«نگهبانها، بیایید ببریدش!»

Image caption ماکت تولّد حضرت عیسی در آخور: سه مجوس ( سه موبد، سه شاه، یا سه حکیم)، از شرق برای تولد عیسی مسیح هدیه آورده اند

اوّل دوهزار و یازدهمین سالگرد تولّد عیسَی بنِ مریم را به همۀ مسیحیهای دنیا صمیمانه تبریک می گویم و برای همۀ هفت هزار میلیون جمعیت دنیا تندرستی و دل خوش آرزو می کنم و از شما می خواهم که در همین لحظه با صدای بلند بگویید:

آمّین! آمّین! آمّین! آمّین! آمّین! آمّین! آمّین!

و امّا بعد به همین مناسبت به سبک «والتر سَوج لَندُر» (Walter Savage Landor)، شاعر و نویسندۀ انگلیسی که در یکی از نامه های گذشته اسم خودش و تعریف کتاب معروفش، «مکالمات خیالی» را از این بندۀ حقّ شنیدید، یک مکالمۀ کوتاه ترتیب بدهم بین حضرت عیسی و پُنطیوس پیلاطُس (Pontius Pilatus) حاکم رومی یهودیه، که به تحریک و پافشاری خاخامهای یهودی حضرت عیسی را به جرم کفر گویی محاکمه کرد و به صلیب کشید:

پیلاطس : خوب، تو می گویی همان مسیحی هستی که یهودیها منتظرش هستند، درست است؟

عیسی : درست است!

Image caption بن دانیلز (Ben Daniels) در نقش «قیافا» (Caiaphas)، رئیس خاخامها، یا كاهن اعظم، که برای حفظ مقام و موقعیت خودش کمر به قتل عیسی بسته بود

پیلاطس : خوب، یهودیها می گویند نه خیر، تو آن مسیحی نیستی که آنها منتظرش هستند. می گویند تو با این ادّعا مرتکبِ کفر شده ای و قتلت واجب است. من که می دانم تو بیگناهی، امّا جواب آنها را چی بدهم که تا تو را بالای دار نبینند، آرام نمی گیرند؟ می دانی آنها چه قدرتی دارند؟ در عرض یک روز می توانند با حرفهاشان از تک تک این مردمی که دارند آرام و سر به زیر زندگی خودشان را می کنند، یک قاتل تمام عیار بسازند و یهودیه را به آشوب بکشند! تو همین را می خواهی؟

عیسی : نه، من چیزی را می خواهم که خدا برای همۀ مردم دنیا می خواهد!

پیلاطُس : خوب، چه بهتر! پس برو کارت را از یک جایی شروع کن که همۀ خاخامهای آنجا کمر به قتلت نبسته باشند. برو یک جایی که خاخامهاش از حرفهات احساس خطر نکنند و ترسشان نگیرد که تو می خواهی چشمۀ در آمدشان را کور کنی و ناچار بشوند وصلۀ کفر به تو بچسبانند و بخواهند خونت را سر بکشند!

عیسی : اگر میان ده تا شهر یک شهر باشد که مردمش از آن نُه تای دیگر بیشتر دچار بیماری باشند و شما فقط یک طبیب داشته باشید، آن طبیب را اوّل می فرستید به یکی از آن نُه تا شهر که اصلاً هیچکس آنجا بیمار نباشد؟

Image caption پُنطیوس پیلاطُس (Pontius Pilatus) حاکم رومی یهودیه، در حال بازجویی یا سین جیم کردن عیسی مسیح، پیش از صدور حکم اعدام

پیلاطُس : راستی که گُل گفتی. جهل و خرافات اینجا بیداد می کند! چه بیماری ای از این خطرناکتر؟ امّا با اینکه من یکی نوکر حرف حساب هستم، در این مورد ناچارم گوشم را به حرف حساب تو ببندم و بگویم: یا برو به اینها بگو مسیح نیستی، پسر خدا نیستی، و می گذاری از اینجا می روی! یا خودت می دانی دیگر! چون اگر روحانیها مردم را به شورش وا دارند، من که والی اینجا هستم، جواب امپراتور روم را چی می توانم بدهم؟ می دانم که خدای تو هم حاضر نیست به جای تو یک نفر، صدها یا هزارها نفر کشته بشوند! خوب، چی می گویی؟ چرا ساکتی؟

عیسی : وای به حال کسی که از جهل صلاح خودش را از صلاح مردم جدا کند! جاهل با عزم بهشت، با پای خودش به جهنّم می رود!

پیلاطُس: حالا وایستاده ای واسه من کُرکُری می خوانی؟ فردا که رفتی بالای صلیب، خواهی دید که خدات هم تو را ترک کرده است و به دادت نمی رسد! نگهبانها، بیایید ببریدش!» * ______________________________________ * اشاره است به آنچه حضرت عیسی بر صلیب گفت. در این باره در باب بیست و هفتم از «انجیل متی» آمده است: «هر کس از آنجا رد می شد ، سرش را تکان می داد و با ریشخند می گفت: تو که می خواستی خانه خدا را خراب کنی و در عرض سه روز باز سازی! اگر واقعاً فرزند خدایی ، از صلیب پایین بیا و خودت را نجات بده. (۴۱)- کاهنان اعظم و سران قوم نیز او را مسخره کرده ،می گفتند: (۴۲)- دیگران را نجات می داد ولی نمی تواند خود را نجات دهد! تو که ادعا می کردی پادشاه یهود هستی ! چرا از صلیب پایین نمی آیی تا به تو ایمان آوریم ؟( ۴۳) - تو که می گفتی به خدا توکل داری و فرزند او هستی! پس چرا خدا نجاتت نمی دهد؟ (۴۴)- ... آن روز، از ظهر تا سه بعد از ظهر ، تمام دنیا تاریک شد. (۴۶)- نزدیک به ساعت سه، عیسی فریاد زده، گفت: ایلی ایلی لَما سبقتنی، یعنی خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته ای؟»