ابراهیم در آتش

حق نشر عکس Other
Image caption ابراهیم خلیق، خصوصیت شخصی او برای بدل شدن به یک چریک از اطرافیانش در سال های اولیه مساعد تر بود

جنبش فدایی، رودی بوده در مسیل تاریخ معاصر ما. در بازخوانی این جنبش به مناسبت چهل سالگی آن، سخن را می توان از سرچشمه آغاز کرد یا که پیگیرمسیرش شد در ژرفای گذرگاه هایی که پیمود.

می توان به نقدش نشست هم در آن چیزی که با خود شست و برد و هم از خود بر جا گذاشت و رفت. بازش اندیشید در اینکه چرا ققنوس وار سوخت و هم اینکه، آن همه استعداد را چرا سوزاند. و حتی در نگاهی دربرگیرنده و فراگیر، هم به منشاء و زمینه‏های شکل‏گیری‏اش از زاویه درون ساختاری کشور و رفتار سیاسی و فرهنگی ایران آن زمان پرداخت و هم به بررسی اش برخاست در پرتو کارکرد کنش های برونی جهان آن روزگار.

و سرانجام اینکه، به تحلیل جامعه شناختی اش کشید و مکث کرد در نتایج تاریخی که به بار آورد. آری! نگاه به یک چنین پدیده خود ویژه تاریخی را از جهات و زوایای بسیار می توان سامان داد و رسم کرد؛ من اما اینجا تنها می خواهم از شیفته جانی سخن بگویم چونان زلال چشمه. نشانه ای شفاف از یگانگی گفتار و کردار در خیزش فدایی و تجلی همبودگی باور و عمل در جان و روح این جنبش.

از ابراهیم پوررضایی خلیق سخن خواهم گفت که زیر شکنجه جان باخت، بی آنکه سینه لبریز از اطلاعات او به سخن در آید.

نخستین احساس های من از او

همشهری بودیم. با آنکه دو سال و اندی از من بیشتر داشت ولی همزمان وارد دانشگاه شدیم. او در زمره اولین دوره از دانشجویان دانشگاه صنعتی، به تهران رفت و در دانشکده مکانیک آن نشست و من و همکلاسی ام- حسن پور رضایی خلیق (" بهروز") برادر ابراهیم، وارد دانشکده فنی تبریزشدیم و در همان شهر خودمان ماندیم.

آشنایی ام با این زاده ۲۴ تیرماه ۱۳۲۴ در یک خانواده میانه حال اصیل تبریزی و محصور ارزش های اخلاقی نیرومند، در گرماگرم اعتصاب دانشجویی گسترده و چند ماهه بهارسال ۱۳۴۶ دانشگاه ها صورت گرفت؛ از طریق "بهروز" که دیگر در این زمان یکدیگر را یافته و خیلی با هم اخت شده بودیم.

ابراهیم از تهران می آمد و ما را در این اولین تجربه حرکت جمعی مبارزاتی مان همراهی می کرد. او عملاً به یکی از حلقه های خبری- ارتباطی حرکات دانشجویی تهران و تبریز تبدیل شده بود. اشتراک در همین حرکات صنفی - سیاسی دانشجویی، بسیار زود همگامی من و "بهروز" را در پی آورد و با اندک فاصله زمانی، همراهی با ابراهیم خلیق را. از این پس، پیوند ما با هم، مهر همیشگی خورد. در گروهی که در زمستان سال ۱۳۴۷ با پیشنهاد و تصمیم بهروز ارمغانی و با مثلث اولیه او و من و "بهروز" شروع شد و شکل گرفت، ابراهیم نیز درهسته اصلی گروه قرار گرفت. گروهی بودیم در ابتدا با اندیشه تشکیل گروه های مستقل همجوار برای رسیدن به حزبی فراگیر و نیز فهم چگونگی تدارک انقلاب بر بستر مطالعات سیتماتیک.

او به زودی به یک امکان جدی گروه از نظر تامین منابع مطالعاتی و روش های انتشاراتی بدل شد. بودن او در تهران و فاصله گیری اش از حرکات صنفی دانشجویی و تمرکز کامل روی فعالیت سیاسی زیر زمینی، برای او موقعیت و فرصت های لازم در این زمینه را فراهم کرده بود.

