به عبارت دیگر : باقر مومنی

باقر مومنی، مهمان برنامه به عبارت دیگر، در جوانی به حزب چپ آن زمان ایران پیوست و در فعالیت های سیاسی و اتحادیه های کارگری فعال شد، تا جایی که تاریخ تولد خود را هم به روز جهانی کارگر تغییر داد. از آن زمان تا بحال که از مرز هشتاد سال گذشته، او بین کار پژوهشی و فعالیت های سیاسی در نوسان بوده است، ولی یک چیز در زندگی او ثابت مانده: اعتقاد به مارکسیسم. او که حالا سالهاست در پاریس زندگی می کند، چرا فکر می کند مارکسیسم حلال مشکلات بشری است؟

آقای باقر مومنی به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

خیلی ممنون.

آقای مومنی، شما بیش از شصت سال است که دارید در عرصه های مختلف، فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی می کنید، با این آمال که یک روزی زمینه برای استقرار سوسیالیسم فراهم بشود، که شما به آن اعتقاد دارید. ولی طی بیش از این شصت سال فعالیت های شما، اتفاقی که افتاده برعکس بوده است. یعنی از یک طرف اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از هم پاشیده، در کشور خودتان، ایران، به جای آن، حکومت اسلامی برقرار شده و انقلاب اسلامی صورت گرفته است. شما هنوز فکر می کنید که واقعا سوسیالیسم قابل تحقق است؟

برای من سوسیالیسم یک آرمان است. یعنی یک روزی که بهرحال افراد بشری نیازی واقعا آن چنانی نداشته باشند و تمام افراد از نظر نیاز اقتصادی طوری باشند که محدودیت های فکری زندگی نداشته باشند. سوسیالیسم برای من یک آرمان است. معنی آن این نیست که {سوسیالیسم} تحقق پیدا کرده و یا به این زودی تحقق پیدا خواهد کرد. از نظر من، قبل از سوسیالیسم، مسئله دمکراسی مسئله مهمی است. البته در شرایط مختلف، کسانی که به اصطلاح به فلسفه مارکسیستی اعتقاد داشتند و به سوسیالیسم اعتقاد داشتند، خب تلاش هایی برای تحقق این نظر کردند.

یعنی شما با اصل قضیه موافق هستید؟ چون بسیاری معتقدند که اصولا انقلاب سوسیالیستی در روسیه آن زمان خلاف نظریه مارکس بود و نمی بایست این اتفاق می افتاد و به همین دلیل هم نمی توانست دوام بیاورد و در نهایت هم فروپاشید، به این دلیل که با آن نظریه نمی خورد و جامعه برای آن آماده نبود. و یک فرصت طلبی از جانب لنین بود که قدرت شوراها در روسیه حاکم شد و آخرش هم نتوانست دوام بیاورد. شما با این نظر مخالف هستید؟

نمی شود گفت من مخالف یا موافق هستم. من شاید یک تفسیر و توضیحی داشته باشم. اولا خب حرف مارکس؛ غیر از اصول که دو یا سه اصل بیشتر نیست، بقیه حرف های (او) ابدی و جاودانی نیست. به این شکل، اگر اینجور باشد ما باز یک مقدار برخورد دینی و مذهبی با مارکسیسم داریم. درحالیکه مارکسیسم براساس تحول، همه جور تحول، تحول فکری، تحول ذهنی، تحول فعلی متکی است.

از نظر من یکی از مسائلی که مارکسیسم به انسان ها می آموزد، این است که توجه به شرایط عینی یکی از مسائل اساسی است. و لنین و امثال او براساس شرایط عینی، چون ایده آل آنها بوده، می خواستند آن ایده آل را براساس شرایط عینی تحقق دهند و به نظرشان رسیده در آن لحظه می شود در یک جامعه محدود و در یک محدوده جغرافیایی معین تحقق داد. ولی معنی آن این نیست که این محدود بماند و می تواند در این محدودیت خودش رشد بکند و ادامه پیدا بکند. بلکه از همان لحظه از زمان هم، خب شاید مخصوص آن موقع نبود، ولی بعدش همین جوری این را می بینیم که سعی می کنند که در جاهای دیگر سوسیالیسم را تقویت بکنند یعنی جنبش های سوسیالیستی را بوجود بیاورند و تشویق بکنند. به همین دلیل یک انترناسیونال سوسیالیستی درست می کنند که در واقع محدود به خودشان نباشد.

