نظام سلطانی و میراث آیت الله خمینی - بخش دوم

نظام سیاسی حاکم بر ایران چه نوع نظامی است؟ بعید است کسی رژیم حاکم بر ایران را دموکراتیک بنامد. اگر این نظام، نظامی دموکراتیک نباشد، مصداق کدام یک از انواع نظام های غیردموکراتیک است؟ گونه های نظام های غیر دموکراتیک- توتالیتر و فاشیستی، دیکتاتوری های نظامی، نظام های سلطانی- نمونه های مثالی هستند که با مصادیق واقعی تفاوت دارند. از این نظر، هیچ مدلی کاملاً واقعیت را تبیین نمی کند. بلکه پرسش دقیق این است: کدام مدل واقعیت را بهتر تبیین می کند؟ کدام مدل با رژیم حاکم بر ایران بیشتر سازگار است؟ بخش دوم مقاله اکبر گنجی، روزنامه نگار و پژوهشگر را در ادامه می خوانید:

بخش اول - نظام سلطانی و میراث آیت الله خمینی

بخش سوم - آیت الله خمینی بر مسند سلطانی و میراث او برای ایران

آیت الله خمینی و نظام سلطانی؛ پیش از انقلاب

آیت الله خمینی در فقه و نظریه سیاسی اش بر همین مشرب رفته است. در اینجا نگاهی گذرا به نظریات او در این زمینه خواهیم افکند.

سلطان در کشف الاسرار: کتاب "کشف الاسرار" در سال ۱۳۲۳ نگاشته شده است. این کتاب پاسخ به مسائلی است که حکمی پور در کتاب "اسرار هزار ساله" مطرح کرده بود. در این مرحله آیت الله خمینی اگر چه حکومت را حق فقیه می داند، ولی بر این نظر است که شاه/سلطان می تواند با اذن فقیه جامع الشرایطی حکومت کرده و احکام شریعت را به اجرا در آورد. مجلس باید مرکب از فقیهان باشد و قانونگذاری با آنان است.

آیت الله خمینی ابتدا بخشی از کتاب "مکاسب" شیخ انصاری را در باره همکاری با سلطان ظالم به قرار زیر نقل می کند: "دو چیز جایز می کند والی شدن از طرف ظالمان را، یکی قیام کردن بر مصالح بندگان خدا و در این مسأله ظاهراً خلافی نیست، چنانچه بعضی گفته اند داخل شدن در کارهای سلطان ظالم جایز است اگر بتواند انسان حقی را به صاحبش برساند، به اجماع علما و حدیث صحیح و گفته ی خدا که درباره ی یوسف پیغمبر است می گوید: واجعلنی علی خزائن الارض...داخل شدن در عمل سلاطین گاهی هم واجب است و آن در وقتی است که امر به معروف و نهی از منکر واجب توقف به آن داشته باشد".

اما در باره حکومت عادلانه و حق می گوید که باید مجلس موسسان مرکب از فقیهان برای "تشکیل حکومت"، "تغییر رژیم" و "انتخاب سلطان" تشکیل شود. نیازی به آن نیست که فقیه سلطان شود، فقیهان باید سلطان را انتخاب کنند. مهم ترین شرط سلطان این است که نباید از قانون(قانون شرع/احکام فقهی) تخلف کند، چون:"تنها چیزی که می تواند انسان را از خیانت و جنایتکاری باز دارد، دین است".

وی دوباره تأکید می کند که مدعای ما این نیست که سلطان باید فقیه باشد، بلکه باید فقیهانی چون مدرس بر "رأس هیئت تقنینیه و قوای مجریه و قضایی واقع شود". تمامی قوانین فردی و اجتماعی که انسان ها از تولد تا مرگ بدان نیاز دارند در دین وجود دارد، همه قوانین و برنامه هایی که دولت/ حکومت بدان نیاز دارد، "همه اینها در قرآن و حدیث اسلام موجود است". حدود و قصاص و دیات را پیاده کنید، همه مسایل و مشکلات حل و رفع خواهند شد. سلطان اگر سخنی برخلاف احکام فقهی بگوید، دیگر سلطان یا اولواالامر نیست.