نخستین وسیله انتشاراتی گروه ما که همان غلطک و وردنه معروف بود، توسط ابراهیم در کارگاه مکانیکی دانشگاه صنعتی ساخته شد و خودش هم آن را اواسط سال ۱۳۴۹به تبریز آورد.

یادم نمی رود که در گروه داشتیم بر سر چگونگی تهیه آن هنوز با یکدیگر سر و کله می زدیم که ابراهیم سوغاتی از تهران را روی میز گذاشت! این، جشنی برای گروه ما بود جهت ورود آن به عمل بیرونی، و بی سر وصدا ترین شرکت کننده این جشن، ابراهیم! درجریان این چفت شدن های روز به روز ارگانیک تربود که او را بیشتر و بیشتر شناختم.

رفیقی کم حرف، اما در همان حال رک و با کلامی طنز گونه. کمتر یادم می آید که او را از همان آغاز آشنایی مان تا آن زمان که رفت، بی لبخند دیده باشم. لبخندی تلخ گونه، ولی دلنشین. مهارت یافته بود در پنهان کردن خشم خود. خشم از هر آن چیزی که تیپ ماها را مثل ترقه منفجر می کرد. خونسرد بود ولی سخت مصمم. تعهد اگر می پذیرفت، تا به آخر می رفت و متقابلاً، نسبت به اشتباه سختگیر بود و در مقابل بی تعهدی ها، فردی بی گذشت و حتی کم انعطاف.

در باره ضعف های شخصیتی، قضاوتی سریع داشت و موضعی صریح. در برقراری رابطه، سخت احتیاط به خرج می داد. و این البته، همزمان نقطه ضعف و قوت او بود. اصولاً چندان قوی نبود در ارتباط گیری ها و نیز در کشف خلاقانه امکانات محیط، اما رابطه ای را که داشت به دقت حفظ می کرد و موارد نیاز را که می فهمید، برای تولیدشان راساً و با همه توان می کوشید تا که برطرف شوند. خیلی نمی خواند و دقیق تر، برخلاف ماها چندان سریع خوان نبود.

ولی آنچه را که دلچسب و پاسخ به پرسش هایش می یافت، تا چندبار نمی خواند رهایش نمی کرد. یک بار در اواخر بهار ۱۳۵۰ بود که به من گفت جزوه " رد تئوری بقا" را آن قدر خوانده ام که تقریباً حفظش شده ام! او زودتر از همه ما از حرکات دانشجویی فاصله گرفته بود.

بیشتر گوش می کرد و بعد تصمیم می گرفت. در تصمیم گیری ها معمولاً عجله نمی کرد. دنبال منطق آهنین می‏گشت. ولی به نتیجه که می رسید و موضع که پیدا می نمود، دیگر می دانستیم تغییر رای و تصمیم او به اصطلاح کار حضرت فیل است. نظر برای او، نه آستانه عمل که خود عمل بود. لحظه اقدام، پیش او زمانی بود برای ابراز بیشترین شجاعت و نشان دادن بالاترین آمادگی در پیشواز از ریسک.

و بعدها با خود می اندیشیدم که خصوصیات شخصیتی او برای بدل شدن اش به یک چریک، بمراتب ازهمه هم گروهی ها واطرافیانش درآن سال های اولیه، مساعد تر بود و امکان تربیت پذیری اش برای فدایی گری، از بقیه ما آسان تر!

دیدار در آن تابستان داغ

طی دیدار یک روزه ای که تابستان سال ۱۳۴۹ در جریان سفرم از بانه کردستان به تنکابن و بابل مازندران و سر راهم در تهران با او داشتم، او همه اش از ضرورت قاطع بیرون زدن از لاک و پیله سخن می گفت. در حین قدم زدن که گرم صحبت بودیم، یکهو به "مسلسلی" در پشت ویترین یک اسباب فروشی اشاره کرد و به طنز گفت این همان است که پسرک قهرمان داستان صمد بهرنگی آرزویش را داشت! پرسش های کنجکاوانه اش از دانسته ها و شنیده های من در باره آنچه که بر گروه پارتیزانی معینی- شریفزاده- ملا آواره در کردستان گذشته بود، اظهار نظرهای سئوال برانگیزش راجع به گسترش جنگ های چریکی در امریکای لاتین، و طرح موضوع عملی بودن امکان برقراری رابطه با جنبش مقاومت مسلحانه فلسطین، بیشترین نشت های ذهنی من شد از گفت و شنود های آن روزمان.

