پژواک: خروج شاه؛ سرنوشت سلطنت و خاندان پهلوی

بیست و ششم دی ماه امسال، مصادف است با سی و دومین سالگرد خروج محمد رضا پهلوی، آخرین شاه ایران از کشور. سفری که بازگشتی در پی نداشت. کمتر از یک ماه پس از خروج شاه، پرونده نظام شاهنشاهی بسته و فصلی تازه در تاریخ معاصر ایران گشوده شد.

خروج شاه از ایران، در متن اعتراضات گسترش یافته، با استقبال و شادمانی انقلابیونی همراه شد که در آن زمان، دیگر به کمتر از رفتن شاه و استقرار حکومتی جدید رضایت نمی دادند؛ آیا تصمیم شاه، خواسته یا ناخواسته، پاسخی مثبت به خواست انقلابیون و ترک داوطلبانه تاج و تخت بود یا امیدی به تکرار یک تجربه تاریخی که پیشتر آن را در جریان وقایع سال 1332 آزموده بود؟

هر اندازه که بحث بر سر دلایل و انگیزه های شاه برای ترک کشوری در دامان انقلاب و اعتراض همچنان ادامه دارد، اما در مورد پیامدهای چنین اقدامی کمتر اختلافی دیده می شود.

در بیش از سه دهه گذشته، آنچه بیشتر مورد توجه بوده نتایج و پیامدهای سیاسی و تاریخی خروج شاه و پیروزی انقلاب سال 1357 بوده است؛ اما در دو هفته گذشته، و در پی آنکه علیرضا پهلوی، کوچک ترین پسر محمد رضا پهلوی، در بوستون آمریکا به زندگی خود پایان داد، موضوع دیگری نیز مورد توجه فراوان واقع شد: سرنوشت خاندان پهلوی، پس از انقلاب و زندگی ناگزیر در خارج از ایران.

در برنامه این هفته پژواک، همین موضوعات در گفت و گو با هوشنگ نهاوندی، رئیس پیشین دانشگاه های پهلوی و تهران، از معاشران شاه در هفته های آخر حضور او در ایران و نویسنده کتاب "آخرین روزها" که به همین مساله پرداخته و عباس میلانی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه استنفورد آمریکا و نویسنده کتاب "شاه"، که زندگی نامه مشروح آخرین پادشاه ایران است، بررسی شده است.

آقای نهاوندی، در همان روزهایی که شاه تصمیم به خروج از کشور گرفت شما ایشان را می دیدید و همان طور که در کتاب خود هم نوشته اید، بهرحال جزو مشاورانی بودید که در آن زمان با شاه در تماس مستقیم و نزدیک بودید. آیا قبل از هر چیز می توانید به ما بگویید که این تصمیم شاه درواقع تا چه اندازه تصمیم خود او بود و تا چه اندازه مبتنی بر مشاوره هایی بود که می گرفت؟

هوشنگ نهاوندی: من ابتدا باید عرض کنم که روز ۱۶ ژانویه، به نظر من، یک روز شومی در تاریخ معاصر ایران است. اگر شاه از ایران نمی رفت، ارتش متلاشی نمی شد و خمینی هرگز جرات نمی کرد به ایران بیاید. اشتباه بزرگ شاه این بود که در موقعی که مملکت نیاز به یک تغییرات و اصلاحات عمده داشت این کار را شروع کرد ولی با تردید و تامل بسیار، و آن موقعی که ممکلت احتیاج به اعمال قدرت داشت و احتیاج به مقابله با یک هرج و مرج و آشوبی داشت، که متاسفانه مجبورش کردند که خود ایشان به آن نام انقلاب بگذارد، می بایستی اعمال قدرت می کرد. او از این اعمال قدرت خودداری کرد، یا نگذاشتند که این اعمال قدرت را بکند.

به نظر من، البته شاه از لحاظ فکری و روحی بسیار ضعیف شده بود، در آن موقع بیماریش هم شدت داشت، و این بخصوص در روی روحیاتش تاثیر گذاشته بود. ولی می شد کاری کرد که ایشان در ایران بماند، و می بایست می ماند و می بایست به بحران خاتمه می داد و آن وقت اصلاحاتی را که لازم بود انجام می داد، و هیچکس در ضروت آن اصلاحات تردید ندارد. متاسفانه این کارها نشد و ما داریم دوباره تاریخ را می نویسیم.

