رنده کردن پیاز در زیر درخت سیب

Image caption بچّه های عزیز، با دست چپتان هم چیز پرتاب کنید تا مثل دست راستتان قوی بشود!

دیروز داشتم پیاز رنده می کردم، دیدم هنوز از دو تا پیاز یک سوّم اوّلی هم رنده نشده است، که مچ برایم نمانده است و دست راستم دارد از کتف می افتد. در ضمن یک دقیقه ای که به دستم، یعنی دست راستم، استراحت دادم، یکدفعه به یاد «اسحاق نیوتّن» افتادم.

می پرسید: «چرا؟» خودم هم اوّلش نفهمیدم پیاز رنده کردن آدم و دست راستش درد گرفتن و کتف راستش افتادن، چه ربطی به «اسحاق نیوتُن»، کاشف نیروی جاذبۀ زمین دارد! بعد که فکر کردم، دیدم ربط دارد، خیلی هم ربط دارد.

وقتی آدم زیر یک درخت سیب نشسته باشد، پشتش را به تنۀ درخت واداده باشد و پاهایش را دراز کرده باشد و در حال استراحت، و احتمالاً مشغول تماشای منظرۀ جلو رویش باشد، و یکدفعه یک سیب سرخ درشت و رسیده از شاخۀ درخت کنده بشود و بخورد به وسط کلّه اش، به نظر شما این آدم چه حالی پیدا می کند و چه عکس العملی از خودش بروز می دهد؟ حتماً شما می گویید: «خوب، بستگی به این دارد که این آدم کی باشد!».

درست می فرمایید. واقعاً همین طور است. بستگی به این دارد که این آدم مدیر یک بانک یا یک شرکت بزرگ باشد، نمایندۀ پارلمان باشد، نخست وزیر اینجا باشد، رئیس جمهوری آنجا باشد، رمّال خرزویل باشد، کارچاق کن دالغوزآباد باشد، یا اسحاق نیوتُن (Isaac Newton)، دانشمند بزرگ انگلستان و جهان باشد.

Image caption این سیب را می بینید؟ پیش از آنکه به سر «نیوتُن» بخورد، به سر میلیونها نفر دیگر خورده بود، امّا همۀ آنها فقط گفته بودند «آخ!»

شاید شما هم مثل من فکر کنید که هر کدام از آنهای دیگر می بود، وقتی سیبه درق می خورد به وسط کلّه اش و آخش را از ته دلش در می آورد، هیچوقت به این فکر نمی افتاد که: «راستی چرا این سیب، وقتی از شاخه کنده شد، نرفت بالا، توی فضای لایتناهی؟ چرا آمد به طرف زمین؟ مگر کرۀ زمین گرد نیست و توی فضا به دور خودش و خورشید نمی گردد؟ پس چرا ما که روی زمین هستیم، پرت نمی شویم توی فضای لایتناهی؟».

و خوب، وقتی آدم اسحاق نیوتن باشد، سیب را سجده می کند، از جا پا می شود و مثل اینکه خدا را به چشم دیده باشد، با شور و شعف ملکوتی می رود به اتاق کارش و دنبالۀ این فکر را می گیرد تا بالاخره «قانون نیروی جاذبه» را به بشریت تقدیم می کند.

خوب، حالا شما اسحاق نیوتُن نباشید، هیچکدام از آنهای دیگر هم که گفتم نباشید، ولی آدمی باشید که هر اتّفاق خوب یا بدی که برایتان می افتد، خیال نکنید فقط برای شخص شما افتاده است و از خوبش کیفتان را بکنید، و از بدش آه و ناله تان را، وبروید پی کارتان، طوری که انگار فقط شمایید و این دنیا، معلوم است که به هر اتّفاقی با چشم و دل همۀ بشریت نگاه می کنید، نه با چشمِ دلِ آن «خودِ» کوچکِ الکی خوش و الکی ناخوشتان.

Image caption نصیحت ما را، نشنیده، گوش کرده است و دارد با دست چپش پیاز رنده می کند!

می گویم «هر اتّفاقی»، چه اتّفاق مهمّی مثل افتادنِ سیب از درخت، چه رنده کردن پیاز با دست راست! به خودت می گویی: «خوب، حالا یک خرده با دست چپت رنده کن تا دست راستت از خستگی در بیاید!» می بینی دست چپت از بس کار نکرده است، تنبل و ناشی است. آنوقت یکدفعه به این فکر می افتی که: «خوب، مگر اجداد پیش از اولیۀ ما چهار دست و پا راه نمی رفتند؟ پس ما هم باید از بچّگی عادتمان بدهند هر کاری را که با دست راستمان می کنیم، با دست چپمان هم بکنیم تا طبیعت بدنمان به هم نخورد!».

مثلاً اگر در بچّگی با دست راست سنگ پرتاب می کنیم، شیشۀ پنجرۀ همسایه را بشکنیم، پدر و مادرمان که دنیا فقط دنیای آنهاست، به ما بگویند: «بچّه جان، با دست چپت هم پرتاب کن، بگذار مثل دست راستت قوی بشود!».