آنجا فهمیدم که او درتاکید بر مبارزه قهر آمیز و عملی کردن آن، از بقیه رفقای گروه جلوتر رفته است. همان حسی که، کردستان در من تقویت کرده بود. با درون خوانی حرف های پوشیده اش دریافتم که او در تهران با محافلی سر و سری دارد که خیلی پیشتر از ما رفته اند. البته درهمین حد و نه بیشتر، زیرا داشتیم یاد می گرفتیم که چیز اضافی از هم نپرسیم.

در آن روز، بین او ومن گرم ترین رابطه و عاطفه پدیدار آمد! و یادم نمی رود که پس از خداحافظی با او، خود را برای کلنجار رفتن جدی تر با بهروز و دیگر رفقای گروه بر سر مبارزه مسلحانه مصمم تر یافتم!

از نیمه های سال ۱۳۴۹، ما در پی دو سال کار مطالعاتی و بحث بر سر "چه باید کرد؟" و در عین حال یارگیری ها و گسترش شبکه زیر گروه ، داشتیم به توافق بر سر مبارزه مسلحانه نزدیک می شدیم و حتی من با جلب نظر بهروز ارمغانی و ضمانت مالی او، ازطریق یک واسطه وارد معامله خرید سلاح از کردستان عراق شده بودم که عملیات سیاهکل و حمله به کلانتری ۶ شهر توسط شاخه تبریز چریک ها شروع شد و ما را با حرکتی سازمان یافته و مصممانه مواجه ساخت.

البته پیش از آن، ما از کانال های متفاوت چه با برخی از رفقای شاخه تبریز چریک های فدایی خلق – که با بیشترین شان آشنایی عاطفی و سیاسی داشتیم - و چه با رفقای تهران و از جمله به گونه غیر مستقیم با غفور حسن پور و عباس مفتاحی بحث هایی کرده بودیم و در جریان برخی تحرکات و حتی بعضی تدارکات آنها قرار داشتیم. اما بقایای تردید در باره اصولیت و صحت عمل مسلحانه هنوز گروه را در چنبره خود گرفته بود و با آن، محافظه کارانه برخورد می شد.

تاثیر فیصله بخش بر مباحث گروه و سمت دهندگی قطعی به ما در زمینه شکل و شیوه مبارزه را، جزوه " در رد تئوری بقا و ضرورت مبارزه مسلحانه" امیر پرویز پویان ایفا کرد که بهروز آن را از تهران آورد.

آخرین دیدار ما! از این پس، مسئله ما پیوستن مان بود به چریک های فدایی خلق که با اعلام موجودیت قدرتمندانه خود فضای سیاسی را به تسخیر خود کشیده بود. ما هم تصمیم گرفتیم که تا زمان ارتباط گیری با چریک ها، در کنار کار سیاسی – انتشاراتی خودمان پیرامون رویدادهای کشور، وظیفه بازتکثیر و پخش اعلامیه های فداییان و نوشته های آنان را برعهده بگیریم. این کار با توجه به امکانات نسبتاً گسترده ای که طی چهار سال گذشته فراهم آورده بودیم، خوب پیش رفت.

از عملیات مسلحانه موردی هم در جریان تدارک رژیم برای برگزاری جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، صحبت هایی به میان آمد که فرصت اجرا نیافت. این زمان، رهایی انرژی درونی در ابراهیم بود و فرصتی برای صرف استعداد های او در زمینه پراتیک. در این دوره من از نزدیک شاهد زندگی مرتاض گونه او بودم و می دیدم که چگونه چندر غاز پول دانشجویی اش را صرف امور تدارکاتی مبارزه می کند. او به ولخرجی‏ها تن نمی‏داد و به طنز می گفت که چلو کباب برایش نمی سازد، و من می دانستم که نه تنها چنین نیست بلکه خیلی هم آن را دوست دارد!

اما داس درو ساواک بد جوری به جان خرمن افتاده بود. بگیر و ببندهای گسترده سال ۵۰ صفوف ما را هم در نوردید. اعضای اصلی گروه ما و تعدادی از افراد حول و حوش آن، در رابطه های متنوع و متفاوتی دستگیر شدند.