آقای نهاوندی، به سخن دیگر شما می گویید شاه خودش تصمیم به خروج از کشور نگرفت، بلکه این درواقعی مشاورانش بودند که چنین تصمیمی را به ایشان تحمیل کردند؟

هوشنگ نهاوندی: در نهایت امر ایشان تصمیم گرفت، بخاطر اینکه اگر نمی رفت خوب خودش در ایران می ماند. ولی مسلما در اطراف ایشان چه از نظر بین المللی و چه از نظر بعضی از اطرافیان جوی بوجود آورده بودند که ایشان را وادار به خروج از کشور بکند. اما باید عرض کنم که بسیاری از دوستان خارجی ایشان ازجمله پادشاه مراکش، انورسادات رئیس جمهور مصر، و پادشاه کشور هاشمی اردن یعنی ملک حسین تا آخرین دقایق به ایشان توصیه کردند که از ایران نروند، در این مورد دولت هم تقریبا مطمئن هستم، چینی ها هم به ایشان گفتند که از ایران نرود.

در داخل ایران هم جناح های بزرگی بودند که با رفتن ایشان مخالف بودند. حتی در اطراف ایشان کسانی بودند مثل مرحوم دکتر باهری ، مرحوم دکتر معتمدی رئیس پیشین دانشگاه اصفهان، خود بنده، آقای زاهدی، آقای دکتر افشار، و بسیار کسانی که در چند هفته آخر گروه گروه از داخل و از خارج تهران به دیدار ایشان می آمدند، اصناف و ورزشکاران و غیره. ولی به قدر کافی در مورد آن گفته نشده است. آنها همه از ایشان می خواستند که وطنشان را ترک نکنند. متاسفانه این حرف ها شنیده نشد و آنچه که نمی بایست بشود شد.

آقای میلانی، چنین تصمیم گیری و چنین اقدامی البته درمورد شاه بی سابقه نبود. در جریان حوادث سال ۱۳۳۲ هم محمدرضا پهلوی از کشور خارج شد، درواقع در بهبوهه حوادثی که وجود داشت. بنابراین در آن زمان، هم متحدان خارجی و هم مشاوران از طیف دیگری بودند و در مقایسه با سال ۱۳۵۷ افراد دیگری بودند. تا چه اندازه واقعا می شود چنین تصمیم گیری را به مشاوران یا پیام هایی که از خارج دریافت می شود منتسب کرد، و تا چه اندازه به شخصیت و کاراکتر شاه برمی گشت؟

عباس میلانی: من فکر می کنم نقطه عزیمت اول از همه باید شخصیت شاه باشد. برای اینکه ما می بینیم که در آغاز دهه اول حکومت شاه، چندین بار که فقط ۲۵ مرداد نیست، قبل از آن هم شاه چند بار این گرایش خود به گریز از صحنه تنش اجتماعی را نشان داده بود. من فکر می کنم که در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ هم حداقل تا آن جایی که ما از اسناد آمریکا و انگلیس می بینیم مشورت واحدی به ایشان داده نمی شد. یعنی مثلا آمریکایی ها از یک طرف، سالیوان آشکارا رغبتش به خروج شاه بود بخصوص در ماه نوامبر و دسامبر. یعنی از نوامبر است که سیاست آمریکا و انگلیس بر خروج شاه است. روز آن را هم تقریبا می شود به دقت معین کرد که آمریکا و انگلیس تصمیم می گیرند که شاه دیگر نمی تواند در ایران بماند. و دلیلی هم که تصمیم می گیرند که او نمی تواند بماند این است می بینند که حالت روحی اش به او اجازه تصمیم گیری نمی دهد.

حتی در آن زمان هم برخی در آمریکا بودند، مثل برژینسکی که دائم به او می گفتند که بماند و امنیت اجتماعی را ایجاد کند و حکومت قانون را مستقر کند و بعد اصلاحات را انجام بدهد. ولی شاه رغبتی به ماندن نداشت، حالت دلزدگی و افسردگی پیدا کرده بود حالت قهر نسبت به جامعه ایران پیدا کرده بود، احساس هم می کرد که آمریکا هم می خواهد که او از ایران خارج بشود. اینها همه دست به دست هم داد و آن تصمیم را گرفت.

