پیری جسم را باید قبول کرد

حق نشر عکس SPL
Image caption فکر می‌کند پیری او را خیلی زشت کرده است. دلش نمی‌خواهد کسی او را ببیند.

همسایۀ انگلیسی خانۀ رو به رویی، آقای پیتر هاگارد (Peter Haggard)، یک پسر دارد، دو تا دختر.

پسرش که دانشگاهش را تمام کرده است و کار می‌کند، وقتی ساکن کوچۀ ما شدند، تازه به دنیا آمده بود.

انگار همین چند هفته پیش بود.

عیال از‌‌ همان روز اوّل می‌گفت: «خدا زیبایی را به این خانواده تمام کرده است!» دختر‌هایش که حالا هر دو شوهر کرده‌اند و رفته‌اند و مرتّباً به پدر و مادرشان سر می‌زنند، در زیبایی به قول شاعرهای قدیم: عین پنجۀ آفتاب، شهر آشوب، رشک پری، لعبت چین! حتّی مادر بزرگ‌هاشان که حالا باید بالای هفتاد داشته باشند، وقتی به‌شان نگاه می‌کنی، هنوز به خوبی می‌توانی زیبایی جوانیشان را توی صورت پیریشان ببینی.

دیروز که دست بر قضا خورشید یکی دو ساعتی خودی نشان داده بود تا به اهالی لندن بگوید هنوز نمرده است، پیتر جلو خانه‌شان داشت اتومبیلشان را می‌شست. سلام و علیک کردیم و من احوال مادرش را پرسیدم که شاید شش، هفت ماهی می‌شود که ندیده امش.

گفت: «بله، خیلی وقت است که از خانه در نمی‌آید. بیشتر اوقات توی اتاق خودش است. یکدفعه از این رو به آن رو شده است. دلش نمی‌خواهد کسی را ببیند!»

گفت‌و‌گومان ادامه پیدا کرد، یا بهتر است بگویم من ول نکردم تا معلوم شد که مادرش جسماً چیزیش نیست، فقط نمی‌خواهد پیری را قبول کند.

Image caption بیشتر اوقات متوجّهِ این واقعیت نیستیم که وقتی آینه جلومان نیست، خودمان را یک شکل دیگر می‌بینیم.

فکر می‌کند آن قدر زشت شده است که هیچکس دیگر نمی‌خواهد به رویش نگاه کند!

برای اینکه تسکین خاطری به پیتر داده باشم، گفتم: «شاید این طبیعی باشد که هیچکس دلش نخواهد با رضا و رغبت از پیری استقبال بکند. پیر شدن عاقبت خوشی ندارد. مادر خود من یادم می‌آید، وقتی می‌خواستم رویش را ببوسم، ناراحت می‌شد، خودش را عقب می‌کشید و می‌گفت: نه، نه، مادر جان! مرا نبوس، حالت به هم می‌خورد!»

پیتر گفت: «ولی فکر می‌کنم مادرم آشفتگی روانی پیدا کرده باشد. وقت گرفته‌ایم، ببریمش پیش روانپزشک!»

یکدفعه احساس بدی پیدا کردم و از اینکه حال مادرش را پرسیده بودم، پشیمان شدم، چون دیدم باعث پریشانی او شده‌ام.

بیچاره اتومبیل شستنش را ول کرده بود و بر خلاف خلق و خوی انگلیسیش با من ایرانی درد دل می‌کرد.

Image caption می‌گویند سقراط خیلی زشت بود، امّا او در آیینۀ ذهن مردم یکی از زیبا‌ترین آدمهای تاریخ بشریت بوده است.

حالا بود که مصلحت دیدم موضوع صحبت را از حالت خصوصی در بیاورم و عمومیش کنم.

با لحن یک فیلسوف رواقی (۱) گفتم: «می‌دانی پیتر، پیری به کنار، ما آدمیزاد‌ها جوان هم که هستیم، خیلی از چیزهایی را که طبیعت به‌مان داده است، نمی‌پسندیم، امّا بیشتر اوقات متوجّهِ این واقعیت نیستیم که وقتی آینه جلومان نیست، خودمان را یک شکل دیگر می‌بینیم. منظورم این است که در آینۀ ذهنمان معمولاً به شکل فکر‌ها و احساسهای خودمان هستیم. می‌گویند سقراط (۲) خیلی زشت بود، نه در پیری، بلکه از‌‌ همان بچّگی. و همین آدم زشت در ذهن شاگردهاش، و بعد از دورۀ خودش تا امروز در ذهن همۀ کسانی که حرفهای او را به نقل از افلاطون خوانده‌اند، یکی از زیبا‌ترین آدمهای تاریخ بشریت بوده است. خوب، معلوم است که خودش هم قیافه‌اش را به شکل فکر‌ها و احساسهای خودش می‌دیده بود».

پیتر کمی نور توی صورتش آمد و گفت: «شرطش این است که آدم فکر‌ها و احساسهای زیبایی داشته باشد!»

گفتم: «بله، امّا کاشکی همۀ مردم از بچّگی طوری تربیت می‌شدند که این را خوب حسّ کنند و بفهمند که جسم و شکل را، خوب یا بد، طبیعت به ما می‌دهد، ولی روحمان را که خودمان به مرور خلق می‌کنیم، شکل و قیافه‌اش ربطی به جسم ما ندارد!» __________________________ ۱- رواقی (Stoic)، پیرو فلسفه یا طریقت مکتب فلسفی‌ای که «زنون» (Zeno)، فیلسوف یونانی، در حدود سال ۳۰۰ پیش از میلاد مسیح بنیاد گذاشت. بر اساس این طریقۀ فکری انسان خردمند کسی است که خود را از قید شهوات و هیجانات آزاد نگهدارد، شادی و اندوه حال او را دگرگون نکند و در سازگاری با قانون طبیعت، روزگار بگذراند. ۲- گفته‌اند که سقراط بسیار زشت بود، لباس کهنه و ژنده می‌پوشید، و در کوی و برزن پا برهنه راه می‌رفت، امّا اندیشه‌ها و سخنهای او زیبا بود.