گروه، از هم گسیخت بی آنکه وجود و ارتباطات آن لو برود. ابراهیم تنها فرد بود از هسته اصلی، که نامش به میان نیامد. او ماند تا اولین ورودی شبکه وسیع ما به خانه های تیمی سازمان شود، الحاقی که بعدها از کسان مرتبط با گروه ما بیش از بیست نفر را در بر گرفت.

از ورودی های ما به سازمان، عزیزانی در دو رژیم شاه و ولایت فقیه جان باختند که باز ابراهیم نخستین آن بود و دیگرانی هم جان به در بردند که زنده باشند. ابراهیم اما پیش از مخفی شدن کاری کرد که حتی تصورش هم در ذهنم نمی گنجید. در آخرین روزهای سال ۵۰ بود که من و چند نفر از افراد شبکه ما از جمله مجید عبدالرحیم پور نام آشنا از زندان تبریز برای دادگاه تجدید نظر به زندان دریا کنار ارومیه فرستاده شدیم.

به گمانم روزی از اواخراردیبهشت ۵۱ بود که نام من و محمد رضا حداد پور خیابان، همکلاسی و هم پرونده ایی ام - دیگر عضواصلی گروه ما و وصل کننده فتحعلی پناهیان و چند رفیق دیگر به گروه، برای رفتن به پشت میله های اتاق ملاقات، خوانده شد. آنجا که رفتیم به یکباره چشمم به ابراهیم و"بهروز" افتاد! مگر چنین چیزی امکان دارد؟! هم خشکم زد و هم هیجان زده شدم. همراه برادرم فرزاد کریمی آمده بودند و به عنوان پسر خاله محمد. نمی دانم آن یک ربع تا بیست دقیقه چگونه گذشت، ولی هیچ گاه از یاد نخواهم برد آنچه را که در این دیدار از او شنیدم.

پیش پاسبانی که ماموریت استراق سمع سخنان ما را داشت، با تکراری چند باره این پرسش ظاهراً تعارفی را از آنها کردم که، آخر برای چه این اندازه زحمت کشیده و اینجا آمده اید و بی خودی خود را این همه به دردسر انداخته اید؟! و او، در پاسخ من و با آن لبخند طنز گونه همیشگی اش جمله ای گفت که گویا می دانست آخرین کلامش با من است: " پیش خود گفتم حالا که دارم به ماموریتی در شهری بسیار دور می روم، بهتر است که از شماها حلالیت بطلبم!" با خود گفتم، ماها و حلالیت طلبیدن؟! عجب داستانی است! پیام را گرفتم و شاد و غمگین به درون بند برگشتم. و در این باره، بین من و محمد هم چیزی رد و بدل نشد! و او رفت به ماموریت، ماموریتی برای همیشه.

ابراهیم مخفی شد و خیلی بعدها فهمیدم که از طریق هم دانشگاهی اش بهروز عبدی – همشهری و از بستگان دور ما، به سازمان وصل می شود و برای برده شدن به خانه تیمی، سر قرارعباس جمشیدی رودباری می رود. تا آخر های آن سال در رابطه متناوب تحت مسئولیت احمد زیبرم و حسن نوروزی بوده و اواخر بهارسال ۵۲ تحت مسئولیت علی اکبر جعفری عازم مشهد می‏شود و در آنجا مسئولیت یک تیم تدارکاتی را بر عهده می گیرد.

چشم انتظار او ماندیم! وقتی ما چند نفرهسته اولیه همان گروهی که صحبتش را کردم، پس از زندان کشی های مستقل از هم دوباره آزاد شدیم، بار دیگر دورهم جمع آمدیم با قصد و نیت الحاق بی درنگ به سازمان در اولین امکان و فرصت ممکن.

حق نشر عکس Other

این زمان، ماه های تلاقی پاییز و زمستان ۵۲ بود. یک نگاهم به این بود که شاید از ابراهیم خبری شود. بیاید سراغ یکی از ما، و یا که برای بردن ما به درون سازمان کسی را پیش ما بفرستد. مگر ممکن است که او ما را فراموش کند؟! ولی انتظار بی نتیجه بود، خبری نشد که نشد. شخصاً پیش خود به این برآورد رسیده بودم که او احتمالاً کشته شده و لابد به همین خاطر هم است که به داد ما نمی رسد! البته آن موقع هنوز نمی دانستم که دوره، دوره اوج احتیاط ها در سازمان پیرامون ارتباط گیری ها بویژه با آزاد شده ها از زندان ها است و مشی تشکیلاتی سازمان، تمرکزحداکثر بر بیشترین تلاش ها جهت حفظ شبکه موجود، کور کردن تورهای ساواک و بازسازی تیم ها.

