سالگرد هفتاد سالگی؛ بی‌بی‌سی، فالاچی و من

اوریانا فالاچی
Image caption هر کدام از کتاب‌های فالاچی را چند بار خواندم، تا جایی که جمله‌ها را از حفظ شدم!

تو خونه ما هم مثل بقیه خونه ها، بی بی سی موقع انقلاب اومد یا اگر قبل از اون هم اومده بود، من یادم نیست. اما بعد از انقلاب هم موند. پدرم علاوه بر اینکه شب ها و صبح ها بهش گوش می کرد، صبح های جمعه هم از زمانی که رادیو ایران برنامه بررسی رادیوهای بیگانه را گذاشت، باز هم با صدای خر خر بی بی سی از خواب بیدار می شدیم. توجیهش هم این بود که می خواست بدونه بازتاب گزارش هایی که در طول هفته از بی بی سی گوش کرده، نزد مقام های ایرانی چیه؟ همون یک جمعه صبح هم خواب نداشتیم.

اینجوری بود که گوش کردن به خبرهای بی بی سی شد عادت. با الهام از خبرهای بی بی سی، دفتری درست کردم با عکس و زندگی نامه مردان و زنان خبرساز جهان، آنها که سرنوشت هایمان در دستشان است. اما این همه ماجرا نبود. کم کم به برنامه های غیر خبری بی بی سی هم علاقه پیدا کردم و شدم شنونده پرو پا قرص برنامه هایی مثل زنان، روزنه، زمینه، و پیک شامگاهی.

از سر کنجکاوی در مورد زندگی زنان و مردان دنیای سیاست، شروع کردم به خواندن کتاب های محمد حسنین هیکل و اوریانا فالاچی و متمرکز شدم روی فالاچی. حالا غیر از بی بی سی، نوشته های او هم مرا به دنیای خبر می کشاند. هر کدام از کتاب هایش را خدا می داند چند بار خواندم و جمله ها را حفظ شدم. هر چه بیشتر می خواندم، بیشتر می خواستم راجع به خود او بدانم. اما اون موقع نه اینترنتی بود و نه دسترسی به اطلاعات مثل امروز، آسان.

این شد که نامه ای برای پیک شامگاهی نوشتم و در نامه خواهش کردم که هر چی درباره فالاچی می دانند، از جمله آدرس او را برایم بگویند. خیلی خوب یادم هست که همزمان، یک شنونده دیگر هم همین سوال را کرده بود. اون شب مجری برنامه پیک، بر خلاف همیشه، خود آقای خنجی نبود اما گوینده خیلی با حوصله درباره فالاچی توضیح داد، اینکه کی و کجا به دنیا آمده، پدرش کی بوده و چی شده که روزنامه نگار شده. و بعد هم شمرده شمرده آدرس ناشر آثار او را در نیویورک و میلان خواند.

از اینجا دیگر نامه نگاری های من شروع شد و چقدر ممنون بی بی سی بودم که مرا به دنیایی وصل کرده بود که قبل از آن تصورش را هم نمی کردم. به ناشرها نوشتم و درخواست کردم اگر راجع به خانم فالاچی اطلاعاتی دارند، بدهند. ناشرش در میلان برام یک سری پلی کپی سیاه و سفید فرستاد از مصاحبه هاش و مطالب و عکس هایی که روزنامه های ایتالیایی درباره او چاپ کرده بودند. قبل از سالروز تولدش، بر اساس همان تاریخی که گوینده پیک گفته بود، براش یک کارت نقاشی کردم، کبوتری با شاخه ای زیتون بر نوک، و تولدش را تبریک گفتم.

سرتاسر کتاب هایش از از صلح حرف زده بود، از ضدیت با جنگ و اینکه جنگ ها برنده ای ندارند و تنها نشانه حماقت بشر هستند. در جواب تبریک تولد، یک نسخه انگلیسی از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، را برایم فرستاد. با امضا، و با اسم من به خط خودش با یک قلم خودنویس یا ماژیک ضخیم. ضمیمه کتاب هم یک نامه بود از منشی اش که نوشته بود خانم فالاچی هزاران نامه از سراسر دنیا دریافت می کند و نمی تواند به یکی یکی آنها جواب بدهد اما از من خواسته این کتاب را که در واقع از همه کتاب هاش بیشتر دوست داره، برات بفرستم. کتاب را مثل یک قطعه الماس به این و آن نشان می دادم و با هیجان داستان چگونگی دریافت آن را برای همه تعریف می کردم.

Image caption فالاچی و بی‌بی‌سی فارسی دست به دست هم دادند و مسیر زندگی مرا عوض کردند!

پلی کپی ها که به دستم رسیده بود، دیکشنری ایتالیایی به فارسی گرفتم و با حوصله، متن ها را کلمه به کلمه ترجمه می کردم تا جمله ای ازش دربیاد و بفهمم که این سطر راجع به او چه می گوید. در واقع خیلی هایش را هم آن چیزی را که می خواستم، می فهمیدم یا آن چیزی را که از قبل درباره او می دانستم. بعد که جواب کنکور را دادند، و البته آن نتیجه ای را که می خواستم، نگرفتم، برو بچه های خونه گفتند زمانی که همه سرشون تو تست های کنکور بود، تو بی بی سی بازی و فالاچی بازیت گرفته بود!

بعد از چند سال خودم وارد دنیای خبر شدم و عجیب آنکه تب فالاچی کمی پایین آمد اما تب بی بی سی نه. به ویژه که فالاچی هم در آن سال ها کتاب جدیدی ننوشته بود یا اگر نوشته بود، من از آن بی خبر بودم. آخرین کتابی که از او خوانده بودم یک مرد بود. انشاء الله را می دانستم که نوشته و درباره جنگ داخلی لبنان است اما من در ایران پیداش نکردم که نکردم. سالها بعد اینجا از کتابخانه محل گرفتم.

یک روز برادرم آمده بود پیش ما. خونه ساکت بود. با تعجب و مسخره گفت: چه خونه ای، نه صدای قل قل جوشیدن آب کتری از آن می آید نه صدای بی بی سی. اینجا چه اتفاقی افتاده؟!

اما با این همه عشق وعلاقه، فالاچی را تا وقتی به لندن نیامده بودم، درست نشناختم. اینجا دوباره تبش به سراغم آمد؛ اما می گویند قهرمان ها را نباید دوباره دنبالشان گشت. اظهار نظر تعصب آمیز فالاچی در مورد مسلمانان در پی واقعه یازده سپتامبر، بت او را در ذهنم شکست. کسی که همه عمر، برایم مظهر انساندوستی و آزاد اندیشی و مدارا و تحمل مخالف و مظهر ضدیت با هر نوع زورگویی بود، با کتاب خشم و غرور، به نظرم رسید که بیش از میلیارد خلق خدا را با یک چوب می راند، به مسلمان ها به گناه مسلمان بودنشان توهین می کند و تفاوتی میان تروریست ها و یک میلیارد نفر از جمعیت جهان قائل نیست.

اما هر چه بود، عشق به فالاچی و بی بی سی بود که دست به دست هم، سرنوشت من را به کلی تغییر دادند و به خبرنگاری و مهاجرت کشاندند. آن هم آدمی چون مرا که مهاجرت برایش به مثابه کفر و در هم ریختن کائنات جهان بود.