از سیاهکل تا انقلاب: پیش زمینه ها و پیامدها

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption نگاه مردم به چریک ها، نگاه قهرمانانه بود

حمله به پاسگاه سیاهکل از سوی تیمی از جوانان انقلابی مستقر در جنگل های شمال ایران در نوزدهم بهمن ۱۳۴۹، جهت رها ساختن تعدادی از همرزمانشان که به طور اتفاقی و پیش از هرگونه عملیات نظامی بازداشت شده بودند، منجر به درگیری مسلحانه و گسترده ای میان تیم چریک ها و نیروهای مستقر در پاسگاه شد و رژیم شاه که ازا ین حرکت به شدت غافلگیر شده بود، نیروی عظیمی از ماموران امنیتی و ارتش را به منطقه گسیل داشت که منجر به دستگیری چریک ها گردید و به این ترتیب اولین جرقه های مبارزه مسلحانه رقم خورد.

از این رو، نوزدهم بهمن ۱۳۴۹ را روز تولد "سازمان چریک هایی فدایی خلق ایران" می شناسند. اما چرا نسل جوان و آگاه آن دوره که عمدتا از نخبگان، دانشجویان و روشنفکران بودند، برای ایجاد تحولات بنیادی در جامعه خود، راه مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را برگزیدند؟

در پاسخ به این سوال باید به دهه سی شمسی بازگشت. جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق و پیامدهای آن، تحولات شگرفی در جامعه ایران پدید آورد؛ بویژه در دوران نخست وزیری دکتر مصدق فضای باز سیاسی منجر به رشد و گسترش فعالیت های سیاسی و رشد احزاب سیاسی شد.

اما کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ و متعاقب آن اعلام حکومت نظامی و دستگیری مصدق و سران جبهه ملی که بعضا در دولت او حضور داشتند و بسیاری دیگر از فعالان این جبهه و همچنین اعضای برجسته حزب توده و بویژه شاخه نظامی آن، فضای خفقان، رعب و وحشت را بر جامعه حاکم ساخت.

بستن روزنامه های آزاد در دستور کار قرار گرفت و سپس نوبت به دادگاه های نظامی رسید تا احکام سنگین اعدام و محکومیت های طولانی را اعلام کنند و در مرحله بعد احکام اعدام بسیاری، از جمله دکتر فاطمی وزیر امور خارجه مصدق به اجرا درآمد.

در همین دوره "ساواک" یا سازمان اطلاعات و امنیت کشور رسما پایه گذاری شد و شناسایی و دستگیری فعالین سیاسی بار دیگر در دستور کار قرار گرفت.

پدر من، طاهر احمدزاده، به همراه دیگر فعالان جبهه ملی در مشهد بازداشت و به تهران منتقل شد و در زندان قزل قلعه تحت بازجویی قرار گرفت. این بازداشت شش ماه به درازا کشید. فعالیت پدرم در این مرحله در تشکیلاتی سراسری به نام "نهضت مقاومت ملی" بود که پس از کودتا شکل گرفته بود.

من و برادرانم مسعود و مجید هر چند در سنینی نبودیم که بتوانیم تصویر درستی از اوضاع داشته باشیم، اما به شدت و به گونه ای احساسی تحت تاثیر این تحولات بودیم و فکر می کنم اکثر جوانانی که بعد به مبارزه انقلابی و مسلحانه پیوستند یا مستقیم و یا غیر مستقیم از این تحولات تاثیر پذیرفتند.

پدر من برای ما قهرمان بود و همرزمانش پدران ما و مصدق، قهرمان ملی همه ملت ایران و دکتر فاطمی جانباخته راه استقلال و آزادی بود.

دراوایل دهه چهل، پدرم و یارانش علی رغم بارها دستگیری، همچنان به فعالیت های سیاسی خود ادامه می دادند و مسعود و امیر پرویز پویان و دیگر هم دوره ای هایشان که سال های آخر دبیرستان را می گذراندند در این فعالیت ها شرکت فعال داشتند.

