«آخیش!»

Image caption دو آدمیزاد سادۀ نادان که جهل عمومی و ستم آدم نماهای دیوانۀ وحشی آن‌ها را به دو رآس گلادیاتور تبدیل کرده است

فکر می‌کنم همۀ ما، با خوانده‌ها و شنیده‌هایی که داریم، تا کلمۀ «گلادیاتور» به گوشمان می‌خورد، توی ذهنمان یک میدان بزرگ می‌بینیم، دور تا دورش تماشاچی، و در شاهنشین می‌دان، امپراتور روم و دار و دسته‌اش، و وسط میدان هم پهلوانهای غول پیکر، با شمشیر و گرز و سپر، در حال به خاک و خون کشیدن همدیگر، یا تکّه پاره شدن با چنگ و دندان شیر و پلنگ! که چی؟ که تماشاچیهای خیلی عزیز و خیلی محترم تفریح کنند و دلشان سنگین‌تر و سرشان سبک‌تر بشود!

واقعاً هم‌ها! آدمیزاد بیاید دویست، سیصد هزار سالی عقلش را به کار بگیرد، سختی بکشد، تجربه کند، عرق بریزد، به آب و آتش بزند، تمدّن پیدا کند، در فلسفه و علم و ادبیات و موسیقی و رقص و تئا‌تر و نقاشی و مجسّمه سازی و چیزهای دیگر به درجات عالی برسد و یکی از دو تا امپراتوری بزرگ دنیای قدیم را بر پا بکند، آنوقت تازه حسّ کند که یک چیزی کم دارد، امّا نداند این چیز چی هست، تا اینکه فطرت جنگلیش به ش الهام کند که باید بنشیند، کشتن تماشا کند.

امروز البتّه وضع خیلی عوض شده است. آدمیزاد در عین متمدّن بودن، اخلاقی هم شده است، حقوق بشر سرش می‌شود، دادگاه بین المللی دارد. جایزۀ صلح نوبل می‌دهد. سازمانهای حمایت از حیواناتش نمی‌گذارند آزارش به مورچه برسد...

چی؟ چی فرمودید؟ آمار حیواناتی که امروز همین آدمیزاد متمدّن اخلاقی می‌کشد و می‌خورد؟ بله، این را همه می‌دانند. فقط یک رقم از هزار‌ها رقم از این حیوانات که شما می‌فرمایید، مرغ است.

Image caption آخر آدم که خروس نیست که مثلاً توی فیلیپین مردم پول بدهند، بروند جنگ خروس تماشا کنند

اگر هر صد نفر از جعیت دنیا روزانه فقط یک مرغ مصرف کنند، معنیش این است که روزی هفتاد میلیون مرغ کُش ش ش... مرغ مصرف می‌شود. امّا مصرف این حیوانات با شکار کردن و کشتن آن‌ها فرق می‌کند. حالا دیگر مردم همه جور گوشتی را بسته بندی شده از فروشگاه‌ها می‌خرند. شما یک مرغ را بگیر، جلو روشان سرش را ببُر تا ببینی چه جنجالی توی دنیا به پا می‌شود.

توی حرفم دویدید، به کلّی حواسم پرت شد. من اصلاً نمی‌خواستم راجع به کشتن حیوانات حرف بزنم. می‌خواستم بگویم آدمیزاد متمدّنِ اخلاقی امروز نمی‌تواند باور کند که مثلاً «نرون»، امپراتور روم، و اعیان و اشراف مملکتش می‌نشستند، با آن همه تشریفات گلادیاتور‌ها را به جان هم می‌انداختند، و از تماشای کشتن و کشته شدن آن‌ها لذّت می‌بردند! آخر آدم که خروس نیست که مثلاً توی فیلیپین مردم پول بدهند، بروند جنگ خروس تماشا کنند.

Image caption به نظر شما این بوکس بازی یا مشت زنی حرفه‌ای چه جور نمایشی است؟

چی؟ نه، خیر! باز این شخص محترم اعتراض می‌کنند و فرمایند: «پس بوکس بازی یا مشت زنی حرفه‌ای چه جور نمایشی است که امروز خیلی از همین مردم متمدن اخلاقی سرتاسر دنیا پول می‌دهند و می‌روند، می‌نشینند، مشت توی سر و صورت هم کوبیدن بوکسور‌ها را تماشا می‌کنند و لذّت می‌برند، و لذّتشان وقتی کامل می‌شود که می‌بینند صورت بوکسور‌ها شده است یکپارچه زخم و ازش خون می‌چکد و درست در لحظه‌ای که یکی از آن‌ها بیهوش وسط رینگ می‌افتد، تماشاچی‌ها از زور فوران کیفشان می‌گویند: آخیش!»

آخیش! بله، ایشان درست می‌فرمایند. اعتراضشان کاملاً به جاست. من هم تقریباً همین را می‌خواستم بگویم، یعنی این طور نتیجه بگیرم که وحشیگری آدمیزاد چیزی نبود که با تمدّن کلکش کنده بشود. انسانیت چیز دیگری است!