سیاهکل؛ رگباری سیل آسا برای زمینی تشنه

حق نشر عکس .
Image caption سیاهکل دیرزمانی است در فرهنگ سیاسی ایران نامی همگانی شده است.

چهل سال می گذرد. سیاهکل دیگر نه روستایی ست دور افتاده در قلب قله های البرز و نه نام کوهی در اعماق جنگل های انبوه گیلان.سیاهکل به نامی آشنا در تاریخ معاصر ایران مبدل گشته است.آنجا که سخن از تهور و شجاعت به میان می آید، سیاهکل به خاطر می نشیند.

هر آینه ایستادگی و مقاومت ملی ضرورت پیدا می کند، سیاهکل تداعی می شود. سیاهکل همانند صدها واقعه تاریخی دیگر، یکی از سنت های مبارزاتی میهن ماست.

چه دوست بداریم و چه دشمن بخوانیم. چه حماسه ملی بدانیم و چه نقطه کوری سد راه تمدن آریامهری!

سیاهکل در تاریخ معاصر واقعیتی است از تراژدی به تحول، از سکوت تا سخن، از شکست تا پیروزی. همانند طغیان مانی و مزدک، شمشیر برداشتن ابومسلم خراسانی، مثل سنگسار حسنک وزیر، نظیر زندانی شدن دکترمحمد مصدق و ... برای من شور و غرور سیاهکل هنوز صلابتی دارد.

گره های عاطفی و جذابیت آن روح سرکش بعد از گذشت چهل سال، هنوز احساساتم را بر می انگیزد.با نگاه امروز چه دشوار است پرده تردید کشیدن بر امواج هزار رنگی که تلاُلو هر رنگش مقامی دارد.

در آستانه انقلاب ۵۷ این نام دیگر مختص چریک فدایی نبود. مردم کوچه و بازار در خیابان های شهر با شعار "ایران را سراسر سیاهکل می کنیم" با دست های خالی به سوی پادگان های شاه هجوم می بردند.نظیر روند شجاعت در ذهن و جان انسان های باستان. آنها با ترسیم نقش شیرهای تیرخورده بر دیواره غارها، به خود جسارت می دادند تا درعالم واقع، با حیوانات درنده درآویزند.

سیاهکل دیرزمانی است در فرهنگ سیاسی ایران نامی همگانی شده است. درست شبیه حماسه چه گوارا و کوه های «سیرامااسترا» در سابقه انقلاب های جهان؛ مأوای ریشوهای مسلح که تحت فرماندهی فیدل کاسترو بر پادشاهی باتیستا غلبه کردند.

سیاهکل در دم شکست خورد، چه گوارا به صاعقه ای در اسارت افتاد ولی سیرامااسترا پیروز از کار در آمد.تاریخ اما بعدها تصویر دیگری نقش کرد.

سیرامااسترای فیدل کاسترو شکست خورد و سیاهکل و چه گوارا، پیروز تاریخ ثبت شدند.

علی اکبر صفایی فراهانی، فرمانده تیم جنگل که حمله به پاسگاه سیاهکل را سازماندهی کرده بود، در زندان اوین به حسینی رئیس زندان و بازجوی ساواک گفته بود:"شما اشتباه می کنید، ما شکست نخورده ایم. در فردای تیرباران ما پژواک پیروزی سیاهکل در فضای ایران طنین انداز خواهد گشت."

این عادت حسینی بود که وقتی شکنجه را کارآمد نمی دید با احترام رفتار می کرد و وارد بحث می شد.او این "راز" را بعدها بر جزنی فاش کرده بود. سخن صفایی اغراق نبود و نه اینکه بگوییم سیاهکل، در آن شرایط، تنها راه مقابله با استبداد پهلوی باید قلمداد شود!

به حقیقت، این هنر خود استبداد بود که از سیاهکل یک حماسه ساخت. شاه خود با برپا کردن جوخه های تیرباران و با به خون کشیدن ۱۳ اسیر بی هیچ عدل وعدالت قانونی، چشم ها را گشود و غول رخوت را از خواب سالیان بیدار کرد.