ما می بینیم که در آنجا مرکزیت به شکل وحشتناکی بوجود می آید، برخلاف تصور قبلی و برخلاف اعتقاد که به دمکراسی واقعی که می گویند یک دمکراسی واقعی، یک مرکزیت خیلی خیلی قوی و مستبدگونه بوجود می آید که به همه چیز مشکوک است و هر نوع نظر مخالفی را که حتی می توانست عامل تقویت سوسیالیسم باشد یعنی همان دمکراسی واقعی، این را بعنوان ابزار تخریب تلقی می کردند و در نتیجه فشارهای مرکزیت خیلی شدید شد و فشار به مخالفین و نظرهای مخالف خیلی زیاد شد که من همیشه می گویم که، یعنی به نظرم می آمد که، مثلا حزب کمونیست یک حزب مبلغ دمکراسی به معنی واقعی آن است و حزب دولت را تعیین می کند. در حالیکه بعد از یک دوره در واقع بجای دولت حزبی، ما حزب دولتی داشتیم. یعنی حزب جنبه دولتی پیدا کرد و در نتیجه اصلا مسئله تفکر و برخودر فکری و اینها بکلی منتفی شد.

بسیار خوب. حالا آقای مومنی، به فعالیت های خود شما برگردیم. شما بهرحال در جریانات کارگری در کرمانشاه فعالیت سیاسی خود را شروع کردید. در آن زمان، حال و هوا و وضعیت جامعه واقعا طوری بود که مردم این فعالیت های کارگری را طلب می کردند و واقعا طبقه کارگری به آن شکل وجود داشت؟ یا اینکه بعلت این که حزب سیاسی بوجود آمده بود و اینها را بهرحال به نوعی به جامعه حقنه می کرد، به نوعی خودش آن را ایجاد می کرد، نه اینکه وجود داشت.

نه. کسانی که آن موقع بودند، ازجمله خود من- نمی خواهم توجیه کنم هیچوقت به توجیه مسائل اعتقاد ندارم- ولی من تصور می کنم که اگر نگویم حزب توده متکی به توده بود، یعنی به دنبال توده بود، ولی طبق معمول تاثیر متقابل سازمان سیاسی و آمادگی توده مردم منجر به این شده بود که آن جنبش وسیع توده ایی که هم کارگری بود هم در واقع به اصطلاح مارکسیستی، خرده بورژوازی متوسط را کاملا جلب کرده بود.

خود شما، شخص خود شما آقای مومنی، نوزده سالتان بود که مسئول شورای ایالتی اتحادیه کارگری شدید. یعنی خودتان در یک جایی می گویید که واقعا یک خورده مضحک بود. چرا مضحک بود؟

نمی شود گفت که مضحک بود.

خوب حرف خود شما بود.

بد نیست بگویم که، بی ارتباط نیست با آن سوال قبلی، این است که من خودم بعد از شهریور ۱۳۲۰ چیزی که بر ذهن من حاکم بود، بیشتر تفکر ناسیونالیستی بود حتی اگر نگویم شوونیستی.

یک مدتی بعد عضو پیکار شده بودید.

چیزی که من را بیشتر جلب می کرد همین چیزهای ناسیونالیستی بود. اگرچه ممکن بود ظاهرا از نظر کلامی تند و تیز باشد ولی بهرحال اینجوری بود. و چیزهای ضدانگلیسی، خب آن موقع بیشتر انگلستان حاکم بود و طبعا این روحیه ناسیونالیستی تبدیل به ضدانگلیسی می شد.

ولی همین جریانات اجتماعی، و بعد یواش یواش طرح مسائلی که خب از طرف حزب می شد و برخورد افکار و عقاید در روزنامه هایی که خیلی خیلی آزاد بود، من و امثال من را با هر فکری هم که داشتیم به طرف فکر توده ای جلب کرد. و بعد این مسئله نوزده سالگی و در آستانه بیست سالگی و مسئولیت شورای متحده ایالتی کرمانشاه ناشی از جوان بودن جنبش بود.

