مبارزه چریکی؛ ناکارآمد و موجب تشدید اختناق

حق نشر عکس BBC World Service

چهل سال پس از رخداد سیاهکل، متاسفانه هیچ یک از نظریه پردازان، رهبران و سازمانگران بنیانگذار جنبش چریکی زنده نمانده اند تا بتوانند با یک فاصله تاریخی ۴۰ ساله نگاهی به این رخداد داشته باشند.

تا آنجا که من اطلاع دارم تنها دو نفر از کادرهای اولیه این جنبش زنده هستند: تقی افشانی و بهرام قبادی.

تنها این دو نفر هستند که می توانند تا حدودی ما را در جریان کوران فکری در ابتدا تلاش برای تدارک یک حزب سیاسی، حزب طراز نوین طبقه کارگر، و سپس چرخش به گروه چریکی و نیز تحولات درونی گروه پویان- احمدزاده- مفتاحی قرار دهند.

و متاسفانه از رهبران و کادرهای گروه بیژن جزنی، که بعداز تلاشی و بازسازی مجدد به نام "گروه جنگل" وارد تاریخ نگاری چریک های فدایی خلق شد، هم کسی زنده نمانده است.

نیاز به عمل انقلابی

در نگاه به سیاهکل به عنوان نقطه شروع و نماد جنبش چریکی ایران، برای من این پرسش مطرح است که: عنصر اصلی آن، چه بود که توانست بسیاری از گروه ها و محافل مارکسیستی و همچنین گروه مجاهدین خلق و دیگر محافل مذهبی را به مسیر مبارزه مسلحانه سوق دهد؟

مبارزه مسلحانه چریکی در پاسخ و در پیوند با کدام نیاز سیاسی و برخاسته از کدام واقعیت اجتماعی بود که آن گاه که توسط پویان و احمدزاده تئوریزه شد و به صورت "ضرورت " و "هم استراتژی و هم تاکتیک" درآمد، راهی برای مبارزه سیاسی گشود؟

آیا آن تئوری برگرفته از واقعیت بن بست در مبارزه سیاسی از یک سو و نیاز به عمل انقلابی از سوی دیگر نبود؟ تئوری که در بستر جهانی، خود را در مبارزه مسلحانه چریکی بازمی نمایاند؟

پیروزی انقلاب کوبا و الجزایر؛ جنبش های چریکی در آمریکای لاتین و فلسطین؛ جنگ ویتنام و مبارزه مسلحانه جنبش های آزادی بخش در آفریقا الهام بخش نیاز به عمل انقلابی شدند. گروه ها و محافل مارکسیستی و همچنین گروه های مذهبی از سال ها قبل افتان و خیزان و به طور تدریجی در این مسیر گام برداشته بودند، بدون آنکه توانسته باشند آن را تئوریزه کنند.

تئوریزه کردن نیاز سیاسی جامعه به عمل انقلابی و اقدام بر مبنای یک گفتار تئوریزه شده انقلابی، یگانگی میان گفتار و کردار، همان عنصر اصلی رخداد سیاهکل و سیمای چریک های فدایی خلق است.

اگر این عنصر اصلی باز شناخته نشود و صرف عملیات مسلحانه نگاه ما را به خود معطوف کند، آن گاه به دشواری می توانیم پاسخی بیابیم برای این سوال که چرا عملیات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق و گروه های چپ در بعداز انقلاب و اوایل دهه ۶۰ ، به رغم وسعت دامنه آن، نتوانست همچون یک رخداد تاریخی قد علم کند؟ و اینها جز یک "عمل کور" نشانی از خود به جا نگذاشتند.

تاثیرات مبارزه مسلحانه چریک های فدایی خلق عمدتا بر جنبش دانشجویی بود. جریان چریکی اساسا برخاسته از جنبش دانشجویی بود، که بیشترین تاثیر را هم بر آن گذاشت و همچنین نیروی خود را از آن گرفت.

این جریان بر جنبش روشنفکری و مردم تاثیر چندانی نداشت و جز یک همدلی منفعلانه از طرف آنها واکنش دیگری نبود. در روزهای انقلاب بود که این همدلی منفعلانه تغییر کرد و چریک ها با استقبال عمومی روبه رو شدند.

این همدلی در این زمان متاثر از ارزش های انقلابی بود و به حقانیت نفس مبارزه آنها علیه رژیم شاه، ایثار و شجاعت، صداقت میان گفتار و کردار آنها و به اهداف آزادیخواهانه و برابری خواهانه آنها برمی گشت.

