علی اکبر امیدمهر؛ خدمت یا خیانت؟

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption علی اکبر امیدمهر

مرز خدمت و خیانت در عرصه سیاست و دیپلماسی مرز باریکی است. علی اکبر امیدمهر، مهمان برنامه به عبارت دیگر، از نظر دولت ایران دیپلمات خیانتکاری است که اسرار کشورش را به خارجی ها داده است. خودش می گوید اقدامش جز خدمت به مردم نیست. او در هر دو حکومت شاه و جمهوری اسلامی دیپلمات بوده است با ماموریت هایی در کشورهای هند، افغانستان و پاکستان. او می گوید وقتی در پاکستان بود در جریان همکاری عبدالقدیر خان، معمار برنامه اتمی پاکستان، با ایران قرار گرفته و بعد به غرب پناهنده شده و اطلاعاتش در باره این همکاری را در اختیار غربی ها قرار داده است. خادم است یا خائن؟

علی اکبر امیدمهر به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

از دعوت شما خیلی خوشوقتم.

آقای امیدمهر، چرا فکر می کنید دادن اطلاعات سری درباره برنامه اتمی ایران به کشورهای خارجی خدمت است و نه خیانت؟

بله، سوال بسیار مهمی است. در طول مدتی که من استعفا دادم و پناهنده شدم و اسناد را آوردم و به پنج کشور قدرت بزرگ دادم که جلوی تولید بمب اتم در پاکستان و ایران گرفته شود، هم با وجدان خودم چالش داشتم و هم با سوال هایی که می شد، اعم از سوال های داخلی، خارجی، ایرانی، دوست، آشنا، همکاران. واقعا مشکل داشتم که آیا این کار من خدمت بوده است یا نه.

ولی همانطور که در کتابم هم نوشته ام با توجه به اینکه من از اول انقلاب تا آن موقع کارمند وزارت خارجه بودم و در ماموریت های هند و افغانستان و پاکستان دیده بودم که چطوری رژیم جمهوری اسلامی ایران استانداردهای بین المللی را در رابطه با اصول روابط بین الملل و تنظیم روابط با کشورها و با مردم آنها براساس مسائل سیاسی و فرهنگی بصورت صلح آمیز انجام نمی دهد، و در پاکستان، مخصوصا در پیشاور پاکستان، می دیدم که با بعضی از گروههای تروریستی همکاری می کند، مثلا من در سال 1989 با بن لادن ملاقات کرده بودم در سال 1992 هم که او از سودان برگشته بود با او ملاقات کرده بودم، با رهبر تروریست های دنیا، البته من آن موقع نمی دانستم.

البته آن موقع بن لادن، بن لادن نبود. او یکی از افرادی بود که در افغانستان می جنگیدند و مثل هر کس دیگری بود و گروه القاعده ای هم وجود نداشت. درنتیجه نمی شود این را به حساب آن شکلی که شما می فرمایید گذاشت.

کاملا فرمایش شما منطقی است. بله، او با مجاهدین بود. ولی بین مجاهدین گروههای معتدل بودند و گروههای افراطی بودند. آنها مثلا با گروههای افراطی همکاری داشتند، مثل حکمتیار. این است که من تصمیم گرفتم و با خودم مجادله کردم آیا این بمب اتمی دست رژیم جمهوری اسلامی ایران باشد، آیا از آن در برنامه های تروریستی استفاده خواهد کرد یا نه، مثل برنامه هایی که در جاهایی داشت و بمبگذاری های دیگر در صدور تروریسم بین الملل. و ضمنا من ناآگاه و ناخودآگاه در دام این قضیه قرار گرفتم. وگرنه من به هیچ عنوان نمی خواستم اصلا در ارتباط با این مسئله باشم.

ولی شما، آقای امیدمهر، می دانید که بسیاری حتی از مخالفان جمهوری اسلامی هم فکر می کنند که این حق مسلم هر کشوری است از جمله کشور خودشان که بتوانند به فناوری هسته ای دست پیدا بکنند و کشورهای غربی نباید مانع بشوند یا اینکه تحریم اعمال بکنند. حتی بعضی از کسانی که با جمهوری اسلامی ایران هم مخالفند این را یک موضوع ملی می دانند.

