'عمرشان را دادند به شما!'

Image caption در این حوالی یک آدمیزاد به دار باقی شتافته است تا به رحمت ایزدی بپیوندد. جغدها ساکت شده اند تا در ماتم او شریک نباشند!

فرض کنیم یک بندۀ خدای سی و پنج شش ساله یک جایی که همه فارسی حرف می زنند، بر بخورد به یکی از آشناهاش و ضمن احوالپرسی از کس و کار طرف، احوال عموش را بپرسد، و طرف برگردد، سری تکان بدهد و آهی بکشد و بگوید: «ایشان عمرشان را دادند به شما!»

و حالا فرض کنیم آن بندۀ خدا شما می بودید و می پرسیدید: «خدا بیامرز چند سالشان بود؟» و از طرف می شنیدید: «فکر می کنم هشتاد و پنج شش سال داشتند!» و شما در ضمن اینکه به طرف می گفتید: «خیلی متأسّفم. لابد سکته کردند؟» و از طرف می شنیدید که: «بله، سکتۀ قلبی!» می رفتید تو بحر این اصطلاح «عمرش را داد به شما».

من وقتی از بحر این اصطلاح در آمدم، پیش خودم گفتم: واقعیتش این است که هیچکس انتظار ندارد عمر طبیعی هیچ آدمی از صد و بیست سال بالاتر برود. برای همین است که معمولاً وقتی دارند به کسی تبریک تولّد می گویند، برایش صد و بیست سال عمر آرزو می کنند.

Image caption کبوتر ماده: «به چی نگاه می کنی؟» کبوتر نر: «گمانم آن آدمیزاد که آنجا افتاده، سکتۀ قلبی کرده است و عمرش را داده است به نوۀ پسرش!»

امّا وقتی دو نفر دارند از شخص ثالثی حرف می زنند که مُرده است و از کس و کارهای هیچکدامشان هم نبوده است و در موقع مرگ هشتاد و پنج شش سال داشته است، هر دو تصدیق می کنند که: «خوب، عمرش را کرده بود دیگر!» البتّه باید این واقعیت را هم در نظر داشت که همچین حرفی را در همچین موقعیتی فقط آدمهایی می گویند که سنّ خودشان از شصت، شصت و پنج بیشتر نباشد.

خوب، حالا از خودمان بپرسیم: «آدمی که هشتاد و پنج شش سالش بوده است و خوشبختانه بدون ماهها یا سالها زجر و شکنجۀ انواع بیماریهای مزمن، با سکتۀ قلبی مرده است، چه عمری برایش باقی مانده بوده است که آن را بدهد به من که حالا تازه سی و پنج شش سالم است، و تا به سنّ آن مرحوم برسم، هنوز پنجاه سال از عمر خوب و خوش خودم را دارم که زندگی کنم؟»

و شاید شما هم مثل من توی دلتان بگویید: «اگر چیزی از عمرش باقی مانده بود، چرا خودش آن را زندگی نکرد و گذاشتش برای دیگران؟» و با قیافۀ غم زده و ماتم زده، قاه قاه توی دلتان بخندید!

این قضیه مرا به یاد دو تا «فعل» انداخت که مثل «بای بسم الله» و «تای تمّت» در کتاب زندگی آدمهاست: «به دنیا آمدن» و «از دنیا رفتن»، و یا اگر بخواهیم فارسی خُلّص باشد: «زاده شدن» و «مردن». اوّلیش را همه قبول داریم و معمولاً خیلی ساده می گوییم «به دنیا آمد»، یا «متولّد شد»، امّا دوّمیش را توی هزار جور لِفافه می پیچیم تا مبادا بویش به دماغمان بخورد و استخوانهامان را بلرزاند و مغزمان را داغ کند و روحمان را پریشان!

Image caption میمون به آدمیزاد: «زنده شدم از خوشی!»

این انگلیسی زبانها، با خدا و بی خداشان، در حرف زدن و نوشتن، مخصوصاً در روزنامه و رادیو و تلویزیون، به اوّلیش می گویند «تو بی بُرن (to be born)، مثل ما که می گوییم «به دنیا آمدن» و به دوّمیش می گویند «تو دای» (to die) یا «تو پَس اَوِی» (to pass away)، که یعنی «مردن» یا «درگذشتن». همین و همین!

ولی ما از «مُردن» به معنی «مُردن» نفرت داریم، وحشت داریم، و برایش دهها اسم مستعار و لقبِ لِفافه ای داریم و همانها را هم با اکراه به زبان می آوریم، از جمله : به رحمت ایزدی پیوستن، دعوت حق را لبّیک گفتن، جان به جان آفرین تسلیم کردن، به دار باقی شتافتن، دار فانی را وداع گفتن، و از همه با مزّه تر «عمر خود را به شما دادن»!

امّا همین مایی که فعل «مُردن» به معنی «مُردن» تو قاموسمان نیست، از صبح تا شب به جای هر چیز دیگر «می میریم»: «مردم از بس خندیدم!» راستی که ترس از «مردن به معنی مردن» نگذاشته است و نمی گذارد ما «زندگی» بکنیم!