شاه، خام تر از آن بود که درس درستی از تاریخ شاهنشاهی و حماسه های جاویدان جنبش های آزادی خواهی گرفته باشد.

وقتی گروه جانبازان سیاهکل سرود خوانان به جوخه های تیرباران سپرده شدند، گویی یکباره قهرمانان اسطوره ای از دل قرون و اعصار به دامن زمان پرتاب شدند تا پوشالی بودن "تمدن بزرگ" با دهان بند را، به شاه گوشزد کنند. واقعه سیاهکل که خبر آن ناچیز در حاشیه کم اهمیت روزنامه های رسمی چاپ شده بود، تازه برسر زبان ها افتاد. شاهکار ساواک به جای دلهره و ترس، تحسین و نفرت در دل مردم افکند.

ایران در بعدازظهر ۲۶ اسفند ۴۹ سراسر تب کرد. عیدی شاه به مردم نقرهِ داغ بود!

یک خاطره!

آن زمان من ۲۵ ساله بودم. در ردیف سنی بانیان سیاهکل.دست تقدیر از ۱۷ سالگی مرا به کارسیاسی کشیده بود.شاید هم فضای خانواده تاثیر داشت.پدرم روزنامه نگار و طرفدار شاه بود.مادرم فرهنگی اهل تساهل و از پشتیبانان مصدق.و خاله ای که با ما زندگی می کرد، توده ای متعصبی بود.بحث های دائمی این سه، خانه ما را مرکز احزاب کرده بود.

همزمان با پشت سر گذراندن مدرسه عالی روزنامه نگاری و کار در موسسه کیهان به معماری و باستان شناسی روی آورده بودم.درشهر باستانی بیشابور، مابین کازرون و شیراز، میراث شاهپور دوم را زیرو رو می کردیم.ظهر روزشنبه ۲۹ اسفند بود.با همکاران دور میز نهارخوری نشسته بودیم و با اشتیاق از نحوه چیدن هفت سین نوروزی حرف می زدیم.

مامورخرید روزانه از راه رسید و روزنامه را روی میز گذاشت.چشم هایش نگران و گونه هایش برافروخته بود.گفت در کازرون روزنامه پیدا نمی شد، نه کیهان و نه اطلاعات. این را قرض گرفتم.همه با کنجکاوی روی میز خم شدند.روزنامه همیشه دو روز دیرتر به ما می رسید.کیهان چهارشنبه ۲۶ اسفند بود.

با تیتر درشت در صفحه اول نوشته شده بود:"سحرگاه امروز۱۳ نفر مهاجم پاسگاه سیاهکل تیرباران شدند".کیهان با آب و تاب فراوان از حمله به پاسگاه سیاهکل خبر می داد و تولد یک گروه برانداز را منعکس می کرد.نفس در سینه ها حبس شد. همه ماتشان برده بود. هیچ کس حرفی نزد. یک اعتراض خاموش!

قلبم فرو ریخته بود.داستان سیاهکل و دستگیری های تهران را مفصل از مصطفی شعاعیان شنیده بودم، ولی نمی دانستم چه کسانی هستند.خودم را آرام نگه داشتم که کسی التهاب درونم را احساس نکند.در ظاهر بی تفاوت صفحات روزنامه را ورق زدم.به اسامی تیرباران شده ها نگاه انداختم.چشمم به اسم جلیل انفرادی افتاد.بی اختیار از جا پریدم و آه عمیقی کشیدم.

همه متوجه من شده بودند.اساس پنهان کاری را نقض کرده بودم.با وجود اطمینانی که به همکارانم داشتم، گناهم بخشودنی نبود.در مقابل نگاه های هاج و واج، به خودم آمدم و گفتم نام فامیل نزدیکم را در ستون تسلیت ها دیده ام.همه، با ناباوری به من تسلیت گفتند.

همین را بهانه کردم و به سوی تهران راه افتادم.باید هرچه سریع ترعکس هایم را از مادر جلیل می گرفتم.

