یاد بعضی نفرات...

بهروز ارمغانی حق نشر عکس BBC World Service
Image caption بهروز ارمغانی در جریان ضربات اردیبهشت سال ۱۳۵۵ کشته شد

مردهایی که تو گویی آنان

از دل پاک حقیقت زادند...

از یک شاعر ویتنامی، ترجمه علیرضا نابدل

من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدم و علاقه زیادی به مطالعه داشتم. کتاب های مذهبی زیادی را خواندم، اما پاسخ بسیاری از سوالاتم را نیافتم. به دنبال ورود به دانشگاه در سال ۱۳۴۵ در گروه‌های مطالعه که به طور پراکنده شکل می‌گرفتند، به مطالعه آثار مارکسیستی پرداختم.

محافل دوام زیادی نداشتند و پس از چند ماه تعطیل می‌شدند. در این محافل بود که رابطه من با بهروز خلیق نزدیک‌تر شد و ما برنامه مطالعاتی مشترکی را شروع کردیم.

بدین سان بود که من با دوستان دیگری آشنا شدم که منجر به عضویت من در گروه ارمغانی در سال ۱۳۴۶ شد. با عضویت در گروه بهروز ارمغانی از طریق بهروز خلیق، که به دنبال اعتصابات دانشجویی سال ۱۳۴۶ شکل گرفت، به طور عملی به فعالیت سیاسی کشیده شدم.

طی سال‌ها با انسان هایی آشنا شدم که انسانیت، باور آنها به مردم، شجاعت، روحیه انقلابی آنان برای یاد گرفتن به سختی در معیارهای عادی زندگی می‌گنجید. بهروز ارمغانی، ابراهیم پور رضائی خلیق، فتحعلی پناهیان و ده‌ها رفیق دیگری که من می‌شناختم و همه به دست ماموران شاهنشاه آریامهر کشته شدند را هرگز فراموش نخواهم کرد.

فتحعلی، جوانی پرشور بود که تنها به مبارزه برای رهایی مردم ایران می‌اندیشید. او برادر‌زاده ژنرال پناهیان، افسر فرقه دمکرات آذربایجان بود. فرار عمویش به عنوان یکی از فرماندهان ارشد ارتش فرقه دمکرات در لحظات بحرانی تاریخ آذربایجان برای فتحعلی قابل پذیرش نبود. او حتی تلاش کرد که با عمویش که در آن زمان در عراق بود، تماس بگیرد و برای پرسش خود پاسخی بیابد که با برخورد سرد او مواجه شد.

تنها آرزوی او این بود که بتواند کاری برای مردم بکند و در این راستا ارتباط هایی با محافل و گروه‌های مختلف برقرار کرد. ما همسایه دیوار به دیوار بودیم و اساسا با هم بزرگ شده بودیم و او اعتماد زیادی به من داشت. او می‌دانست که من ارتباط هایی دارم و مایل بود که از طریق من راهی برای پیوستن به چریک‌ها بیابد.

اعتقاد او براین بود که تنها راه به سوی انقلاب توده‌ای، مبارزه مسلحانه است. هر راه دیگری از دیدگاه او تنها یک کج راهه بود. او بهروز خلیق را از طریق من می‌شناخت و وقتی که برای اولین بار من دستگیر شدم، بلافاصله بهروز را در جریان قرار داد و به کمک او مقدار زیادی کتاب و جزوه را که در خانه ما جاسازی شده بود از راه پشت بام و خانه خود خارج و به نقطه امنی منتقل کرد.

فتحعلی تلاش کرد که از طریق گروه ستاره سرخ به فعالیت بپردازد، اما دلش با چریک‌ها بود و لذا پس از بحث های طولانی، بهروز ارمغانی با او تماس گرفت. فتحعلی با خداحافظی از من به بهانه "کار در کرمان"، مخفی شد.

فتحعلی پناهیان در اواخر سال ۱۳۵۴ از طریق یک ارتباط علنی لو رفت و در ضمن اجرای قرار در محاصره قرار گرفت. او که به یکباره خود را در محاصره ساواکی‌ها یافته بود، شروع به تیراندازی کرد و یک سربازجوی کمیته به اصطلاح ضدخرابکاری را هدف قرار داد و فرار کرد، اما از پشت هدف رگبار مسلسل ساواکی‌ها قرار گرفت و کشته ‌‮شد.

ابراهیم‌ پور رضائی خلیق انسانی پراستقامت بود که به قول بهزاد کریمی به روشنایی در پایان سیاهی‌ها باور داشت و این باور خود را در مقاومتش در زیر شکنجه‌های وحشیانه ماموران شاه و از بین بردن خود، در عمل نشان داد.

بهروز ارمغانی رفیقی بود که هرگز از یاد گرفتن و یاد دادن باز نمی‌ایستاد. با همگان برخوردی برابر داشت و هرگز خود را بر‌تر از دیگران نمی‌دید تا جایی که قبل از تصمیم گیری در هر موردی به دقت با دیگران مشورت می‌کرد و می‌پرسید تا مطمئن شود و تصمیم بگیرد.

