در نقد جنبش چريكى؛ شيوه‌اى تحميلى و زيان‌بار

كتاب "چريک هاى فدايى خلق، از نخستين كنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷" حق نشر عکس no credit

جلد اول كتاب "چريک هاى فدايى خلق، از نخستين كنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷" كه از سوى موسسه مطالعات و پژوهش‌هاى سياسى در بهار سال ۱۳۸۷ منتشر شده، از جمله كتاب‌هايى است كه واكنش‌هاى متعددى را برانگيخت و با استقبال و فروش مناسبى هم مواجه شد.

گرچه اين موسسه وابسته به وزارت اطلاعات شناخته مى‌شود، و همين امر مى‌توانست كتاب را از ابتدا مردود اعلام كند، اما چنين نشد.

برخلاف كتاب‌هاى منتشره از سوى مراكز مشابه ديگر كه اصلاً جدى گرفته نمى‌شوند، و با نگاهى عادى مى‌توان مفاد آنها را داراى سوگيرى غير منصفانه و غير محققانه دانست و فاقد اعتماد شمرد، اين كتاب نسبتاً چنين نيست، و اين نشان مى‌دهد كه اگر مراكز دولتى هم قواعد مطالعه علمى را رعايت كنند مى‌توانند جايگاهى شايسته كسب كنند و از آن مهم تر اينكه قادر به تأثيرگذارى نيز مى‌شوند.

اميد آن مى‌رود كه اين كتاب تجربه مناسبى باشد تا شاهد تحولى كيفى در شيوه تاريخ‌نويسى و تحقيقات مشابه در موسسات دولتى باشيم.

مطالعه اين كتاب شايد براى نسل جوان و امروز چندان جذاب نباشد، اما نسل دهه چهل و پنجاه كه با آرمان مبارزات چريكى وارد فعاليت سياسى شد و هميشه در ذهن خود اين مبارزان را چون قديسان و قهرمانان افسانه‌اى تجسم مى‌كرد و آرزوى ديدار يا پيوستن به آنان را داشت، و سپس در مراحل بعد از اين ذهنيت سرخورده و مأيوس شد، علاقه‌مند است كه پس از گذشت سه يا چهار دهه از آن رويدادها، با عمق ماجرا و آنچه كه در پشت پرده مى‌گذشت بيشتر آشنا شود و ذهنيت غلط و غير واقعى خود را سر و سامانى دهد، تا حداقل از اين راه تجربه‌اى كسب كند.

عموم افراد اين نسل (۶۰ و ۵۰ ساله) بدون خواندن اين كتاب هم شايد ديگر حاضر نباشند در هيچ شرايطى آن سياست‌ها را پيشه كنند، اما متأسفانه وضع جامعه ما به گونه‌اى است كه خطر پيروى حداقل بخشى از نسل جوان ما از شيوه‌هاى مشابه (نه لزوماً يكسان) وجود دارد، لذا وظيفه اخلاقى و سياسى داريم كه با انتقال تجربيات و درک سياسى خود، حداقل مانع از تكرار تجربيات به غايت زيان‌آور گذشته شويم.

چند نكته در باره كتاب

پيش از پرداختن به تحليل جنبش مسلحانه در ايران، چند نكته را درباره اين كتاب متذكر مى‌شوم:

اولين نكته‌اى كه خزانه‌داران اسناد تاريخى بايد بياموزند اين است كه نگهدارى اين اسناد در بايگانى‌ها و انتشار قطره‌چكانى آنها از مجارى خودشان كمكى به درک و فهم تاريخ گذشته و درس‌آموزى از آن نمى‌كند.

اين براى حكومت نقطه ضعفى است كه چرا پس از سى سال چنين مطالبى را منتشر مى‌كند؟ بايد نسبت به خود و راه خويش، اعتماد به‌نفس داشت، و دسترسى محققان به اسناد تاريخى را كه سرمايه‌هاى اين كشور است آسان نمود.

سال گذشته يكى از دوستانم كه استاد تاريخ است، براى گذراندن فرصت مطالعاتى در باره موضوعى كه طبعاً عليه سياست‌هاى انگليس در ايران بود به انگلستان رفت، وى از امكان دسترسى نظام‌مند ولى سهل به كليه اسناد تاريخى چنان تعريف مى‌كرد كه در باور امثال ما كه در ايران زندگى مى‌كنيم نمى‌گنجد كه چگونه ممكن است كه تا اين حد دسترسى به اسناد (هر نوع سند و با هر طبقه‌بندى) تاريخى براى يك تبعه خارجى آسان باشد و حتى تمايزى با شهروندان خودشان نداشته باشد.

روشن است كه اين كار ممكن است در مواردى هم موجب خسارت براى منافع انگلستان شود، اما منافع آن براى توسعه علم و روشنگرى مردم و جامعه چنان زياد است كه با هيچ هزينه‌اى قابل مقايسه نيست.

اگر حكومت ايران دسترسى به اطلاعات تاريخى و حتى اطلاعات عادى موجود در كشور را فراهم كند و بخش اعظم اطلاعات عادى را به مهر بى‌مسماى محرمانه ممهور نكند، تحولى عميق در حوزه مطالعات انسانى و اجتماعى رخ مى‌دهد كه منافع آن براى همه جامعه خواهد بود.

بنابراين لازم است كه كليه اين اسناد منتشر شود يا در اختيار محققان و افراد باقي مانده قضاياى تاريخى مربوط قرار گيرد. انحصار آن نزد عده‌اى خاص و انتشار دلبخواه آن اعتبار موارد منتشره را تا حدى مخدوش مى‌كند.

نكته ديگر اينكه نويسنده يا نويسندگان محترم كتاب، در برخى موارد عنان اختيار را از كف داده‌اند و از مسير بى‌طرفى خارج شده‌اند و اين يكى از نقاط ضعف كتاب است كه تا حدى تأثيرگذارى آن را كم كرده است.

مرز ميان نوشته‌هاى پژوهشى و تاريخى و يک نوشته جهت‌دار چيست؟ نويسنده مى‌توانست اين جهت گيرى‌هاى خود را در كتاب يا نوشته ديگرى وارد كند، جهت گيرى‌هايى كه من هم به عنوان خواننده با آنها موافقم و در مقاله حاضر هم آنها را بيان كرده‌ام، اما وجود آنها را در متن تاريخى، حداقل با ادبيات مذكور نمى‌توان پذيرفت.

به عنوان مثال، بيان اينكه مهدى سامع اطلاعات گروه شهر يا جنگل را لو داده و به تبع اعترافات وى، غفور حسن‌پور هم در زير بازجويى اطلاعات مشابهى را فاش كرده و اين اعترافات ابتدا ضربه به گروه شهر و سپس جنگل را درپى داشت؛ به لحاظ تاريخى مى‌تواند درست باشد و ابراهيم نوشيروان‌پور نيز در اين ميان بى‌تقصير است؛ و طبعاً ترور نوشيروان‌پور در سال هاى بعد از سوى چريک هاى فدايى به اتهام همكارى با ساواک عملى ناجوانمردانه و ضد انقلابى محسوب مى‌شود و با اطلاعات دقيق ارايه شده در كتاب اين نتيجه‌گيرى بسيار واضح و روشن است، اما تأكيد چند باره بر نقش مهدى سامع در افشاى اين اطلاعات، با توجه به نقش كنونى وى در همكارى عليه جمهورى اسلامى ايران، اين ذهنيت را در خواننده ايجاد مى‌كند كه نويسنده قصد خاصى از تخريب مهدى سامع دارد.