بزرگترین آرزوی من هم این است که یک روز کشورم به همه فناوری های هسته ای دسترسی پیدا بکند. ببینید، بمب اتم دست فرانسه هم است دست آمریکا هم است. شما خودتان می دانید، هموطن های من هم می دانند که بمب اتم دست کشورهایی است که دمکراسی را رعایت می کنند، و رهبران خردمندی دارند، رهبرانی هستند که به اصول روابط بین الملل و به صلح روابط بین الملل احترام می گذارند. ما نمی توانیم شمشیر را دست زنگی مست بگذاریم که بیاید و بکشد و داغان بکند. من واقعا در بین انتخاب مرگ و زندگی بودم. آیا من این را بردارم به ضرر است، اسناد را به غرب ببرم بعنوان یک جاسوس ملی هستم و علیه منافع ملی خودم کار کرده ام، یا اینکه حربه ای را از دست آنها بگیرم و جلوی تروریسم و جلوی کشتار و فاجعه را بگیرد؟

ضمنا آن موقع هنوز معلوم نبود که این بمب اتم است. توضیح هم داده ام من فکر می کردم که تکنولوژی اش را با توجه به ملاقات ها و دیدارها که با عبدالقدیر خان بود، کتابی که در موردش در کتاب سبز وزارت خارجه نوشته ام، در تهران ویلا دارد، بعد او را در گرینزهتل در سال 1994 دیدم، و بعدش هم که این خریدها را دیدم، متوجه شدم آنها دارند مشترکا با هم همکاری می کنند که اولین بمب اتمی اسلامی را با تکنولوژی پاکستانی و پول های بادآورده نفت از طرف رژیم جمهوری اسلامی ایران این بمب را تولید بکنند.

شما، آقای امیدمهر، اگر که این اسناد را در زمان حکومت شاه بدست می آوردید باز هم همین کار را می کردید و در اختیار غربی ها قرار می دادید؟

عرض کنم باز هم سوال بسیار مهمی است. ببینید در زمان شاه هم قراردادهایی راجع به تاسیسات اتمی امضا شد. این پالایشگاه بوشهر را می دانید که قرارداد نیروگاه اتمی بوشهر را آلمانی ها منعقد کردند. و یکی از برنامه های آن هم رسیدن به تکنولوژی هسته ای بود. ولی در سیستم روابط بین الملل آن موقع سیستم شاهنشاهی بعنوان سیستم صلح و کشتی صلح در منطقه است به صلح و آرامش در منطقه کمک می کند. من اگر در ماموریت خارج از کشور بودم و می دیدم که مثلا دولت شاهنشاهی مخفیانه دارد این کار را می کند به وزیر خارجه یا به معتمدین اطلاع می دادم. آن موقع دکتر کاظمی رئیس دفتر حقوقی استاد من بود، به او اطلاع می دادم که دارند این کار را می کنند. می گفتم من این را به شما اطلاع می دهم ولی نمی توانم این را در اختیار خارجی ها بگذارم. ولی در مورد دوم من دیگر از کسی مشورت نخواستم، با خودم کنار آمدم، خودم تصمیم گرفتم.

یعنی در واقع شما چون مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران بودید این کار را کردید.

نخیر. من مخالف نظام شاهنشاهی هم بودم. من زمان شاه دو هفته زندانی شدم، در تظاهرات دانشجویی شرکت کردم. اولین بار هم که وارد کار سیاسی شدم در امتحان کنکور ورودی همه امتحانات شش ماهه دانشکده سیاسی قبول شدم ولی در مصاحبه رد شدم برای اینکه ساواک من را تایید نکرد. ولی در دوره دوم دو سال مانده به انقلاب بود سال 1355 من وارد وزارت خارجه شدم که آن موقع یک مقداری دیگر آن حالت اقتدار مطلق از بین رفته بود و مقداری می خواستند به تحصیل کرده ها فرصت بدهند. چون همیشه بحث بر سر این بود که هزار فامیل کشور را اداره می کنند، قرار بود که ثابت شود نه اینطوری نیست، امیدمهری هم که از ارومیه آمده و از یک خانواده معمولی است می تواند یک دیپلمات شود.