پس از آزادی بهروز ارمغانی از زندان در سال ۱۳۵۲ من با او تماس گرفتم. بهزاد کریمی در زندان بود. ابراهیم پور رضائی خلیق به چریک های فدایی خلق پیوسته و مخفی شده بود و ما نه ارتباطی با او داشتیم و نه اطلاعی.

بهروز خلیق و من دوره خدمت سربازی را می‌گذراندیم و ارتباط نزدیکی باهم داشتیم. اندکی پس از آزادی بهروز ارمغانی، بهروز خلیق دستگیر شد و طی پیغامی به من اطلاع داد که بهروز ارمغانی در خطر است. بهروز با اطلاع از این موضوع بلافاصله مخفی شد.

ما قرارهای مرتبی با هم داشتیم و او معتقد بود که تا زمانی که من در خطر واقعی قرار نگرفته‌ام، بایستی زندگی علنی داشته و امکان سازی کنم. او از قبل از اولین دستگیری‌اش هم این موضوع را به من گفته بود. او معتقد بود که زندگی علنی می‌تواند امکان هایی را تامین کند که با زندگی مخفی نمی‌توان به آنها دست یافت.

تجربه واقعی کار سازمانی نیز صحت این فکر را به روشنی نشان داد. انجام بخش بزرگی از کار‌ها توسط یک چریک مسلح می‌توانست به شناسایی، درگیری و حتی کشته شدن او منجر شود، در حالی که یک عضو علنی به سادگی این کار‌ها را تحت پوشش زندگی و کار روزمره خود بدون هیچ خطری انجام می‌داد.

بهروز ارمغانی به زودی به سطح رهبری سازمان ارتقاء یافت و مسئول شاخه گیلان شد و از من خواست که با پیدا کردن کاری در شمال ایران برای تهیه امکانات برای شاخه گیلان به آن منطقه بروم.

به فاصله کوتاهی شاخه گیلان سازمان به شاخه انتشاراتی تبدیل شد. بهروز معتقد بود که بدون یادگیری، مبارزه بی‌معنی خواهد شد و با تکثیر آثار بیژن جزنی، مارکس، انگلس و لنین و توزیع آن در سطح سازمان به بحث‌ها در تمامی سازمان عمق بیشتری بخشید.

او از بحث هایی که در رهبری سازمان در رابطه با نوشته‮ های بیژن جزنی و نظرات احمد‌زاده و پویان جریان داشت، صحبت می‌‮کرد و توضیح می‌داد که با انتشار آثار بیژن در سازمان، نظرات او در رابطه با پای سیاسی و نظامی جنبش مورد بحث جدی است.

به نظر می‌آمد که در اواخر سال ۱۳۵۴ بحث‌های رهبری سازمان فرا‌تر از نظرات بیژن رفته و تردید در صحت مبارزه مسلحانه ابعادی جدی یافته است.

متاسفانه روابط تشکیلاتی چریکی امکان انتقال کلیه مباحث مطرح شده در رهبری به تشکیلات را نمی‌داد و بخش بزرگی از مباحث به بدنه تشکیلات منتقل نمی‌شد. این امر پس از ضربات سال ۱۳۵۵ باعث پس رفتن سطح مباحث درون سازمان گردید و سال‌ها طول کشید تا سازمان با کمک رفقایی که از زندان آزاد شده و به سازمان پیوسته بودند، مجددا این بحث‌ها را پی بگیرد.

تغییر شیوه کار ساواک و تعقیب، کنترل تلفنی و شناسایی خانه‮های تیمی چریک‌ها و عدم درگیری با آنها برای مدتی طولانی، اطلاعات زیادی به دستگاه های امنیتی داد.

این مساله در رهبری سازمان سوالاتی را مطرح کرده بود. چرا ما ضربه نمی‌خوریم؟ چرا ساواک هیچ کاری نمی‌‮کند؟ آیا این ناشی از کار خوب ماست یا نقشه‌ای در کار است؟ این گونه سوال‌ها مرتب مطرح شده و مورد بحث قرار می‌گرفت. کسی پاسخ مشخصی نداشت. کشته شدن فتحعلی پناهیان در اواخر سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار یک استثناء بود.

ضربات سال ۱۳۵۵ در عمل، هسته اصلی رهبری سازمان را از بین برد و بهروز ارمغانی به همراه تعداد زیادی از رفقای سازمان و از جمله حمید اشرف کشته شد.

من در خرداد ماه سال ۱۳۵۵ به رشت اسباب کشی کردم و در همان روز بهروز به خانه من که تازه اجاره کرده بودم و کسی از محل آن خبر نداشت، آمد.

او گفت که "ضربات سختی خورده‌ایم، علت آن را نمی‌دانیم. هیچ حرکتی نکن تا سالم بمانی. شاید ما مجبور بشویم به خانه تو بیاییم و تو هم مخفی بشوی."

صبح روز بعد من به محض ورود به محل کارم دستگیر و در محل ساواک رشت با کیسه‮ های پر از کتاب های سوخته مواجه شدم.

