«اللَّهُ... یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ»

حق نشر عکس AP
Image caption به قول قدیمی‌ها دندشان نرم، می‌خواستند دنبال «عمو سام» ندوند و لقمه به اندازۀ دهن خودشان بر دارند

الآن اینجا چهارم «مارس» است.

برای اینجایی‌ها، یعنی انگلیسی‌ها، ماهِ «مارس» سومین ماه سال رسمی، و آخرین ماه سال مالی است و با «خرداد» که آخرین ماه سال مالی ایرانیهاست، سه ماه فاصله دارد.

توی این ماه دولت و مردم اینجا مجبورند بیشتر از ماههای دیگر در «فکر» پول باشند، امّا در عین حال هیچکس دلش نمی‌خواهد «حرف» پول پیش بیاید، چون چند سالی است که حتّی آمریکا هم، که ثروتمند‌ترین مملکت دنیاست، کارش از عطسه گذشته است و با تب و لرز شدید، افتاده است توی رختخواب! پس معلوم است که بقیۀ مملکتهای دنیا باید به چه حال و روزی افتاده باشند!

به قول قدیمی‌ها چشمشان کور، دندشان نرم، می‌خواستند دنباله رو «عمو سام» نشوند و لقمه به اندازۀ دهن خودشان بر دارند و با دست تنگ گشادبازی در نیاورند!

حق نشر عکس Getty
Image caption برای بهتر شدن وضع اقتصادی باید بروند کلیسا، دست به دامن خدا بشوند!

بعضی از همین مملکتهای اروپایی که خواسته‌اند ادای آمریکا را دربیاورند، الآن به اندازه‌ای حالشان خراب شده است که یواشکی پا‌هاشان را رو به قبله دراز کرده‌اند و دارند دُعاهایی را که توی این پنجاه شصت سال گذشته فراموش کرده بودند، کم کم به یاد می‌آورند.

همسایۀ انگلیسی من، کریستوفر، که از خرابی اوضاع اقتصادی آمریکا و اروپا سخت پکر بود، با خنده‌ای تلخ‌تر از خربزۀ ابو جهل می‌گفت: «خودشان به وضع اقتصادی دنیا گند زده‌اند، حالا توی کلیسا‌ها به خدا التماس می‌کنند که با آتش عدالت خودش و به نام پسرش عیسی مسیح، ریشۀ فقر را در دنیا بسوزاند!»

چیزی که باعث شده بود کریستوفر خون خونش را بخورد، این بود که شنیده بود رئیس دولت گفته است نمی‌شود که مدیر‌ها اصلاً برای خودشان پاداش بر ندارند، چون آنوقت می‌گذارند از این مملکت می‌روند!

می‌گفت: «تُف بر این‌ها! بگذارید این بی‌وجدان‌ها از این مملکت بروند! یارو مدیر بانک است! درست در‌‌ همان سالی که بانک را ورشکست می‌کند، یکساله دو میلیون پوند حقوق بر می‌دارد، سه میلیون پاداش!»

حق نشر عکس no credit
Image caption اگر معجزه بشود و خدا برود توی جلد همین رئیس دولت بریتانیا، به وزیر‌هایش چی خواهد گفت؟

اینجا بود که من با خنده به کریستوفر گفتم: «قهوه‌ات را بخور! سرد می‌شود، از دهن می‌افتد. از من می‌شنوی، باید به این رئیس دولت گفت: غصّه نخور! این «پاداشخور‌ها» هیچ جا جاشان نیست، چون هر مملکتی حالا دیگر پاداشخورهای خودش را دارد و اقتصادش از برکت وجود آن‌ها به ورشکستگی افتاده است!»

کریستوفر سری تکان داد، دو قلپّی از قهوه‌اش خورد و گفت: «نه خیال کنی من با تلقینات مارکس خواب نما شده باشم! امّا مدّتی است این فکر توی کلّه‌ام افتاده است که اگر معجزه بشود و خدا برود توی جلد همین رئیس دولت خودمان و به وزیر‌هایش بگوید: «اگر در پایین‌ترین طبقۀ جامعه یک خانوادۀ پنج نفری درآمد سالانه‌شان ۵۰ هزار پوند باشد و این خانواده با این پول بتواند آبرومندانه امرار معاش بکند، در بالا‌ترین طبقۀ جامعه، یک خانوادۀ پنج نفری باید در آمد سالانه‌اش چند برابر این باشد تا مرفّه و خوش و بی‌خیال و زندگی کند؟ بیش از ده برابر؟ می‌شود پانصد هزار پوند! نه؟ بیست برابرش! می‌شود یک میلیون پوند در سال!»

حدس زدم که چه نتیجه‌ای می‌خواهد از این حرفش بگیرد.

گفتم: «بنابر این بیشتر از اینش دیگر حقوق نیست، پاداش نیست، دزدی است!»

و کریستوفر گفت: «حالا نگوییم دزدی، بی‌شرفی است، بی‌وجدانی است، بی‌خدایی است، شیطانی است!»