بازسازی ای که، مقدمه ای شد برای عضو گیری های بسیار گسترده و حتی افراطی و بعضاً بی حساب در سال ۵۳. بعدها اما از روی علایمی فهمیدم که ابراهیم به احتمال بسیار زیاد کار خود را کرده و اطلاعات و مشخصات دوستان خود را به "بالای سازمان" داده است.

خود من، درست در روزها و هفته های نوروز ۵۳ نشانه هایی از ارتباط گیری های سازمان از جمله مراجعه رفقا به محل کارم را حس می کردم که دستگیری دوباره ام پیش آمد؛ دستگیری پیشگیرانه و بی هیچ مدرکی که البته پس از چند ماه اقامتم در سلول انفرادی برایش دلیل تراشیدند! این مراجعه به احتمال بسیار قوی، به وساطت مرضیه احمدی اسکویی بوده که از یک سو گویا با ابراهیم و شاخه مشهد ارتباطاتی داشته و از سوی دیگر مسئول یک گروه علنی چهار نفره در تبریز بود که دو عضو آن را برادرم فرزاد، و یوسف کیشی زاده - که او نیز مانند فرزاد از طریق من پا به عرصه مبارزه سیاسی گذاشته بود- تشکیل می دادند. همان گروهی که، لو رفتن و دستگیری اش به قیمت جان مرضیه و شیرین معاضد(فضیلت کلام) در فروردین ماه ۵۳ تمام شد. برگردم به سیر داستان و این قسمت را با این تمام کنم که کیفیت آن مراجعه برای ارتباط گیری رفقا با من، هیچ وقت به روشنی برایم معلوم نشد.

به هر حال تا نزدیکی های انقلاب در زندان ماندم به بهانه "رابطه خطرناک" با چریک ها و اتهام موهوم رابطه تشکیلاتی با آنان! در پی دستگیری من البته، تلاش برای ارتباط گیری ها از سوی دو دیگر، یعنی بهروز و "بهروز" شدت می گیرد و به نتیجه هم نزدیک می شود. ولی از این تلاش ها چیزی به "بهروز" خلیق نمی رسد زیرا که او را هم مانند مورد من و به قصد پیشگیری از احتمال مخفی شدن، دو ماه بعد از من دستگیر می کنند. اما در مورد بهروز ارمغانی کار به بار می نشیند. بهروز در پی سفارش من از زندان برای شتاب در "رفتن" و به اتکای رابطه ای که از طریق موحدی پور با سازمان برقرار کرده بود، بلافاصله مخفی می شود تا که نقش تاریخی خود را ایفا کند و تا که در کنار حمید اشرف، تحولات نوین در سازمان را رهبری کند و به آنها شتاب دهد.

آگاهی های مبهم از مرگ او در کمیته عصرهنگام روزی از اوایل خرداد ۵۳ است در بند دو شکنجه گاه مخوف کمیته مشترک. همان جایی که حالا موزه عبرت نام دارد. مامور بند در سلول ها را به نوبت باز و بسته می کند تا برنامه آخرین دور دستشویی رفتن روزانه زندانیان به اجرا درآید و سکوت شوم و سنگین بند، رنگ شب بر خود بگیرد.

منتظر نوبتم بودم و مشغول ریختن تاس خمیری و بازی نرد با خویش، که به یکباره دریچه در سلول تکانی خورد و در آن فضای تنگ ۶ متر مکعبی صدای خفه فرزاد پیچید! قبلاً با تشخیص صدا و لهجه خود ویژه اش دستم آمده بود که فاصله بین ما فقط سه سلول است و از حالت پا کشانش فهمیده بودم که ضرب شست حسینی، رییس "اتاق تمشیت" کمیته را، حسابی چشیده است! او به سرعت و در چند جمله کوتاه به من رساند که: با اسماعیل روبه رویش کرده اند، نام ابراهیم به میان آمده و ارتباطات من نیز با آنها روشده است.