به همین دلیل:"کلیه سلاطین و کلیه خلفا که بر خلاف گفته خدا چیزی گفته اند، لایق منصب اولوالامری به حکم عقل نیستند و فقط کسی می تواند اولوالامر باشد که در تمام دوره مأموریت هیچ حکمی برخلاف گفته خدا و پیغمبر نکند".

آیت الله خمینی در این دوران، سلطان را تابع سنت/دین می کند. سلطان مجاز نیست خودسرانه یا به هر دلیل دیگری،مثلاً توسل به مصلحت، سنت را زیر پا نهد.سنت زمامداری سلطان را مشروط می سازد.

سلطانی گری پیامبر

آیت الله خمینی در رساله ای تحت عنوان "بدایع الدرر فی قاعدة نفی الضرر" که در اسفند ماه ۱۳۲۸ نگاشته، به بحث در باره قاعده لاضرر پرداخته است. این اثر پنج سال پس از "کشف الاسرار" پدید آمده است.

وی در تفسیر روایت پیامبر که فرموده اند:"لاضرر و لاضرار"، نوشته است:" در حدیث لاضرر، دیدگاه چهارمى وجود دارد که از نگاه من برتر از دیگر دیدگاه هاست، هر چند در سخن فقیهان به آن برنخورده ام. در این دیدگاه، نفى به معناى نهى است؛ اما نه نهى الهى، تا لاضرر حکم شرعى الهى همانند: حرام بودن نوشیدن شراب و حرام بودن قمار باشد، بلکه نهى سلطانى و حکومتى است. این نهى از پیامبر (ص) به سبب آنکه سلطان و حاکم بوده صادر شده است".

به گفته آیت الله خمینی، پیامبر دارای سه مقام است. یکم- مقام نبوت و رسالت. دوم- مقام قضا (انشا حکم و فصل خصومت). سوم- مقام زعامت و ریاست (صدور احکام سلطانی). کلیه احکامی که از سوی پیامبر صادر شده، احکام ناظر به مقام دوم و سوم است، نه بیان اخبار غیبی.

او ملاک/معیاری برای تشخیص احکام سلطانی پیامبر/امیرالمومنین به شرح زیر ارائه می کند:

"هر روایتى که از پیامبر و على با واژه هایى چون: "قضى"، "حکم"، یا "امر" و... وارد شده، بر حکم حکومتى و قضایى دلالت دارد، نه بر حکم شرعى. و اگر مقصود از آن روایت، حکم شرعى باشد، یا به صورت مجاز در آن معنى به کار برده شده و یا ارشاد به حکم الهى است؛ زیرا از ظاهر این واژه بر می آید: پیامبر از آن جهت که حاکم و قاضى است دستور داده، نه از آن جهت که بیان کننده احکام الهى و مبلغ حلال و حرام است....تحقیق در مقام و همچنین ظهور لفظى، سخنان ما را تایید می کند، افزون بر این، اگر در مورد کار برد این واژه ها: قضى، امر، حکم، پی جویى دقت کنیم، همین مطلب به دست می آید".

همچنین وی نکته دیگری را هم بر این وجه تمیز افزوده است. می گوید: "احکام سلطانی و قضایى در پاره اى از روایات با واژه "قال" و مانند آن آمده که شناخت آنها از راه قرینه حالى یا مقامى امکان پذیر است، از باب نمونه: اگر در حدیثى آمده بود: پیامبر به فردى گفت: تو رئیس لشگرى، به فلان منطقه حرکت کن. هر چند با واژه "قال" از آن حضرت نقل شده باشد، ولى به قرینه مقام می فهمیم که این دستور، دستور حکومتى است".