محتواى كتاب در اين مورد به گونه‌اى است كه مى‌خواهد يك مسأله را با تكرار چند باره به ذهن خواننده وارد كند، در حالى كه به نظر مى‌رسد چنين كارى اصلاً ضرورى نبود. بيان تاريخ دستگيرى‌ها و رخداد وقايع و نيز بازجويى‌هاى سال‌هاى بعد مهدى سامع و نيز اعدام نشدن او براى اثبات نقش وى در اين جريان به اندازه كافى گوياست و با يک بار گفتن هدف برآورده مى‌شد.

همچنين در صفحات ۶۴۵ و ۶۴۶ هنگامى كه به كشتن ارژنگ و ناصر شام‌اسبى (هر دو كودک) به دست حميد اشرف اشاره مى‌كند، يک متن مفصل كيفرخواست‌گونه‌ را عليه حميد اشرف به رشته تحرير درمى‌آورد.

ترديدى نيست كه هر خواننده اى از اين عمل منزجر مى‌شود، و حتى مى‌توان اين انزجار را در يادداشت يا كتاب ديگرى تحرير كرد، اما شايسته نيست كه در اين كتاب تاريخى كيفرخواست تنظيم شود، زيرا استنباط يا انتظار هر خواننده‌اى اين است كه اين كتاب متن و مرجع براى درک وقايع مربوط به چريک‌ها و قضاوت در باره آنان باشد.

البته در اين مورد خاص هم هيچ دليل و سندى كه دال بر كشتن اين دو كودک به دست حميد اشرف باشد ارايه نمى‌شود، كه اين نيز براى خواننده محل تأمل است.

نويسنده فرض گرفته كه حميد اشرف آن دو را كشته است، بدون اينكه خود را موظف به ارايه اسناد و شواهدى بداند.

نمونه اين نوع جهت گير‌ى‌ها در كتاب به وفور ديده مى‌شود كه بنده به لحاظ دركى كه از مسأله دارم با بخش اعظم آنها موافقم، اما وجودشان را در يک نوشته تحقيقى و تاريخى خارج شدن از جاده بى‌طرفى علمى مى‌دانم كه به كاهش اثرگذارى كتاب نيز منجر مى‌گردد.

سوگيرى كتاب وقتى بيشتر خود را نشان مى‌دهد كه از ذكر اسامى منابع يا همكاران ساواک اجتناب مى‌شود، ولى كليه اقدامات چريک‌ها و همكارى‌هاى آنان با ساواک را كه براى رهايى از شكنجه است، منتشر مى‌كند.

چنين كارى در يك نوشته تاريخى منصفانه نيست. اين سوگيرى در نقد گزارش يک عضو سازمان چريک‌ها در باره يک كارمند بانك در صفحه ۴۴۳ و در بسيارى از موارد ديگر نيز مشهود است.

يكى ديگر از انتقاداتى كه به كتاب وارد است، انتشار بخشى‌هايى از بازجويى‌ها يا حتى دفاعيات تعدادى از متهمين است كه بنابه ملاحظات خاص فضاى بازجويى يا محاكمه نوشته شده است. از جمله اظهارات آقاى خرم‌آبادى در مجبور شدن به همكارى با چريک‌هاى فدايى خلق و دست‌خط گرفتن از وى (ص ۱۴۸) از اين موارد است؛ گرچه نويسنده محترم در ادامه اين نقل قول آورده است كه:"بعيد نيست كه خرم‌آبادى براى تبرئه خود در نوع مناسبات و گفتگوهايش و... اندكى دخل و تصرف كرده باشد، ولى حسب ديگر شواهد نمى‌توان آنها را يكسره بى‌اساس دانست." (همان).

در فهم چنين ادعاهايى در زندان و دادگاه اصل بر كوشش متهم براى گريز از مجازات است، مگر آنكه خلافش ثابت شود و لذا نمى‌توان صرفاً به بيان احتمال اندكى دخل و تصرف بسنده كرد؛ ضمن اينكه تحت فشار قرار دادن براى حضور در گروه، به لحاظ امنيتى، براى گروهى كه در ابتداى كار است و هيچ پوشش امنيتى ندارد و كوچك ترين ضعف از سوى عضو مى‌تواند موجب خسارت بزرگى براى آن شود، معقول و پذيرفتنى نيست.

مشابه اين نوع اظهارات از جانب يكى از اعضاى اوليه چريک ها(طلوعى) در مصاحبه‌اى تلويزيونى كه در سال ۱۳۵۱ انجام شد بيان گرديد، اخيراً براى اطمينان از صحت و درستى آن شيوه برخورد، مسأله را از وى جويا شدم كه آن را رد كرد و مدعى شد كه:"چريک‌ها مى‌خواستند به من اسلحه بدهند كه نپذيرفتم، اما هيچ اجبارى براى اين كار و ادامه همكارى نبود، گرچه اگر اسلحه را مى‌گرفتم به معناى رفتن در مسير بازگشت‌ناپذير بود."

به نظر مى‌رسد كه رد جنبش چريكى نيازمند آن نيست كه خصلت‌هاى اخلاقى چريک ها نيز لزوماً مردود باشد، اتفاقاً در مورد خرم‌آبادى بايد گفت كه اگر ادعاهاى وى مطابق واقع بود، قطعاً ساواک آن را قبول مى كرد و با توجه به درخواست‌هايى كه از سوى برخى از روحانيون براى نجات وى از شاه شده بود، على‌القاعده شاه او را از اعدام معاف مى‌كرد.

بنابراين، چنين خصايلى حداقل در نسل اوليه چريک‌ها وجود نداشته است، گرچه به نظر من با ادامه مبارزه چريكى، به علت ساختار حاكم بر آن، چنين خصايلى نيز رواج مى‌يابد، و چريک هاى فعلى آمريكاى لاتين مصداق روشنى از اين روند هستند و در چريک‌هاى فدايى نيز در سال‌هاى بعد بروز رفتارهاى غير قابل دفاعى مشاهده مى‌شود.

در نقد جنبش چريكى فارغ از اين نكات مقدماتى، تجربه جنبش مسلحانه به طور عام، و جناح ماركسيستى آن به طور خاص در پيش از انقلاب را چگونه مى‌توان تحليل كرد؟ از خلال مطالعه اين كتاب چه نكات مهمى را مى‌توان دريافت كه براى آينده سياسى جامعه ما مفيد باشد؟ در نقد اين تجربه سياسى چه اصولى را بايد رعايت كرد تا دچار خطاى تحليلى نشويم؟

در اين نوشته كوشش مى‌كنم كه به برخى از جنبه‌هاى موضوع بپردازم، شايد به درک بهتر ما از نتايج رفتار و اعمالمان كمك كند.

۱ـ در نقد جنبش چريكى نبايد دچار خطاهاى تحليلى حاكم بر اين جنبش شد.

اولين خطاى تحليلى، خلط ميان درستى عمل و انگيزه صادقانه و دگرخواهانه است. اگرچه يكى از وظايف اخلاقى ماست كه خود و ديگران را به داشتن انگيزه‌هاى انسانى و دگرخواهانه دعوت كنيم، اما نبايد فراموش كرد كه وجود چنين انگيزه‌هايى نزد هر فرد يا گروهى، به منزله درستى و صحت عمل آنان نيست.

برخى از افراد در مقام نقد رفتارهاى گذشته از جمله جنبش چريكى نيز استدلال مشابهى را طى مى‌كنند، و به صرف رد كردن درستى عمل آنان نتيجه مى‌گيرند كه آنان به لحاظ انسانى و اخلاقى نيز سقوط كرده بودند.