شما در یکی از این تظاهرات تیر خوردید. حالا بعضی ها معتقدند که در جاهای مختلف راجع به شما زیاد نوشته اند، بعضی از زبان خود شما و بعضی بطور دیگر تحقیق کرده اند، که بعد از این تظاهرات اول ماه مه که شما تیر خوردید، زخمی شدید و دوباره حالتان بهتر شد، تاریخ تولدتان را از هر چیزی که بود به اول ماه مه تغییر دادید. این درست است؟

من واقعا نمی توانم بگویم که همان لحظه به این فکر افتادم. اولا به نظرم در مورد تیر خوردن یک کمی اغراق شده است. یک گلوله خیلی خیلی سطحی بود، که به صورتم بود و به پشتم بود که خیلی سطحی بود و طوری نشد و همان شب یا فردای آن من یک کمی گرفتاری داشتم و پانسمان و اینها، بعد از آن دیگر مسئله ایی نداشتم. ولی اصولا راجع به اول ماه مه، من یک نوع سمپاتی دارم، نمی دانم چرا. شاید علتش همان بوده، شاید مسئله کارگری و از لحاظ اینکه یک چیز جهانی در عین حال دارد. از این لحاظ بود.

ولی بهرحال شما تاریخ تولدتان را به اول ماه مه تغییر دادید.

حالا علت تغییر آن هم این بود که من روز تولدم در شناسنامه ام نیست. البته پدرم روز تولدم را به هجری قمری در پشت مفاتیح الجنان نوشته بود. ولی من دادم که تطبیق هم کردند که شاید نزدیکی های همین اردیبهشت و خرداد است ولی متاسفانه طبق معمول یادم رفت درنتیجه وقتی که خواستم دیگر روز معینی بگذارم یازده اردیبهشت گذاشتم که خیلی دور نیست از اول ماه مه.

بسیار خوب. ولی شما یک بار دیگر هم در یک تظاهرات دیگر تیر خوردید که این دفعه یک خورده جدی تر بود.

این تظاهرات نبود. این در سال ۱۳۳۵ بود.

بله، زمانی که مخفی شده بودید.

بله. دوره اختفا بود و سال ۱۳۳۵ که تقریبا همه چیز به هم خورده بود. و حزب توده ایی درواقع دیگر وجود نداشت. پنج یا شش کادر بیشتر نمانده بود. و اعضای کمیته مرکزی یا گرفتار بودند، زندان شده بودند، یا اعدام شده بودند، یا خارج رفته بودند. آن موقع، ما شش هفت نفری جمع شدیم که یک تجدید سازمانی بکنیم. که البته سازمان می توانست خیلی خیلی محدود باشد ولی هسته بماند نه اینکه متلاشی بشود. که من آن موقع، فکر می کنم در اثر خیانت یکی دو نفر از همان کسانی که بودیم، همان شش هفت نفری که بودیم، گرفتار شدیم. من با یکی از رفقا سر قرار لو رفتیم. من از داخل ماشینی که آن موقع مال فرماندار نظامی بود، فرار کردم. و آن مامور من را دنبال کرد. البته قبلا هم اسلحه اش را نشان داد که اگر بخواهی کاری بکنی این اسلحه است. و بعد که من فرار کردم او از پشت به من تیر زد و تیر سوم از پشت خورد و از جلو بیرون آمد. ظاهرا ریه را مجروح کرده بود. ولی عکس که گرفته بودند می گفتند که حتی از مسیر قلب رد شده است. آن دکتر ارتش آمد و گفت که مثل اینکه موضوع منتفی شد. گفتم چطور مگر، مگر قرار بود بمیرم. گفت آره، اصلا فکر نمی کردیم زنده بمانی. یعنی جدی بود.

ولی حالا، آقای مومنی، این فداکاری هایی که آن زمان می شد، آن موقع که شما در عرصه سیاسی فعال بودید و گرایش چپ و مارکسیستی داشتید و عضو حزب توده بودید، واقعا فکر می کردید که دارید می روید به طرف اینکه حکومت بگیرید، یعنی حکومت سوسیالیستی برقرار بکنید؟ ایده شما از این مبارزات چه بود، یعنی هدفتان چه بود؟

خب خیلی بودند که بالاخره مبارزه می کردند که بالاخره حزب به حکومت برسد. کما اینکه در سال ۱۳۲۵ هم مثلا قوام السلطنه مسئله آذربایجان که پیش آمده بود با آن سیاست هایی که داشت یک دولت ائتلافی تشکیل داد که سه نفر از اعضای حزب بودند. یا مثلا در مجلس چهاردهم که یک کم آزادتر بود که البته در شمال بخصوص که شوروی ها هم بودند، مداخله دولت شاید نمی توانست باشد، البته شاید حضور آنها هم تاثیر داشت. هشت وکیل از توده ایی ها که فراکسیون تشکیل دادند در پیشبرد افکارشان در قدرت نقش مهمی داشتند. این طبیعی است. و خیلی ها هم بودند که اینطور فکر می کردند.

