و سیاهکل این چنین زمین را به زمان پیوست

حق نشر عکس Other
Image caption نام چریک های کشته شده، حتی یک ماه قبل از سقوط نظام شاهنشاهی در روزنامه ها منتشر و از آنان به عنوان شهید یاد شد

امروز چهل سال پس از آن روزها قضاوت در باره جنبش چریکی و چریک های فدایی خلق آسان تر است. و من پا به سن گذاشته دیگر نیازی ندارم تا در دفاع مصرانه از اشتباهات جریانی که با آن بوده ام، رگ های گردن به حجت قوی دارم.

برای داوری پیرامون چرایی شکل گیری جنبش چریکی در ایران ابتدا باید نگاه کوتاهی به جهان و ایران آن روزها داشت. ده های ۶۰ و۷۰ اوج جنگ سرد در جهان دو قطبی آن دوران بود. از یک سو رشد جنبش های آزادیبخش در کشورهای تحت سلطه استعمار از آفریقا و آسیا تا آمریکای لاتین از کنگو تا الجزایر و فلسطین و ظفار و تا ویتنام و کوبا همه جا جنبش های استقلال طلبانه و رهایی بخش در راه بود.

تز دومینو باعث احساس این خطر برای نیروهای سلطه طلب می شد که خروج هر یک ازکشورها از دایره قدرت کشور آنها موجب تشویق دیگر کشورهای همجوار برای خیزش علیه زورخواهد شد. باشگاه خون در شیلی و فرو ریزی بمب بر ویتنام در مقیاسی بیش از تمامی بمب های ریخته شده در جنگ جهانی دوم هم حاصل این سلطه طلبی بود و هم وحشت سلطه طلبان از باخت قدرت را نشان می داد.

از سوی دیگر، در این سال ها جان جوان جهان شاهد جنبش های آزادیخوهانه پراگ و ورشو استقلال خواهی تیتو و حتی انور خوجه و مهم تر از آنها انشعاب حزب کمونیست چین از شوروی در جهان کمونیستی بود که از یک طرف قدر قدرتی شوروی و وحدت کمونیسم جهانی را زیر سوال می برد و از طرف دیگر برای نیروهای جوانی که با آرمان سوسیالیستی و وحدت طبقه کارگر وارد مبارزه می شدند، سوال های تازه بر می انگیخت.

دراین میان، پیروزی کوبا و ایستادگی ویتنام در برابر ایالات متحده به روزنه امید وچراغ راهنمای مبارزه بدل شد.

در چنین فضای بین المللی است که جنبش های دانشجویی نیمه دوم دهه شصت اروپا و آمریکا را در می نوردد و جنبش های چریکی از اروپا تا آسیا و آفریقا و تا آمریکای لاتین همه جا گسترش می یابد.

در ایران ما اما زخم عمیق کودتای ۲۸ مرداد قلب آزادیخواهی و خود بودگی را شیار زده است. این کودتا که به یک دهه تمرین دمکراسی مردم پایان بخشید، موجب احساس تحقیر در مردم شد و زمینه را برای تحکیم قدرت شاه فراهم کرد.

بحران سال های ۳۹ تا ۴۲ اگر چه در فضای سیاسی کشور گشایش هایی فراهم آورد، اما با توافق شاه و آمریکا بر سر چگونگی پیشبرد اصلاحات همین روزنه ها هم بسته شد و راه تنفس بر نیروهای جوانی که وارد عرصه سیاسی کشور شده بودند، تنگ و تنگ تر گردید.

با سرکوب خونین ۱۵ خرداد همه درها برای ابراز انتقاد ومخالفت مسالمت آمیز مجددا بسته شد. در چنین فضایی است که شاه و اطرافیانش سرمست از موفقیت ها وحمایت موقت روستاییان و کارگران سرکوب ها را تشدید می کنند و دست اندر کار برنامه ریزی جشن های تاجگذاری و دوهزار وپانصد ساله شاهنشاهی و... می شوند که تاثیر چیزی نیست جز شعله ور کردن آتش خشم مردمی که تحقیر را با پوست وگوشت خود لمس کرده و می کردند.

زایش منطقی این فضا، پیدایی مبارزین جوانی است که چون یک بار در تجربه پدران و مادرانشان شکست خفت باری را تجربه کرده اند و بار دیگر خود از مبارزه ای کاملا مسالمت آمیز به عقب رانده شده اند، با انتخاب رادیکالیسم مبارزاتی طلسم ضد شکست را بر می گزینند.

گزینشی هم تحت تاثیر مبارزات جهانی که تا پشت دروازه های ایران به ترکیه و ظفار و مهم تر از آنها فلسطین نیز رسیده است و هم دارای ریشه و پایه در سنت مبارزاتی مردم میهنمان. آنها دست اندر کار قهر می شوند و با انتخاب نام فدایی و مجاهد بر می خیزند تا که چیستان دیرینه مبارزه در ایران را حل کنند.