آیت الله خمینى گفته است که نفی در حدیث "لاضرر و لاضرار"، نهی الهی نیست، بلکه نهی مولوی سلطانی است. پیامبر به عنوان سلطان در نزاعی میان مسلمین، این نهی را صادر کرده است:"حدیث نفى ضرر و ضرار، از مسند احمد حنبل به روایت عبادةبن صامت در ضمن فرازهایى آمده که با واژه "قضى" شروع شده است. و روشن شد که از ظاهر واژه هاى قضى، امر و حکم، بر می آید که مساله از مواردى بوده که پیامبر به عنوان حاکم یا قاضى دستورى صادر کرده است و چون مورد از موارد قضاوت نبوده، پس دستور سلطانی بوده است. پیامبر با توجه به مقام حکومتى خود، از ضرر و ضرار نهى کرده است. بنابراین، معناى روایت این می شود: پیامبر خدا به عنوان رهبر جامعه و حاکم اسلامى مردم را از هرگونه زیان رسانى به دیگران باز می دارد. و بر دیگران، پیروى از دستور وى، واجب است".

باز هم در این خصوص تأکید می کند:"جمله "لاضرر ولاضرار"، به عنوان حکم سلطانی و بر این اساس که پیامبر، مدیر و حاکم امت اسلام است و به منظور قطع ریشه های فساد از سوی آن حضرت، صادر شده است، نه به عنوان حکم الهی شرعی، و مفاد این حکم سلطانی، این است که رعیت و مردمان حوزه حکومت اسلامی، حق زیان رسانیدن به یک دیگر را ندارند".

قیام پانزده خرداد و سلطان: در سال های آغازین دهه چهل که آیت الله خمینی به مخالفت با برخی طرح های جدید رژیم سلطانی شاه پرداخت، از اصطلاح سلطان بارها و بارها استفاده کرد. اما همان طور که پیش از این نشان دادیم، سلطان فقط شاه نبود، از نظر او، پیامبر اسلام/ حضرت علی/امام زمان هم سلطان بودند. وی در ۱۱/۹/ ۱۳۴۱ طی پیامی به ملت ایران به مناسبت لغو لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی توسط دولت، امام زمان را "سلطان دهر" نامید.

در سخنرانی دیگری خلافت علی بن ابی طالب را سلطان معرفی کرده و می گوید:"به امیرالمومنین که خلیفه صحیح پیغمبر است، شما ببینید چه جور زندگی این داشته؛ سلطان بوده ، سلطنتش تقریبا یک دامنه بسیار وسیع، چندین مقابل ایران، از حجاز گرفته تا برود آفریقا و کذا، همه جاها را این سلطنت داشته است؛ آن وقت زندگی اش را ببینیم چه است."

"سلطان اسلام" پیامبر اسلام بود که صاحب شریعت و ظل الله است. سلطان واقعی به فقر وجودی خود آگاه است و به هیچ وجه احساس نمی کند که استقلال وجودی د ارد. در توضیح همین مدعا می گوید:"آن اولوالامری که پهلوی خدا و رسول قرار می گیرد باید پهلوی خدا و رسول باشد. باید مثل خدا و رسول- بلاتشبیه - یعنی ظل خدا و رسول باید باشد. حکومت سلطان اسلام "ظل الله" است... آن کسی را که اسلام به "ظل اللهی" شناخته است، این است که از خودش یک چیزی مایه نگذارد، به تبع احکام اسلام حرکت بکند، حرکت حرکت تبعی باشد.رسول الله اینطور بود، "ظل الله" بود...باید قرآن بخوانیم ، قبل از همه چیزها ببینیم قرآن چه می گوید. تکلیف ما و وظیفه ما [را]قرآن تعیین می کند. وظیفه ما را با سلطان قرآن تعیین می کند".

در سخنرانی دیگری پیامبر اسلام را "سلطان حجاز" قلمداد کرده و ویژگی های زمامداری سلطانی او را بر می شمارد و می گوید:"حضرت رسول جزیره العرب و بعضی از ممالک دیگر هم در زمانشان تحت لوای ایشان بوده است، در عین حال، خودشان وقتی زندگی شان را، کیفیت معاشرتشان را ملاحظه می کنیم، می بینیم که اصلا این طور مسائلی که رئیس کلانتری یک ناحیه داشته، ایشان ندارد. چون که الان سلطان حجاز است و فرمانفرمای حجاز است، وقتی که توی مسجد نشسته است و رفقای خودش، اصحاب خودش نشسته اند، آدم هایی که از خارج می آیند، نمی توانند بفهمند که کدام یکی از اینها، آن پیغمبری است که رئیس اینهاست وکدام سایرین هستند".

