«زبان خدا»

حق نشر عکس no credit
Image caption به جای گوشه‌ای از پارک کوچک پشت خانۀ علیزادۀ طوسی، نگاهی می‌اندازیم به پهنۀ یکی از پارکهای طبیعی بزرگ انگلستان!

با این چشم و چاری که من دارم، خانم جویس (Joyce)، معلمّ بازنشسته را از فاصلۀ ده قدمی هم نمی‌توانم به جا بیاورم، چه رسد به اینکه او آن طرف پارک، پهلوی صندلی چرخدار مادر نود و یک ساله‌اش، روی نیمکت نشسته باشد، و من در پیاده رو این طرف پارک مشغول عصا زدن باشم.

سگ زود آشنای خون گرمش، «کارمَه» (Karma)، تا از دور چشمش به من افتاد، بدو آمد پیش من به چاق سلامتی. آنوقت بود که من خانم جویس را از دور به جا آوردم. دستی به سر «کارمَه» کشیدم و با او راه افتادم بروم احوالی از خانم جویس و مادرش، «کلاریسا» (Clarissa)، بپرسم. البته کلاریسا گوش‌هایش خوب نمی‌شنود و بیشتر لب خوانی می‌کند.

وسطهای راه دیدم خانم جویس خم شد، دست مادرش را بوسید، و بعد سرش را برد بالا به طرف آسمان وبا دست راست روی سینه‌اش علامت صلیب کشید. چند لحظه سر جایم خشکم زد. می‌شود اشتباه کرده باشم؟ می‌شود آن‌ها خانم جویس و مادرش نباشند؟ نه! این سگ که من می‌بینم، خود «کارمه» است! سگ‌ها اشتباه نمی‌کنند!

خانم جویس که در مدرسه ریاضیات و علوم طبیعی درس می‌داده است و آدمی است «لا ادری» (Agnostic) و به هیچ چیز غیر از عقل و علم و تجربه اعتقادی ندارد، چه طور ممکن است با خلوص دل یک مسیحی مؤمن سرش را به طرف آسمان بگیرد و علامت صلیب به سینه‌اش بکشد!

حق نشر عکس no credit
Image caption فقط من فارسی زبان نمی‌گویم، بلکه هرکس به هر زبانی می‌گوید: «سگ‌ها اشتباه نمی‌کنند!»

حالا دیگر ویرم گرفت که حتماً بروم و یک جوری که برخورنده نباشد، ازش بپرسم که اگر آدمی است مؤمن و معتقد به دعا، چرا ایمانش را پنهان می‌کند؟ بیست سالی است که همدیگر را می‌شناسیم و توی همین پارک چه قدر بحث‌ها با هم کرده‌ایم، و چه قدر از همصحبتی‌هامان لذّت برده‌ایم!

در معیت رفیق شنگول، جناب کارمه، به محضر خانم جویس و مادرش رسیدم، سلام کردم، و خانم جویس با خوشحالی روی نیمکت برایم جا باز کرد و گفت: «یک ذرّه آفتاب دیدم، مادرم را آوردم، هوایی بخورد و دلی باز کند!» ده دقیقه‌ای از این در و از آن دار حرف زدیم تا من رشتۀ حرف را به جایی کشیدم که بتوانم بپرسم: «آدمی مثل شما وقتی سرش را به طرف آسمان بلند می‌کند، با کی حرف می‌زند و با چه نیتی صلیب می‌کشد؟»

قاه قاه زد زیر خنده، و آن قدر خندید که من هم بی‌اختیار به خنده افتادم. از زور خنده چشم‌هایش پر از اشک شد. سرش را تکان داد و گفت:

«وقتی آدم از دور قضاوت بکند، از این جور سؤال‌ها هم برایش پیش می‌آید. تو خیال می‌کنی من آدمی هستم که از مادرم بخواهم مثل من فکر بکند؟ می‌دانم که همچین خیالی نمی‌کنی، امّا برایت عجیب است که ببینی، من با زبان فکر و دل مادرم با او حرف می‌زنم،‌‌ همان طور که او با زبان فکر و دل خودش با خدای خودش حرف می‌زند و جوابش را هم با‌‌ همان زبان از خدا می‌گیرد. با آدمهایی مثل من و توست که خدا با زبان عقل و علم و تجربه حرف می‌زند، و این زبان هم که قرار نیست هیچوقت جواب آخر را به آدم بدهد و آدم را دربارۀ همه چیز به یقین کامل برساند!»

حق نشر عکس AFP
Image caption این کارمه، سگ خانم جویس نیست، سگ راهب یکی از معبدهای ژاپن است که موقع دعا از راهب تقلید می‌کند و عبادت کنندگان را به حیرت می‌اندازد

با شرمندگی از قضاوت فکر نکردۀ خودم، سرم را تکان دادم و گفتم: «شاید اگر بچّه‌ها را تا چهارده پانزده سالگی فقط درس خوب زندگی کردن توی این دنیا را یادشان بدهند، بزرگ که شدند، خدا با همه‌شان با زبان عقل و علم و تجربه حرف بزند!»

و خانم جویس گفت: «اینشالا!»

وحالا مادر خانم جویس هم که نشنیده بود ما چی می‌گفتیم، در خنده به ما ملحق شد!