پس مبارزه قهرآمیز یک ضرورت بر خواسته از دل شرایط ملی و بین المللی آن مقطع تاریخ کشور ماست. این جنبش صرفا ابداع و یا خود خواسته جزنی، احمدزاده، پویان یا حنیف نژاد و سعید محسن یا دیگران نیست. این جنبش خارج از اراده این یا آن فرد مسلما در ایران شکل می گرفت و بسته به نحوه شکل گیری اش طبعا می توانست ابعاد متفاوتی به خود بگیرد.

شکل گیری جریان های متعدد، ولو کوچک تر، با چنین سمت گیری ها چه قبل چه همزمان یا بعد از سیاهکل جملگی مدلول همین واقعیت هستند. به همین دلیل، وقتی از جنبش چریکی این دهه وتاثیرات آتی آن صحبت می کنیم، یقینا می باید فداییان ومجاهدین را تواما مورد بررسی قرار داد. این دو یک پدیده سیاسی هستند، اما بر دو زمینه فکری.

اما آنچه که مربوط به چریک های فدایی خلق است، همانا شکل گیری آن از پیوند دو شاخه شهر و کوه است. پیوندی که به دلیل شناخت قبلی به سرعت پیش می رود متاسفانه به دلیل یک اتفاق در گیری ها سریع تر از زمان پیش بینی شده در سیاهکل آغاز می شود.

اگر چه براین باورم که حتی اگر این اتفاق پیش نمی آمد، تغییر عمده ای در وضعیت صورت نمی گرفت. جنگل های شمال ایران بر خلاف کوه های سیراماسترا یا جنگل های بولیوی محیط امنی برای پارتیزان ها نیست.

سیاهکل را باید از دو منظر نگاه کرد:

نخست آنکه سیاهکل در سیاهکل به پایان رسید. اکثریت قریب به اتفاق رفقای کوه یا جان باختند یا دستگیر شدند. بسیاری از امکانات تدارک شده از بین رفت یا دیگر امکان دسترسی به آنها مقدور نبود. بیشترین شناسایی عملیاتی در شمال صورت گرفته بود که دیگر منطقه امنی محسوب نمی شد و امکان شناسایی در مناطق دیگر کشور، هم به دلیل محدودیت امکانات و هم هوشیاری نیروهای اطلاعاتی وساواک مقدور نبود و اگر چه در بهار سال ۵۰ تلاش هایی برای باز گشت به کوه در شمال صورت گرفت، ولی موفق نبود و بدین ترتیب پس از سیاهکل ما دیگر شاهد عملیاتی در کوه نیستیم و عمل چریکی در شهر متمرکز می شود.

در نگاهی دیگر، اما سیاهکل آتشفشانی است که نور شعله ها و غرش انفجارش سراسر ایران را در می نوردد وخواب خوش حکومتیان را از سرشان می پراند و نور امیدی می شود برای همه کسانی که سال ها شاهد قدر قدرتی شاه و دستگاه ساواکش بودند.

در فاصله سال های ۳۲ تا ۴۹ رهبران سنتی جنبش یا در خارج بودند یا خانه نشین و منتظر فضای سیاسی باز. هر جمع کوچکی هم تشکیل نشده یا دستگیر و متلاشی می شد و یا در خطر نفوذ و دست کم اسیر ذهنیت نفوذ قرار می گرفت.

شاید اینها همه واقعیت نبود، شاید همه راه ها تجربه نشده بود، شاید کارهای دیگری می شد کرد، اما واقعیت دارد که "زمستان" بود و "انتظار خبری از دیار و دیاری " نبود. در چنین فضایی است که سیاهکل از زمین به زمان می پیوندد.

پانزده جان شیفته ، پانزده عاشق پاکباخته، پانزده کاشف فروتن شوکران نشان می دهند که می توان در برابر تندر ایستاد و خانه روشن کرد، ولو به بهای جان.

از آن روز تاکنون، جنبش چریکی متهم است که به قهر دامن زده و فضای سرکوب واختناق را گسترش داده است. دراین تردیدی نیست که خشونت، خشونت متقابل را درپی دارد و این نیز درست است که بعد از سیاهکل، شاه و ساواکش سرکوب را تشدید کردند و به تمامی چنگ ودندان نشان دادند، اما این هم واقعیت دارد که چریک ها پیشقدم خشونت نبوده اند.

این سرکوب و خشونت رژیم بود که کارد را به استخوان این بهترین ها رساند و آنها را به مقابله واداشت. چریک ها محصول خشونت بودند نه عامل خشونت.