این تهور برادرانه و رفیقانه البته کمک بزرگی کرد به من در مواجهه ام با بازجویان. گرچه یک فلک زده درهم شکسته زیر شکنجه و سقوط کرده درحد همکاری و گزارش دهی که ساکن سلولی به فاصله دو سلول از من بود همین که از این ارتباط گیری بو برد، با رد راپورت کار دست فرزاد داد. و برادرم، کتک تنبیهی جانانه ای سر این ماجرا خورد بی آنکه البته، حد تماس یا مضمون آن را برای بازجویان روشن کند!

تا آن روز که از دستگیری ام یک ماه و اندی می گذشت، ابتکارعمل در چند فقره بازجویی که داشتم هنوز با من بود. زیرا هم اطمینان داشتم که آنها چیزتازه ای از من در چنته ندارند و هم به اتکای تجاربم از دو بار دستگیری در تابستان ۴۷ و پاییز ۵۰ – که این دومی با شکنجه های بسیار شدید و در عین حال بروز خطاهایی از سوی من همراه بود ـ توانسته بودم از خطر قرار گرفتن زیر فشار شکنجه طاقت فرسا بگریزم.

حال اما با رو شدن یک سری اطلاعات، وضع فرق کرده و آس دست بازجو افتاده بود. ترس برم داشت و تا صبح روی جوانب مختلف موضوع فکر کردم و آخرش بالاخره به این رسیدم که: اول مقاومت الکی و مقداری شلاق خوری، و بعد اعتراف داوطلبانه به همان دانسته های بازجو، و سقف کار نیز مقاومت برای حفظ اطلاعات زنده تا هر آنجایی که بتوانم. این سیاست کارگر افتاد و خوب هم اجرا شد. البته بعداً به هنگام پرونده خوانی در جریان دادگاه دریافتم که نیز تک نویسی گمراه کننده اسماعیل در باره من، در گمراه ماندن بازجو به جای خود موثربوده است.

در این میان اما، ابهام اصلی همچنان ذهن مرا در تسخیر داشت. ابراهیم کجاست و بر سر او چه آمده؟ سربازجو– هدایت ( با نام اصلی ناصر ربیع زاده) و دستیارآذربایجانی اش- اردلان، با کینه توزی بسیار از ابراهیم صحبت می کردند و چپ و راست به او بد و بیراه می گفتند. حتی یک بار سربازجو رو کرد به من و گفت، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز نه! یا در بیرون نفله میشه و یا که بالاخره اینجا می آد.

پیش خود فکر می کردم که نکند باز همان تاکتیک محیلانه در میان باشد که ساواک در مورد عباس جمشیدی به کار گرفته بود: زنده دستگیرش کردند ولی در روزنامه ها نوشتند که کشته شده است! ولی این شق را رد می کردم زیرا از بی اطلاعی مطلقشان از کم و کیف کارکرد گروهمان در گذشته به این یقین رسیده بودم که ابراهیم دست اینها نیفتاده است. اصلاً منطقی نبود که چریکی مانند او در مشت اینها قرار گیرد، زیر شکنجه وحشتناک برود ولی حتی پیرامون اطلاعات سوخته و نه چندان مهم دو سه سال پیش هم کلمه ای نگوید! پس دوباره می رسیدم به همان سئوال هایی که در کله ام می چرخیدند: اگر او زنده است و در بیرون می گردد و می رزمد، پس چرا هیچ خبری از پرس و جوی دقیق بازجوها راجع به مشخصات فیزیکی و ظاهری و یا خصوصیات رفتاری این چریک فراری در میان نیست؟ چرا تا رو شد که ابراهیم و من رابطه نزدیکی با هم داشته ایم، بازجوها صبر اداری در پیش گرفتند و مرا بلافاصله و در همان لحظه زیر اخیه نکشیدند؟ مگر جز این بود که در حالات ویژه، شب و روز در کمیته به هم دوخته می شد؟

در هر صورت این چنین رفتارها آنجا که پای چریک در میان بود، مطلقاً غیر قابل فهم می نمود. تنها یک شق می ماند: ابراهیم، کشته شده است. اما چگونه، کی، و چرا اعلام نشده، سئوال هایی بودند که پاسخی برای آنها نمی یافتم. این شق از احتمالات یعنی مرگ او، چند ماهی بعد و آنجا قطعی شد که "بهروز" در هنگام پرونده خوانی اش، اظهار نظر ساواک مبنی بر کشته شدن ابراهیم را می خواند و وقتی به داخل بند بر می گردد مرا هم در جریان می گذارد.