در سلول ساواک رشت، حسین غبرائی که همان روز دستگیر شده و در سلول کناری من زندانی بود به من گفت که صبح زود دیده است که در محلی درگیری شده و تعدادی کشته شده‌اند. او معتقد بود که آنجا خانه تیمی بهروز ارمغانی بوده است. متاسفانه نظر او درست بود.

بهروز ارمغانی متعقد بود که بدون یادگیری، مبارزه انقلابی نمی‌‮تواند وجود داشته باشد. او تکثیر کتاب هایی را که فکر می‌‮کرد می‌توانند به تعمیق مباحث سازمان یاری رسانند، برعهده شاخه تحت مسئولیت خود قرار داد. در این زمان مطالعه در دستور کار تیم‌ها و به عنوان وظیفه‮ای سازمانی قرار داده شد.

این کار بحث در باره اندیشه‌های مسلط بر سازمان و زیر سوال بردن آنها را جدی‮‌تر کرد و نقش بزرگی در ارتقاء مباحث مربوط به استراتژی و تاکتیک مبارزه داشت.

او در کنار و تحت حمایت حمید اشرف توانست ضرورت مبارزه سیاسی به عنوان شکل اصلی مبارزه را که به اشکال مختلف در سازمان مطرح و مورد بحث بود، عمق بیشتری ببخشد.

در عمل این مباحث در راستای پذیرش نظرات بیژن جزنی در مجموعه سازمان و حتی پیشروی به سوی رد مشی مسلحانه در رهبری پیش می‌‮رفت.

او نشان داد که بدون پویایی فکری و تلاش برای درک درست از شیوه‮های مبارزه، تلاش‮‌ها نا‌موفق خواهد بود.

آگاه سازی توده‮‌ها تنها راه آماده سازی آنها به مبارزه با دشمن است. او از من خواست که انبوهی تایمر برای بمب های اعلامیه پخش کن بسازم. این بمب‮‌ها برای پخش اعلامیه به کار برده می‌‮شد و هیچ گونه خطری برای افرادی که در نزدیکی آنها بودند، نداشت.

این بمب‌ها در مسیر تماشاگران مسابقات فوتبال، سینما‌ها و مراکز اجتماع مردمی مورد استفاده قرار می‌‮گرفتند و هیجان زیادی در بین رهگذران ایجاد می‌کردند. آنها با ولع مطالب اعلامیه‌ها را خوانده و مورد بحث قرار می‌‮دادند. بهروز با شور و هیجانی فراوان از شور مردم در موقع پخش اعلامیه‮‌ها به این شیوه تعریف می‌‮کرد. فراگیری و آگاه‮سازی مردم برای او مهم‌ترین وظیفه بود.

وقتی امکان تهیه مقادیر زیادی پول از طریق راه اندازی یک شرکت راهسازی و ساختمانی را با بهروز مطرح کردم، با اشتیاق پاسخ داد:"می‌دانی با چنین کاری جان چند رفیق را نجات خواهی داد و چقدر وقت رفقا برای مطالعه و یاد گرفتن آزاد خواهد شد؟"

برای تهیه پول ماه‮‌ها بررسی و کنترل و برنامه ریزی برای حمله به بانک‌ها ضروری بود و در بیشتر موارد، کار‌ها آن گونه که برنامه ریزی شده بود، پیش نمی‌رفت و گاهی به از دست دادن جان رفقایی منجر می‌‮گردید.

چند دقیقه پیش از دستگیری در محل کارم در سال ۱۳۵۵ در اتاقی که مهندسین و تکنسین‌های شرکت دور روزنامه‌ای جمع شده و خبر کشته شدن "خرابکاران" را می‌خواندند، یکی از تکنسین‌ها اظهار داشت: "من می‌دانم، اینها (با اشاره به کلمه خرابکاران در روزنامه) تعدادشان هر روز بیشتر و آن یکی‌ها کمتر خواهند شد و بالاخره اینها پیروز می‌شوند" و وقتی که در شب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در اتوبوسی که به سختی در ترمینال غرب گیرم آمده بود به تبریز می‌رفتم، مسافری تعریف می‌‮کرد که امروز عصر ارتشی‮‌ها به پادگان فرح آباد حمله کرده و قصد کشتن همافر‌ها را داشتند.

فرماندهان آنها قبلا انبارهای اسلحه را قفل کرده بودند که همافر‌ها نتوانند به مقابله با ارتش بپردازند تا بتوانند به سادگی همه آنها را از بین ببرند. در همین لحظه چریک‌ها رسیدند و ارتش را پس زده و انبارهای اسلحه را باز کردند و به همراه همافر‌ها به مقابله برخاستند.

مسافری از او پرسید:"چریک‌ها چه کسانی هستند؟" او با تعجب به او نگاه کرده و پرسید:"واقعا نمی‌دانی؟ آنها آدم‌های ویژه‮ای هستند. آنها با هر فشنگ باید سه نفر را بکشند و الا چریک به حساب نمی‌آیند، آنها پشتیبان مردمند."

همه با احترام از چریک‌ها تقدیر کردند و چهره تک تک رفقای چریک که کشته شده بودند در ذهنم ظاهر می‌‮شد و دلم بشدت فشرده می‌‮شد.