جلیل انفرادی را آخرین بار تابستان همین سال در اردبیل دیده بودم.من همراه یکی از دوستانم سفری از تهران به شمال و از آنجا به آذربایجان را در نظر داشتیم و جلیل همراه با خواهر اسکندر صادقی نژاد درست عکس این مسیر را انتخاب کرده بود.به طور اتفاقی در میدان شهر اردبیل با یکدیگرتلاقی کردیم.

او آن شب با نامزدش در هتل به اتاق ما آمد و تا صبح شعر خواند و گفت و سرود.جلیل کارگر کارخانه ارج بود و همانند اسکندر از سنگ نوردان بنام ایران.با آنها قله های بلندی را زیر پا گذاشته بودیم.جلیل سواد چندانی نداشت، ولی به "آقای شعر" معروف شده بود.او اکثر اشعار شاملو، نیما، اخوان ثالث، سهراب سپهری و قطعات حماسی زیادی از شعرای معروف جهان را در حافظه داشت. کوهنوردی با جلیل، با شعر آغاز می شد و با سرود به پایان می رسید.

حق نشر عکس Other
Image caption مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک؛ جزوه ای که مبنای کاری چریکی در ایران قرار گرفت

او همیشه شعر جدیدی در چنته داشت. در بلندای گردنه ها، آنجا که همه از نفس می افتادند، تازه شعرهای جلیل در دل کوه می پیچید و به دیگران انرژی می داد. در بحث های سیاسی اما هیچ گاه به توافق نمی رسیدیم. او همیشه از ضرورت عمل سخن می گفت و ما از نیاز به مطالعه.

هردو طرف همه چیز را به آینده موکول می کردیم.اما این آینده آیا می بایست چنین غم بار به صحنه می آمد؟ تصورش دشوار بود.احساس چندگانه ای مرا در خود می فشرد.هم بشدت متأثر بودم، هم احساس غرور می کردم و هم حسرت می کشیدم.افسوس که چرا چنین عزیزی را جدی نگرفته بودم؛ پس لابد اسکندر هم....

به تهران که رسیدم از طریق یک دوست مشترک با مادر جلیل قرار گذاشتم.جلیل و مادرش در خانه ای محقر در شمیران زندگی می کردند. مادر، فقط جلیل را داشت.هم نان آور بود و هم همدم.مادر جلیل را با روحیه قوی و مصمم یافتم. سراغ عکس ها را گرفتم.(جلیل در اردبیل کنار مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی عکس های زیادی از ما گرفته بود.) با غرور گفت:"نگران نباش مادر، او قبل از رفتن به سیاهکل همه عکس ها و نوشته هایش را سربه نیست کرده بود."

ازاسکندر پرسیدم. گفت:"چند ماه پیش از خواهرش خداحافظی کرد و برای دیدن یک دوره به خارج رفت." فهمیدم مخفی شده است. چند هفته بعد عکس اسکندر را همراه با هشت نفر دیگر روی دیوارهای شهر دیدم. برای سر هرکدام یکصد هزار تومان جایزه تعیین کرده بودند.تقریبا هم قیمت با یک آپارتمان لوکس در شمال شهر تهران.

بعداز چند ماه، صفحه اول روزنامه های عصر خبرکشته شدن دوچریک یکصدهزار تومانی را با تیتر بزرگ درج کردند؛ همراه با عکس های بزرگی از امیر پرویز پویان، مسئول سیاسی و اسکندر صادقی نژاد فرمانده نظامی فداییان خلق که در جریان یورش ساواک از پا درآمده بودند.

نقد "سلاح"!

سیاهکل پیش از آنکه مُهر زمان را بر خود داشته باشد، از دل قرون و اعصار سر بیرون آورده بود و با سنت مبارزات تاریخی مردم، همجوشی داشت.تیر آرش کمانگیر، ایران را به توران دوخته بود. رستم، قهرمان حماسی، یک تنه به جنگ بدی ها می رفت.ما عیاران را داشتیم که مخفیانه به اندوخته های درباریان دست برد می زدند و میان تنگ دستان تقسیم می کردند.

