نگاهی به جنبش فدایی از منظر نگاه امروزی

حق نشر عکس Other
Image caption گردهمایی چریک‌های فدایی در دانشگاه تهران

تاکنون برسی های گوناگون و متفاوتی از جنبش فداییان خلق ایران بمثابه بخش بزرگ و مهمی از جنبش چپ ایران به عمل آمده، ولی به نظر می‌رسد هنوز هم جای پژوهش و نقادی های جدی تر و همه جانبه، خالی است.

در این نوشته، من می کوشم به طور کاملاً فشرده ، از منظر نگاه امروزی ام، نگاهی به گذشته سازمان که بخشی از گذشته خودم نیزاست، داشته باشم.در متن ارزش ها و کلان اندیشه‌های پایه گذاران و رهروان جنبش فدایی به عنوان یک جریان چپ، نوشته شده بود:" انسان، موجود اجتماعی خردورز- سازنده و خودساخته است. سرنوشت انسان، نه دست خدا و نه شاه و نه قهرمان بلکه دست خود انسان است."

نگاه انسان شناسانه و فلسفی فداییان به انسان، زندگی، جامعه و سرنوشت انسان، نگاه مدرن گیتیانه و انسان محور بوده است. دراین نگاه، رشد آزاد انسان، شرط رشد همگان و جامعه است.

هسته اصلی ارزش ها و اندیشه‌های کلان و راهبر فداییان خلق ایران، آزادی برای همگان، برابری برای همگان، مشارکت آزاد و برابر همگان درتعیین سرنوشت خود و جامعه است.

همگان، دراندیشه کلان فداییان دربرگیرنده همه انسان‌ها، یعنی همه زنان ومردان، در همه جای جهان و جامعه بشری است. این ارزش ها و اندیشه‌های کلان، مبانی ناظر بر اهداف برنامه ای و سیاست های کلان فداییان بود. پایه گذاران و نیروهای جنبش فداییان خلق ایران بر اساس چنین نگاهی، ساختن ایرانی مستقل، عادلانه، پیشرفته و آزاد را هدف برنامه‌ای خود قرار داده و برای آن مبارزه و جانفشانی کردند.

اما واقعیت این است که سازمان چریک های فدایی خلق ایران در مسیر مبارزه در راه چنین ارزش ها و اهدافی ، ضمن دستاوردهای بزرگ وکوچک، خطاهای فروان بزرگ و کوچک داشت. بررسی و نقد همه عملکرد سازمان و تحلیل نکات مثبت ومنفی آن، هدف این نوشته نیست.

به نظر می رسد که عوامل زیر از جمله علل وعوامل ذهنی مهم خطاها وناکامی های تجدد طلبان آزادیخواه و عدالتجوی جامعه ما در راه رسیدن به جامعه‌ای پیشرفته سکولار – دمکراتیک است:

وجود وحضور مقتدرانه فرهنگ، اخلاق و نگرش دینی - سنتی به انسان و جامعه و طبیعت، نگرش مطلق گرایانه به پدیده‌های انسانی و اجتماعی و سیاه وسفید کردن آنها، نگرش قدرت گرایانه به امر سیاست و اداره جامعه که ریشه در تاریخ و فرهنگ جامعه ما دارد، تداوم فقر فلسفیدن در جامعه در دهه ۴۰ که سابقه دیرینه در جامعه ما دارد ، کم دامنه و کم عمق بودن شناخت و فهم نسل دهه ۴۰ از تفکرات فلسفی معاصر، جامعه شناسی و دیگر علوم مدرن، عدم اطلاع یا اطلاع اندک از نظریات و مباحث جاری در کشورهای پیشرفته جهان به خاطر وجود رژیم دیکتاتوری و خفقان سیاسی و فرهنگی شدید، ریشه‌دار نبودن اندیشه و روش انتقادی معاصر در فرهنگ جامعه و ساختار ذهن نسل ما در دهه های ۳۰ و ۴۰.

واقعیت این است که نسل ما، نسل جوان چپ ایران، نسل رها شده به امان خدا بود در شرایط دیکتاتوری خشن محمدرضا شاه. خدا پشت و پناه شاه و شیخ بود و با ما نبود. چرا؟ چون چرخ های ذهن ما از مدار نگاه دینی – سنتی خارج شده و وارد نگاه گیتیانه و فلسفی مدرن شده بود.

از بد روزگار و بد شانسی نسل ما، فلسفه و فلسفیدن هنوز هم در دهه ۴۰ در جامعه ما محذوف و محذور بود. اشاعه برخی از دید گاه های فلسفی نظیر دیدگاه مارکس نه تنها در جامعه محذوربود، بلکه به طور قانونی نیز جرم بود و بنای این را رضاشاه گذاشته بود.

از سوی دیگر، بعداز شکست کودتای ۲۸ مرداد و بویژه بعداز استقرار و تحکیم پایه های رژیم دیکتاتوری شاه در دهه ۴۰، جبهه ملی و حزب توده حضور سیاسی زنده درجامعه نداشتند.

نسل ما ( فداییان خلق و مجاهدین خلق ایران)، فرزندان گم شده و سرگردان پدران سرکوب شده و شکست‌خورده بودند. نسل ما رها شده در گردابی سهمگین از سوی جبهه ملی و حزب توده ایران بود زیر چکمه های آهنین دیکتاتوری شاه. گسسست عظیمی میان نسل جوان آزادیخواه و عدالتجوی جامعه با نسل های پیشین رخ داده بود.

از نظر من، شکست ها و ناکامی های تجدد طلبان آزادیخواه از جمله چپ ایران در راه رسیدن به جامعه ای مدرن، دمکراتیک و پیشرفته علل وعوامل مشترک فراوانی داشته است.