بسیار خوب ما حالا برمی گردیم به کار دیپلماتیک شما بخصوص در دوران بعد از انقلاب در ایران. منتهی قبل از آن، خیلی خلاصه و فشرده اگر لطف کنید با توجه به وقت کمی که ما داریم توضیح بدهید که شما دقیقا چه اطلاعاتی به غربی ها دادید؟

اطلاعاتی که من به غربی ها دادم آن تلکسی است که فرستادم به دکتر ولایتی که آقای شامپاچه نامی آمده و نمونه اش را هم آورده، سه تا کاتالوگ روسی هم آورده است.

در پاکستان؟

در پاکستان.

نمونه اورانیوم غنی شده؟

نمونه اورانیوم غنی شده بود. اشتباه کردند در یک جعبه های 6 میلی متری پولادی با هزار مکافات سوراخ کرده بودند که نشان بدهند که این جنس خوبی است. من هم نمی دانستم. من در غیاب مامور امنیتی، مامور سپاه که به مرخصی رفته بود و در آستانه عید نوروز مرخصی می رفتند. منشی نمایندگی به من گفت که ایشان آمده است. ما هم در جلسات هفتگی قرار داشتیم و یاد گرفته بودیم که در مقابل ارباب رجوع نگوییم که ما نمی دانیم و باید بگوییم که ما همه چیز را می دانیم. گفت ایشان رئیس قبیله فلان است کروم ایجنسی است از منطقه شامپاچه آمده و می خواهد آقای جعفر آریا پور را ببیند و در غیاب او آقای نوری را ببیند، آنها نیستند شما ایشان را می پذیرید، گفتم با کمال میل. ایشان آمدند نمونه را گذاشتند کاتالوگ ها را گذاشتند و گفتند 20 میلیون و من گفتم 5 میلیون. او هم پا شد و مصافحه کرد و این در منطقه قبایل یعنی قرارداد انجام شد و امضا شد.

من هم به عنوان سرپرست نمایندگی سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در پیشاور به دکتر علی اکبر ولایتی یک تلکس نوشتم، چند خط که اینطوری است. ولی از ایشان در آخر پرسیدم این محموله از طریق هلال احمر که شما اسلحه ها را دارید برای مجاهدین می آورید یا قبلا می آوردید برود و همینطوری از مرز زمینی بیاید، که من انتظار نداشتم که بلافاصله جواب بیاید به امضای جناب آقای واعظی، معاون بین المللی وزارت خارجه در آن موقع معاون جناب دکتر علی اکبر ولایتی که بخرید، دو کلام.

یعنی در واقع یک توافقی که برای خرید اورانیوم از پاکستان برای ایران از پیش شده بود مذاکراتی که از پیش شده بود، شما بطور اتفاقی در این جریان قرار گرفتید و این معامله را شما انجام دادید. که اورانیوم خریدند و بردند ایران؟ یعنی لب مطلب همین است دیگر؟

نخیر. ایران نبردند. لب مطلب این است که آنها آن را به پاکستانی ها دادند. برای اینکه من در تلکسم نوشته بودم که کجا تحویل بدهند. ایشان گفتند که بخرید، یعنی پول را از محل بودجه سری بدهید. که پرداخت شد و دیگر به عمر من نرسید. آقای جعفر آریاپور آمدند و پول ایشان را دادند. ولی بهرحال من فهمیدم آن را به پاکستانی ها دادند تا اولین بمب اسلامی را تولید بکنند و در سال 1998 تولید کردند.

شما با خرید اورانیوم در واقع تصمیم گرفتید و به این نتیجه رسیدید که ایران دارد بمب اتمی می سازد؟

نخیر. عید نوروز سال 1994 بود من در دفتر کارم نشسته بودم. همه همکاران آمدند و مرخصی گرفتند، آقای جعفر آریاپور هم گفتند که من به اسلام آباد می روم، مامور نمایندگی دیگر، آقای کریم ثابت هم سرکنسول در تهران مرخصی بودند و من تنها بودم. دو روز تاسوعا و عاشورا بود، شنبه و یکشنبه. من دیگر خسته بودم. دو روز هم مسئله خاصی پیش نیامد. عید نوروز بود. من خانواده ام را برداشتم، در آخر هفته که می رفتم به گرینزهتل رفتم. مردمان پاکستان چون 20 درصد شیعه هستند به این مسائل تاسوعا و عاشورا احترام می گذارند و تعطیل عمومی است. از تلویزیون موسیقی پخش نمی شود.