اين استدلال دقيقاً مشابه استدلال طرفداران جنبش مذكور بود كه اصالت و درستى عمل آنان را از خلال اثبات انگيزه‌هاى خيرخواهانه و دگرخواهانه و ايثارگرانه آنان اثبات مى‌كنند و اگر اين قاعده را در تحليل رفتار بپذيريم، دست طرفداران جنبش چريكى پرتر است.

بنده گرچه عوارض منفى و آثار زيانبار و قطعى اين جنبش را بيشتر از دستاوردهاى احتمالى آن مى‌دانم، اما در صداقت و اصالت انگيزه‌هاى پيشگامان و حتى اكثريت ادامه‌دهندگان آن راه ترديدى ندارم.

به دليل مطالعه‌اى كه در باره جنبش دانشجويى پلى‌تكنيك انجام داده ام و با بسيارى از دانشجويان قديمى آن دوران گفتگو كرده‌ام، بدون استثنا تمامى اين افراد (اعم از چپ، مذهبى يا ملى‌گرا) از كادرهاى چريك‌هاى فدايى خلق كه در پلى‌تكنيك بودند و يا از آن فارغ‌التحصيل شدند به نيكى و حسن اخلاق ياد مى‌كنند و آنان را جزو بهترين دانشجويان دوره خود معرفى مى‌كنند كه عموماً هم درسخوان بودند.

غفور حسن‌پور، هادى فاضلى، شعاع‌الله مشيدى، رحيم سماعى، هادى بنده‌خدا، مسرور فرهنگ، سيف دليل‌صفايى و اسماعيل معينى عراقى كه در سال ۱۳۴۹ و بعد از آن تيرباران يا كشته شدند عموماً نزد ديگران، افرادى به غايت محترم بودند كه جان خود را در راه آرمان خويش گذاشته بودند.

وقتى به هادى بنده‌خدا اعتراض مى‌شود كه چرا درس خود را نمى‌خوانى به صراحت مى‌گويد كه من حداكثر تا ۲ سال ديگر زنده‌ام، چرا درس بخوانم؟ چنين نگرشى اوج انگيزه دگرخواهانه و از خود گذشتگى است كه وجود آن در يک فرد تصور مى‌شود.

غفور حسن‌پور، عاشق دخترى مى‌شود، اما براى عشق ديگرش كه مبارزه بود، از آن صرف نظر مى‌كند و عشق خود را ابراز نمى‌كند، و الى آخر.

على‌رغم اينكه داشتن چنين انگيزه‌اى در يك فرد مثبت و قابل احترام است، اما بدترين استدلال آن است كه با اتكا به اصالت اين انگيزه‌ها، نتيجه‌گيرى شود كه راه انتخابى او هم درست است. استدلال عكس آن نيز تا حدى باطل است.

۲ـ خطاى بعدى، خلط ميان ارزشمند بودن يك شعار و صحت عمل مرتبط با آن شعار است.

آنان كه امروز را تجربه مى‌كنند به خوبى اين واقعيت را لمس مى‌كنند، كه بيان شعار خوب و ارزشمند لزوماً مترادف با صحت و درستى عمل شعار دهنده نيست.

اتفاقاً چه بسا افرادى كه كلاهبردارند، شعارهاى سياسى جذاب و مردم‌پسند مى‌دهند. شعار برابرى، مبارزه با فقر و فساد و امثالهم؛ شعارهايى نيستند كه كسى با آنها مخالف باشد.

برداشتن پرچم اين شعارها خوب است، اما نبايد فريب حامل آن را خورد. به جز كلاهبرداران سياسى، ممكن است حاملان صادق اين شعارهاى خوب هم راه خطايى را بروند. جنبش چريكى هم شعارهاى خوبى داشت؛ برابرى، آزادى و رفع ظلم و ستم و تبعيض طبقاتى و... و همه آنان هم به اين شعارها، صادقانه ايمان داشتند، هرچند در آن زمان لزوماً درک درستى از اين شعارها وجود نداشت، اما به صرف داشتن اين شعارها مطلقاً نمى‌توان راه و روشى را كه آنان پيش گرفته بودند، تأييد كرد.

۳ـ خطاى ديگر ناديده گرفتن حد و حدود مرزهاى اراده فردى در پيشبرد امور است.

به اين مورد بايد با دقت بيشترى توجه نمود. يک عضو جنبش چريكى با صداقت كامل و انگيزه‌هاى انسانى و شعارهاى پذيرفتنى وارد سازمان چريكى مى‌شود. او براى بهتر شدن اوضاع ميهنش از جان خود مى‌گذرد، و نيز نتيجه مى‌گيرد كه هيچ چيز نمى‌تواند مانع آزادى فكر و انديشه و بيان و پيشبرد اراده وى باشد و هيچ عاملى هم او را از اين آرمان‌ها منحرف نمى‌كند، و لذا در اولين گام، حركتى نسبتاً آگاهانه و دموكراتيک را آغاز مى‌كند، اما به يک نكته توجه ندارد و آن اين است كه براى اين مبارزه مجبور است، ساختارى را در سازمان چريكى پياده كند، كه آن ساختار مانع از آزادى بيان و عقيده مى‌شود، اين ساختار، حاكم بر اراده‌هاى فردى و شكل دهنده آنها خواهد شد.

در ساختار سازمانى چريكى به دلايل متعدد امكان دموكراسى و آزادى عقيده وجود نخواهد داشت، وجود آزادى و بحث و نقد، مخل حيات و بقاى چنين سازمانى است. شايد چيزى بسته‌تر از ارتش‌هاى رسمى است.

اما چون در كشورهاى دموكراتيک، ارتش را از حضور در سياست منع مى‌كنند، لذا غير دموكراتيک بودن ساختار درونى آن مشكلى براى كشور ايجاد نمى‌كند، بويژه آنكه اين ارتش در درون كشور مشغول جنگ و مبارزه نيست و نظارت بيرونى هم بر آن اعمال مى‌شود و فعاليت آن حدوداً شفاف و علنى است.

ولى در يک سازمان مخفى چريكى كه سياست و جنگ مسلحانه بر يكديگر منطق مى‌شود و نظارت بيرونى هم نيست و كل گروه در معرض خطر و انهدام و نيز كشتن و كشته شدن است و همه چيز‌ها هم امنيتى و سرى محسوب مى‌شود، هيچ زمينه‌اى براى رعايت نظرات ديگران و منتقدان باقى نمى‌ماند.

منتقدان فعلى جنبش چريكى هم بايد توجه داشته باشند، كه ساختار استبدادى حاكم در كشور پس از سال ۱۳۴۲، مآلاً منجر به شكل‌گيرى چنين جرياناتى مى‌شد، و اين طور نبود كه عده‌اى جوان از سر تفريح يا سيرى شكم به سوى برداشتن اسلحه بروند، بنابراين در نقد جنبش چريكى بايد از هر دو جهت توجه كرد.

يكى از حيث تأثير ساختار سياسى انسدادى پس از سال ۱۳۴۲ و فضاى عمومى جهان در دهه شصت ميلادى در شكل‌گيرى اين جنبش؛ و ديگر از حيث تأثير ساختارى كه هر گروه چريكى بر رفتار و آزادى‌ها و... فردى اعضاى آن مى‌گذارد.