از میان همه، ما مسعود و پویان علاقه وافری به مطالعه داشتند و اکثرا اوقات خارج از مدرسه را به مطالعه در همه عرصه ها از جمله موضوعات فلسفی و تاریخی و ... می گذراندند.

سال ۱۳۴۱، بالاخره رژیم شاه به این نتیجه رسیده بود که تنها سرکوب و خفقان نمی تواند به پایداری حکومت بینجامد و باید دست به یک سلسله رفرم ها بزند. در بهمن ماه، انقلابی سفید به راه افتاد که شامل یک سلسله رفرم های ارضی و برخی رفرم های اجتماعی از جمله در رابطه با زنان بود و سپس سپاه دانش، بهداشت و آبادانی برای ایجاد تحولاتی در روستاها در دستور کار قرار گرفت.

سال ۱۳۴۳، من وارد دانشگاه مشهد در رشته پزشکی شدم و مسعود و پویان نیز در سال ۱۳۴۴ به دانشگاه تهران رفتند و سال بعد از آن نیز مجید به تهران و دانشگاه صنعتی رفت.

به این ترتیب، دیدار ما بیشتر در تابستان ها و تعطیلات دانشگاه میسر می شد که اغلب من به تهران می رفتم. در این دیدارها ضمن بحث پیرامون مسائل سیاسی، توصیه هایی از سوی آنها در مورد کتاب ها و رمان ها و ... می شد که به نظرم می رسید هدفمند است و گویی مرا برای مبارزه جدی تری آماده می کردند.

در مشهد محافل دانشجویی شکل گرفته بود و علاوه بر بحث پیرامون مسائل روز، گاه پدرم در این جلسات شرکت می کرد و به سخنرانی می پرداخت که عمدتا حول تحلیل اوضاع ایران و چگونگی ادامه مبارزه بود.

به همین دلیل، هرگاه حرکتی اعتراضی یا اعتصابی در دانشگاه مشهد شکل می گرفت، پدرم به ساواک احضار می شد تا نقش او در این حرکت ها مورد سوال قرار گیرد.

به دنبال یکی از اعتصابات، تعدادی از دانشجویان و همکلاسان من و همچنین من و پدرم بازداشت شدیم. البته من شامگاه همان روز آزاد شدم چرا که هنوز در مشهد دستگیری زنان باب نشده بود، اما دوستانم و پدرم مدتی در زندان ارتش ماندند.

در تهران و دیگر شهرستان ها نیز محافل دانشجویی و روشنفکری به صورت مخفی در حال شکل گیری و گسترش بود و نسل جوان که حق هیچ گونه ابراز عقیده آزاد نداشت و از مطبوعات آزاد نیز بی بهره بود، (امکانات رادیو و تلویزیون نیز که دربست در اختیار حکومتگران بود)، راهی جز پیوستن به محافل کوچک و مخفی و رد و بدل کردن جزوات دست نویس و کتبی که از دید حکومت غیر قانونی بود، نداشت.

نسل جوان آن دوره که عمدتا دانشجویان و روشنفکران آرمانگرا بودند، رژیم شاه را رژیمی دیکتاتوری و وابسته به امپریالیسم می دانستند که برای حفظ منافع سرمایه جهانی، هرگونه صدای مخالفی را خفه می کند.

شرایط به گونه ای بود که حتی اعتراضات صنفی دانشجویی نیز تحمل نمی شد و گاردهای ویژه مستقر در دانشگاه ها، هرگونه اعتراضی را سرکوب می کردند.

تلاش های جبهه ملی و نهضت آزادی برای فعالیت در چهارچوب قانون اساسی نیز به دستگیری مجدد اعضای آن سازمان ها منجر شد و سخن به یادماندنی مهندس بازرگان در دادگاه نظامی شاه در دهه چهل که گفته بود "ما آخرین کسانی هستیم که در چهارچوب قانون اساسی سخن می گوییم و مطمئن باشید که جوانان ما در آینده به زبان دیگر با شما سخن خواهند گفت." (نقل به معنی) نتوانست رژیم شاه را وادار به تغییر شیوه ها و روش های حکومتی و ایجاد برخی رفرم ها در عرصه سیاسی کند.

