روان‌شناسی انتظار

Image caption نمی‌دانم اینجا کجاست، ولی می‌بینم که همۀ این آدم‌ها از توی صف ایستادن دارند کیف می‌کنند! چرا؟

وقتی من به ایستگاه اتوبوس رسیدم، فقط یک خانم جوان منتظر وایستاده بود.

اگر یک صف هفت، هشت نفری دیده بودم، می‌گفتم خوب، معلوم می‌شود به زودی اتوبوس خواهد آمد. امّا با این یک نفر نمی‌توانستم همچین حدسی بزنم، آن هم یک نفری که آن قدر بیقراری از خودش نشان می‌داد که انگار نیم ساعتی منتظر اتوبوس بوده است و حالا سر وقت به مقصد نخواهد رسید و زندگیش تلخ خواهد شد و روزگارش سیاه! یاد جوانی خودم افتادم و دلم برایش سوخت.

خیلی مؤدّبانه گفتم: «ببخشید، خانم، شما خیلی وقت است منتظر اتوبوس بوده‌اید؟» یک نگاه تند به من انداخت و گفت: «پنج دقیقه‌ای می‌شود!» و فوراً سرش را بر گرداند و باز یکپارچه شد چشم به راه اتوبوس.

وقتی دیدم تماشای بیقراری او دیگر برایم قابل تحمّل نیست، گفتم: «انتظار چیز بدی است، خانم! وقت آدم که تلف می‌شود، به جای خود، اعصاب آدم را داغان می‌کند!» خواستم با این حرف او را از تنگنای خودش بیرون بکشم، امّا دیدم به این آسانی‌ها هم نیست.

ویرم گرفته بود که ببینم از روان‌شناسی انتظار چیزی سرم می‌شود یا نه. خانم جوان، بدون اینکه چشمش را از راه اتوبوس بردارد، با اکراه گفت: «بله، درست می‌گویید!» فکر کردم راهش این است که همین طور حرف بزنم، بدون اینکه از او انتظار جواب داشته باشم.

حق نشر عکس Reuters
Image caption امّا این خانم از قیافه‌اش پیداست که انتظار اتوبوس دمغش کرده است

گفتم: «بعد از سال‌ها تجربه، وقتی فهمیدم انتظار کشیدن کار بیهوده‌ای است، تصمیم گرفتم، اگر مثلاً تو صف اتوبوس هستم، یا توی اتاق انتظار دکتر، یا هر جای دیگری که باید وقت تلف کنم تا نوبتم برسد، به جای اینکه انتظار بکشم، بیایم فکرم را به خودم مشغول بکنم، تا اوّلاً وقتم تلف نشود و ثانیاً اعصابم آرام بماند!»

خانم جوان هنوز از تنگنای خودش بیرون نیامده بود، امّا من از رو نرفتم، چون می‌خواستم وقتم تلف نشود و اعصابم آرام بماند و کار مفیدی کرده باشم که بتوانم از آن لذّت ببرم.

گفتم: «کم کم یاد گرفتم که برای هر انتظاری متناسب با موقعیت آن انتظار، خودم را به فکری یا کاری که دلخواهم باشد، مشغول بکنم. اگر توی اتاق انتظار جایی بودم، یکی از مجلّه‌های روی میز را ورنمی داشتم، ورق بزنم که سرم گرم بشود. این کار هم خودش وقت تلف کردن بود. یادم می‌آید اوّلین باری که تصمیم گرفتم انتظار نکشم، یکی از شعرهای خوبی را که حفظ بودم، دو سه بار پیش خودم خواندم. دیدم حالا تازه دارم معنای این شعر را خیلی بهتر از آن زمانی می‌فهمم که تازه داشتم حفظش می‌کردم.»

حرفم به اینجا که رسید، خانم جوان سرش را از لاک انتظارش بیرون آورد و لبخندی زد و گفت: «فکر خوبی است. حتماً امتحان می‌کنم! راستی که چه قدر هر روز وقت آدم، اینجا و آنجا، توی این صف و آن صف، تلف می‌شود!»

خانم جوان حالا روش به من بود و داشت برای من حرف می‌زد.

Image caption «انتظار» کسالت آور در اتاق «انتظار» پزشک محلّه در «انتظار» تندرستی!

ظاهراً، به قول سعدی، دم گرمم در آهن سردش اثر کرده بود.

گفتم: «چیزی که توی همین ایستگاه ده بیست دقیقه‌ای از وقت ما را تلف می‌کند، وایستادن توی ایستگاه نیست، انتظار کشیدن توی ایستگاه است. انتظار کشیدن یعنی الآن را فدای آمدنِ آینده کردن. آینده اسمش بالاش است. مثل اتوبوس بالاخره می‌آید. وقتی هم که آمد، دیگر آینده نیست، می‌شود الآن! پس چرا الآن خودمان را در انتظار آمدنش تلف بکنیم؟ راستی که ما در زندگیمان چه الآن‌های عزیزی را برای آینده‌هایی که هیچوقت نخواهد آمد، تلف می‌کنیم!»

خانم جوان که حالا رفته بود توی فکر، لبخندی زد و گفت: «حسابی گیجم کرده‌اید، امّا منظورتان را می‌فهمم...»

و من گفتم: «بله، منظورم این بود که اتوبوس آمد!» و هر دو زدیم زیر خنده و سوار شدیم!