ما قصه بابک و ابومسلم و کوچک خان و جهان پهلوان تختی را سینه به سینه بزرگ می داشتیم که آموزه هایشان حسرت روزگار بود و مردم در عین سکوت و باور به پهلوی، گوش به زنگ جرسی بودند که پنجه افکندن با دیکتاتوری را خبر آورد.

دیری نپایید که مردم در رویاهای خویش از سیاهکلیان لشگری ساختند. جنگاورانی که جنگل های شمال ایران را درنوردیده و رو در روی ارتش شاه ایستاده اند.قهرمانان سیاهکل در شعر و سرود برجسته ترین شعرای زمان درخشیدند و به پرجاذبه ترین اشعار آنها مبدل شدند.

معمای سیاهکل را نه فقط سرشت تاریخی قرن ها مبارزات عیاری، که پس زمینه های وضعیت جامعه ای توضیح می داد که در تناقضی بزرگ گرفتار آمده بود.

تناقض ویرانگر ما بین جامعه ای غرق مناسبات دست و پا گیر سنت، همراه با تاج گل یک استبداد مدرن! جامعه ای که در آن تمامی حقوق مدنی شهروندان به رسمیت شناخته شده بود تا حقوق سیاسی آنان نفی شود. برآیند این تناقض خود اسباب حفظ سنت در برابر مدرنیته شاه بود.

نیروی اراده و ایمان اسطوره ایِ سرشار در جنبش آوانگارد که با سیاهکل زاده شده بود، از این قانون نمی توانست برکنار باشد. سیاهکل، زاده ضرورت مطلق نبرد با دیکتاتوری نبود و نمی توانست باشد. سیاهکل با سنت همخوانی داشت، اما در برابر جامعه مدرن ضربه پذیر بود و از نقطه ضعف تداوم رنج می برد.به همین دلیل عمر چریک "فقط شش ماه" بود و هرکس به دایره چریک ها پا می گذاشت، این تقدیر را می بایست به جان می خرید.

مسعود احمد زاده ضروری می دانست که در آغاز راه چریک ها مثل برگ خزان بر زمین بریزند:"اگر خون قادر به بیداری توده هاست بگذار رودخانه ای خروشان از خون ما جاری شود..."

جذبه جادویی و کشش اسرار آمیز مبارزه چریکی که قهرمانان اسطوره ها را به صحنه آورده بود از یک سو نیرو می گرفت و از دیگر سو، در تضاد مابین شکل ناهمخوان مبارزه و سدی که علقه های جامعه شهری ایجاد کرده بود، وا می رفت.

این راز تداوم و در عین حال عامل جسم و جان نحیفِ جنبشی بود که با سیاهکل رقم می خورد.اتفاقی نبود که در آستانه انقلاب بهمن تعداد اعضای رسمی سازمان فدایی از انگشتان دست چندان فراتر نمی رفت، در حالی که دامنه نیروهای پیرامونی آن بعد از حامیان خمینی در خط دوم آرایش سیاسی ایستاده بود.

نیروی کشش محصول نقطه عطف جدیدی بود که سیاهکل ما بین دستگاه سرکوب علنی شاه و مقاومت مخفی مردم رقم زده بود و عطش اقشار میانی و پایینی جامعه را همراه با روشنفکران جامعه علیه آرمانگرئی های توخالی شاه سیراب می کرد.

حق نشر عکس .
Image caption آنچه یک انقلابی باید بداند، نوشته ای است از بیژن جزنی که به نام علی اکبر صفایی فراهانی رهبر عملیات سیاهکل منتشر شد

زمین تشنه، باران را می طلبید، سیاهکل اما برای مدنیت و جامعه شهری رگباری سیل آسا تلقی می شد.بسیاری از دوستان ما رشد جنبش چریکی در ایران را اقتباس از مبارزات چریکی آمریکای لاتین تلقی می کنند.

نوشته مسعود احمد زاده نیز که مانیفیست فدایی تلقی می شد، ساختمان نظری خود را از ادبیات این کشورها الهام گرفته بود؛ حال آنکه جوهر و ذات مبارزه ای که با سیاهکل تعریف می شد، محتوای درونی و نهان خود را مدیون سرچشمه آلایش تاریخی کشوری بود که همچنان در "سوگ سیاوش" اشک می ریخت و از خیانت "افشین" بر خود می پیچید!