اين خطا را همه ما در گرايش به سوى دفاع از ساختار دولتى نيز مرتكب شديم. چون به خودمان و انگيزه خيرمان اطمينان داشتيم، فكر مى‌كرديم كه انقلابيون از خود گذشته، قادرند با در اختيار گرفتن دولت و حكومت و حذف بخش خصوصى همه بدى‌ها را زايل كرده و سراسر در خدمت جامعه درآيند.

در حالى كه ساختار دولتى فارغ از اينكه افرادى خوب يا بد، در مصدر آن باشند، در ذات خود واجد مفاسد و مشكلاتى است كه دير يا زود آنها را بر جامعه و حتى افراد خيرخواه تحميل مى‌كند. در تحليل پديده‌ها توجه به ساختار مقدم بر توجه به افراد و انگيزه‌هاى آنان است.

۴ـ نكته ديگر ضرورت توجه به منطق موقعيت است.

هر عمل و كنش سياسى را ابتدا بايد در زمينه خاص خودش ارزيابى و تفهيم كرد. بايد به اين معيار توجه داشت كه اگر ما در آن شرايط بوديم (نه با دانش و تجربه امروزى ما كه محصول آن اتفاقات است و چيزى جز نتايج خوب و بد آنها نيست) چگونه رفتار مى‌كرديم؟

اگر به اين منطق بى‌توجه باشيم، به ناچار حق مى‌دهيم كه ديگران هم رفتارهاى گذشته را كه در يك مقطعى مفيد و منطقى بوده و اكنون غير موثر است، به عنوان رفتارهايى ايدئولوژيك و ارزشى تبليغ كرده و خواهان انجام آنها در هر شرايطى باشند.

اگر من يا دوست ديگرى كه امروز به خود حق مى‌دهيم تا در نقد جنبش چريكى بنويسيم، بايد اذعان كنيم كه ما نيز در آن مقطع (حداقل در اوايل دهه پنجاه) اگر نمى‌ترسيديم، شيفته و خواهان مشاركت در چنين مبارزه‌اى بوديم.

حتى اگر اين شيفتگى را امروز محصول ناآگاهى آن زمان خود بدانيم، اما مگر قرار است آن زمان برحسب آگاهى امروز عمل مى‌كرديم؟! اتفاقاً بايد گفت كه جنبش چريكى فقط در فضاى حاد استبدادى شكل مى‌گيرد و چنين فضايى در درجه اول مانع رشد و آگاهى فكر و انديشه مى‌شود و هر كس در چنين فضايى به ميزانى ناآگاهانه و احساساتى و فارغ از عقلانيت مطلوب رفتار مى‌كند.

بنابراين نتيجه انسداد سياسى، بروز كنش عقلانى معطوف به هدف نيست، يک كنش شبه عقلانى و ايدئولوژيک، وجه غالب اين كنش خواهد بود. وقتى كه پس از سال ۱۳۴۲ و تا ابتداى دهه پنجاه، تعداد زيادى گروه چريكى با هدف مبارزه مسلحانه و بدون اطلاع از يكديگر شكل مى‌گيرد، به آن معناست كه بروز چنين سياستى در آن مقطع و با توجه به شرايط آن زمان قابل انتظار بوده است.

با توجه به ملاحظات فوق به نظر مى‌رسد كه جنبش چريكى در جريان عمل خود با خطاهاى متعددى نيز مواجه شد، كه توضيحى مختصر در باره هر يک مفيد است.

معادله يا گزاره "شجاعت و بى‌باكى = حقانيت" انحرافى‌ترين معادله و گزاره در زندگى سياسى و غير آن است.

متأسفانه هنوز هم در جامعه ما حرف‌ها و سخنان كسانى بيشتر مقبول طبع مى‌افتد كه همراه با نوعى بى‌باكى باشد، در حالى كه هيچ رابطه‌اى ميان اين دو مقوله وجود ندارد و چه بسا اگر رابطه‌اى باشد، رابطه معكوس است.

در سازمان چريک‌هاى فدايى اين گزاره را نه تنها در ارزيابى خودشان با ديگران مى‌بينيم، حتى در ميان خودشان هم شاهد آن هستيم. آنجا كه ادنا ثابت دليل بيان انتقاد از جانب خود را، بى‌باكى خويش در عمليات معرفى مى‌كند (ص ۸۱۹).

اين گزاره در ادبيات چريک‌هاى فدايى به وفور يافت مى‌شود، كه بر شجاعت خود و ترس مخالفان يا ديگران به عنوان معيار حقانيت خود تأكيد مى‌كنند.

اتفاقاً به نظرم حدى از ترس نه تنها مذموم نيست كه مفيد هم هست، در واقع انسان بايد شعور ترس هم داشته باشد! چريک‌ها و مجاهدين براى اينكه دچار اين مشكل نشوند، سعى مى‌كردند كه وابستگى‌هاى افراد را كم كنند. از اين رو مخالف ازدواج بودند، تا افراد به زن و بچه تعلق‌خاطر پيدا نكنند، در حالى كه به نظر مى‌رسد اين تعلقات تا حدى هم خوب است، زيرا به ناچار عقلانيت و حداقلى از محافظه‌كارى را به فرد تحميل مى‌كند تا بى‌گدار به آب نزند.

تجربه چريكى نشان داده بود كه افراد داراى همسر و فرزند، حوصله مقاومت آنچنانى براى اعدام شدن در زندان را ندارند و چه بسا چنين افرادى به همين دليل وارد اين نوع مبارزه نمى‌شوند، دو مورد از زندانيان چريك‌ها از جمله ابراهيم نوشيروان‌پور كه مصاحبه كردند و آزاد شدند، داراى همسر و كودك چند ساله بودند. و اتفاقاً تجربه نشان داده است كه اين تعلقات‌خاطر مى‌تواند مانع برخى زياده‌روى‌ها شود، و در اين مورد ترس تا حدى هم معقول و قابل دفاع است!

روشن است كه قصد من تبليغ يا دفاع از ترسو بودن و نفى شجاعت نيست، اما معتقدم كه شجاعت و بى‌باكى را نبايد آن‌قدر پررنگ كرد كه حقيقت در سايه آن گم شود.

هنگامى كه بى‌باكى معيار حقانيت شد، عقلانيت به كنار مى‌رود و همان بلايى كه بر سر سازمان‌هاى چريكى آمد را شاهد خواهيم بود، به طورى كه رهبران بعدى آنها، برخلاف اسلافشان چون جزنى و ضياءظريفى، افرادى عملياتى و كم‌سواد خواهند شد كه جز عمل و لوله تفنگ با چيزهاى ديگر آشنايى كمترى دارند.

اتفاقاً نكته جالب اينكه شجاعت و نترس بودن رويه ظاهرى اين نوع سازمان‌هاست و برخلاف تصور كه اين افراد را شجاع و نترس مى‌دانيم، زندگى چريكى عملاً به نحوى مى‌شود كه تمامى آن چيزى جز تجربه ترس نيست (ص ۴۳۶).

كنش عقلانى مطلوب به هدف در حوزه سياست، لزوماً بايد همراه با انباشت تجربه و دانش باشد، و انجام چنين رفتارى از جوانانى كه در سنين ۲۰ تا ۲۵ سال هستند، به تنهايى برنمى‌آيد، اين گروه سنى اگر به تنهايى وارد ميدان سياست شود، چاره‌اى ندارد جز اينكه نقطه قوت و اصلى‌ترين سرمايه خود، كه همان بى‌باكى و تهور است را به ميدان سياست بياورد.