ولی من شخصا، اتفاقا در جایی هم نوشته ام، من بعنوان یک کسی که یک اعتقادی دارد و در راه این اعتقادش دارد برای پیشرفت آن اعتقاد مبارزه می کند و بطور روزمره، نه برای آینده دور، مثلا من باشم و اینطور باشد. البته خیلی ها بودند که می خواستند باشند و سوسیالیسم را ببینند یا حکومت دلخواهشان را ببینند. ولی من شخصا هیچوقت {چنین هدفی نداشتم}.

ولی شما آقای مومنی، الان بیش از هشتاد سال دارید و این همه سال فعالیت کردید، هنوز امیدوارید که بالاخره مثلا جامعه ایی مثل ایران یک روزی یک حکومت سوسیالیستی در آن برقرار می شود؟

حکومت سوسیالیستی، خب آرزو که هست. ولی من همین را داشتم می گفتم، من هیچوقت برای آرزو کاری نمی کنم. یک اعتقادی داشتم و معتقد بودم که این چیز درستی است برای رفاه مردم و این ظلمی که آن موقع در جامعه حاکم بود، البته سوسیالیسم حل کننده است، ولی آن ظلمی که حاکم است، آن تعارض طبقاتی که وجود دارد، فکر می کردم برای رفع یا کم کردن اینها در واقع باید مبارزه کرد.

ولی با اینحال آقای مومنی، شما می دانید که بعد از فروپاشی اتحاد شوروی اصولا یک سردرگمی عجیبی در مجموعه جنبش های چپ بوجود آمده است. یعنی شما فکر می کنید اینکه چپ و چپ مارکسیستی درمجموع می تواند دست و پایش را جمع کند و یک ایده جدید و نو امروزی ارائه بدهد؟ در وجودش هست که این کار را بکند؟

من بطور کلی به اصطلاح تفکر ترقی خواهانه و پیشروانه انسان اعتقاد دارم. و سوسیالیسم را هم یک مرحله پیشرفته روابط اجتماعی انسانی می بینم. بنابراین این مسئله از نظر من منتفی شده نیست. البته همانطور که شما گفتید و همه می بینند، یک بحران عظیمی بوجود آمد و بعد هم منجر به سقوط حکومت شوروی شد. ولی ما الان جور به جور عوارض، یعنی نمونه های سوسیالیسم را، حال به اشکال مختلف، می بینیم. مثلا فرض کنید در چین، آنطور که کمونیسم یا سوسیالیسم در شوروی فروریخت در چین فرو نریخته است. یا اصلا کشورهای مثلا آمریکای لاتین علیرغم همه حرف ها، حالا ممکن است که امپریالیسم زیاد اعتنایی نداشته باشد، برایش مسئله نباشد، حالا مسئله خاورمیانه و یا اسلام الان بیشتر مطرح شده است.

ولی بهرحال هرجایی که انسان ها امکان دارند یک نوعی به سمت سوسیالیسم یا آن ایده های سوسیالیستی، یا خودشان به ادعای خودشان ادعای سوسیالیستی می روند. و به نظر من بشریت راهی جز این ندارد، چون هیچوقت انسان نمی تواند برای ابد ظلم و ستم را که ناشی از اختلاف طبقاتی شدید است تحمل بکند. همیشه برای رفع این مبارزه کرده است و طبیعی هم هست که مبارزه بکند.

شما آقای مومنی، با همه سابقه طولانی فعالیت تان در حزب توده، و بخصوص الان توضیح دادید که چطور برای این موضوع تا لب مرگ هم رفتید، ولی بعد از انقلاب شما به حزب توده ایران ملحق نشدید. چرا؟

مسئله بعد از انقلاب نیست. آن موقع که گفتم ما سال ۱۳۳۵ که در واقع هفت نفر از کاردهای حزب که باقی مانده بودند، البته من نمی دانستم، من پیشنهاد کردم، من شخصا به مرحله ایی رسیده بودم که آن چیزی که حس می کردم حزب هست و رهبری هست، این دیگر کشش ندارد. در هر صورت، ما هفت نفر بودیم که جمع شده بودیم، بعد آنجا من حتی پیشنهاد کردم که اصلا ما حزب توده را هم منحل شده اعلام کنیم و بعد یک سازمانی از همین بقایای حزبی که مانده است، یک مجموعه ایی درست کنیم که می دانیم چه کاره هستیم یا چه فکری داریم. که البته شدیدا جا خوردند و مخالفت کردند. من از آن موقع اعتقاد داشتم که حزب توده، به آن معنی دیگر وجود ندارد. بعد از اینکه ما را هم گرفتند، درواقع از آن هفت نفر، چهار نفر ما را گرفتند. بعد دیگر من که در زندان بودم برای من مسئله حزب توده مطلقا منتفی شده بود.