دانسته های ما در این باره البته در همین حد ماند و نه بیش از آن. سئوال های مربوط به کم و کیف موضوع، بی جواب بودند و همچنان مدفون زیر ابر ابهام، تا که انقلاب شد و حقیقت هویدا گردید. تهرانی شکنجه گر برخلاف اکثر دانه درشت های ساواک فرصت فرار نیافت، از سوی مردم دستگیر شد و با اعترافاتش در دادگاه، پرده از روی این معمای تاریخی برگرفت.

اعتراف شکنجه گر در باره ابراهیم تهرانی در دادگاهی زبان به سخن گشود که گردانندگان اسلامی اش با حساسیت تمام می کوشیدند برگزاری آن و اعترافات این آدمکش در آن، به سود چپ تمام نشود و موجب تقویت احترام در افکار عمومی نسبت به فداییان خلق و حماسه آفرینی های آنان نگردد.

او با فرصت طلبی بسیار و تشخیص دقیق همین فضا سعی بسیار کرد که به عملکردهای خود بیشتر جنبه ضد کمونیستی و اعتقاد از روی مذهب دهد تا با تمایلات دست کم برخی از گردانندگان دادگاه همخوان باشد! با این همه، چند فقره بی رحمی از جنایت های پرشمار ساواک آن چنان بر وجدان سنگینی می کرد که او علی رغم زرنگ بازی هایش باز نتوانست از اعتراف به آنها بگریزد.

یکی ازاین فاش گویی ها، نحوه مرگ ابراهیم بود در اتاق شکنجه ساواک مشهد که این عامل و شاهد قتل به توصیف آن برخاست و همین جا بود که او دیگر نتوانست ازاعتراف به تاثیری که قهرمانی این چریک بر ذهن او گذاشته بود باز بماند و به خاطر این جنایت از مردم ایران پوزش نخواهد! مطابق گفته های وی و آنچه که من می توانم از گفته های او در ذهن مجسم کنم، فاجعه این گونه شکل می گیرد:

۲۴ اسفند ماه ۵۲ با رسیدن خبر دستگیری یک چریک در مشهد به تهران، روسای تهرانی بلافاصله او را برای رهبری تیم بازجویی به آنجا می فرستند. چریک دستگیر شده، توسط یکی از ده ها گشتی ساواک که برای به تور انداختن بقایای یک واحد چریکی ضربه دیده - که در واقع همان تیم متشکل از اشرف دهقانی، اسماعیل خاکپور و جلال فتاحی به مسئولیت ابراهیم بود- در خیابان مورد یورش قرار گرفته و دستگیرمی شود.

گویا وی کلت را بیرون می کشد تا با زدن خود کاررا پایان ببرد که سلاحش گیرمی کند و از شلیک باز می ماند. پس، سیانور را زیر دندان می کشد تا جان دهد و اسیر آنان نگردد. نقش بر زمین می شود ولی از پا در نمی آید. سیانور به دلیل کهنگی اش به اندازه کافی تاثیر نمی کند و او نیمه جان دست آنها می افتد. ابراهیم را سریعاً به بیمارستان می رسانند تا روی او عمل شستشوی معده صورت گیرد و برای تخلیه اطلاعاتی اش شکنجه شروع شود.

تا تهرانی به آنجا برسد، ناهیدی سر بازجو – همان کسی که بعداً توسط یک تیم عملیاتی سازمان به قتل رسید – به همراه دیگر شکنجه گران، ابراهیم را یه سختی شکنجه می کنند ولی موفق به گشودن زبان او نمی شوند. تهرانی پس از دریافت گزارش از محلی ها، با تبختر به این شهرستانی های ناشی تشر می زند که تا همین جا هم فرصت های زیادی سوخته شده و لابد چندین قرار از دست رفته است! اما من بلدم با او چه کنم! دست به کار می شود و تن لهیده ابراهیم را در دومین روز زجر، باز ساعت ها زیر تازیانه می گیرد تا بلکه در این جنگ مطلقاً نا برابر بتواند این رازگاه جنبش را به تسخیر کشد و برای فتح رذیلانه خود، ترفیع درجه از روسا بگیرد.

