زخم دل جوش نمی‌خورد

Image caption فکر می کنید این دو نفر با هم دربارۀ چه مسئله ای از مسائل زندگی و هستی صحبت می کنند؟

چند وقت پیش یکی از پیر زنهای همسایه که فقط توی کوچه و خیابان و اتوبوس با هم آشناییم و سلام و علیک داریم و دلخوری یا خوشحالی خودمان از هوای روز... هوای روز که نمی شود گفت... از هوای همین لحظه ای لندن به همدیگر ابراز می کنیم، تا مرا دید، آه سوزناک بلندی کشید و با صدایی که از تلخی غم توی گلوش شکست، گفت: «I am bereaved!»، یعنی «من عزادارم!».

مانده بودم چی بگویم. فکر کردم لابد شوهرش مرده است. همان طور ساکت و پریشان به‌ش نگاه کردم، نگاه آدمی که بخواهد مرگ شوهر یک پیر زن را به او تسلیت بگوید. بالاخره صدایم را از ته چاه کشیدم بالا و گفتم:

«I am sorry! I am very sorry!... متأسّفم! خیلی متأسّفم!».

نمی دانم از کجا فهمید که من هنوز نفهمیده ام که سگش مرده است! بدون آن لبخند همیشگیش گفت: «سگم مُرد! مجبور بودم بخوابانمش!». منظورش از «خواباندن» این بود که چون سگش خیلی پیر و علیل شده بود، ناچار شد ببردش پیش بیطار، آمپول خلاصی به‌ش بزند!

حدس زدم که هر دو مان از اوّل عوضی حالیمان شده است. من همیشه توی پارک پشتِ خانه مان او را همراهِ سگ کوچکِ پشمالودِ دست و پا کوتاهش دیده بودم، امّا چیزی که از او توی حافظه ام داشتم، آن صورت درشتِ گردِ سرخ و سفیدِ خودش، و آن موهای سفیدِ مثل برفش، و مخصوصاً آن لبخندِ روشن مهربانش بود، و حالا آن لبخند را نمی دیدم، و اصلاً یاد سگش نبودم.

و او چیزی که از من توی حافظه اش داشت، لابد فقط همسایۀ پیر ریش بزی عصا به دستِ مهاجری بود که هیچوقت او را تنها، یعنی بدونِ آن سگِ عزیزِ بهتر از جانش، ندیده بود، و حالا، یا للعجب! واحیرتا! که با نگرانی ازش نمی پرسد: «ای وای! خانم، سگتان عزیز دلبندتان کجاست؟».

همان چند وقت پیش می خواستم این برخوردِ سوزناکِ آموزنده را، که حرفی از حکایت تنهایی آدمهاست، برایتان تعریف کنم، امّا یادم رفته بود، تا اینکه دیشب در یک برنامۀ تفریحی تلویزیون تجارتی لندن دیدم دارند یک زن پنجاه و چند سالۀ انگلیسی را نشان می دهند با خوک گُندۀ سفیدش که کنارش روی کاناپه مثل بچّۀ آدم سرِپا نشسته است و به نظر می آید که دارد با دقّتِ دیوار یا پیت حلبی به حرفهای او گوش می دهد. موقع ناهار هم که شد، دوتا بشقاب غذای یک جور روی میز بود، یکیش مال آقا خوکه، که خانمش با قاشق به دهنش می گذاشت، یکی هم مال خود خانمه!

Image caption این دو تا دوست هم عالمی دارند! چه عالمی؟ نمی دانند!

توی پارک هم که همه با سگهاشان آمده بودند برای قدم زدن، خودشان چهار چشمی وامی ایستادند به تماشای خوکِ او، و سگهاشان از حسادت یا تعجّب واق واق می کردند! شب هم که شد، دوتایی رفتند روی تخت، زیر لحاف دراز کشیدند و به هم شب به خیر گفتند. من صدای خوکه را نشنیدم، امّا صدای یک ماچ آبدار به گوشم خورد!

همۀ اینها را گفتم که حالا برسم به اصل مطلب! می دانید خانمه به خبرنگاره که باش مصاحبه می کرد، چی می گفت؟ می توانید حدس بزنید؟ با یک لحن خشکِ تلخِ خشم آلود می گفت:

«این خوک نیست! شریک زندگی من است! با او هیچ احساس تنهایی نمی کنم! همان قدر که من دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد! به محبّتش ایمان دارم و احساس خوشبختی می کنم!».

اینجا بود که قلبم مچاله شد، چون احساس کردم که شاید این خانم نه برای خبرنگاره حرف می زند که دارد ازش فیلم برمی دارد، نه برای منِ تماشاچی. فکر کردم شاید با این حرفها دارد نفرین به مردی می کند که زخم بزرگی به دلش گذاشته است و رفته است، زخمی که هیچوقت جوش نخواهد خورد.