آقای میلانی، در بررسی همان روزها و این تصمیمی که شاه گرفت و نحوه برخوردش با انقلابیون، به موضوع بیماری شاه هم خیلی توجه شده است و تاثیر داروهایی که شاه در اواخر عمر مصرف می کرد. آیا واقعا این بخش را باید خیلی پررنگ دید، همان طور که شما هم اشاره کردید، با توجه به تصمیم گیری های مشابه در سال های قبل از ابتلا به بیماری در شاه؟ چقدر باید به این موضوع بیماری اهمیت داد؟

عباس میلانی: بهرحال آن داروهایی که شاه می خورد، تا آنجایی که من سراغ آن رفتم و داروها را پیدا کردم و از اطباء عوارض آنها را پرسیدم، دواهایی است که هم افسردگی می دهد، هم بی تصمیمی می دهد، هم حالت وهم و پارانویا ایجاد می کند. اینها خوب در شاه وجود داشت.

شاه در آن ماههای آخر با دو انتخاب در جبهه روبرو بود یکی دکتر صدیقی، یکی شاپور بختیار. شرط اساسی دکتر صدیقی این بود که شاه باید در ایران بماند چون می دانست که بدون ارتش نمی تواند کاری بکند و می دانست که با ارتش آیت الله خمینی به ایران برنخواهد گشت. شاپور بختیار می گفت شاه برود. من براساس اسنادی که پیدا کرده ام، یعنی یادداشت های دکتر صدیقی و دیگر اسناد، کاملا روشن است که دکتر صدیقی حاضر بود که این کار را انجام بدهد. این شاه است که در وهله آخر تصمیم می گیرد که این دولت را با بختیار ایجاد کند و نه با صدیقی. درواقع دقیقا برای اینکه می خواست از ایران خارج شود.

آقای نهاوندی، مبنای استدلال کسانی که به شاه اصرار می کردند که در کشور باقی بماند مشخص است. اما استدلال طرف مقابل چه بود، یعنی کسانی که در داخل ایران به شاه مشورت می دادند که خارج شود؟ با چه استدلالی فکر می کردند که اگر شاه از کشور خارج بشود، اوضاع بهبود خواهد یافت و اساس سلطنت حفظ خواهد شد؟

هوشنگ نهاوندی: برداشتی که من از روزهای آخر دارم از برداشت آقای دکتر میلانی خیلی دور نیست. منتهی باید کمی توجه داشت که در آن روزها تصمیمات روز به روز و گاهی ساعت به ساعت گرفته می شد. من خودم دکتر صدیقی را خیلی خوب می شناختم. سالها بود که او را می شناختم و شاید قرار اولین ملاقات ایشان با علیحضرت را هم من خودم گذاشتم، یعنی بعد از اینکه او دعوت علیحضرت را پذیرفت، من خودم ترتیب ملاقات را دادم. دکتر صدیقی نمی خواست که شاه از ایران برود، برای اینکه، همین که دکتر میلانی هم گفتند، از اضمحلال ارتش نگران بود و می دانست که بدون ارتش هیچ کاری در ایران میسر نیست.

مرحوم بختیار تصور می کرد که می تواند با بندبازی و به یک نوع شاید حالت انتقالی آرام در ایران بوجود بیاورد، که اشتباه بود. برای اینکه جز چند نفر از اطرافیان شهبانو که آنها هم اکثرا ایران را ترک کرده بودند و چند نفر از دوستانش، مرحوم دکتر بختیار در آن موقع مطلقا طرفدار و دوستی در ایران نداشت. با ارتش قطع رابطه کرده بود، عینا مثل کرنسکی در آخرین روزهای قبل از پیروزی لنین در روسیه، و کسی در اختیارش نبود تا بتواند براساس آن قدرت لااقل با خمینی و با طرفداران خارجی خمینی وارد مذاکره شود.

بطور قطع تصمیم نهایی رفتن از ایران را خود شاه گرفت. بعدا بطور قطع در مصاحبه ها و در گفتگوهای مختلف ازجمله به خود من و همچنین به چند روزنامه گفت که این بزرگترین اشتباه زندگی اش بوده است.

اما مقایسه ۲۶ دیماه، یعنی ۱۶ ژانویه، با ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ خیلی مشکل است، برای اینکه شرایط آن زمان چیز دیگری بود. آن موقعی که شاه در ۲۵ مرداد از ایران رفت، ارتش بیشتر در اختیار مرحوم دکتر مصدق بود و ارتش بین ۲۵ و ۲۸ مرداد تکان نخورد تا وقتی که ورق برگشت. اما روحانیت و آیت الله بروجردی صددرصد مخالف این بودند که شاه از ایران برود. زاهدی مردی بود که در سه روز آخر خیلی با مهارت از این جریان استفاده کرد. البته آمریکایی ها و انگلیسی ها هم پشتیبانش بودند، به دلیل اینکه طرح قبلی، یعنی طرح آژاکس، در ۲۵ مرداد با شکست مواجه شد. بهرحال این یک بحث دیگری است که نمی خواهم وارد آن بشوم.