اگر آزادی های سیاسی پدید می آمد و امکان مبارزه سیاسی، آزادی بیان، مطبوعات و رعایت حقوق ملت مد نظر قرار می گرفت، شاید سرنوشت ایران به گونه ای دیگر رقم می خورد.

در چنین شرایطی، در بسیاری از محافل روشنفکری و دانشجویی با ایدئولوژی های متفاوت اعم از مارکسیستی یا مذهبی، مساله مبارزه مسلحانه و یا به عبارت دیگر سخن گفتن به شیوه خود حکومت مطرح شد بدون آننکه این محافل جداگانه ارتباطی به یکدیگر داشته باشند.

به دنبال طرح مبارزه مسلحانه، موضوع بهره گیری از تجارب دیگر انقلابیون جهان در دستور کار قرار گرفت و جزواتی در این زمینه به فارسی ترجمه و در محافل مختلف دست به دست گشت.

پیروزی انقلاب کوبا و الجزایر و جنگ های چریکی در آمریکای لاتین بسیار مورد توجه قرار گرفته بود و چه گوارا قهرمان و سمبل این مبارزات بود.

به این فضا باید جهان دو قطبی و جنگ سرد میان دو اردوگاه جهانی را افزود. در یک سو اردوگاه سوسیالیستی نامیده می شد که خود را نجات بخش محرومان، کارگران و زحمتکشان می دانست و در سوی دیگر، جهان سرمایه داری به رهبری آمریکا قرار داشت که مدافع لیبرالیسم و دموکراسی بود.

در آن مقطع تاریخی هنوز ماهیت واقعی اردوگاه باصطلاح سوسیالیستی برملا نشده بود و در تحلیل اکثر روشنفکران و مبارزان، رژیم شاه وابسته به امپریالیسم جهانی محسوب می شد که با کودتای بیست و هشت مرداد و به کمک امپریالیسم آمریکا بر مردم ایران تحمیل شده بود.

زمانی که در نوزدهم بهمن ۱۳۴۹، حمله به پاسگاه سیاهکل به وقوع پیوست و دستگیرشدگان در اسفند همان سال پس از تحمل شکنجه های فراوان و قرون وسطایی ساواک، در دادگاه نظامی محاکمه و به جوخه های اعدام سپرده شدند، رژیم شاه با تبلیغات گسترده تلاش کرد به روستاییان محل، چنین القا کند که چریک ها عوامل بیگانه و ضد رفرم ارضی بوده اند و می خواستند زمین های شما را به مالکین بازگردانند و به این ترتیب توانست در تعقیب دیگر اعضای تیم جنگل از آنها کمک دریافت کند.

هسته جنگل در واقع بقایای گروه جزنی بود که در سال ۱۳۴۶ مورد هجوم ساواک قرار گرفته بود و بیشتر اعضای آن در زندان بودند.

پس از ضربه سیاهکل، آن دسته از چریک ها که موفق به ترک منطقه شده و جان سالم به در برده بودند، با جریان دیگری که در شهرهای تهران، مشهد و تبریز در حال سازمان یابی و تدارک جنگ چریک شهری بودند، تماس برقرار کرده و از ادغام این دو جریان در فروردین ۱۳۵۰ "سازمان چریک های فدایی خلق ایران" متولد شد، که برادرانم مسعود و مجید و مفتاحی ها و پویان از بنیانگذاران بودند.

آنها پس از مدتی بحث و بررسی پیرامون اصلاحات ارضی و تاثیرات آن بر اوضاع اقتصادی اجتماعی، به این نتیجه رسیده بودند که این رفرم ها ناکارآمد است و نمی تواند بهبودی در وضعیت روستاها پدید آورد.