ولی من به منطقه ناتیاگلی محدوده گرینزهتل که رسیدم دیدم که جشن گرفته اند جوان ها با پرچم های پاکستان می رقصند و زنده باد پاکستان، زنده باد ایران می گویند. اما هیچ ایرانی آنجا نبود. فقط معاون وقت سفارت ما شخصی بنام آقای حسین کاشانی که ایشان از وزارت اطلاعات و سپاه بودند ماشینش آنجا بود. ولی من چون راه طولانی را رفته بودم، آن راه 19 کیلومتری به منطقه ماری را بسته بودند. من فکر کردم مثلا مقامات نظامی راه طولانی را که 350 کیلومتر بود باز گذاشته اند که آن را من انتخاب کردم و رفتم. و اگر من از آن راه می رفتم نمی گذاشتند منتها من در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم. من هتل رفتم. رئیس کل پلیس پاکستان ژنرال جاوید آمد و گفت که اینجا یک مهمانی خانوادگی است و شما بد موقعی آمده اید، و آقای کاشانی را که من دیدم قایم شد.

خوب این مهمانی برای چه بود؟

این مهمانی بعدا من فهمیدم برای آقای عبدالقدیر خان بود، برای جشن تولید اولین بمب اتمی بصورت آزمایشی.

من سوالم این بود که شما در جریانی قرار گرفتید که ایران یک مقداری اورانیوم می خواسته از پاکستان بخرد، و براساس همین خرید اورانیوم شما نتیجه گرفتید که ایران می خواهد بمب اتمی بسازد و در خارج اعلام کردید که ایران با پاکستان بمب اتمی می سازد.

نخیر. من در آن جلسه شک و تردیدم شروع شد. خوب ما اورانیوم را خریدیم ولی تهران به من نگفت که مثلا هلال احمر می آید و اینها، ولی جشن گرفتند، آقای کاشانی قایم شد، ماشینش نیست، بعد با اسکورت من را آوردند به راهی که بسته بود، بعدا مورد تعقیب واقع شدم.

همه اینها نشان دهنده این نیست، آقای امیدمهر، که ایران دارد بمب اتمی می سازد. شما اطلاعات خود را به غربی ها دادید. چند سال پیش شما این کار را کردید، منتهی بعد از آن غربی ها و تمام سازمان های اطلاعاتی غرب گفتند که ایران تا ساختن بمب اتم چندین سال فاصله دارد. درحالیکه شما اعلام کرده بودید که عنقریب ایران بمب اتم خواهد ساخت و حتی شما در آن موقع گفتید که شاید ساخته است و دنیا را شوکه خواهد کرد. اتفاقی نیافتاد. شما الان حاضرید این حرفتان را پس بگیرید؟

نخیر، من حرفم را پس نمی گیرم. من ایمان دارم که فرار من باعث شد که همکاری پاکستان و ایران برای تولید مشترک بمب اتمی به هم خورد. و بخاطر همین است که حضرت آیت الله خامنه ای گفتند این حرامزاده را هر کجا دیدید بگیرید و بکشید و نابودش کنید. این را من از یکی از فامیل های خودم که روحانی هستند و تا آن زمان با ایشان رفت و آمد داشتند شنیدم. از او شنیدم و دوستان دیگری هم تایید کردند.

بنابراین آنها مواد را می خریدند. من در آن برنامه ناتیاگلی عید نوروز به یک چیزهای دیگری پی بردم. بعد آقای جعفر آریاپور از مرخصی آمد و ما را همان شب به خانه اش دعوت کرد. گفت در گرینزهتل چه اتفاقی افتاد. گفتم هیچ. واقعا من نمی دانستم، گیج شده بودم. ولی مسئول محرمانه نمایندگی اتاق رمز همان شب اول ورودش ما را دعوت کرد و این سوال را کرد. بعدا که رفتیم خانه دیدم که از خانمم سوال کرده است. بچه هایش از بچه هایم سوال کرده اند.

این سوالات شد و روز بعد هفت تیرم را از من تحویل گرفتند، هر کدام از ما یک هفت تیر پرسنلی در نمایندگی داریم که از خودمان دفاع بکنیم. از لحظه ای که این اتفاق افتاد تا لحظه ای که من فرار کردم من در حال ترس و ترور و وحشت و در حال مرگ بودم. یک روز هم از دیوار خانه ام ریختند پایین و خواستند من را بکشند.

