همیشه شاگرد

Image caption این انگلیسیها به هر کس که توی دانشگاه درس می دهد، می گویند «پروفسور!»

توی اتوبوس روی عصایم خم شده بودم و خدا خدا می کردم که آن خانم هجده نوزده ساله ای که رو به روی من روی صندلی لم داده بود و به من طوری نگاه می کرد که انگار دارد به نقش روی دیوار نگاه می کند، ایستگاه بعدی پیاده بشود و من جایش را بگیرم.

امّا دعایم افاقه نکرد تا سه ایستگاه بعد که یک مسافر دیگر پیاده شد و من جایش را قاپیدم. همینکه نشستم، بی هوا «آخیش» آبداری گفتم، امّا زود پشیمان شدم، چون دیدم خانم هفتاد و چند ساله ای که من پهلویش نشسته ام، دارد با یک نگاه آشنا به من لبخند می زند. فکر کردم «آخیش» من کار خودش را کرده است.

ناچار من هم به ش لبخند زدم، امّا شاید از بی خاصیتی لبخندم فهمیده بود که معنی لبخندش را نفهمیده ام، چون سرش را به من نزدیک کرد و خیلی آهسته گفت: «تمام مدتی که شما آنجا وایستاده بودید، من به آن دختر خانم نگاه می کردم که همین طور راحت نشسته بود و اصلاً عین خیالش نبود! عجب دنیایی شده است!»

حالا من خندۀ با خاصیتی کردم و گفتم: «خانم، توی این دنیای عجیبی که ما آدمیزادها درست کرده ایم، از هیچ چیز نباید تعجّب کنیم. بهتر است خیال کنیم که با کارهای عجیبی که همه مان می کنیم، می خواهیم یک کاری کرده باشیم که حوصله مان از زندگی سر نرود و ضمناً همدیگر را هم سر گرم کرده باشیم. مثلاً همین دختر خانم می بینید با این کار عجیبش چه طور ما را سر گرم کرده است و به خنده انداخته است؟ طفلک خودش هم خبر ندارد!»

Image caption این آقا که «پروفسور» نبود، مرحوم آلستر کوک (Alistair Cooke) است که پنجاه سال از نیویورک برای بی بی سی «نامه ای از آمریکا» می نوشت.

خانم بغل دستی من حالا خندۀ شیرین و روشنی کرد و گفت: «ای کاش می شد آدم همیشه با این چشم به همه چیز نگاه کند!»

گفتم: «همیشه نمی شود، امّا گاهی که می شود، چرا نکنیم! من می گویم این زندگی که زوری جبری به آدمیزاد داده شده است، خودش یک «تراژدی کمدی» کامل است. برای همین است که آدمیزاد تنها حیوانی است که می خندد و گریه می کند! امّا از گریه دردی دوا نمی شود. پس بهتر است همه ش بخندیم!»

خانم بغل دستی باز همان خندۀ شیرین و روشن را کرد و گفت: «می توانم سؤالی ازتان بکنم؟» فکر کردم حالاست که می خواهد بپرسد کجایی هستید و اوقات هر دو مان را تلخ کند! با اکراه گفتم: «البتّه که می توانید!»

و او، بر خلاف انتظار من گفت: «آر یو اِ پروفسور؟» (Are you a professor?)، یعنی شما استاد دانشگاه هستید؟ این انگلیسیها به هر کس که توی دانشگاه درس می دهد، می گویند «پروفسور!» گفتم: «نه، استاد نیستم. من معمولاً چیزهایی را که می گویم یا می نویسم، تکرار نمی کنم!»

Image caption این آقا هم که «پروفسور» نبود و از سال 1941 تا 1943برای بی بی سی چیز می نوشت، مرحوم جورج اورول (George Orwell)، نویسندۀ رمانهای معروف «1984» و «مزرعۀ حیوانات» است.

چند لحظه ساکت به من نگاه کرد. فهمیدم که رفته است توی فکر. تقصیر از من بود. برای اینکه راحتش کنم، گفتم: «من نویسنده ام، استاد نیستم، همیشه شاگردم، یعنی همیشه چیز یاد می گیرم و هر چیزی را هم که فهمیدم و یاد گرفتم، یک بار می نویسم و دیگر تکرار نمی کنم.»

دیدم هنوز هم راحت نشده است. باز هم تقصیر از من بود. استاد دانشگاه نیستی، بگو نیستم! همین! توضیح نمی خواهد! ناچار شدم بخندم و بگویم: «اگر آدم استاد باشد، مجبور است هر سال حرفهایش را تکرار کند! تکرار چیز خوبی نیست! آدم را خسته می کند.»

وقتی به ایستگاه مقصد رسیدم و پیاده شدم، تازه می خواستم به او بگویم: «البتّه استاد هم دو جور داریم. یکی استادهایی که تا آخر عمر استادیشان شاگردی را می گذارند کنار و با تکرار کاسبیشان را می کنند. یکی هم استادهایی که همیشه شاگرد می مانند و هر سال چیزهای تازه ای هم دارند که برای شاگرد و غیر شاگرد بگویند و بنویسند!»