چریک های فدایی خلق با چنین ارزش هایی به حافظه مردم راه یافتند. مهمترین دستاورد تاریخی آن دوره از مبارزه چریک های فدایی خلق، به رغم ناکامی شان در مبارزه علیه دیکتاتوری شاه، صحه گذاشتن بر برتری اخلاقی نسلی از مبارزینی بود که با هویت فکری چپ و مارکسیستی پا به عرصه مبارزات سیاسی کشور نهادند.

می دانیم که در آستانه انقلاب ۵۷ از چریک های فدایی خلق جز چند تیم سیاسی – نظامی باقی نمانده بود و این انقلاب بود که جریان فدایی را نجات داد.

نمی دانم اگر انقلاب نمی رسید جریان چریکی به چه سرنوشتی دچار می شد؟

بر این باور هستم که جنبش چریکی نتوانست به اهداف اعلام شده خود دست یابد. شیوه مبارزه چریکی یک شیوه مبارزه سیاسی ناکارآمد در سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه و بی ارتباط و ناهمخوان با مبارزه جاری مردم ایران در آن زمان بود و پیامدش تشدید اختناق و سرکوب در جامعه.

از طرف دیگر، جنبش چریکی پس از تاثیرات اولیه بر جنبش دانشجویی و روشنفکری، نیروی فکری خود را از دست داد و نتوانست به ارتقاء فرهنگ سیاسی و روشنفکری چپ ایران یاری رساند.

این تصادفی نبود که بسیاری از چریک ها و طرفداران مبارزه مسلحانه در زندان بتدریج به انتقاد و رد مشی چریکی رسیدند. هر چند که نتوانستند یا بضاعت فکری آن را نیافتند که مشی سیاسی دیگری را برای مبارزه انقلابی ارائه دهند، اما به خط منحط حزب توده و دیگر گروه ها و محافل "سیاسی کار" هم نگرویدند.

پرسش در زندان: اختلاف آرای مسعود احمد زاده با بیژن جزنی؟

زندان برای چریک ها ادامه مبارزه به شیوه ای دیگر بود. با حضور آنها زندان تبدیل به آموزشگاهی شد که کادر سیاسی و چریک برای ادامه مبارزه در بیرون از زندان فراهم می آورد. چریک های فدایی و مجاهدین خلق زندان را فرصتی دیدند برای مطالعه و مباحث فکری، به ویژه در زمینه های سیاسی، تاریخی و اجتماعی.

این زندان بود که تجربیات مبارزاتی را جمع بندی می کرد و در راه طی شده تعمق و بازنگری می نمود و دستاوردهای فکری خود را به بیرون از زندان انتقال می داد.

این زندان بود که در دهه ۵۰ با "دستاورد"های فکری خود به تغذیه فکری مبارزین بیرون از زندان یاری رساند. زندان همواره چند قدم جلوتر از بیرون بود؛ و این یاری رساندن به جنبش چریکی با فراز و فرودهایی تا آزادی زندانیان سیاسی در پایان دی ماه ۱۳۵۷ ادامه داشت.

بحث هایی که در حافظه نیروهای چپ به عنوان اختلاف آرا و نظرات مسعود احمدزاده و بیژن جزنی در نزدیک به چهل سال گذشته ثبت شده است، از زندان آغاز شد و منجر به اولین شکاف میان چریک های فدایی خلق گردید.

حاصل بحث ها تقویت و گسترش نظرات جزنی میان طرفداران مبارزه مسلحانه بود و در سال ۱۳۵۶ در نشریه "پیام دانشجو" مربوط به سازمان چریک های فدایی خلق، آرای بیژن جزنی به عنوان نظرات رسمی سازمان اعلام شد.

اکنون با فاصله ای تاریخی با این پرسش روبه رو هستیم: اختلاف نظر بین احمدزاده و جزنی آیا به معنای دو خوانش متفاوت از شرایط ایران و دو برنامه متمایز برای مبارزه بود؟ یا اینکه اختلافی بود پرداخته زندانیان، که درپی یافتن چشم اندازی روشن برای مشی چریکی بودند؟ تلاش می کنم به این پرسش با تکیه بر اصلی ترین محور مورد اختلاف پاسخ دهم. اختلاف بر سر این پرسش بود: آیا شرایط عینی انقلاب وجودارد؟

احمدزاده دیدگاه های خود را در جزوه ای با عنوان "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک" در پاییز ۱۳۴۹ و قبل از شروع مبارزه مسلحانه نوشته و بیژن جزنی نظراتش را در سال های ۵۱ تا ۵۳ در زندان، دو - سه سال پس از شروع آن مبارزه، و در جزوه های مختلف ارائه داده است.