چریک های فدایی خلق راه سخت و دشواری را تا انقلاب پیمودند. این راه به قیمت جان صدها انسان شریف پاک فداکار و رزمنده تمام شد.

اکثر آنها در خانواده هایی سیاسی و عمدتا چپ بزرگ شده بودند. آنها فقر را می شناختند؛ فقر مالی، آموزشی، درمانی و بهداشتی و... را.

بسیاری از آنان به طور مستقیم و برخی با واسطه دیکتاتوری را با پوست و گوشت خود لمس می کردند و به دنبال آزادی بودند، ولو اینکه درک ما از آزادی نارس و مجرد بود. ما حتی آزادی های مدنی موجود را هم بورژوایی و وارداتی می دانستیم، اما آرزوی چریک فدایی،رهایی انسان از فقر، گرسنگی، جهل، بیداد و ستم بود.

چریک های فدایی خلق با "رد تئوری بقا" پذیرفتند "موتور کوچکی" باشند برای راه اندازی "موتور بزرگ "انقلاب. آنها پذیرفتند عمر چریک در خانه تیمی شش ماه است. اینها البته هم نقطه قوتشان بود و هم نقطه ضعفشان.

این جنبش عموما از نگاه منطقی مورد نقد وبررسی قرار می گیرد واین صد البته درست است، اما در آن روی این سکه انسان هایی را می بینیم که از یک سو در جنگی مطلقا نابرابر در توان خود می دانند که با هیولای قدرت بجنگند و از سوی دیگر، فرصت این نبرد را برای خود فقط شش ماه می بینند. از یک سو سعادت بشریت را آرزو می کنند و از سوی دیگر آماده اند هر لحظه سیانور را به دندان بگزند. و راستی این احساس از کجا می آید؟ این نیرو که چنین سخاوتمندانه جان خود را می بخشد از کجا سر چشمه می گیرد؟

آنها بقای خود را نفی می کنند و پرسیدنی است آن کس که در راه آرمانش بقای خود را نفی می کند، آیا در راه همان آرمان نمی تواند تیمش را نفی کند؟ آیا آن تشکلی که می خواهد موتور کوچکی باشد برای راه اندازی موتور بزرگ با راه افتادن موتور بزرگ نباید منطقا به نفی خود برسد؟

بیژن جزنی تلاش می کند تا این تناقض راتصحیح کند، اما عمدتا به وجه سیاسی آن نظر دارد. او مبارزه مسلحانه را از "هم استراتژی و هم تاکتیک" به تاکتیکی تبلیغی ولی مهم تقلیل می دهد، اما با بنیان نظری این تفکر برخورد نمی کند.

سازمان هم به تدریج نظرات بیژن را می پذیرد و سعی می کند در حاشیه خود تشکل های صنفی دانشجویی و کارگری را سازمان دهد، ولی خود همچنان چریک می ماند و به زیست در خانه های تیمی ادامه می دهد و با تمام توان برای بقای خود و رسیدن به موتور بزرگ انقلاب می رزمد.

جدا از اینکه نقش مبارزه مسلحانه در شکستن دیوار سکوت و راه افتادن انقلاب چقدر بود، در کمتر از یک دهه انقلاب از راه رسید و پیروز شد.

چریک ها با تمام توان انقلاب را زیستند. پیروزی آن را همراه مردم جشن گرفتند و پای کوبیدند؛ اما با پیروزی انقلاب دیگر نه نیازی بود که تئوری بقا را رد کنند و نه دیگر می توانستند همچنان نقش موتور کوچک را ایفا کنند. به تعبیری، دیگر نه فدایی بودند و نه چریک. و باید خود را بازتعریف می کردند.

در این باز تعریف، عده محدودی بر همان نظر پویان و احمدزاده پای فشردند. جمع بزرگ تری از ما نظر بیژن جزنی را پاسخگوی شرایط تحول یافته پس از انقلاب تشخیص دادند.

اگرچه اکثریت فداییان تحلیلی دیگر در شرایط مشخص پس از انقلاب را طلب می کردند، اما پیچیدگی مسائل سیاسی روزمره سال های ملتهب پس از انقلاب از یک طرف وعدم توانایی تئوریک رهبران از طرف دیگر آنها را به تدریج به پذیرش تئوری های تدوین شده در بلوک سوسیالیسم عملا موجود سوق داد که نمی توانست پاسخگوی مسائل جامعه ما باشد و در عمل نیز نادرستی آن به اثبات رسید.

سخن آخر اینکه کاش آن ضرورت تلخ پیش نمی آمد؛ کاش آن تنفس کوتاه در فاصله سال های ۳۹ تا ۴۲ طولانی و طولانی تر می شد و کاش آن همه جان های پاک، آن همه سروهای ایستاده از دست نمی رفتند؛ آن وقت امروز، روز دیگری داشتیم.