این حقیقت را مضمون "آنچه یک انقلابی باید بداند" نوشته ای از جزنی، که به نام علی اکبر صفایی فراهانی منتشر شد، بهتر توضیح می دهد؛ یعنی راهکار گروهی که سیاهکل را آفرید. از گروه احمدزاده فقط یک نفر(احمد فرهودی) و به گونه ای تصادفی در این عملیات نقش پیدا کرد.

عقب تر برویم. نزدیک به یک دهه پیش از سیاهکل و جنبش های چریک شهریِ آمریکای لاتین، یک گروه ۱۲۰ نفره برای آغاز نبرد مسلحانه با حکومت سازمان داده شده بود.

این گروه با تلفیقی از اندیشه های اسلامی وافکار مارکسیستی در سال ۱۳۴۰ فعالیت خود را آغاز کرد.

رهبران مسلح گروه به محض تصمیم به اقدام، در دره شاه آباد (کوه های اطراف شمیران) به دام ساواک افتادند و به فاصله کوتاهی همه آنان دستگیر و به زندان های طویل المدت محکوم گشتند.

جزنی در "تاریخ سی ساله" نوشته است:"وجود این گروه و مبالغه ای که ساواک برای قدرت نمایی از ماجرای دره شاه آباد کرد، در افزایش تمایلات مسلحانه تأثیر مثبت گذاشت و به ویژه در سوق دادن جوانان مذهبی به مشی مسلحانه کمک موُثری کرد."

در تمام کشورهای آمریکای لاتین جنبش چریکی به سرعت محو شد یا جای خود را به جنبش های سیاسی داد.در ایران، ولی تداوم زندگی چریکی برای حتی خود ما بیشتربه معجزه شباهت داشت.اما معجزه ای در کار نبود. وقایع تاریخی، بعدها بیشتر روشن کرد که بقای سنت بر مدنیت در ایرانِ دوران شاه، همچنان چیرگی داشت.

بی دلیل نبود که کشته های فدایی هرچه بیشتر می شد، آوازه چریک بیشتر می پیچید و شیفتگی به آن بیشتر فزونی می گرفت.

این رسم تاریخی میهن ما بوده است که در آن حرکت، نه از زندگی به مرگ که ازمرگ به زندگی است! بعد از سیاهکل ۹۵ درصد یاران ما یا در یورش ساواک کشته شدند یا تیرباران گشتند، در فرهنگ سیاسی فداییان "کشته شدن خود یک عمل" به حساب می آمد، قدرت بسیج داشت و قاصد پیامی و رمز و رازی از چریک به مردم بود.

در دانشگاه ها، چریک نامی رویایی و در کارخانه های صنعتی، فدایی مترادف با مبارزه و مقاومت شناخته می شد.

پنج سال بعد، وقتی حمید اشرف آخرین مرد صدهزار تومانی از پا درآمد، روزنامه های عصر تهران به چاپ ششم و هفتم رسید.این یعنی جنبشی که با سیاهکل آغاز گشته بود، دیگر یک جنبش توده ای شده بود؛ نه آن گونه که جزنی انتظار داشت:"مبارزه مسلحانه توده ای"! بلکه به گونه ای که جامعه ،خود می خواست: عدم مشروعیت شاه و کانونی شدن مبارزه علیه دیکتاتوری فردی او.

آنچه که (آیت الله) خمینی بعدها در دو کلمه ترجمه کرد:"شاه باید برود!" در حقیقت این روح مبارزه بود که "توده ای" شده بود.

چرا فدایی جا ماند؟

گردونه انقلاب اگرآهسته تر می چرخید، تحولات اگر آرام تر پیش می رفت، روند حوادث شاید به گونه دیگری رقم می خورد. فدایی این ظرفیت را داشت که خود را تصحیح کند.