ولی همه این تشبثات برای گشودن دهان این فرزند مردم، بیهوده می ماند. دانسته های او و آنان در باره ابراهیم، از آگاهی به هویت او و یک قرار انحرافی در پانزده روز بعد با فردی ناشناس، فراتر نمی رود! و این، تنها دانستنی های آنها می شود ازاو! تازیانه به دست ها خسته می شوند و تهرانی، کلافه.

اسیر تا آن لحظه چندین بار از حال می رود ولی بارها به هوشش می آورند که مبادا فرصت از دست رود ونتوانند از طریق او برای ضربه زدن به رفقایش جایی برسند.

پس از شلاق زدن های مرگبار و وارد کردن شوک های الکتریکی پی در پی بر گوشت و پوست چریک، تهرانی در حالی که از خشم ناشی از درماندگی بر خود می پیچد و زوزه می کشد دستور آویزان کردن ابراهیم را می دهد. همه عضلات اسیر به کش درمی آید و درد تا مغز استخوان او تیر می کشد.

بازجوی اعزامی از مرکز، برای تازه کردن نفس همراه بقیه بیرون می رود تا راهی بجوید. با گزارش دهی به تهران راجع به سر سختی غیر قابل تصوراسیر، منتظر دستور العمل روسایش ثابتی، حسین زاده و عضدی است که از درون اتاق شکنجه، سر و صدای ماموران مراقبت بیرون می زند. معلوم می شود که ابراهیم آویزان از بالای پنجره، از فرط درد طاقت فرسا سخت به حال تشنج می افتد و در آستانه مرگ قرار می گیرد. ماموران مراقب، به حالت دستپاچه او را از حلقه آویزان پایین می آورند و با بستن دستش به لوله شوفاژ اتاق، او را بر زمین قرار می دهند.

ابراهیم به تحلیل رفته را که دیگر برایش هیچ رمقی در تن باقی نمانده ، دوباره به هوش می آورند تا که روسا برگردند و شکنجه ها را از سر گیرند. و دراین لحظات است که چریک اسیر چشمش برق می زند و ذهنش جرقه.

با دیدن آن فرصتی که از همان لحظات اولیه پس از به حال آمدن در بیمارستان و شستشوی معده از آثار سیانور دنبالش می گشت، مصممانه جنبه اقدام به این شانس می دهد. با جمع کردن آخرین رمق های مانده در جانش، سر را با قوت تمام و دقت بسیار برگوشه تیز شوفاز می کوبد و دقایقی بعد، جان می دهد. از داخل اتاق خبر می رسد به بازجوی اعزامی از تهران، که "خرابکار" از نفس افتاده است.

به درون می آیند و می بینند که آرزوی ناگزیر ابراهیم در آتش زدن جانش برای حفظ یاران، برآورده شده است.

فقط زجر دیدگان در زیر دستگاه های شکنجه است که می فهمند آن دو روز زجر و مرگ ابراهیم، نه دو ماه و نه دو سال، که زمانی بوده است به درازای بی انتهایی اعماق ظلمت. و تحمل آن تنها از عهده انسان هایی بر می آمد که روشنایی در پایان این تاریکی را باورداشتند؛ و باوری با همه وجود. آنانی که، هر آنچه را که می فهمند، رفتار خود می سازند. آنانی که، شخصیت خود را با یگانگی در گفتار و کردار جلا می دهند. و آنهایی که، عمل به تعهد را در خود نهادینه می کنند بی هیچ اما و اگر.

آدمی در زیر شکنجه نیست که تصمیم می گیرد مقاومت کند یا نه؟ این تصمیمی است که می باید در طول زمانی دراز و در چالشی آگاهانه با خویشتن خویش پرورده شود تا که در هنگامه لازم تجلی بیابد. تحمل شکنجه، هیچ ربطی به میزان توانایی فیزیکی انسان ندارد، به قدرت روحی والا نیاز است که تنها در جریان خود تربیتی آگاهانه می تواند به دست آید. بسیار دیده ایم هر دو سو را از زبان شاملو:" آن پوک تپه، نالان نالان / لرزید و پا گشاد و فرو ریخت/ و آن شوخ بوته، پرتپش از شوق/ پیچید و با بهار در آمیخت".

*عنوان این نوشتار، برگرفته از نام مجموعه شعری از احمد شاملو است.