در سخنرانی های متفاوت، بارها و بارها می کوشد تا با استناد به شیوه زمامداری علی بن ابی طالب، سلطان اسلام/مسلمین را با سلطان های بعدی مقایسه کند. بیشترین تأکیدش بر عدالت به معنای عدم ولخرجی و اشرافی گری است.

او می گوید:"ما یک همچو سلطانی [حضرت علی] دیده ایم که چراغ را خاموش می کند که آن چراغ به قدر دو دقیقه که با این شخص می خواهد صحبت عادی بکند... این سلطان حجاز و ایران و سوریه و لبنان و عراق و ماورای اینها، اردن و امثال اینها".

در مورد دیگری، بر برابری سلطان و رعایا در نزد قاضی سخن گفته است. به تعبیر دیگر، قاضی اسلامی، فرقی میان سلطان و دیگران- حتی اهل ذمه- قائل نمی شود.

می گوید:"حکومت اسلامی یک همچو حکومتی است. حاکمش با آن ادنی فردش در حقوق مثل هم هستند، و عملشان این طوری باید باشد. ما که می گوییم حکومت اسلامی، نترسید از آنکه خیال کنید حالا اگر حکومت اسلامی شد، یاالله، می افتند به جان مردم؛ همه مردم را چه می کنند... حضرت[علی]، امام بوده آن وقت، آن وقت خلیفه بود، سلطان بود، قاضی ای که خودش نصب کرده بود، خواست او را که بیا به محکمه قضا؛ رفتند. یهودی بود آن شخص طرفش؛ با هم نشستند در محضر قاضی".

این جنبه از عدالت- یعنی به نزد قاضی رفتن سلطان/رعیت- چنان اهمیتی داشت که بارها آن را به عنوان الگوی زمامداری سلطانی اسلام بیان می کرد:"حکومت اسلام و شخص اول، که خلیفه است بر مسلمین و به منزله سلطان است نسبت به مسلمین... در اجرای عدالت طوری بود که اگر چنانچه یک نفر از پایین ترین افراد ملت برشخص اول مملکت، بر سلطان،بر رعیت ادعایی داشت و پیش قاضی می رفت، قاضی شخص اول مملکت را احضار می کرد و او هم حاضر می شد؛ و اگر چنانچه حکم برخلاف او می کرد تسلیم بود".

در سخنرانی دیگری رفتار عمر با غلامش را مثال می زند و می پرسد:"شما در تمام این دموکراسی ها بیاورید که این جوری باشد که سلطان وقت، که سلطنتش چند مقابل ایران بوده، چند مقابل فرانسه بوده، شما بیاورید یک سلطان دموکراتی که با غلام خودش این جوری رفتار بکند که او سوار بشود؛ یک شتر...هر سلطان دموکراتی راکه بیاورد اگر بخواهد وارد یک مملکت شکست خورده بشود، ببینید چه جوری وارد می شود... خود پیغمبر اکرم وقتی که در یک جمعیتی بودند و نشسته بودند و می خواستند مثلا مساله بگویند و صحبت بکنند و قضاوت بکنند و همه کارها، وضع جوری بوده است که کسی وارد می شد از خارج، نمی شناخت، نمی دانست کدام یکی آقاست - عرض می کنم که - سلطان به اصطلاح هست و کدام یکی رعیت است... این حق را کدام دموکراسی ، کدام سلطان، کدام رئیس جمهور، کدام - عرض می کنم - سلطان عادل و رئیس جمهور عادل و دموکراسی یک همچو کاری می کند؟ این اسلامی است که می گویید استبداد است و این دموکراسی های دیگر! ما می گوییم که دموکراسی نیست ممالک شما. استبداد با صورت های مختلف".

سلطان هایی چون پیامبر/علی بن ابی طالب/امام زمان را ظل الله/سلطان حق به شمار می آورد که میزان تمیز حق از باطل و سلطان حق از سلطان باطل هستند.

