرت نکرده. راستی گفتم لنگه کفش یاد یک جوکی افتادم. چند ماه پیش وقتی پاپ به لندن آمد و ماجرای کشیش ها و بچه ها، مطرح بود، برادرم کمال یک جوک خوبی برایم درست کرد. گفت بگو یک عده می خواهند بروند کفش بچه گانه به پاپ پرت کنند!

اتفاقاً بحث طنز سیاسی هم از جمله دیگر موضوعات مورد سوال من است. این طنز سیاسی هم در نوشته ها و هم در استند آپ های شما وجود دارد... می خواستم بدانم دلیل پرداختن به سیاست درکارهای شما چیست؟

نمی دانم والله. فکرش را می کنم و در مصاحبه بعدی بالبداهه سرضرب جواب می دهم.

گمان نمی کنید مردم با طنز اجتماعی شما راحت تر و بیشتر ارتباط برقرار می کنند؟

ببینید، آخرین برنامه من که همین شنبه گذشته در لندن برگزار شد، "رنگ علف" نام داشت که برمی گردد به جریانات سبز. حالا این طنز سیاسی بود یا طنز اجتماعی، زیاد نباید سخت گرفت. بگذار با هم حال کنیم. گل بگیم گل بشنویم. برنامه سالنی حسنش این است که انگار همه دارند با هم اختلاط می کنند. یعنی وقتی یک عده ای سر یک موضوعی کف می زنند، و یک عده نمی زنند، این خودش یک دیالوگ سالنی است که از طریق صحنه بین آنها برقرار شده است. بنابراین می بینی که من با چه مهارتی جوابی را که باید به سوال دیگری می دادم، اینجا گذاشتم کف دستت. بنابراین دیگه اذیت نکن و حکم صادر نکن لطفاً!

آخرین موضوع مورد سوال من، کمدین های جوانی هستند که در این سال ها به زبان انگلیسی برنامه اجرا می کنند اما محوریت موضوع بحثشان همچنان ایران و زبان فارسی و مهاجرت است. هنرمندان جوانی مثل شاپرک (شاپی) خرسندی، امید جلیلی، مازیار (ماز) جبرانی و ... نظرتان راجع به نسل دوم هنرمندان مهاجر و این کمدین های جوان چیست؟

خیلی خوب است. این جوان ها باید هوای پدرشان را داشته باشند. بچه شان را ببرند بابا ببیندش چونکه دلش تنگ می شود. وقتی پدر می گوید من امروز ماشینم خراب است، نوه را بیندازند توی تاکسی ببرند پیشش. ضمنا در آمریکا جوان های زیادی آمده اند. در اتریش هم جوانی به نام نیاورانی شنیدم فارسی و آلمانی اجرا می کند. پسر من پیوند در لندن و کانادا و آمریکا برنامه های موفقی اجرا کرده. شیلا وثوق در لس آنجلس درخشیده. ماز جبرانی اعجوبه ای است.

آیا برخوردی یا خاطره ای با هیچکدامشان داری؟

بله. شاپرک خرسندی مادر نوه من است. با ماز جبرانی یک مصاحبه مشترک رادیوئی داشتم که ازش خوشم آمد. یکبار با همکاری دانشگاه لندن برنامه داشتم، ضمنا برای ساختن فیلمی از زندگی امید جلیلی، گروه فیلمبرداری با کامیون آمده بود به دانشگاه که او را در یک جمع ایرانی چند صحنه بگیرند. یکخرده شلوغ شد. امید جلیلی را دعوت کردم روی صحنه که هم مردم ببینندش، هم فیلم را بگیرند. در لحظه خداحافظی گفتم امیدجان. حالا خارجی ها این فیلم را می بینند می گویند کمدین های ایرانی همه کوتاه هستند. امید گفت "و کچل"! تا سه هفته با آن شرکت تولید فیلم مکاتبه می کردم که آن جمله آخر را حذف کنند.

چرا؟

آنها هم همین را پرسیدند!

مطالب مرتبط