بهرحال همه اینها نشان دهنده این که ایران دارد بمب اتمی می سازد نیست، آقای امیدمهر. دلیلش هم این است که اسرار برنامه های هسته ای ایران، اگر ایران بطور مخفیانه دارد بمب هسته ای می سازد اسراری نیست که شما بتوانید به آن دسترسی پیدا کنید. حتی بسیاری از مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی ایران هم از این موضوع می توانند بی خبر باشند. چطور ممکن است که شما که یک کارمند وزارت خارجه هستید از این همه اطلاعات باخبر شده باشید؟

ببینید، من بعنوان کارشناس سیاسی که هم دوره شاه را دیده ام و هم دوره بعد از انقلاب را دیده ام، بالاخره یک مشی سیاسی دارم و درمورد مسائل می توانم تجزیه و تحلیل بکنم. و وظیفه ما هم این است. وقتی من این سه حرکت را دیدم، این قضیه شامپاچه را قضیه ناتیاگلی را و قضیه دعوت ها را آمدن 27 هیات و سوال از من که کجا بودی و چکار کرده ای و گرفتن هفت تیر من، به این نتیجه رسیدم آنها با پاکستانی ها دارند همکاری می کنند برای تولید اولین بمب مشترک اسلامی، بمب اتمی اسلامی.

من به این ایمان داشتم و هنوز هم ایمان دارم و شاهرگ گردنم هم برود من به این حرفم هستم. دادگاهی هم بشوم و به اعدام هم محکوم شوم تا آخرین لحظه می گویم اول آنها می خواستند با هم بمب اتمی اسلامی را تولید بکنند. فرار من باعث شد که پاکستانی هم خط شان را از ایرانی ها جدا کردند و ایران عقب ماند. و سه سال بعد از فرار من پاکستانی ها این بمب اتمی را تولید کردند.

و بعدا هم آقای گولدن اسمیت معاون البرادعی آمد با من ملاقات کرد، مقامات دانمارکی به من گفتند چرا این سفر مهم را خبر ندادید. گفتم برای اینکه شما مدارک من را به آژانس انرژی اتمی ندادید. ایشان آمد آن نامه ای را که من برای آقای دکتر ولایتی نوشته بودم اصل آن در پی ای تی دانمارک است کپی آن را داشتم، کپی آن را گرفت و جواب آقای دکتر ولایتی را که واعظی برای خرید امضا کرده بود گرفت و آن عکس های مربوط به گرینزهتل را و ملاقات ها را و اینکه آقای شامپاچه قبل از این قضایا و سفر ما در سال 1980 تا 1989 در شمال ایران ویلا داشته و هر موقع خواسته می توانسته بدون بازدید وارد دفتر آقای خامنه ای رهبر شود.

بنابراین من بعنوان کارشناس سیاسی همه اینها را که کنار همدیگر گذاشتم به این نتیجه رسیدم که آنها می خواهند تولید بمب اتمی بکنند. و چون پاکستانی هم می دانستم می فهمیدم که آنها دارند یک کارهای تروریستی می کنند و واقعا من در داخل خود ارتش هم دوستانی داشتم در ملاقات ها می شنیدم که می خواهند و تصمیم دارند به کشمیر حمله بکنند یک جنگی در پیش است این بمب اتمی را تولید می کنند. من با خودم به این نتیجه رسیدم ولی این گزارش را دیگر به تهران نفرستادم. برای اینکه اگر این را می فرستادم من را می گرفتند و به آنچه که آقای جعفر آریاپور می خواست از من دربیاورد عمل می شد.

شما، آقای امیدمهر، در کتاب تان و در بسیاری از مصاحبه هایتان جمهوری اسلامی و افرادش را افرادی کودن، افرادی که فاقد درک عمیق سیاسی و ناآشنا به شیوه های دیپلماتیک هستند توصیف می کنید. درحالی که به نظر می رسد که با این صحبت هایی که دارید می کنید تمام این دستاوردهایی که در عرصه های مختلف داشته اند از جمله برنامه هسته ای، خلاف این را ثابت می کند.

