صاحب‌های کشور زمین!

Image caption بنای یادبود پرنس آلبرت، شوهر ملکه ویکتوریا، در لندن، سمبول قدرت جهانی امپراتوری سابق بریتانیا که در چهار گوشه اش با مجسمه هایی سلطۀ بریتانیا بر قاره های آسیا، آفریقا، آمریکا و اروپا نشان داده شده است

اگر انگلیسیها خودشان یادشان رفته است که تا همین پنجاه، شصت سال پیش جزو وطن پرست ترین مردم دنیا بودند و صاحب اختیارهاشان چهار تا قارۀ دنیا را می چاپیدند، می آوردند توی این جزیرۀ بد آب و هوا تا هم وطنشان را آباد کنند، و هم ملّتشان را ثَروتمند، ما که ایرانی هستیم و هفت نسل پیشمان همیشه به بچّه هاشان توصیه می کردند که جنس انگلیسی بخرند، یادمان نرفته است.

آدم باورش نمی شود که این انگلستان همان مملکتی باشد که سرمایه دارش خیلی بیشتر از فقیرش در بند قدرت و عظمت و سربلندی وطنش بود.

جانم برایتان بگوید: پنج شش سال پیش، یک روز زن همسایۀ بغل دستیمان و شوهرش که تازه بازنشسته شده بود، برای خدا حافظی آمدند در خانۀ ما و گفتند که می خواهند کوچ کنند به نیوزیلند و خانه شان را به یک زن و شوهر جوان خیلی فهمیده و پدر مادر دار فروخته اند. شوهره مدیر بازاریابی یک شرکت بزرگ است، و زنش هم که توی همان شرکت کار می کرده است، حالا چون بچّۀ دوّمشان تازه به دنیا آمده است، دیگر سر کار نمی رود.

در همان چند ماه اوّل فهمیدیم که این زن و شوهر جوان هم پولدارند و خوشگذران، هم دست و دلباز و مهربان! اگر بگویم که به اندازۀ نصف قیمت این خانه، خرج مدرن سازی آن کردند، مبالغه نکرده ام.

خانمش یک ماشین استیشن واگن «مرسدس بنز» زیر پاش بود، خودش یک ماشین تویوتای (Toyota) مدل بالای شرکت، و یک موتور سیکلت کاواساکی (Kawasaki) هم برای گشتهای تفریحیش. سالی دو تا پانزده روز سفر خانوادگی، یکی تابستانی، یکی زمستانی، کجا؟ اسپانیا، یونان، هاوایی، اینجا، آنجا، یک جا هم کالیفرنیا که دایی زنش آنجا نانش حسابی تو روغن است.

تا همین چند ماه پیش زندگیشان آن قدر شور و شادی و نشاط داشت که من و عیال عین زندگی آنها را برای همۀ زن و شوهرهای جوان آرزو می کردیم. امّا حالا چند ماه است که این خانواده دیگر آن شور و نشاط گذشته را ندارد. حتّی بچّه هاشان را که می بینی، انگار بزرگ شده اند و تو فکر و خیالند.

وقتی علّت این ورق برگشتگی را فهمیدم، دیدم توی دنیایی که امروز داریم، نباید وضع زندگی هیچکس را برای هیچکس دیگر آرزو بکنیم. می بینی یک شرکت بزرگ و نامعروف آمریکایی می آید یک شرکت بزرگتر و خیلی معروف انگلیسی را می خرد، و اوّلین کاری که می کند این است که نصف کارگرها و کارمندهای این شرکت را می ریزد بیرون، از جمله همین مدیر بازاریابیش را.

Image caption تصویری از گردهمایی سران کشورهایی که زمانی همه مستعمرۀ امپراتوری بریتانیا بودند و بریتانیا «صاحب منافع» آنها بود و امروز مستقلند، امّا «مشترک المنافع»!

حالا دیگر کجا برای این بیچاره کار پیدا می شود! باید برود سراغش را از سیمرغ بگیرد!

دیروز که دیدم عیال دردمند من خیلی بیشتر از من دارد غصّۀ این خانواده را می خورد، نشستم و به ش گفتم: «ببین، عزیز جان، نه این دنیا دیگر آن دنیایی است که ما می شناختیم، نه اینجا دیگر آن انگلستان چهل پنجاه سال پیش است. حالا دیگر تمام کرۀ زمین یک کشور است، و آن هم مال آدمهای سرمایه دار است که مذهب همه شان تجارت است و زبان همه شان پول و برای انسانیت فاتحه هم نمی خوانند. آن آدمهای بی سرمایه اند که هنوز هم خیال می کنند حدود دویست تا کشور دارند، مرز دارند، بیرق دارند، تاریخ دارند، فرهنگ دارند، و به همۀ اینها هم افتخار می کنند. دیگر نمی دانند که همه شان جزو اموال همین سرمایه دارها هستند و خودشان صاحب هیچ چیز نیستند! سرمایه دار هم وقتی در یک موقعیت ببیند تو برای سرمایه اش ضرر داری، فوراً دورت می اندازد! صاحب هیچ چیز هم که نیستی! پس برو سر کوه قاف برای خدا زراعت کن!»