وقتی که دوره امینی، سال ۱۳۳۹ یک کم فضا باز شد، عده ایی از این بچه ها که هنوز آلودگی مالی و اینها پیدا نکرده بودند و آلودگی در زندگی روزانه پیدا نکرده بودند و اعتقاد داشتند، دوباره شروع به فعالیت کردند. اینها طیف های مختلفی بودند. یک طیف که اصلا رابطه با کمیته مرکزی خارج گرفتند. آنجا یک رادیو بنام پیک ایران درست کرده بودند و آنها اعتقاد داشتند. عده ایی بودند که آنطور اعتقاد دربست نداشتند ولی معتقد بودند که حزب توده هست و آنها هم رهبر هستند ، ولی منتها الان نمی توانند با آنها ارتباط داشته باشند ولی خودمان به اسم حزب توده فعالیت کنیم. ما یک جماعتی بودیم که اعتقاد داشتیم حزب توده، همینطور جبهه ملی و تمام جریان های سیاسی شناخته شده قبل از کودتای ۱۳۳۲، با کودتای ۱۳۳۲ که درواقع مرحله جدیدی در تاریخ اجتماعی سیاسی مملکت بوجود آمده، به آن معنی از بین رفته اند. درواقع هم همینطوری بود، درواقع جبهه ملی، دیگر اصلا جبهه ملی نبود. خیلی جبهه ملی، جبهه ملی کردند.

به همین دلیل شما بعد از انقلاب هم که حزب توده دوباره شروع به فعالیت کرد و اعضای جدید گرفت، کماکان بر همان عقیده قبلی خود بودید که حزب توده دیگر الان {منتفی است}؟

ما آن موقع یک جریانی بوجود آوردیم، منشور هم دادیم و و تکلیف خود را روشن کردیم که حزب توده به آن معنی وجود ندارد و ما نمی شناسیم. و بعد هم در مورد آن اصلی که برای حزب توده و امثال حزب توده مطرح بود که تمام گوش به فرمان مسکو باشند، این اصل را هم ما قبول نداشتیم. می گفتیم که انترناسیونال یعنی هر حزب کمونیستی، هر مجموعه کمونیستی در هر کشوری باید خودش، باید لااقل در مورد مملکت خودش، حالا راجع به مسائل جهانی نه، لااقل در مورد مملکت خودش باید فکر کند و نتیجه گیری کند و تصمیم گیری کند. آن موقع هم اینطوری بود. وقتی که انقلاب شد و اینها آمدند، من نه تنها این حرف را می زدم و ما می زدیم بلکه اصلا شدیدا مخالف اینها بودیم.

شما فعالیت های فرهنگی هم خوب زیاد کرده اید، مثلا در کرمانشاه با روزنامه بیستون کار می کردید.

امتیاز بیستون متعلق به لاهوتی بود، که البته شماره هایی هم گویا منتشر کرده که من ندیده ام. ولی بعد که لاهوتی کودتا می کند و شکست می خورد و به شوروی فرار می کند، این روزنامه به وسیله یک شخصی دیگری که بقول خودش می گفت که من هم با شمشیر هم با قلم مبارزه کرده ام، انتشار آن ادامه پیدا می کند.

شما بعد از آن با روزنامه کار کردید؟

بله. آقایی بود بنام مهدی فرح پور که دبیر جغرافی ما بود و من خیلی به او نزدیک بودم. این روزنامه البته تا جایی که یادم می آید در سال ۱۳۱۰ دیگر تعطیل شده بود. یعنی یک چیزی که اصلا زمان رضاشاه امکان روزنامه نبود. بعد از شهریور ۱۳۲۰، که او دبیر ما بود و ما خیلی با هم نزدیک بودیم. خیلی اصرار می کردم که این روزنامه را منتشر کنید چون آنجا یک روزنامه ایی بود بنام کرمانشاه، روزنامه کلاسیک مثل کوشش و اینها. بعد تا سال ۱۳۲۲ که انتخابات دوره چهاردهم شروع شد. آقای دکتر زنگنه آنجا آمد، کاندیدای مجلس آنجا شده بود و گویا آمده بود برای اینکه یک مقدار اعلامیه و اینها به نفع او چاپ و پخش کنند. و ظاهرا فکر می کنم که یک پول اولیه هم داده بود که روزنامه راه بیافتد تا اینکه تبلیغ بکند. روزنامه که راه افتاد من طبعا با آن همکاری خیلی نزدیک داشتم. حتی به چاپخانه می رفتم و آخرین غلط گیری ها را می کردم.