آقای میلانی، خاطره ای را هم نقل کرده بودید که شاه در یک بازی خانوادگی گفته بود که دلش می خواسته رئیس یک اداره دولتی باشد تا شاهنشاه ایران. اما آیا در پژوهش های خودتان هم شما به این نکته رسیده اید که نشان بدهد شاه زمانی که برای خروج از کشور تصمیم قطعی می گیرد به پیامدهای این اقدام خودش آگاهی دارد یا یک امیدواری دارد. من درواقع همان سال ۱۳۳۲ را مثال می زنم به این خاطر که با یک خروج موقت دوباره شرایط طوری می شود که شاه برگردد. روی این صحبت شد که بهرحال تصمیم قطعی از سوی خود شاه گرفته شد به دلایلی که درموردش صحبت کردیم. تا چه اندازه شاه فکر می کرد که پیامد این اقدام برایش چه خواهد بود؟

عباس میلانی: شاه یکی دو جا اشاره ای گذارا می کند که من رفتم به این امید که سلطنت در ایران بماند، من رفتم به این امید که آمریکایی ها گفتند که کمک می کنند اوضاع آرام بشود، ولیعهد می تواند برگردد، شاه می گوید پارسونز چنین چیزی به من گفت. یعنی این مسئله سیندروم ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بدون شک وجود داشت. ولی باید به یک نکته بسیار مهمی توجه کرد. وقتی که شاه تصمیم گرفت برود، دوباره به نظر من بسیار مهم است که این تصمیم گیری بعد از زمانی بود که در نوامبر آمریکا و انگلیس، هر دو، و فرانسه هم به این نتیجه رسیدند که شاه از لحاظ شخصیتی داغون است. فرانسه کنت دومرانش را فرستاد، او برگشت و گفت که شاه لویی شانزدهم است، کار تمام است. کارتر نماینده فرستاد، انگلیسی ها نماینده فرستادند. همه برگشتند و گفتند که شاه توان تصمیم گیری ندارد. یک روز یک حرفی می زند، و یک روز حرف دیگری می زند.

شاه این گمان را داشت که شاید حداقل سلطنت را حفظ بکند. ولی شرایط با ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خیلی فرق می کرد. الان اسناد آن کاملا روشن است که رئیس ساواک خود رژیم شاه داشت با روحانیون و ارتش به وساطت سفارت آمریکا و انگلیس مذاکره می کرد. روحانیونی که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش کلیدی در برگرداندن شاه داشتند، الان داشتند با سفارت آمریکا و انگلیس مذاکره می کردند. آیت الله خمینی داشت در پاریس با آمریکایی ها مذاکره می کرد، اینها اسنادش الان درآمده است. تمامشان هم برای اینکه قدرت را در دست بگیرند. ارتشی که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش اساسی در برگرداندن شاه داشت، اینجا به واسطه تیمسار مقدم، رئیس ساواک، چه بسا به کمک فردوست و چه بسا به کمک قره باغی ارتش را خنثی کردند و با روحانیون سازشی کردند. همین آقایانی که الان وقتی کوچکترین اشاره ای به غرب می شود اپوزیسیون را متهم به تماس با غرب می کنند، اسناد نشان می دهد که در ماههای قبل از انقلاب هم با سفارت و هم با دولت آمریکا در پاریس تماس ممتد داشتند.

آقای نهاوندی، شما به اظهارات شاه پس از انقلاب و بعد از خروج از ایران اشاره ای کردید، ازجمله در دیداری که خود شما با ایشان داشتید، و بعد مصاحبه هایی که شاه با روزنامه ها انجام داده بود. شاه چه زمانی به این قضاوت رسید که بزرگترین اشتباه زندگی اش را مرتکب شده است؟ آن موقع درواقع ارزیابی او چه بود، آیا خودش را در این اشتباه، به گفته خودش، مقصر می دید، یا دیگران را؟

هوشنگ نهاوندی: من نمی دانم آقای دکتر میلانی بر چه اساسی صحبت می کنند حتما ایشان هم دلایلی دارند، ولی آن چیزی که لااقل من هرگز احساس نکردم، بسیار کسان دیگری که من می دیدم هم احساس نکردند، این بود موقعی که علیحضرت از ایران رفت کوچکترین وهمی داشته باشد به اینکه به ایران برگردد. کسان بسیاری که از ایشان شنیدند وقتی از شاپور بختیار صحبت می کرد همیشه می گفت آخرین نخست وزیر شاهنشاهی ایران، یعنی می دانست که با بختیار این دفتر بسته خواهد شد.