چريكى كه متوسط عمرش حداكثر ۲ سال است، و در اين دو سال هم منتزع از جامعه و درگير تأمين امنيت و شهرشناسى و تمرين كاربرد اسلحه و... است، چگونه مى‌تواند صاحب ديدگاه و دانش مفيد و تجربه موثرى گردد؟ اين افراد اگر مسير عادى سياست را پيشه مى‌كردند، حتى اگر به صورت غير حرفه‌اى سياست‌ورزى مى‌كردند، باز هم مجموع عمر سياسى مفيد آنان پس از چند دهه فعاليت بسيار بيشتر از يكى دو سال عمر چريكى آنان بود. عمرى كه براى برخى از آنان حتى به كمتر از چند ماه هم مى‌رسيد (ص ۶۶۶).

وجه ديگر اين گزاره غلط، اصالت يافتن مبارزه به عنوان يک حقيقت و اصل حاكم بر كليه امور ديگر است. اصل شدن مبارزه (آن هم نوع مسلحانه آن و تقدم آن بر هر چيز ديگر) نقطه آغاز بسيارى از انحرافات فكرى و رفتارى ديگرى است كه در سازمان‌هاى چريكى شاهدش بوديم. از جمله انحرافات ناشى از اين ويژگى، رد و طرد مطلق و بدون چون و چراى صاحبان ديدگاه‌هاى انتقادى است كه به سهولت با زدن انگ مبنى بر دارا بودن خصلت‌هاى روشنفكرى و خرده بورژوازى، به طرفِ منتقد او را له و سركوب و حتى ايزوله و طرد مى‌كردند.

در جنبشى كه همه چيز سياه و سفيد است و رنگ خاكسترى موجود نيست، هر كس يا خلقى است يا ضد خلقى و ميان چريک فدايى خلق بودن و قرار داشتن در قله‌هاى ايثار و گذشت و پيشگامى، با عنصرى ناپاک و خرده‌بورژواى خائن و مرتجع بودن كه خونش حلال مى‌نمايد مرزى باريک‌تر از مو وجود دارد، و هر آن ممكن است كه افراد با كوچک ترين حركتى از اين سوى قله افتخار به آن سوى دره پليدى بيفتند، در اين صورت نمى‌توان آزادانه و فارغ از ترس، نظرى را ابراز كرد تا خود و سازمان متبوع خويش را اصلاح نمود.

جنبش چريكى حداقل در دوران اوليه آن كه در هسته‌هاى چند نفرى و خانه‌هاى تيمى و مجزا از ديگران هستند، فرد را دچار پس‌افتادگى اجتماعى مى‌كند.

شايد برخى از افراد اين ادعا را توهين يا حتى تحقيرآميز بدانند، اما مطلقاً چنين قصدى ندارم و با همه احترامى كه براى آنان دارم، به اين گزاره معتقدم كه داشتن رابطه و كنش اجتماعى معمولى جز جدايى‌ناپذير انسان است، وقتى كه فرد، كليه روابط خود را قطع مى‌كند، و در خانه‌هاى تيمى به صورت گلخانه‌اى زندگى مى‌كند، و تمام وجودش متوجه مسأله تأمين امنيت است، و بخش مهمى از زندگى‌اش زدن علامت سلامتى يا چک كردن قرار و رفت و آمد و ده‌ها كار ديگرى است (كه انسان عادى آنها را انجام نمى‌دهد) و اوقات خود را صرف امور غير عادى مى‌كند، در اين صورت در فرآيند اجتماعى شدن او، اختلال ايجاد مى‌شود، و وى نسبت به محيط و پيرامون خود انتزاعى مى‌شود.

اين انتزاعى شدن او را با حقايق انكارناپذيرى مواجه مى‌كند كه يا بايد آنها را ناديده گرفته و انكار كند، يا توجيه نمايد و يا دچار یأس و نااميدى شود.

وقتى كه اين افراد براى رفاه حال جامعه‌شان و نجات آنان از ظلم و ستم قيام مى‌كنند، اما در مقابل در موارد متعدد به وسيله همان مردم دستگير شده يا كتک مفصل زده مى‌شوند، شدت انتزاعى بودن آنان را مى‌رساند.

اگر همان روزى كه در سياهكل آقاى بنده‌خدا لنگرودى كه اهل گيلان و محلى بود و به وسيله اهالى محل و همشهرى‌هايش و (حتى زنان) كه طبق تحليل سازمان آگاه‌ترين مردم نسبت به ساير نقاط كشور را براى مبارزه دارد (ص ۱۷۱) دستگير و مضروب شد، نسبت به راه طى شده تجديدنظر مى‌شد، احتمالاً شاهد اتفاقات بعدى نبوديم.

اما چرا تا هنگامى كه تمامى راه‌ها بسته نشده، كسى اقدام به تجديدنظر در راه چريكى نكرد؟ علت به ساختار حاكم بر جنبش چريكى برمى‌گردد. مبارزه مسلحانه گام گذاشتن در مسيرى است كه بسيار پرهزينه است، گرچه روى كاغذ مى‌تواند، منافع زيادى هم داشته باشد.

هر اقدامى كه واجد اين خصلت باشد، عقب‌نشينى از آن معمولاً سخت است مگر وقتى كه از منافع آن كاملاً قطع اميد شود. برخى افراد هم كه به هر دليل به خطا بودن اين مسير واقف مى‌شدند، جرأت بيان نظرشان را نداشتند و در بهترين حالت بايد فرارى و مخفى مى‌شدند، نمونه آن ايرج صالحى است (ص ۱۶۷).

در حالى كه برداشتن گام‌هاى كوچک اين حسن را دارند كه به محض توجه به غير مفيد بودن آنها، مى‌توان از گام برداشته شده عقب‌نشينى كرد. راه مسلحانه را شايد من و شما انتخاب كنيم، اما در بيرون آمدن از آن چندان مختار نيستيم، به همين دليل است كه بيرون آمدن از اين جنبش خيانت تلقى شده و حكم اعدام درباره آن اجرا مى‌گرديد.

به دليل همين ويژگى است كه انتقاد و نقد كوبنده و سازنده در اين جنبش محلى از اعراب ندارد. زيرا انتقاد موثر، غير مشروط است و ادامه كار را تضمين نمى‌كند، در نتيجه از سوى سازمان پذيرفتنى نيست، در اين سازمان‌ها معمولاً انتقاد جدى وقتى رخ مى‌دهد كه سلطه سازمانى شكسته شده و انتقاد به نوعى به تسويه حساب با گذشته سازمان هم تلقى شود.

به همين دليل است كه على‌رغم آشكار بودن خطاى ترور ابراهيم نوشيروان‌پور، كسى از اين عمل انتقاد نمى‌كند، تا وقتى كه كليت خط‌ مشى سازمان زير سوال مى‌رود و انتقاد از اين واقعه در اين مرحله هم با هدف زير سوال بردن آن خط‌ مشى بيان مى‌شود و نه براى دفاع از يک حقيقت (ص ۷۱۹).

اتفاقاً اين نكته مهمى است كه حميد اشرف هم به آن پى مى‌برد. وى در يكى از نامه‌هاى خود در باره تأمين منابع مالى از خارج از كشور به صراحت مى‌نويسد كه عده‌اى در دلشان مخالف هستند، اما شهامت ابراز مخالفت هم ندارند تا وى يا سازمان تكليف خودشان را با آنها روشن كنند (ص ۶۴۲).