می گوید:"ظل الله همین طور است. سلطان ظل الله است. اگر تخلف از یک جهتی بکند، ظل الشیطان می شود...امیرالمومنین ظل الله است ، پیغمبر اکرم ظل الله است که هیچ حرکتی از خودش ندارد؛ هر چه هست از خداست . اینها ظل الشیطان هستند! به این سلاطین [که ] ظل الله می گفتند، ظل الشیطان هستند! ظل الله میزان تمیز ماست که این سلطان آیا حق است یا باطل . ظل الله میزان تمیز است که ما با همین تعبیر بفهمیم که آیا این سلطان حق است یا باطل. اگر از خودش عملی کرد، باطل است؛ اگر امر خدا را اجرا کرد ظل الله است والا ظل الشیطان است".

با توجه به این معیار، سلطان هایی که شیوه زمامداریشان مشابه سلطان حق نباشد، ظل الشیطان/ظل ابلیس/سلطان جورند:"سلطنت اگر ظل الله باشد، سلطان اگر ظل الله باشد، پذیرفته است... رسول الله ظل الله است... امیرالمومنین ظل الله است.سلاطین جور ظل ابلیسند! میزان در تشخیص سلطان جائر و سلطان عادل همین است. آنکه ابلیسی است، آنکه جائر است، ظل ابلیس است نه ظل الله".

آیت الله خمینی برای خلفای صدر اسلام هم از مفهوم سلطان استفاده می کرد. به عنوان نمونه، در باره معاویه می گوید:"معاویه یک سلطان بود درآن وقت؛ حضرت امام حسن بر خلافش قیام کرد در صورتی که آن وقت همه هم با آن مردک بیعت کرده بودند و سلطانش حساب می کردند".

Image caption آیت الله خمینی در دوره ی نجف، دیگر به صراحت از ولایت فقیه دفاع می کرد و می گفت، فقیه باید در رأس حکومت قرار گیرد.

او برای تحلیل تاریخ گذشته و نسبت قدرت حاکم با فقیهان، از مفهوم سلطان استفاده می کرد.به عنوان نمونه در سال ۱۳۴۱ می گوید:"همیشه علما و زعمای اسلام ملت را نصیحت به حفظ آرامش می کردند. خیلی از زمان میرزای بزرگ، مرحوم حاج میرزا محمد حسن شیرازی نگذشته است؛ ایشان با اینکه یک عقل بزرگ متفکر بود و در سامره اقامت داشت، در عین حالی که نظرشان آرامش و اصلاح بود، لکن وقتی ملاحظه کردند برای کیان اسلام خطر پیش آمده است و شاه جائر آن روز می خواهد وسیله کمپانی خارجی، اسلام را از بین ببرد، این پیرمرد که در یک شهر کوچک نشسته و سیصد نفر طلبه بیشتر دورش نبود، ناچار شد سلطان مستبد را نصیحت کند. مکتوبات او هم محفوظ است. آن سلطان گوش نمی داد و با تعبیرات سوء و بی ادبی به مقام شامخ عالم بزرگ رو به رو شد تا آنجایی که آن عالم بزرگ مجبور شد یک کلمه بگوید که استقلال برگردد".

آیت الله خامنه ای از مطبوعات انتقاد می کرد که چرا آزادانه از روحانیت انتقاد می کنند؟ از رژیم انتقاد می کرد که چرا جشن های ۱۷ دی برگزار می کند؟ می گفت همه اینها موجب منفور شدن سلطان/شاه می شود:"اگرروحانیت برود، مملکت پشتوانه ندارد. چرا این مطبوعات این قدر آزاد است ؟ چرا جشن هفده دی را آزاد می گذارند؟ اینها وسیله منفوریت است ؛ منفور نکنید سلطان مملکت را. ما نصیحت می کنیم این هفده دی را به وجود نیاورید...هنوز یک لوزتین سلطان را می خواهندعمل کنند باید از خارج طبیب بیاید".