آقای نهاوندی، یعنی شما می گویید که شاه داوطلبانه تاج و تخت را رها کرد و رفت؟

هوشنگ نهاوندی: نمی توانم بگویم داوطلبانه رها کرد و رفت. ولی او دیگر به یک جایی رسیده بود، چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ فشارهایی که به ایشان می آمد، که از ایران برود. شاید در عمق فکرش معتقد بود یا گمان می برد که وقتی برود دیگر راه برگشتی وجود ندارد.

آقای نهاوندی، به این ترتیب، یعنی نه برای خودش و نه برای جانشینش امیدی نداشت؟

هوشنگ نهاوندی: من چنین برداشتی داشتم. نمی گویم حتما حق دارم ولی من چنین برداشتی داشتم.

آقای نهاوندی، خوب بر چه اساسی چنین برداشتی داشتید؟ یعنی بعد از انقلاب که شما شاه را دیدید؟ آیا مستنداتی برای این برداشت دارید؟

هوشنگ نهاوندی: مستندات آن مطالبی است که به خود من گفته است و مدارک مختلفی است که در دست هست. آن مطالبی که آقای دکتر میلانی راجع به آمریکایی ها و انگلیسی ها گفتند صحیح است. ولی من معتقدم که باز هم براساس مدارک دیگری که الان در دسترس است آمریکایی ها و انگلیسی ها، بخصوص آمریکایی ها و بخصوص جناحی از مدیریت و حکومت آمریکا، از ماهها قبل روی کار آمدن خمینی را آماده می کردند. چون روی کار آمدن خمینی که با اقامتش در فرانسه شروع شد کاملا آماده شده بود، و از قبل برنامه ریزی شده بود. یعنی لااقل از چند ماه قبل همه چیز را آماده کرده بودند که راه حل جانشینی برای سلطنت در ایران داشتند. یعنی جانشینی سلطنت یک حکومت مذهبی خواهد بود حکومتی که به اصطلاح دو سر داشته باشد، بازرگان و خمینی. که خمینی را به قم بفرستند و بازرگان در تهران یک طوری ارتش را حفظ کند. بازی فردوست و تا حد زیادی قره باغی و مقدم هم بر همین اساس بود.

همه این حساب ها غلط از آب درآمد. فکر می کنم که امروز کسی تردید ندارد که انقلاب اسلامی در ایران اولا یک فاجعه بود، دوما سرآغاز این اسلام گرایی افراطی شد که امروز دارد دنیا را می سوزاند.

آقای میلانی، آقای نهاوندی می گویند که شاه دچار وهم نبود و یا بر این گمان نبود که این سفر را بازگشتی است و بهرحال می دانست که این پایان کار سلطنت خاندان پهلوی است. شما فکر می کنید که شاه در آن زمان به این نتیجه قطعی رسیده بود که حتی این امکان را ندارد که درواقع شورای سلطنت تشکیل بدهد یا از نائب السلطنه بخواهد یا اقدامی بکند برای اینکه جانشین او زودتر قدرت را در دست بگیرد؟ آیا او پذیرفته بود که پایان کار خاندان پهلوی فرارسیده است؟

عباس میلانی: من گمان ندارم. کما اینکه اولین نامزد شاه برای ریاست شورای سلطنت دکتر صدیقی بود. دکتر صدیقی نپذیرفت، به شاه گفت چون با رفتن شما موافق نیستم طبعا شورای سلطنت را هم نمی توانم بپذیرم. شما تصور و مقایسه بکنید شورای سلطنتی که صدیقی رئیس آن بود تا شورای سلطنتی که جلالی تهرانی رئیس آن بود، که هنوز شاه از ایران نرفته، او لنگ را انداخت و فردایش آن توافق کذایی را نوشت.