بسیار خوب. آقای مومنی، شما روی تاریخ مشروطه ایران و انقلاب مشروطه ایران خیلی کار کردید. به نظر می رسد خیلی زیاد جذب انقلاب مشروطه شدید. شما چه تشابهی می بینید بین اتفاقاتی که الان در داخل ایران برای دمکراسی می افتد با انقلاب مشروطیت؟ چون بعضی ها این تشابه را گوشزد می کنند.

من حقیقتش روی آن فکر نکرده ام. از نظر من نمی تواند از نظر زمانی تشابهی باشد. برای اینکه جنبش مشروطیت بطور عمده بورژوازی متوسط شهری، بخصوص بازار که در بازار خلاصه می شود تکیه گاهش بود. و الان اصلا از نظر طبقاتی بازار درواقع ضد مشروطه است و ضد دمکراسی است و پشتیبان عمده حکومت اسلامی است. بنابراین هیچ شباهتی نمی تواند داشته باشد. با وجود این از لحاظ اینکه باز آن بورژوازی متوسط و خرده بورژوازی نسبتا مرفه در میدان است، شاید بشود گفت یک شباهتی وجود دارد، ولی بازار نیست.

این تشابهی که می شود عمدتا از نظر آرمان ها و خواسته هایی است که مطرح می شود. چون می گویند آن زمان خواست دمکراسی، خواست رفع حکومت خودکامه، و نقش بارز بیشتر مردم در حکومت داری و اینها، و بیش از همه شاید دمکراسی بود که الان بحث این است که خواسته های اولیه مشروطیت کماکان در جامعه ایران مطرح است؛ از این نظر می پرسم.

رفع حکومت خودکامه که اصلا از قدیم و ندیم یک آرزوی انسانی بوده است. ولی من تصور می کنم که حتی به اعتباری عقب تر از مشروطیت است. چون در مشروطیت حکومت مذهبی وجود نداشت. البته روحانیت برای خودش یک قدرتی بود. ولی در کنار بود. با حکومت تعارض هم داشت. که البته گاهی هم وقتی که در اثر همین جنبش مشروطیت منافع هر دو به خطر می افتاد با هم یکی می شدند که سمبل آن شیخ فضل الله بود.

منتهی آن موقع مسئله قانون و دمکراسی و از این حرف ها بود که خب نسبت به جامعه آن روزی خیلی جلو بود، که البته از نظر فکری قبلا متفکرین، خیلی واقعا زمینه چینی کرده بودند. ولی پایه اجتماعی عینی هم داشت که همان بازار و طبقه خرده بورژوازی متوسط بود. که آن موقع وقتی که روحانیت می خواست که نفوذ بکند و خودش را در مشروطیت نفوذ بدهد و مقامی بدست بیاورد، با مخالفت جدی مشروطه خواهان روبررو شده بود. کما اینکه حتی طباطبایی که خیلی آدم سالمی بود کنار رفت و بهبهانی را کشتند، یک جوری ترور کردند، و شیخ فضل الله را که اصلا مردم در ملا عام به دار زدند. بنابر این درواقع شدیدا مردم مخالف دخالت روحانیت در حکومت بودند.

در حالیکه الان مردم با یک حکومت روحانی طرف هستند که تازه یک قسمتی از جنبشی که الان وجود دارد درواقع حتی لغو دربست و کامل حکومت مذهبی را نمی خواهد. در حالیکه در جنبش، ضد حکومت موجود است. ولی خب از این لحاظ که دمکراسی مورد نظر عموم است بحثی در آن نیست. منتهی الان جریان های مختلفی هستند که دمکراسی را به اشکال مختلف می فهمند.

خیلی متشکرم آقای باقر مومنی از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". خیلی ممنون.

خواهش می کنم، قربان شما. خیلی متشکرم که این امکان را به من دادید که یک مقداری حرف های خودم را بزنم.