سلطان به گمان او باید مجری احکام فقهی باشد. اما شاه نه تنها مجری احکام شریعت نبود، بلکه قوانینی را به تصویب می رساند که بنابر تلقی/روایت او از اسلام در آن زمان، بر خلاف ضروری دین بود. در سخنرانی ۱۲/۲/ ۱۳۴۲، تحت عنوان ارزیابی قیام ملت، خطاب به شاه می گوید:"آقا نمی شود سلطان اسلام با اسلام مخالف باشد؛ نمی شود این".

در این دوران، هنوز سنت/احکام شریعت بسیار مهم بود. سلطان می بایست به سنت/احکام شریعت گردن نهد. احکام فقهی ذاتاً ارزشمند بود و سلطان مهم ترین کارش اجرای شریعت بود. اگر او شریعت را نادیده می گرفت، باید سرنگون می شد.

در همین زمینه آیت الله خمینی می نویسد: "پیغمبر اکرم فرموده است کسی که ببیند یک سلطان جائری حلال می شمرد حرمات الله را، چیزهایی را که خداوند حرام کرده است این آزاد می گذارد، و مخالف سنت رسول الله عمل می کند و عهد خدا را می شکند، اگر کسی دید یک سلطان جائری این کارها را می کند و مع ذلک ساکت شد و تغییر نداد با قول خودش، با عمل خودش این انحرافی که سلطان جائر پیدا کرده است تغییر نداد، خدای تبارک و تعالی حتم کرده است، حتم است بر او که این آدمی که ساکت شد در مقابل این سلطانی که حرمت احکام خدا را نگه نمی دارد، مخالف سنت رسول الله عمل می کند و عهد خدا را می شکند، این ساکت بشود در مقابل یک همچو سلطانی و قولا و عملا تغییر ندهد مسیر این سلطان جائر را، حتم است بر خدای تبارک و تعالی که جای او را هم جای همان سلطان جائر در آخرت قرار بدهد... مبادا یک وقت تخلف بکنند و کسی که تخلف بکند جای او جای همان سلطان جائر است؛ یعنی در هر طبقه ای از جهنم که سلطان جائر، یک همچو سلطان جائری جا دارد، این آدمی هم که ساکت است که این سلطان جائر هر کاری می خواهد بکند، ساکت است او، جایش جای همین سلطان جائر است... الان یک سلطان جائری است؛ یعنی یک سلطه ای دارد بر مردم: قشون دارد، لشکر دارد، و قدرت های بزرگ هم دنبال سرش هستند، و سلطان جائر است... کسی می تواند درهمه ایران بگوید من نمی دانستم که این سلطان جائر است".

پس باید علیه سلطان جور/سلطان باطل که احکام شریعت را نادیده می گیرد، قیام/انقلاب کرد. میزان هزینه ای که در این راه باید داد، اهمیت چندانی ندارد:"سیدالشهدا لازم می بیند که سلطان جائر را سراغش برود ولو اینکه جان بدهد. همین است سیره انبیا؛ همین بوده است که اگر چنانچه یک سلطانی جائر بر مردم حکومت می خواهد بکند بایستید در مقابلش، و به هر چه، به هر جا می خواهد منتهی بشود".

برای سرنگونی سلطان جائر باید خون داد. اگر هزاران تن هم کشته شوند، مهم نیست. اصل اساسی، سرنگونی سلطان جائر است. میزان خونی که ریخته می شود، اهمیت ندارد:"این شیوه پیغمبر عظیم الشان و اوصیا و اولیای آنان بوده، و خون ما رنگین تر از خون شهدای کربلا نیست که با مخالفت با سلطان جائر که متمسک به اسلام بود و خود را خلیفه اسلام معرفی می کرد، ریخته شد".