ولی یک نکته ای را می خواهم بگویم درمورد مطالبی که آقای دکتر نهاوندی گفتند. من هیج جا سندی ندیدم مبنی بر این که از ماهها قبل غربی ها داشتند زمینه را برای خمینی آماده می کردند. من تا آن جایی که می توانم و سعی کرده ام که در کتابم با اسناد این را نشان بدهم. هم آمریکا و هم انگلیس در اواخر اکتبر و اوایل نوامبر و در یک فاصله بسیار اندکی به نتیجه مشابه می رسند، و آن این است که دیگر شاه نمی تواند بماند. آن وقت است که دیگر می روند دنبال اینکه با اپوزیسیون بسازند. به قول آقای نخست وزیر انگلیس، اصطلاحی که در نامه به اوون استفاده می کند و می گوید باید "ری اینشور" بکنید، یعنی باید یک بیمه جدید در ایران بخریم.

آقای نهاوندی، به صحبت هایی که بعد از خروج شاه از ایران با او داشتید، اشاره کردید. آیا شاه درمورد وضعیت خاندان خودش صحبتی کرده بود؟ این را بویژه الان به این دلیل می پرسم که دو فرزند او یعنی لیلا و علیرضا به زندگی خودشان پایان دادند و باعث شده است که این مسئله سرنوشت خانواده پهلوی هم امروز مورد توجه قرار بگیرد، و به خروج شاه فقط از زاویه پیامدهایی که برای کشور داشت توجه نشود. آیا ایشان در این زمینه صحبتی داشت؟

هوشنگ نهاوندی: من فکر می کنم که مسئله خودکشی شاهپورعلیرضا یک مسئله خصوصی و خانوادگی است. یعنی شخصی که تصمیم می گیرد که یک چنین عملی را انجام بدهد، هیچکس نمی داند که در فکر و مغزش چه می گذرد. این یک فاجعه خانوادگی و یک فاجعه شخصی است.

آقای میلانی، شما در جریان تحقیقاتی که برای نگارش زندگی نامه شاه انجام می دادید، فکر می کنم با اعضای خانواده شاه بسیار در تماس بودید. برداشت شما چیست؟ یعنی شما فکر می کنید که پیامد آن تصمیم و آن اقدام و بعد هم بیش از سه دهه به ناگزیر در خارج از کشور زندگی کردن، و بهرحال از آن قدرت و دربار به این وضعیت امروز رسیدن، آیا اینها موثر بوده است در اینکه دو فرزند شاه به این شکل به زندگی خودشان پایان بدهند؟ یا نباید بین این دو هیچ ارتباطی دید؟

عباس میلانی: من سعی کردم برای کتابم با اعضای خاندان سلطنت مصاحبه بکنم. آنها حاضر نشدند صحبت کنند. به همین خاطر من به تصمیم آنها نتوانستم مصاحبه ای انجام بدهم. ولی در اسناد معلوم است که شاه مثلا نگران وضع تحصیلات بچه هایش است. و در نامه ای که در مراکش با کارتر رد و بدل می کند، تصمیم می گیرد که آمدنش به آمریکا را به تاخیر بیاندازد، با این تفاهم که بچه ها بعدا بتوانند در آمریکا درس بخوانند. و کارتر جواب می دهد که شما الان نیایید ولی ما قول می دهیم که شما بچه هایتان را می توانید به اینجا بفرستید که مدرسه بروند. البته آنجا هم می گوید که امنیتشان را خودشان بایستی حفظ بکنند. خرجشان را هم باید خودتان بدهید، در اینصورت ما حاضریم این کار را بکنیم.

من فکر می کنم مسئله خودکشی شاهپور علیرضا بهرحال به همه شواهد، خود خانواده هم اذعان دارند، که مسئله ای است که ریشه در افسردگی خصوصی ایشان دارد. ولی افسردگی خصوصی که در خیلی ها هست به لحاظ شرایط زندگی کیفیت مشدده پیدا می کند. و این سقوط از اوج ثروت و قدرتی که این جوان در زندگیش تجربه کرده است و ناگهان از کاخ نیاوران و اوج قدرت به شرایطی برسد که ویزای یک کشور را نمی تواند بگیرد، و ببیند که پدرش مریض است، پدرش که برایش یک تصویر قدر قدرتی داشت، خوب حتما در او تاثیر می گذارد. اینها را نمی شود از هم جدا کرد.

*****

برنامه رادیویی پژواک به بررسی رویدادها و مباحث مختلفی در حوزه های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران اختصاص دارد. شما می توانید این برنامه را هر جمعه صبح و شنبه شب در نیمه دوم برنامه های رادیویی ما بشنوید.

شما همچنین می توانید این برنامه را از وبسایت ما نیز بشنوید و از طریق همین سایت دیدگاه ها و نظرات خود را در باره برنامه یا سخنان میهمانان برنامه به این نشانی بفرستید.

pezhwak@bbc.co.uk