او متوجه مى‌شود كه عدم بيان مخالفت به معناى مخالف نبودن نيست و برخى از افراد از ته دل موافق نيستند و همين امر موجب بروز مشكل در ادامه كار مى‌شود. در حالى كه ساختار ايجاد شده در سازمان چريكى چنين الزاماتى دارد و كسى كه نان عدم بيان انتقاد را مى‌خورد، به نحو ديگرى بايد آماده خوردن چوب اين وضع هم باشد، زيرا عدم بيان مخالفت، به معناى مخالف نبودن نيست و هنگامى كه فردى نتواند مخالفت خود را بيان كند، در عمل به شكل ديگرى مخالفت مى‌كند، به نحوى كه حميد اشرف هم نتواند تكليف خودش را با او تعيين كند.

فقدان انتقاد جدى در اين سازمان‌ها در شرايطى بود كه اصل انتقاد از خود را چون آرمانى بى‌چون و چرا مطرح مى‌كردند، اما انتقاد از خود مبتذل‌ترين شكل را داشت و به امور پيش‌پا افتاده محدود مى‌شد، و اگر هركس انتقاد جدى مى‌كرد، "روشنفكر جماعت" معرفى و حتى خائن تلقى مى‌شد (ص ۳۷۸).

چريک‌هاى فدايى برخلاف مجاهدين از يک حيث ديگر هم دچار اشكال جدى بودند، كه با خواندن اين كتاب با زواياى واقعى اين اشكال بيشتر آشنا مى‌شويم. فقدان منابع مالى آنان و فقر مفرط، موجب مى‌شد كه بخش مهمى از نيروى خود را صرف حمله به بانک‌ها نمايند كه در اين ميان بعضاً خسارات جانى و عملياتى فراوانى را تحمل مى‌كردند و در چند مورد پول به دست آمده تا حد مثلاً ۵۰۰۰ تومان (حداكثر معادل ۵ ميليون تومان الآن) بوده است، در حالى كه اگر آنان توصيه جزنى را رعايت مى‌كردند و يک گروه سياسى و علنى مى‌داشتند، به راحتى مى‌توانستند مبالغ معتنابهى پول تهيه كنند، بدون اينكه مجبور به حمله به بانک‌ها و كشتن تعدادى از افراد بيگناه شوند.

در سازمان چريكى، حفظ امنيت و در نتيجه بى‌اعتمادى حرف اول را مى‌زند. كوچک ترين شک و شبهه موجب مشكلات زيادى خواهد شد، در حالى كه ما در زندگى عادى خود برخلاف اين اصل عمل مى‌كنيم و اصل را بر اعتماد مى‌گذاريم.

ممكن است كوچک ترين بى‌احتياطى حتى در انتقاد كردن موجب شک و شبهه و بى‌اعتمادى به افراد انتقادكننده گردد.

به قول يكى از چريک‌ها و به نقل از مبارزان چريكى آن سوى دنيا، بى‌اطمينانى يكى از سه اصل طلايى جنگ چريكى است (ص ۴۵۱).

اهميت يافتن امنيت، نقطه ضعف مبارزه چريكى است، زيرا هيچ سازمانى نمى‌تواند تمامى راه‌هاى نفوذ را ببندد، قضيه نفوذ شاهمراد دلفانى در مجاهدين خلق، شهريارى در چريک‌ها و محمد كتابچى (م.ک) در اواخر عمر چريک‌ها و اتفاقات ريز و درشتى كه موجب ضربه مى‌شد، همگى معرف ضربه‌پذيرى انكارناپذير است. در واقع اين سازمان‌ها به لحاظ امنيت در ضعيف‌ترين حالت بودند.

اين ويژگى عوارض منفى زيادى در رفتار افراد سازمان چريكى نسبت به هم يا نسبت به سايرين دارد كه پيش از اين به برخى موارد آن اشاره شده است.

مبارزه مسلحانه در مراحل اوليه خود به سرعت تبديل به ايدئولوژى مى‌شود. به اين معنا كه از سازوكار عقلانيت و محاسبه سود و فايده خارج مى‌شود و بيشتر شبيه انجام تكاليف دينى مى‌شود كه در هر حال پيروزى در آن نصيب عامل رفتار خواهد‌ بود؛ در حالى كه مبارزه سياسى بايد لزوماً در چارچوب عقلانيت منافع و هزينه (اگر نه براى فرد، براى جامعه) تحليل شود. نمى‌توان گفت كه ما در هر حال پيروز ميدان هستيم، چه كشته شويم و چه بكشيم.

وقتى چنين شد، عقلانيت ابزارى كه ركن مهم مبارزه سياسى مدرن است مورد تمسخر و رد قرار مى‌گيرد. اگر مبارزه مذكور مذهبى باشد چندان مشكلى ايجاد نمى‌كند، مثل شب عاشورا چراغ‌ها را خاموش مى‌كنند و مى‌گويند هركس مى‌خواهد بماند، هركس مى‌خواهد برود و خجالت نكشد، زيرا شهادت و مبارزه خالص مذهبى داعيه پيروزى به معناى مدرن را ندارد، اما وقتى كه گروهى خود را مسلح به علم مبارزه مى‌دانند، نمى‌توانند در برابر هر نوع ان‌قلتى كه كسى بياورد، واكنش ايدئولوژيک و نه عقلانى نشان دهد، نامه حميد اشرف (صص ۵۳۲ و ۵۳۳) كه در خصوص ترديد برخى از اين افراد است به خوبى معرف اين خصلت ايدئولوژيک است كه مآلاً به خشونت و ترور منجر مى‌شود، و حتى پرسش‌كنندگان را نيز با زبانى ظريف ولى روشن تهديد به تسويه فيزيكى مى‌كند.

اين نحوه عمل، نوعى دوگانگى را در وضعيت سازمان ايجاد مى‌كند. مثل كسانى كه از درون گرسنه هستند ولى با سيلى صورت خود را سرخ مى‌كنند تا ظاهرى متفاوت نشان دهند؛ به همين دليل است كه از يک سو گرايش قابل توجهى به حضور در چريک‌ها حتى پس از ضربات حاد سال ۱۳۵۵ در ميان جوانان غير مذهبى مشهود است، اما از سوى ديگر در داخل سازمان خط‌مشى تجديدنظرطلبى و انشعابى در مشى مسلحانه در اكثريت بود، چرا كه "بود" سازمان با "نمود" آن به كلى متفاوت بود.

"نمود" سازمان براساس نوعى نگاه رمانتيكى به اصيل و ايدئولوژيک بودن مبارزه و كشته يا شهيد شدن شكل گرفته بود، ديدگاه‌هاى روحى آهنگران قبل از حضور در سازمان در ميان اين نگاه رمانتيک بسيار آموزنده است، اما پس از حضور در سازمان چنين فردى نه تنها از آن ديدگاه عدول مى‌كند، كه بيشترين كوشش و همكارى را براى حرف زدن و معرفى افراد به ساواک از خود نشان مى‌دهد (ص ۶۳۲).

رمانتيک بودن اين رفتار(كه شايد به بيمارى هم تنه مى‌زند) را در موارد ديگر هم مى‌توان ديد، شلاق زدن و شكنجه كردن خود و افراد سازمان از اين موارد است با اين توجيه كه فرد براى روز مبادا زير شكنجه‌هاى ساواک دوام بياورد! اينكه جوان ۱۵ ساله‌اى را با خاموش كردن آتش سيگار يا زدن شلاق تنبيه كنند (ص ۶۱۲).

يا حتى افراد بزرگ تر از وى، مجوز چنين حركاتى را با اراده شخصى عليه خود صادر كنند، چيزى از زشتى آن نمى‌كاهد. ضمن اينكه اين كارها معمولاً نمى‌تواند واقعيت شكنجه را در ساواک بازسازى كند و يا فرد را در برابر آن مقاوم نمايد.