مسأله فقط و فقط، سرنگونی شاه/رژیم پهلوی و انقلاب بود. در پاسخ به کسانی که می گفتند شاه سلطنت کند، نه حکومت،می گفت:"این ملتی که این قدر خون داده، حالا آقا [شاه] را سلطانش [کند]، به سلطنت قبولش... بعضی تصریح به این می کنند که ایشان هم باشد، لکن همان طوری که قانون اساسی تکلیف سلطان را معین کرده است که سلطان باشد و حکومت نکند، همین سلطنت بکند... اگر این آدم را امروز شما مهلت دادید و گفتید سلطان باشد و حکومت نکند، این "حالا" قبول می کند... ما نمی خواهیم این آدم را، "مرگ بر این سلطنت"، این خاموش بشود... ایشان سلطان باشند، آقا باشند، دیگران خدمتگزار! این را کدام ملت می تواند از ما قبول کند... خیانت است به یک ملتی که خون داده است حالا ما بگوییم که خیر، ما این قدم اولمان که برداریم که ایشان حالا سلطان باشد و یا این برود و فرح خانم سلطان مملکت ما بشود...ایشان را می گوییم: آقا سلطان باشد، لکن حکومت نکند! این چه حرفی است که از دهن ما بیرون بیاید".

آیت الله خمینی در دورانی که گفتمان مسلط ، گفتمان انقلاب بود، به هیچ وجه تن به اصلاح نمی داد. فضا به شدت علیه اصلاح طلبانی چون مهدی بازرگان بود. همه انقلابی شده بودند، از جمله آیت الله خمینی. هزینه انقلاب فاقد اهمیت بود. به همین دلیل آیت الله خمینی به صراحت می گفت اگر برای سرنگونی سلطان/شاه و رژیمش قرار باشد صد هزار نفر کشته شوند، باید بشوند تا این رژیم سرنگون شود.

تأکید اصلی سخنرانی های او در این دوران، بر جهادی بودن قرآن/اسلام و پیامبر است:"حالا کسی به ما بگوید خوب، این مردِ که[شاه]، که قرآن چاپ کرده است! این مسلمان است؟! ما حجتمان بر اینکه اگر چنانچه این مبارزه را ادامه بدهیم و صدهزار نفر از ما کشته بشود، برای دفع ظلم اینها و برای اینکه دست آنها را از مملکت اسلامی کوتاه کنیم ارزش دارد، حجتمان هم کار حضرت امیر ـ سلام‏اللّه‏ علیه ـ و کار سیدالشهداء ـ سلام‏اللّه‏ علیه ـ است. یزید هم یک قدرتمند بود و یک سلطان بود و ـ عرض می ‏کنم که ـ همۀ بساط سلطنت را یزید داشت. بعد از معاویه او بود دیگر. حضرت سید الشهداء به چه حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ با "ظل‏اللّه" طرف شد؟! "سلطان را نباید دست زد"! به چه حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ سلطان عصری که شهادتیْن را می‏ داد و می ‏گفت من خلیفۀ پیغمبر هستم".

سرنگونی و انقلاب ذاتاً اموری ارزشمند بودند که کشته شدن و کشتن، راه رسیدن به آن بود. مهم ترین تحول را این قلمداد می کرد که مردم به این حال رسیده اند که آماده اند برای سرنگونی رژیم هزاران کشته بدهند.

او مردم را به این کار تشویق می کرد و می گفت ما در دو راهی مرگ و زندگی قرار داریم.اگر قرار باشد این رژیم سلطانی شاه باقی بماند، بهتر است همه ما کشته شویم. بدترین کاری که رژیم سلطانی شاه انجام داده بود، محروم کردن انسان ها از آزادی، زندانی کردن آنها، شکنجه و اعدام مخالفان نبود، اینها که در مقابل اسلام ارزشی نداشت، بدترین کاری که سلطان/شاه را نامشروع و مستحق سرنگونی ساخت، تغییر تاریخ ایران از اسلام به گبر(زرتشتی) بود.

شاه که سرنگون می شد و رژیم پهلوی به بایگانی تاریخ می پیوست، سلطان جدید، فقیه بود. آیت الله خمینی در دوره ی نجف، دیگر به صراحت از ولایت فقیه دفاع می کرد و می گفت، فقیه باید در رأس حکومت قرار گیرد. این اندیشه را در کتاب "ولایت فقیه" بسط داد و در بحث ولایت فقیه "کتاب البیع" به این اشکال هم پاسخ گفت که فقیه فاقد هرگونه تخصص زمامداری سیاسی چگونه می تواند در رأس دولت/حکومت قرار گیرد و سلطان شود.