شاخص های تحولات دهه پنجاه نشان دادند که عامل بازماندن فدایی، فقط رخوتِ روش مسلحانه مبارزه نبود، روی دیگر سکه، کنش های خود شاه بود که به جنبش نابود کننده خویش، شتاب می داد.

در کل جامعه، همه امید شاه فقط به دهقانانی بود که در انقلاب ارضی صاحب زمین شده بودند و با عشق و امید موهبت های پدر تاجدار را گرامی می داشتند. شاه از یک طرف تکامل سیاسی جامعه شهری، زیر خاکستر سکوت و خاموشی را، دست کم گرفته بود و از طرفی، تدبیر روحانیت و نفوذ اعجاز انگیز اسلام در میان زحمتکشان و قشرهای روستایی را، بی خطر می انگاشت. حالی که موعظه روحانیت از قلب پایتخت تا اعماق دورترین روستاها، همواره نیشی به دربار داشت و جامعه روشنفکری، یکپارچه در تقابل با استبداد پهلوی بود و هر کجا دستش می رسید، ردپایی از نفرت خویش برجای می گذاشت. مشاوران دربار سرمست از پیروزی، فراموش کرده بودند که روح و جان جامعه را روشنفکران می سازند و نه دست های پینه بسته، توده های روستایی و زحمتکشان حاشیه شهرها.

کافی بود فقط روزنه ای در ساختار دیکتاتوری پدید آید، تا صدای قلب جامعه به گوش ها برسد و آتش گداخته درون، همه توهمات را در خود ذوب کند.

تجربه شکستِ آسانِ جنبش ۱۵ خرداد، غرور کاذب از پیروزی بر جنبشی عقبگرا و عاری از روشنفکران، محوسریع جنبشی که با هدایت (آیت الله) خمینی و در مخالفت سرسخت با حقوق مدنی و تساوی زن و مرد شکل گرفته بود، شاه را خام کرد و از (آیت الله) خمینی یک رهبر پخته ساخت.(آیت الله) خمینی احکام خویش در جنبش 15 خرداد را کنار گذاشت، قواعد مبارزه مدنی را بکار گرفت و در اکثر مصاحبه های خود از آزادی، عدالت و تساوی حقوق شهروندان دفاع کرد.

حق نشر عکس BBC World Service

شاه هرچه می گذشت، حلقه دیکتاتوری را تنگ تر و عرصه دخالت مردم در امور سیاسی را مسدود و محدود تر می کرد. اوحتی نصایح منادیان دلسوزسلطنت را به یاوه میگرفت و هیچ صدایی را جز فرمان ملوکانه تاب نمی آورد. شاه سه سال قبل از انقلاب بهمن برپایی حزب رستاخیز را با شعار یا حمایت از رستاخیز، یا زندان و یا خارج از کشور جشن گرفته بود.

او در مراسم گشایش حزب رسما وعلنا اعلام داشت، هیچ ایرانی جز این سه، راهی ندارد.بفرمایید و انتخاب کنید!

روشنفکران ولی (آیت الله) خمینی را انتخاب کردند! شاه این راه چهارم را ظاهرا ندیده بود.

مقاله ۱۷ دی ماه سال ۵۶ روزنامه اطلاعات که چاشنی انقلاب را کشید، چیزی جز رسوایی این بی خبری نمی توانست باشد.سیستم تحلیلی ما نیز دست کمی از خوش خیالی های شاه نداشت. میان بانیان سیاهکل و تمامی فداییان، بیژن جزنی شاید، تنها شخصیت منحصر بفردی بود که با درایت، تحولات آینده را دنبال می کرد.

او به صراحت از نقش روحانیت به ویژه موقعت کاریزماتیک (آیت الله) خمینی در تحولات سیاسی پیشاروی خبر داده بود. بیژن اعلان خطر کرده بود که در صورت عدم سازمانیابی احزاب سیاسی، با وقوع جنبش های انقلابی، (آیت الله) خمینی رهبری انقلاب را به دست خواهد گرفت.

او حتی به ائتلاف مابین سازمان فدایی و احزاب لیبرال و جبهه ملی برای دور نگه داشتن جامعه از دولت مذهبی تاکید داشت.