در مقابل "بود" سازمان، در داخل گروه نگاه فعالان به ميزان موفقيت و رسيدن به هدف است كه با واقعيات و عملكرد آن تطابقى نداشت.

يكى از بدترين نتايج جنبش چريكى، تأثير منفى خشونت‌بارى بود كه بر رژيم شاه و ساواک گذاشت. در اين ترديدى نيست كه شاه و ساواک نظام سركوبگرى بودند، و خشونت نيز ابزار كارشان بود، اما چگونگى كاربرد خشونت عليه منتقدين و مخالفان، معمولاً نيازمند توجيهات كافى نيز هست.

به عنوان مثال اگر گروهى از معترضين اعتصاب و تحصن مسالمت‌آميزى را انجام دهند، يا تظاهرات خشن و تخريبى را پيشه كنند، يا در تظاهرات خود از اسلحه و ابزار مشابه استفاده كنند قضاوت در باره نحوه مقابله با آنان نيز فرق خواهد كرد: گلوله بستن به روى گروه اول شديداً محكوم مى‌شود، حتى ضرب و جرح با باتوم نيز پذيرفتنى نيست، زندان كردن آنان نيز مورد انتقاد قرار مى‌گيرد، اما در مواجهه با تظاهرات خشن حداقل چيزى كه قابل توجيه است، مقابله به صورت ضرب و جرح و احياناً دستگيرى و زندان است، حتى ممكن است تيراندازى هوايى و حتى زمينى هم در حد محدود توجيه‌پذير باشد، در حالى كه در مورد تظاهرات مسلحانه، اقدام مقابله به مثل، امرى بديهى و طبيعى مى‌نمايد.

فراموش نكنيم كه اين ارزيابى مستقل از آن است كه طرف مقابل شما حق است يا باطل، بلكه بيان واقعيت موجود است.

مبارزه مسلحانه با نحوه عمل خود عملاً شكنجه را در رژيم شاه معمول و تشديد نمود، اتفاقاً در توجيه اين نوع رفتار يكى از مأموران ساواک مى‌گويد اگر شما حاكم شويد، ما را مى‌كشيد. پس من هم مى‌توانم شما را بكشم. كشتن ۹ نفر از زندانيان در سال ۱۳۵۴ واكنش قابل انتظارى به ترور مسئولين ساواک از سوى چريک‌ها بود، به همين دليل است كه حميد اشرف نسبت به نتيجه ترورهاى چريک‌ها كه به اين واكنش منجر شد، ابراز ترديد مى‌كند (ص ۶۰۶).

وقتى كه كشتن ساواكى‌ها هدف اصلى سازمان قرار مى‌گيرد (فارغ از حق و باطل يا درست و غلط بودن چنين سياستى) بايد انتظار داشت كه در صورت گير افتادن دچار كينه آنان شد.

از سوى ديگر چون چريک در صورت دستگيرى بايد چند ساعت مقاومت كند تا رفيق او خانه را تخليه كند، طبعاً اين كار زمينه بالا بردن دُز شكنجه را براى اعتراف‌گيرى فورى‌تر فراهم مى‌كند.

افراد عادى و دانشجويانى كه قبل از سال ۱۳۴۹ دستگير مى‌شدند، با شكنجه‌هاى مرسوم بعد از جريان‌هاى چريكى مواجه نبوده‌اند، در حالى كه ساواک تغيير نكرده بود. وقتى كه يک چريک به خودش حق مى‌دهد كه براى زنده ماندن افراد كاملاً بيگناه را بكشد (ص ۴۶۴ و صفحات ديگر)، چگونه مى‌تواند بگويد كه ديگران از جمله ساواكى‌ها چنين حقى را نداشته باشند؟

انتزاعى شدن اعضاى جنبش چريكى يكى از آثار زيانبار زندگى مخفى و محدود شدن فكر و مطالعه و ارتباط با محيط اجتماعى است.

در واقع اين سازمان چريكى است كه ذهنيت فرد و ارتباطات او را با محيط اطراف شكل مى‌دهد و هدايت مى‌كند. سازمان چريكى براى ادامه حيات خود، محيط خارج و داخل را قلب واقعيت مى‌كند و از توانايى سازمان و اعضايش افسانه و اسطوره‌سازى مى‌كند.

آقاى بهمن بازرگانى از اعضا و كادرهاى اوليه مجاهدين مى‌گويد كه از اعضاى سازمان نظرسنجى كردند كه فكر مى‌كنيد تعداد اعضاى سازمان چقدر است (احتمالاً در سال ۱۳۵۰ كه تعداد اعضاى آنها حداكثر به ۲۰۰ نفر مى‌رسيد)، كمترين پاسخ‌ها ۵۰۰۰۰ بود و تا ۵ ميليون هم مى‌رسيد.

اين پاسخ از جانب كسانى بود كه عمدتاً ‌تحصيلكرده و باسواد بودند!! اسطوره‌سازى از اعضاء هم وجه ديگر اين قلب واقعيت است، در حالى كه آنان هم مثل بسيارى ديگر از انسان‌ها رفتارهايى مبتنى بر عقل و عاطفه و... داشته‌اند، و چه بسا به هر دليلى مجبور مى‌شدند و يا حتى با اختيار رفقاى خود را لو داده‌اند و اين رفتار اصلاً عجيبى هم نيست، اما براى آنكه اين اسطوره‌سازى‌ها در ذهن جوانان و هواداران نشكند، واقعيت مقلوبه‌اى از آنان ارايه مى‌گردد و حتى بيانيه هاى دروغ و غير واقعى از رويدادها منتشر مى‌گردد.

اين موضوع در كتاب‌هاى آقاى حميد شوكت نيز به خوبى ديده مى‌شود كه چگونه مبارزان آن دوران وقتى كه پس از حكومت پل پوت وارد پايتخت كامبوج مى‌شوند و با شهر ارواحى به نام پنوم‌پن مواجه مى‌شوند، اما در بازگشت هيچ انتقادى را مطرح نمى‌كنند؛ چرا كه عليه احزاب برادر نبايد سخنى گفت تا واقعيت را چنان كه دوست دارند منعكس كنند نه چنان که هست.

اين حالت انتزاعى است كه موجب مى‌شود براى جامعه‌اى مبارزه كنند كه اولاً قادر به تأمين نيازهاى معمولى خود از طريق كمک‌هاى مردمى نيستند، به نحوى كه مجبورند بخش مهمى از وقت خود را صرف امور اضافى نمايند كه آن را مصادره بانک‌ها مى‌نامند، و در اين مصادره‌ها هم افراد بيگناه به جرم عدم همراهى با آنان و دارا بودن خصايل خرده بورژوازانه كشته شوند.

ثانياً تعداد قابل توجهى از كادرهاى آنان را همين مردم دستگير كنند، بدون آنكه چشم‌داشت مادى از حكومت داشته باشند و حتى حاضر شوند جان خود را در اين راه به خطر اندازند. در صفحات متعدد كتاب از ابتدا تا انتها شواهد كافى براى اين ادعا وجود دارد.

اگر سازمان چريک‌ها با ديد انتقادى به خود نگاه مى‌كرد، بايد مى‌پرسيد كه چگونه مى‌شود كه در شهر تهران با چند ميليون نفر جمعيت قيام مسلحانه كرد، اما فرد يا افرادى را براى توزيع اعلاميه نداشت به نحوى كه تئوريسين و كادر مركزى سازمان (امير پرويز پويان) مجبور شود كه اين وظيفه را انجام دهد و در اين راه هم كشته شود (ص ۳۳۶).