ببینید، شما کتاب من را خوانده اید ولی به یک مسئله توجه نکرده اید. من نوشته ام درست تا آستانه بازگشایی مجدد دانشکده سیاسی وزارت خارجه، درست همزمان با آغاز مرکز مطالعات عالی بین الملل. بچه هایی که تازه با کنکور وارد شده بودند دیگر توصیه ای نبود، کسی از خیابان رد می شد و سیم کش بود قبول شود، آنها هم البته احترام کار خود را دارند ولی نمی توانستند دیپلمات بشوند. آنها آمدند امتحان دادند.

من و همکاران قدیمی که 37 نفر مانده بودیم در لابی، در اتاق، در رستوران می دیدیم آنها راجع به روش های علوم سیاسی حرف می زنند، لذت می بردیم. از دمکراسی، از حقوق بشر، از سقراط، از قسم سقراط و افلاطون تا جنگ اول و دوم جهانی و روش های علوم سیاسی را بررسی می کردند و اصول روابط بین الملل، حقوق مقایسه ای حکومت ها، حقوق بین الملل عمومی، ما لذت می بردیم واقعا. و از آن موقع به بعد که وقتی دانشکده باز شد من همیشه اعتراف کرده ام که همکاران من باهوش بودند و باهوش هستند الان هم همکاران من در وزارت خارجه در نمایندگی های خارج از کشور اکثریت قریب به اتفاق آنها بسیار کارکشته بسیار تحصیل کرده بسیار آگاه و اکثریت آنها هم به کمپین جنبش سبز پیوسته اند.

ولی بهرحال آقای امیدمهر، شما بارها اعلام کرده اید که می خواستید از خیلی وقت پیش از دستگاه دیپلماسی ایران خارج بشوید به دلیل اینکه با مجموعه نظام جمهوری اسلامی ایران سر عملکرد آن اختلاف داشتید. ولی با این صحبت ها شما بیش از 20 سال در این کار ماندید.

بله، فرمایش شما کاملا منطقی است. من موقعی که ماموریتم در هند تمام شد. با سرکنسول کانادا دوست بودم و سرکنسول ایتالیا، آنها از من خواستند بمانم گفتند حیف این خانواده نیست برداری و بروی و درگیر این مسائل بشوی. ولی بعدا دیدم که بهرحال یک گروه مسلح آن موقع روبروی مردم ایران در جبهه ها بود در این قضیه نقش دارد من این کار را نکردم. و در افغانستان هم به دوبی رفتیم چون خانمم می گفت که من برای مادرم و خواهرم دلم تنگ شده است، در کتابم هم نوشته ام. گفتم آره می رویم ایران و می گذاریم برای بعد. ولی به پاکستان که رفتم دیگر بچه ها یم بزرگ شده بودند حتی من پنجاه درصد فوق العاده ارزی ام را خرج خرید جهیزه برای دو دخترم مهزاد و مهراز کرده بودم. یعنی اینها را هم من با قطار فرستادم به ایران، اصلا تصمیم این کار را نداشتم، تصمیم گرفته بودم به ایران برگردم.

آقای امیدمهر، 20 سال زمانی طولانی است. شما نه فقط ماندید بلکه آنقدر هم وفاداری در وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران نشان دادید که به شما اعتماد کردند و مقام ها و پست های مهمی به شما دادند. شما از جمله از یک فرد خیلی مرموزی به اسم نجفی صحبت می کنید که در کنسولگری پیشاور همه کاره بود و درواقع او بود که تصمیم همه چیز را می گرفت و به نظر می رسید که او به شما خیلی اعتماد داشته است. این اعتماد از کجا بوجود آمده است در حالی که شما مخالف جمهوری اسلامی بوده اید.

ببینید آقای محی الدین نجفی از شاگردان من در دانشکده سیاسی مرکز مطالعات بود، برای اینکه ما را گذاشته بودند استاد دانشکده باشیم و تدریس بکنیم. بعد از دو ماه ایشان ماموریت پیدا کرد که به پیشاور پاکستان برود بعد سرکنسول شد. من را هم با خودش برد. می خواست من را هم نگه دارد ولی اتفاقاتی افتاد من نماندم.

من نگفتم که همه مثلا همکارهای ما بد هستند و آنها لابد کار زشتی اینجا انجام می دهند. ولی کسانی که از سپاه و از وزارت اطلاعات یا بعضی از همکارهایی که قبلا در سپاه یا وزارت اطلاعات بودند یا دوره های خاصی در لبنان دیده بودند ترورهایی در لبنان در آرژانتین و در شمال آفریقا و در عربستان انجام داده بودند، آنها مسیر حوادث را به یک جایی می بردند که به صدور تروریسم بین الملل منتهی شود. من در جلسات این را حس می کردم.