اما هیچ یک از ما اخطار بیژن را جدی نگرفت. اکثر ما حتی آن گاه که شعارهای "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" فضای جامعه را پر کرده بود، هرگز تلاش های روحانیت در رجعت جامعه به اعصار و قرون پیشین را جدی نمی گرفتیم. تاکتیک و روش مبارزه نیز نه فقط اجازه تعمق به کسی نمی داد، بلکه در یگانگی با آن منزلتی نمادین می یافت.

این نیز از ناهنجاری های مابین شکل سنتی مبارزه با ملزومات جامعه مدرن بود که از سیاهکل به ارث رسیده بود.

عدم انطباق این شکل سنتی با نیازهای جامعه مدرن فرجام کارزار را خارج از اراده ما رقم می زد. سیاهکل بمثابه سرآغاز یک جنبش ظفرمند، برای پایان کار، بی آینده مانده بود.زندگی مدرن شهری، حکایت بهتر زندگی کردن است. تلاش برای رفاه بیشتر و حق و حقوق کامل تر. انسان خیابان مدرن، برای گشت و گذار در بهشت پول پس انداز نمی کند.چریک اما خود را فدا می کند تا آیندگان به رفاه برسند. مثل شعر فروغ فرخزاد که می گوید:" پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است."

این انسانیت رومانتیک، زیبا و پرفروغ است. اما پاسخ گرسنگی "پرنده" را نمی دهد و در عبور از ترافیک پرازدحام شهر، به خاطر کسی نمی ماند. پرنده را نجات باید داد، پرواز خود فرا می رسد.

جامعه مدنی رو به رشد بتدریج از سنت فاصله می گرفت و روش های مدرن مبارزه را می طلبید.سیاست دیگر نه از لوله تفنگ که با حضور مسالمت آمیز مردم در خیابان ها جان می گرفت. فدایی نتوانست حتی تا دروازه های انقلاب خود را از پیله ای که برای خویش ساخته بود رها سازد.

هگل می گوید تلاش مردمی که می خواهند در خیابان های شهر با پادشاه خود گفتگو کنند بیانگر شکل مدرن و بلوغ تاریخی یک ملت است.

فدایی می بایست به جای عشق و باور ساده دلانه به اسلحه، سلاح نقد برمی داشت و هماهنگ با طینت جامعه رو به رشد، راه های نوینی برای شکاف در دیکتاتوری و انکشاف جامعه پی می ریخت.جزنی در این عرصه نیز نسبت به ما پیشتاز بود.او زمان کوتاهی بعداز سیاهکل، بحران فدایی را جدی گرفت، سوت خطر را کشید و برآن شد که استراتژی فدایی را از براندازی نظام به نفی دیکتاتوری فردی شاه، تقلیل دهد.

جزنی همچنین کوشش کرد با طرح ضرورت جنبش های صنفی ـ سیاسی در موازات و هم اهمیت با جنبش مسلحانه، روش قهرآمیز مبازه را نیزتعدیل کند.عدم صراحت و دلبستگی خود بیژن به قهر و سلاح، دیدگاه او را به سلیقه های تاکتیکی تنزل داد و از بار و اهمیت آن در میان فداییان کاست.او البته زیر فشار فداییان متعصب بالاخره مجبور به مرزبندی قاطع با نظرات مسعود شد، اما دیگر دیر شده بود.

مشاوران امنیتی شاه اهمیت و کاربری نظرات بیژن را از رهبری وقت فدایی بهتر شناختند.این صدا پژواک نباید پیدا می کرد، صدای بیژن در زندان باید خفه می شد! دیری نپایید که دژخیمان شاه، بیژن را در کنارتنی چند از زندانیان دیگر، از سلول های زندان به تپه های اطراف اوین کشیدند و به رگبار بستند.

فردای همان روز و در آستانه نوروز ۵۴ روزنامه ها نوشتند: جزنی همراه با هشت تن دیگر از زندانیان در حال فرار کشته شد! این نیز به شعله های آتش خشم علیه شاه، بیشتر دمید.