جمع بندی این تحقیقات در دو جزوه، یکی "مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی هم تاکتیک" که توسط مسعود تدوین شده بود و دیگری" ضرورت مبارزه ی مسلحانه و رد تئوری بقا" که توسط امیرپرویز پویان نوشته شده بود و حاصل تلاش همه هسته ها و اعضای سازمان بود، انتشار یافت و سازماندهی خانه های تیمی در دستور قرار گرفت.

حق نشر عکس Other
Image caption تصویری از روزنامه کیهان در روزهای نخست پیروزی انقلاب اسلامی

مهم ترین عملیات پس از اعلام موجودیت سازمان، ترور تیمسار فرسیو رئیس دادگاه نظامی بود که حکم اعدام پانزده چریک تیم جنگل را صادر کرده بود. پیش از آن حمله به کلانتری قلهک جهت تامین سلاح و حملاتی به بانک ها جهت تامین مالی سازمان صورت گرفته بود که بیانگر ظهور شکل جدیدی از مبارزه علیه رژیم شاه بود.

همزمان، ساواک اسامی و تصاویر تعدادی از چریک ها را اعلام و برای شناسایی و دستگیری آنها مبالغی تعیین کرد. در میان اسامی اعلام شده نام امیرپرویز پویان بویژه توجه ما را جلب کرد و برای ما یقین حاصل شده که برادرانم مسعود و مجید نیز جزو چریک ها هستند.

در آن زمان، مدتی بود که مسعود به زندگی مخفی روی آورده بود، اما مجید همچنان زندگی علنی داشت. البته او در دیدار با ما مطرح می کرد که مسعود از ایران خارج شده است، اما در مورد خود صحبتی از فعالیت با سازمان نمی کرد.

در خرداد ماه همان سال، ضربات ساواک به یک خانه تیمی، منجر به درگیری مسلحانه و جان باختن پویان و دو تن از همرزمانش شد و تابستان ۱۳۵۰ نیز شاهد ضربات مشابهی بودیم.

در تیرماه سال ۱۳۵۰، من پس از فارغ التحصیلی به تهران رفتم تا طبق قرار قبلی با مجید که گفته بود باید مبارزه جدی تری را در پیش گیریم، ملاقات کنم.

این دیدار صورت گرفت و سپس به منزل مجید که خود در آن اقامت نداشت رفتم. من به همراه دو دوست و برادرم مجتبی به تهران آمده بودیم، اما یکی از دوستانم در ملاقات با دوست دیگری که تحت نظر بود، در تور پلیس قرار گرفت و به این ترتیب محل اقامت ما شناسایی شد و ماموران ساواک همه ما را بازداشت و به اوین منتقل کردند و پس از بازجویی های چند روزه به زندان قصر فرستاده شدیم. فقط برادر کوچکم مجتبی که تنها ۱۵ سال داشت آزاد شد.

حدود دو ماه بعد، مسعود بر سر یک قرار ضربه خورد و مجید نیز به فاصله کمی به همین ترتیب دستگیر شد، اما با منفجر کردن نارنجکی که حمل می کرد به شدت زخمی شد و یک مامور ساواک کشته شد.

من و دوستانم پس از سه ماه از دستگیری برادرانم از زندان آزاد شدیم و من توانستم برادرانم را سه بار ملاقات کنم.

آنها به شدت شکنجه شده بودند و در دادگاه نظامی به روشنی آثار شکنجه را به خبرنگاران نشان دادند. آنها به همراه هشت تن از رفقایشان در یازدهم اسفند ۱۳۵۰، به جوخه های اعدام سپرده شدند.

در این ایام، پدرم در زندان مشهد به سر می برد و تقاضای او برای انتقال به تهران برای آخرین دیدار با فرزندانش مورد موافقت ساواک قرار نگرفت و همزمان در یک دادگاه فرمایشی به ده سال زندان محکوم شد.

طی سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵ ضربات وارده از سوی ساواک شاه بر سازمان و عملیات متقابل چریک ها، با افت و خیز ادامه یافت، اما در دو مقطع، ضربات تعیین کننده بود.