البته این اتهاماتی است که ایران رد می کند ولی خوب مدام از طرف کشورهای غربی به ایران زده می شود.

ولی در جلسات هفتگی مثلا به ما می گفتند این دلارها تقلبی است و ارز نگیرید نقد می دهیم بیشتر هم می دهیم. خوب کسی که این کار را می کند کار غیرشرعی انجام می دهد. یا مثلا من خودم می دیدم فلانی دارد پانصدهزار روپی به من و آقای محی الدین نجفی می دهد تا به یکی از مجاهدین که خیلی افراطی است بدهیم. خوب وقتی من اینها را کنار هم می گذاشتم. من همیشه مقام های خیلی عالیرتبه را نمی دیدم. من گاهی وقت ها اجازه نداشتم به اداره محرمانه در وزارت خارجه بروم، یا به اتاق رمز بروم. ولی هرموقع سرپرست می شدم این کار را می توانستم بکنم. در آخرین ماموریت دیگر به من اعتماد کرده بودند هند و افغانستان و چند تا ماموریت دیگر همه در و پیکر را در اختیار من گذاشته بودند.

شما الان در جنبش موسوم به سفارت سبز فعال هستید، هدفتان در آنجا چیست؟

ببینید کمپین سفارت سبز یک کمپین مستقلی است، وابسته به هیچ گروه و جرگه و حزب نیست. هدفش این است که گروه های اپوزیسیون خارج از کشور را جمع کند. قدیم وظیفه سفرا این بود که نامه صلح را ببرند. این همه رو در روی همدیگر قرار گرفته اید، چرا. بیایید در یک چیزهای مشترکی که دمکراسی و آزادی و سکولاریسم و رفراندوم نهایی است همه این را قبول دارید جنبش سبز در ایران هم این را قبول دارد رهبرانشان هم قبول دارند شما هم این را قبول دارید. بیایید این اتحاد را حفظ بکنید با هم یک مجموعه ای تشکیل بدهید که اختلافات را کنار بگذارید. و هدف ما این است اتحاد اپوزیسیون داخل و ارتباط آنها با همدیگر و دعوت و کمک به همکارهایی که هم اکنون به جنبش سبز پیوسته اند. ما از بعضی از آنها خواسته ایم باشند.

شما، آقای امیدمهر، جایی اعلام کرده اید که نزدیک به 200 نفر هستند که به زودی قرار است که به کمپین سفارت سبز بپیوندند، ولی این اتفاق نیافتاد. یعنی فکر می کنید که اشتباه کردید در این ارقامی که ارائه دادید.

تعداد 177 نفر هستند. نخیر، اشتباه نکردم. این ارقام را بعدا ما به ملت ایران گزارش خواهیم کرد، برای اینکه باید بررسی بکنم آیا خطا کردیم اشتباه کردیم یا نه. آن موقع 177 نفر با ما تماس گرفتند می خواستند پناهنده بشوند. ولی جلوی یکی از سفارتخانه های ما در خارج از کشور آن گروه مسلحی که در جنگ هم جلو مردم ایستاده بودند به آن سفارت حمله کردند، شما اطلاع دارید به عنوان یک خبرنگار برجسته بی بی سی. و این زنگ خطر شد که بله دوباره آنها می خواهند که روی موج سوار شوند. ما به بچه ها گفتیم که بمانید و از اسناد ملی و منافع ملی مردم ایران حفاظت بکنید، آنها مانده اند.

فقط به آنها گفته ایم هر موقع حس کردید که جانتان در خطر است با ما تماس بگیرید. مثل آقای محمد ملکی که شناسایی شده بود و به تماس های او پی برده بودند. فوری سوار ماشین شد خانم و بچه اش را گذاشت، اجاره خانه، یخچال، تلویزیون، همه چیز خانه را گذاشت سوار ماشین شد جانش را برداشت و آمد به فرانسه. مثل آقای فرهنگیان.

خیلی متشکرم، آقای علی اکبر امیدمهر خیلی متشکرم از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

بسیار سپاسگزارم از دعوتتان.