«بچّگی سنّی، بچّگی تاریخی»

Image caption بابا لک لک و ننه لک لک در حال مشورت برای درست کردن بچّه و تحویل آن به زن و شوهرهای جوان!

یک پسر چهار سالۀ انگلیسی به خواهر شش ساله اش می گوید: «ببین، مادر بزرگمان هنوز نمی داند بچّه از کجا می آید. دیروز که ازش پرسیدم، گفت بچّه ها را لک لک می آورد. خوب است به ش بگوییم بچّه چه طوری درست می شود!»

و خواهرش می گوید: «نه، چه کارش داریم! اگر تا حالا نمی دانسته است، بگذار حالا هم نداند! شاید اگر راستش را به ش بگوییم نا راحت بشود!»

این مَثَل بدان آوردم تا خدمتتان عرض کنم که بچّه های امروز همۀ آن چیزهایی را که در سنّ و سال خودشان خوب است بدانند، امّا مادر بزرگهاشان فکر می کنند تا حسابی بزرگ نشده اند، خوب نیست بدانند، می دانند و به روشان نمی آورند تا مادر بزرگهاشان ناراحت نشوند.

مثلاً یک د ختر بچّۀ هشت نه ساله، هم خیلی چیزها را که مادر بزرگش تا بچّۀ اوّلش را حامله نشده بود، نمی دانست، می داند، هم مثل همۀ دخترهای هشت نه سالۀ همه جای دنیا، عاشق آقا معلّم سی و چند سالۀ خودش می شود، البتّه در عالم خیال، همان طور که یک پسر بچّۀ هشت نه ساله در عالم خیال عاشق خانم معلّم سی و چند سالۀ خودش می شود، و هر دو شان عاشق معلّمهاشان می مانند تا سنّشان به حدّی می رسد که بتوانند بدون خجالت همدیگر را ببوسند و معلّمهاشان را فراموش کنند.

Image caption بچّه های هشت نُه ساله معمولاً اوّل در عالم خیال عاشق آقا معلّم یا خانم معلّم سی و چند ساله شان می شوند تا بزرگ بشوند و ...

امّا چیزی که شاید خیلی از مادر بزرگها و پدر بزرگها و خیلی از پدرها و مادرها ندانند، این است که همان بچّه هایی که بر خلاف «مصلحت دید» مادر بزرگهاشان، می دانند که بچّه چه طوری درست می شود، باز هم از شنیدن یا خواندن داستانهای لک لکهایی که بچّه های به اصطلاح نوزاد را توی بغچه یا قنداق یا سبد به نوک می گیرند و می آورند در خانۀ پدر و مادرهای جوان تحویل می دهند، خوششان می آید، همان طور که از شنیدن یا خواندن انواع قصّه های جنّ و پری، دیو سفید و غول سیاه و انواع جادوگرها و چشم بندیهاشان خوششان می آید و لذّت می برند. مگر قرار بوده است که بچّه ها حتماً این قصّه ها را باور کنند تا بتوانند از آنها خوششان بیاید و لذّت ببرند؟

و امّا چیزی که آدم انتظار دارد که همۀ مردم بدانند، این است که آدمیزاد دو تا شخصیت دارد و دو تا دورۀ کودکی. یک شخصیت آدمیزاد «شخصیت سنّی» اوست، به این معنی که توی خانوده ای معیّن، در جایی معیّن از کرۀ زمین به دنیا می آید، بزرگ می شود، و اگر بد نیاورد، هشتاد، نود سال، یا کمی بیشتر عمر می کند و می میرد.

این آدمیزاد که می تواند المستعصمُ بِالله باشد، یا هولاکو خان، یا خواجه نصیر طوسی، یا بقآل خرزویل، در دورۀ بچّگی همین طور از همۀ اطرافیها قصّه های عجیب و غریب تخیّلی می شنود، و ازشنیدن آنها لذّت می برد تا بزرگ می شود و دیگر این قصّه ها به دلش چنگی نمی زند، و آنها را با بقیۀ چیزهای بچّگانه می گذارد برای بچّه های نسل بعد از خودش.

Image caption ... و از عالم خیال در بیایند و بدون خجالت همدیگر را ببوسند و معلّمهاشان را فراموش کنند.

شخصیت دوّم آدمیزاد، «شخصیت تاریخی» اوست که دورۀ کودکیش خیلی طولانی بود و دویست هزارسالی طول کشید. در این دورۀ طولانی بود که برای هر چیزی که نمی فهمید، قصّه های عجیب و غریب تخیّلی می ساخت تا سه چهار هزار سال پیش که از تجربه هاش درس گرفت و دید دارد بزرگ می شود و می بیند که خیلی چیزها را عوضی می فهمیده است و باید حالا درست آنها را یاد بگیرد و آن قصّه ها را فراموش کند.

امّا مصیبت از اینجا شروع می شود که خیلی از آدمهای امروز که دلشان می خواهد بچّه های خودشان را خوب تربیت کنند، خودشان از «بچّگی سِنّی» در می آیند، امّا متأسّفانه توی «بچّگی تاریخی» می مانند و زندگی را برای آدمهای به تمام معنی بالغ و عاقل تلخ می کنند!