پایه گذاران و رهروان جنبش فداییان خلق که در جامعه‌ای با چنین آسیب هایی بزرگ شده و گام در راه ساختن جامعه‌ای پیشرفته مبتنی بر عدالت و آزادی گذاشتند، نمی توانستند و نتوانستند مبرا ازاین آسیب ها و عقب‌ماندگی‌ها باشند.

نظر به حضور چنین آسیب هایی در فکر و فرهنگ جامعه و در ذهن ما، با توجه به وجود رژیم دیکتاتوری، خفقان سیاسی و فرهنگی، فقدان شرایط باز و دمکراتیک درجامعه و با توجه به بلوغ نیافتگی و ناپختگی فکری جامعه و نسل ما، مارکسیسم – لنینیسم بمثابه یک سیستم فکری، بدون بررسی نقادانه و بدون چون و چرا، همانند پیشینیان چپ جامعه ما به ملکه ذهن نسل جدید چپ ایران در دهه ۴۰ نیز بدل شده بود.

برخورد سنتی و آیین گونه با مارکسیسم، ترس از سؤال کردن از آن، هراس از تردید کردن در آن و درنتیجه عدم برخورد نقادانه با آن و دفاع یکجانبه و مطلق نگرانه از احکام مندرج در آثار مارکس و لنین، زیر بنا و روبنا کردن پدیده‌های اجتماعی و سیاسی و حقوقی، طبقاتی دیدن و طبقاتی کردن مسائل سیاسی واجتماعی، اسطوره سازی از طبقه کارگر، عمده کردن نقش مبارزه قهرآمیز در تغییر و تحولات اجتماعی وسیاسی، نگاه آرمانگرایانه به آزادی و دمکراسی ( دمکراسی واقعی ) و موکول کردن آزادی به بعداز تشکیل دولت سوسیالیستی و زوال آن، عدم توجه به نقش و اهمیت آزادی های فردی و حقوق شهروندی و دمکراسی در امر ساختن جامعه ایران، نگاه مطلق گرایانه به آرمان، مطلق کردن نقش برابری و عدالت و بورژوایی و صوری نامیدن آزادی‌های فردی و دمکراسی و کم بها دادن به آنها، عدم فهم اینکه آزادی و دمکراسی و عدالت و هماهنگی میان آنها در جامعه ما، هم راه، هم هدف برنامه‌ای ما است از جمله عوامل ذهنی و تئوریک مهم در خطاها و ناکامی های جنبش فدایی بودند. این اشکالات و مشکلات ذهنی البته ، صرفاً مربوط به فداییان نبوده و نیست بلکه شامل همه نیروهای چپ از آغاز پیدایش تا انقلاب بوده وهنوز هم هست. نظر بر آنچه اجمالاً گفته شد، امروز فکر می‌کنم، نیروهای واقعاً موجودی که تحت نام چپ و فدایی فعالیت می‌کنند اگر می‌خواهند در حیات سیاسی واجتماعی جامعه کنونی ایران ایفاگر نقش برجسته و مهم سیاسی در راستای ساختن ایرانی مدرن – دمکراتیک مبتنی بر آزادی و عدالت باشند لازم است با نقد گذشته و بازاندیشی در اندیشه های خود، پیوند و هماهنگی و توازن میان آزادی، دمکراسی، عدالت، حفظ محیط زیست و صلح بر قرار کنند.

از نظر من تلاش ومبارزه برای تحقق آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی، حفظ محیط زیست و صلح و تلاش درجهت هماهنگی و توازن میان آنها هم راه و هم هدف نهایی ما است. تلاش مستمر و روزانه برای تحقق آزادی، حقوق بشر، دمکراسی، عدالت اجتماعی، رفاه اجتماعی، حفظ محیط زیست و صلح نه تنها مغایرتی با سوسیالیسم ندارد، بلکه این تلاش ها خود در جهت تحقق عملی و تدریجی آن در زندگی واقعی و مدام دگرگون شونده جهان وجامعه ما است.

سوسیالیسم از نظر من تبلور پیوند،هماهنگی و توازن میان آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی، حفظ محیط زیست و صلح است و قابلیت زندگی کردن دارد، در بطن زندگی شکفته تر می‌شود و صرفاً چیز آرمانی برای زندگی رویایی که بعدها و جبرا متحقق خواهد شد نیست.

حق نشر عکس AP
Image caption کارل مارکس، تئوریسین فلسفه کمونیستی

سوسیالیسم، تقدیر تاریخ نیست؛ نظامی است از ارزش ها و ساختنی. هر روز باید آن را ساخت و اگر بپذیریم که سوسیالیسم ساختنی است الزاما باید بپذیریم که قابل نقد و بررسی و اصلاح شدنی نیز هست.

هیچ اندیشه و آرمان سوسیالیستی و هیچ نوع سوسیالیسمی را نتوان سراغ گرفت که غیر قابل نقد و انتقاد باشند و بی نیاز ازاصلاح. آنان که هنوز هم می‌خواهند ساختن سوسیالیسم را به بعداز کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا (حزب خود) موکول بکنند واین وعده را به پرولتاریا ومردم می دهند که بعد از به قدرت رسیدن آنها است که آزادی و برابری و دمکراسی واقعی و زندگی عاری از همه گونه تبعیض برقرار خواهد شد، پرولتاریا و مردم را گمراه می کنند.

آزادی هرچه بیشتر باشد، دمکراسی هرچه گسترده و ژرف تر باشد، برابری هرچه وسیع تر باشد، محیط زیست هرچه بیشتر رعایت شود و صلح هرچه دامن گستر باشد، و هماهنگی و توازن میان آنها هرچه بیشتر برقرار شود، سوسیالیسم بیشتر در زندگی واقعی جاری، شکفته تر و عینی تر می شود.