در مباحث آن زمان، بین چریک ها اختلاف چندانی میان خوانش از شرایط ایران وجود نداشت و یا دست کم برجسته نبود.

اختلاف اصلی ناشی از درک های متفاوت از مفاهیم تئوریک "شرایط عینی انقلاب" و "موقعیت انقلابی" بود.

طبق نظر مسعود احمدزاده، شرایط عینی انقلاب وجود داشت و بر این پایه نه تنها ضرورت مبارزه مسلحانه قابل پذیرش بلکه شروع مبارزه مسلحانه خود آغاز انقلاب بود.

بر طبق نظر او، اگر وجود شرایط عینی انقلاب پذیرفته نشود، این به معنای نفی ضرورت مبارزه مسلحانه است.

حکم او قاطع بود:"هر گونه توسل به آماده نبودن شرایط عینی انقلاب مبین اپورتونیسم و سازشکاری و رفرمیسم، نشانه فقدان شهامت سیاسی و توجیه بی‌عملی است."

مسعود احمد زاده و طرفداران نظر او در زندان، براین باور بودند که آنچه را که لنین با مفهوم "موقعیت انقلابی" فرموله کرده است، خاص دستگاه قیام مسلحانه توده ای و شهری است و بنابراین برای مبارزه چریکی و مبارزه مسلحانه توده ای طولانی مصداق ندارد.

مسعود احمدزاده در جزوه "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک" در باره شرایط عینی انقلاب چنین نوشته بود:"اما دلائل ما برای اینکه شرایط عینی انقلاب وجود دارد چیست؟ آیا ما با تحلیل شرایط عینی این امر را نشان ندادیم؟ و نشان ندادیم که توده‌ها به علت شرایط مادی زندگیشان، بالقوه حاضرند که بار انقلاب ضدامپریالیستی را حمل کنند؟

آیا این شور و شوق انقلابیون، این جستجوهای خستگی‌ناپذیر نیروهای روشنفکری طبقات انقلابی و مترقی در پیدا کردن راه انقلاب، این یورش های پی‌ درپی پلیس، این زندان ها، این شکنجه‌ها، این قتل ها، انعکاس ذهنی آماده بودن شرایط انقلابی نیستند؟ آیا طرح مسئله انقلاب در این مقیاس وسیع، آیا این همه محافل و گروه های مبارز متعلق به همه طبقات ستمدیده می‌توانستند وجود داشته باشند بدون آنکه شرایط عینی حل مسئله انقلاب را در دستور قرار داده باشد؟ و بالاخره آیا این جنبش های جرقه‌ وار و پراکنده توده‌ها دال بر وجود شرایط عینی انقلاب نیست؟"

بیژن جزنی با این رشته نکات خوانش از شرایط ایران اختلافی نداشت، اما فرموله کردن آن را به عنوان نشانه های وجود "شرایط عینی انقلاب" نادرست می دانست و براین باور بود که مفهوم "شرایط عینی انقلاب" همان است که لنین با مفهوم "موقعیت انقلابی" فرموله کرده است.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption نبود یک گفت و گوی سازنده منجر به سوءتفاهم، درک نکردن یکدیگر و شکاف در میان چریک های فدایی خلق شد

با چنین برداشتی، به عقیده او اکنون شرایط عینی انقلاب وجود ندارد و با شروع مبارزه مسلحانه، لزوما انقلاب آغاز نمی شود. از نظر او مبارزه مسلحانه را باید همچون تاکتیک محوری در نظر گرفت. اختلافات دیگر در نظرات آن دو، مثلا پذیرش یا عدم پذیرش کاربست تاکتیک "صنفی- سیاسی" هم برهمین پایه استوار بود.

می شود گفت که ملاحظات تاکتیکی بیژن بر تئوری مبارزه مسلحانه، چند سال پس از آغاز عملیات مسلحانه، بازتاب اولین نشانه های شکست و نادرستی خط مشی چریکی بود؛ بازتابی که توسط سازمان چریک های فدایی خلق تحت عنوان "پایان موفقیت آمیز مرحله تثبیت مبارزه مسلحانه" و آغاز مرحله "توده ای شدن مبارزه مسلحانه" توجیه گردید.