استفاده از احساسات رمانتيک و هيجانات براى تهييج طرفداران از مشكلات ديگر اين سازمان‌ها است. داشتن روابط خانوادگى، رفيقانه و هم‌شهرى بودن بسيارى از اعضا، معرف تكيه بر احساسات و عواطف است. وجود افراد متعددى از يک خانواده يا يك محل و شهر و دانشكده نشان‌دهنده اتكاى اين ساختمان بر عواطف و رفاقت‌ها است. البته اين مسأله خاص چريک‌هاى فدايى نيست، بلكه در سازمان مجاهدين خلق و حتى گروه‌هاى سياسى ديگر هم مشهود است و چه بسا در سازمان مجاهدين ريشه‌دارتر هم باشد. ولى در هر حال يک نقطه ضعف است.

اينكه با افتخار بگويند، از كودک مثلاً ده ساله تا مادر ۵۰ ساله در سازمان و خانه‌هاى تيمى هستند (ص ۴۸۴)، چيزى جز استفاده از احساسات نيست و عجيب اينكه حتى يک نفر هم نپرسيد كه چرا بايد اين دو كودک در خانه‌هاى تيمى باشند كه هر لحظه احتمال حمله به آنان و كشته شدنشان مى‌رود، در حالى كه آنان هيچ اراده‌اى در انتخاب اين وضع نداشته‌اند؟ اينكه يك نفر با خواندن يك مقاله "زن چينى" عاشق دنياى مبارزه اين‌چنينى شود (ص ۲۹۲) البته فى‌نفسه اشكالى ندارد و نشان‌دهنده فضاى رمانتيک و غير آزاد جامعه ايران در آن زمان بود، اما وجود چنين افرادى در سازمان نمى‌تواند پيشبرد يک مبارزه منطقى و عقلانى را تضمين كند، سهل است كه آن را با بن‌بست مواجه مى‌كند.

نمونه تكيه بر احساسات، شمردن شهدا و تقديس كشته‌ها است ولو برخى از آنان با ساواک همكارى كرده باشند. آنان به نوعى و به اقرار خود با مرگ، كسب و كار مى‌كردند (ص ۶۴۶) و متأسفانه هنوز هم درصددند كه با شمردن تعداد قبرها حقانيت راه خود را ثابت كنند.

اگر امروز با اين پرسش مواجه شويم كه اگر يك سازمان چريكى در زمان ضعف خود تا اين حد دچار خطا و استبداد مى‌شود، در اين صورت هنگامى كه در قله قدرت قرار مى‌گيرد چه رفتارى از خود نشان خواهد داد، چه پاسخى داريم؟

در واقع اين نكته سنجى مصطفى شعاعيان خطاب به چريک‌ها درست بود كه "سازمانى كه در هنگام ناتوانى اگر از انتشار انديشه‌اى كه نمى‌پسندد جلو مى‌گيرد، به هنگام توانايى، آن مغزى را مى‌تركاند كه بخواهد انديشه‌اى سواى آنچه سازمان ديكته مى‌كند، بگويد." اما شايد وى نمى‌دانست كه در هنگام ضعف هم مغزهاى مذكور تركانده شدند و حال بايد ديد در موقع توانايى چه مى‌كردند؟

در نقد انتخاب مشى مسلحانه مى‌توان جمله انشعابيون چريک‌هاى فدايى را به كار برد كه آن را شيوه‌اى عبث و زيانبار خواندند كه خود را به مبارزان پرشور و جوان و ناآگاه تحميل كرد (ص ۷۴۹).

به نظرم اين جملات دقيق است. اين خط‌ مشى به دليل فضاى جهانى و وضعيت داخلى كشور از سال ۱۳۴۲ به بعد بر مبارزان پرشور و جوان و ناآگاه تحميل شد، ناآگاهى مذكور نيز محصول قهرى نظام بسته شاه بود.

اين خط‌ مشى بى‌ترديد زيانبار بود، اگرچه در صداقت و درستى پيشگامان اين خط‌ مشى از هر دو جناح مذهبى و ماركسيستى آن در آن مقطع از مبارزه شک و ترديدى نيست.

با وجود اين، اگر بتوان با توجه به شرايط روز و منطق موقعيت توجيهى منطقى براى آغاز اين حركت ارايه نمود، اما تداوم آن و نيز بسيارى از اقدامات انجام شده در طول اين جنبش در همان مقطع هم قابل نقد و رد بود و بايد از آن پرهيز مى‌شد و تداوم آن قابل دفاع نبود، اما متأسفانه از اين خط ‌مشى عقب‌نشينى نشد، چرا كه به دليل هزينه‌بر بودن عقب‌نشينى از اين مسير و ترس از انگ ترسو خوردن و... اين خط ‌مشى ادامه يافت، و آثار زيانبار آن حتى در بعد از انقلاب هم برجاى ماند.

همچنين بسيارى از اقدامات انجام شده چون ترورهاى داخلى و كشتارهاى بيهوده و غير قابل قبول از مردم و نيز استبداد تشكيلاتى، و اظهارات و اعلانات دروغ و... در همان زمان نيز قابل نقد و محكوم كردن بود و بايد از آن پرهيز مى‌شد و نمى‌توان آن را به گفتمان غالب و عمومى جامعه ارجاع داد و از اين طريق آنها را توجيه نمود.

تجربه جنبش مسلحانه، تجربه گرانى بود، صدها تن از بااستعدادترين فرزندان اين كشور كه هر يک مى‌توانستند نقشى مهم در جامعه ايفا كنند كشته شدند، فضاى راديكال سياسى از اين طريق راديكال‌تر و غير قابل بازگشت‌تر شد، و اين فضا را در درون حكومت نيز تشديد كرد.

ميراث اخلاقى و فرهنگى باقى مانده از اين مبارزه كه ناشى از ساختار حاكم بر اين نوع مبارزه است، هنوز هم خسارت‌آفرين است، و اگر به تشكيلات مجاهدين خلق هم توجه كنيم و فضاى شديداً خفقان‌آور و زشتى را كه درون زندان‌ها ميان زندانيان سياسى پيش از انقلاب حاكم بود به نحوى مرتبط با اين ساختار آهنين بدانيم، و اينكه ادامه اين فضا در بعد از انقلاب چه كشتارهايى را موجب شد، آنگاه بيش از پيش بر درس‌گيرى از اين جريان اصرار خواهيم كرد.

مبارزه مسلحانه براى اصلاح يا ايجاد تغييرى مفيد در ساخت سياسى داخل كشور مطلقاً مردود است، بويژه آنكه سازمان نظامى، همان سازمان سياسى هم باشد.

اين مبارزه ساختار و اقتضائات خاص خود را ايجاد مى‌كند و افراد دخيل در آن هرچند هم ايثارگر باشند به مرور استحاله شده و بدترين خصلت‌هاى نظام حاكم را در خود بازتوليد مى‌كنند، به نحوى كه حتى به لحاظ تئوريک از شكنجه هم دفاع مى‌كنند. حذف فيزيكى و اعمال خشونت هم اصل مى‌شود. استبداد و خفقان جزء جدايى‌ناپذير ساختار مى‌گردد و در نهايت همان چيزى را بازتوليد مى‌كنند كه صادقانه قصد براندازى آن را داشته‌اند.

توضيح: اين مقاله آذر ماه سال ۱۳۸۷ براى يك نشريه در تهران نوشته شده بود كه منتشر نشد.