یکی در سال ۱۳۵۰ که سازمان بخشی از کادر رهبری خود را از دست داد، اما به دلیل حضور کادرهای مجربی چون حمید اشرف خلاء ناشی از این ضربات به زودی ترمیم شد.

دوم ضربه سال ۱۳۵۵ بود. در سال ۱۳۵۵ حمله غافلگیرانه و محاصره چند لایه یک خانه تیمی که رهبران سازمان در حال برگزاری جلسه ای در آن بودند، از سوی ساواک، و درگیری مسلحانه چند ساعته، منجر به جان باختن تمامی آنها شد. حمید اشرف که بارها از خانه های تیمی محاصره شده موفق به گریز شده بود این بار در این درگیری جان خود را از دست داد.

در مجموع، این ضربه، تاثیر تعیین کننده ای در ادامه فعالیت های نظامی سازمان داشت؛ اما طی این دوره حکومت شاه نیز چه در عرصه داخلی و چه در جامعه بین المللی به دلیل دستگیری ها، شکنجه ها، اعدام ها و نقض آشکار و گسترده حقوق بشر در زندان ها بیش از پیش بی اعتبار شده بود.

در سال ۱۳۵۶، من پس از گذراندن آخرین محکومیت سه ساله خود از زندان آزاد شدم و مدتی بعد به سازمان پیوستم تا جای خالی جانباختگان فدایی از جمله برادارانم را بگیرم.

حق نشر عکس Other
Image caption در سال ۱۳۵۵ حمله غافلگیرانه و محاصره چند لایه یک خانه تیمی از سوی ساواک، منجر به جان باختن تمامی آنها شد

برادر کوچکم مجتبی که در آن زمان بیست و دو سال داشت و دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر( که بعدا به نام شریف نامگذاری شد) بود، به شدت با پیوستن من به خانه های تیمی سازمان مخالف بود و اساسا مبارزه مسلحانه را حرکتی جدا از مبارزات مردم می دانست؛ اما سرانجام موفق به متقاعد کردن من نشد.

او معتقد به کار آگاه گرانه و سازماندهی طبقه کارگر بود. مدت کوتاهی پس از مخفی شدن دریافتم که حق با او بود. محدودیت های زندگی مخفی و رعایت شدید مسائل امنیتی برای حفظ خانه های تیمی ما را به راستی از مردم جدا می کرد.

هرچند هریک از اعضای خانه های تیمی که معمولا پنج نفر بودند، خود یک هسته علنی برای فعالیت های سیاسی داشتند و اعلامیه ها و اطلاعیه های سازمان را تکثیر و پخش می کردند، اما با اوج گیری مبارزات در سال ۱۳۵۷، حضور در مبارزات مردم برای ما دشوار بود.

به علاوه، به دلیل ضربات متعدد بر سازمان و از دست رفتن رهبران برجسته و تئوریسین های ما، قادر به ارائه برنامه و نقشی فعال در مبارزات مردم نبودیم. مردم هرچند در آن سال سازمان ما را می شناختند، اما از دیدگاه آنها، چریک ها مبارزان پاک باخته، صادق و جان بر کفی بودند که سرنگونی رژیم شاه را هدف قرار داده بودند.

نگاه مردم به چریک ها، نگاه به قهرمانانی بود که عمل انقلابی آنها در سطحی نبود که مردم نیز بتوانند در آن سهیم باشند. نفوذ سازمان بیشتر در میان روشنفکران و دانشجویان و بعضا کارگران آگاه بود.

هرچند سازمان در روزهای منتهی به انقلاب توانست با تمام نیرو و به یاری هواداران، نقش مثبتی در انقلاب ایفا کند، اما بیش از آنکه نقش رهبری داشته باشد دنباله رو توده ها بود و نتوانست با برنامه و سیاستی مشخص از انحراف اهداف انقلاب در حد توان خود جلوگیری کند.