امروز با مروری دوباره و تامل در آن بحث ها، متوجه می شویم که چگونه نبود یک گفت و گوی سازنده منجر به سوءتفاهم، درک نکردن یکدیگر و شکاف در میان چریک های فدایی خلق شد.

برای آنکه بتوانم این سوء تفاهم را بهتر بازگو کنم – و این شاید تلاشی باشد برای تصحیح آنچه که در حافظه تاریخی نسل ما جا خوش کرده است- با چند فرمول آن اختلاف اصلی را بازمی نمایم: مسعود احمد زاده: شریط عینی انقلاب یعنی و مساوی با X ؛ و X وجود دارد. بیژن جزنی: شرایط عینی انقلاب (= موقعیت انقلابی) یعنی و مساوی با Y ؛ و Y وجود ندارد. مسعود احمد زاده: قطعا Y وجود ندارد. بیژن جزنی: قطعا مضمون X وجود دارد، ولی این مضمون را با مفهوم X نباید بیان کرد.

بنابراین چون هم مسعود و هم بیژن با مضمون و محتوی X هم نظر هستند و وجود داشتن آن را می پذیرند، اختلاف تا سطح یک سوء تفاهم مفهمومی و دو برداشت متفاوت از مفهوم "موقعیت انقلابی" کاهش می یابد.

با مراجعه مستقیم به نوشته های این هر دو رهبر فکری چریک های فدایی خلق بهتر می توان دریافت که آنچه تا کنون به عنوان اختلاف آرای مسعود احمد زاده و بیژن جزنی در حافظه تاریخی نسل ما حک شده است، نه برخاسته از دو خوانش متفاوت از شرایط ایران و خط مشی این دو برای مبارزه، بلکه اختلافی بود پرداخته ما زندانیان.

و این شاید ناشی از آن بود که از یک سو در پی یافتن چشم اندازی روشن برای مشی چریکی بودیم و از سوی دیگر می خواستیم بر نشانه های شکست آن سر پوشی بگذاریم.

آن زمان ما نتوانستیم فضایی به وجود آوریم که در آن گفتگو برای فهم یکدیگر، و به دور از اتهام زنی های سیاسی، امکان پذیر باشد.

هویت تاریخی چریک های فدایی خلق

مبارزه مسلحانه از شروع مقطع زمانی خود، که سیاهکل بود تا زمانی که در قیام بهمن ۵۷ خاتمه یافت، بر پایه جدایی از سطح مبارزه توده ای استوار بود و مرحله بندی ها در این مبارزه و یا تاکیدهایی که بر جنبه نظامی و یا سیاسی و یا صنفی- سیاسی صورت گرفت، تاثیر چندانی بر هویت و واقعیت این جریان نداشته است.

در حافظه مردم و نیروهای سیاسی و همچنین برای رژیم شاه، هویت چریک های فدایی خلق درعملیات مسلحانه – با حمله به پاسگاه ژندارمری سیاهکل، که شروع آن بود- درگیری های مسلحانه در خیابان و در خانه های تیمی و مقاومت در زیر شکنجه و ایستادگی در دادگاه های نظامی بازتاب می یافت.

در تمام سال های پیش از انقلاب ۵۷، چریک های فدایی خلق یک جریان و یک سازمان سیاسی- نظامی باقی ماندند. در تمام آن سال ها چه در دوره تسلط مشی احمدزاده و چه بعدها در دوره تسلط مشی جزنی؛ چه با تشدید یا کاهش عملیات مسلحانه و چه با افزایش فعالیت تبلیغی- سیاسی تغییری در هویت آن به وجود نیامد.

آن چیزی که به عنوان"مرحله بندی" از روند مبارزاتی چریک ها گفته می شد، بیش از آن ذهنی بود که برای دستگاه سیاسی – امنیتی رژیم شاه و همچنین برای دیگر نیروهای سیاسی و بویژه برای مردمی که با چریک ها همدلی می کردند اما تماشاگر منفعل و ساکت تراژدی مبارزه آنها با رژیم شاه ماندند، نقشی ایفا کند.

در سال ها و ماه های آخر که آنها دراین فکر بودند که "چگونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود؟" انقلاب مردم با این سوال مواجه بود که مبارزه توده ای که به یک انقلاب فراروییده است، چگونه مسلحانه می شود. این هویت و کارنامه سیاسی چریک های فدایی خلق درپایان آن دوره بود.